دلنوشته ها و داستانها

پست های وبلاگ دلنوشته ها و داستانها از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

#لشکر یزید به سوی کربلا

 

 

#لشکر یزید به سوی کربلا

  هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهی‌الیه افق برنخاسته بود که کنانه بن ‏عتیق به کاروان حسین (ع) ملحق شد. کنانه بن عتیق پیرمردی از ی کربلاست که در حمله نخست به ‏شهادت رسید و از عابدان و قاریان آن شهر بود و در ایامی که سیدال (ع) به کربلا ‏رسید، خود را به آن حضرت رساند. کنانه یکی از اصحاب علی (ع) بود که در رکاب آن ‏حضرت یک پای خود را ازدست‌داده بود.‏

همچنین در این روز عبیدالله ‏بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت:ای مردم! شما آل ‏سفیان را آزمودید و آن‌ها را چنان‌که می‌خواستید یافتید، یزید را می‌شناسید که دارای سیره ‏و طریقه‌ای نیکو است و به زیردستان احسان می‌کند و عطایای او بجاست. پدرش نیز ‏چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی نزد ‏من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین ‏بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.‏
سپس از منبر به زیر آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند و خود و همراهانش به‌سوی نخیله ‏حرکت کرد و حصین بن نمیر، حجار بن ابجر، شبث بن ربعی و شمر بن ذی‌الجوشن را به کربلا ‏گسیل کرد که عمر بن سعد را در جنگ با حسین کمک کنند.

پس از اعزام عمر بن سعد به ‏کربلا، شمر بن ذی‌الجوشن اولین فردی بود که با چهار هزار نفر ی آزموده برای جنگ ‏با حسین (ع) اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن ‏نصیر با چهار هزار نفر، مضایربن وهینه با سه هزار نفر و نصر بن حرثه با دو هزار نفر ‏که جمعاً بیست هزار نفر می‌شدند به‌سوی کربلا رفتند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #لشکر یزید به سوی کربلا - هزار ,مردم ,حسین ,یزید ,کربلا , ,هزار نفر، ,چهار هزار , حسین ,لشکر یزید
#لشکر یزید به سوی کربلا هزار ,مردم ,حسین ,یزید ,کربلا , ,هزار نفر، ,چهار هزار , حسین ,لشکر یزید
#چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!»

 و قابل توجه آن که برای تمامی آنها نیز یک جایگزین شعاری دارند، مبنی بر این که «پولش را به فقرا بدهیم!». البته این شعارها را بیشتر انی می‌دهند که اساساً نه تنها هیچ گونه عشق و علاقه و عاطفه و وابستگی ندارند، بلکه اصلاً اعتقادات درستی هم ندارند، بنابر این، نه تنها با هر گونه مجلس دینی مخالفند، بلکه نه پولی به مداح یا زیارت می‌دهند و نه به جایش پولی به فقیری می‌دهند؛ البته اگر پوست فقیر را نکنند، جای شکر دارد.

الف) اولین اشکال این شبهه و سوال، این است که میخواهد دو عمل خیر و خیلی بزرگ را در مقابل هم قرار دهد و به غلط، یک نوع #تضاد بین آنها ایجاد کند! درصورتی که هر کاری باید درجای خودش انجام شود و ما باید سعی کنیم که همه ی کارهای خیر را به قدر توان و همت مان انجام بدهیم و نه اینکه بخواهیم دو عمل درست را در مقابل هم قرار دهیم تا یکی را اب و بی اهمیت نمایش بدهیم!! من هم برای عزاداری حسین علیه السلام جی میدهم و هم عاشق خدمت به مظلومان و فقرا و نیازمندها هستم

 

ب) چه ی گفته که باید چند میلیون به یک مداح داد که می‌پرسند: «چرا باید داد؟»، خوب ندهند. مگر چند میلیون به یک مداح دادن، جزئی از مراسم عزاداری می‌باشد؟!

 

ج) موضوع جشن یا عزاداری یک مقوله است، چگونگی اجرای آن، یا مجلس‌داری و ... یک مقوله دیگری است. یکی برای مجلس عروسی‌اش، خویشان و آشنایان نزدیک را جمع می‌کند و ولیمه‌ای می‌دهد؛ دیگری آن مراسم را در باغ و باشگاه، با ورودی نفری سیصد تا پانصد هزار تومان می‌گیرد و پانصد نفر را نیز دعوت می‌کند و چند ده میلیون هزینه می‌کند – یکی برای ختم و عزاداری، مجلس ساده‌ای برگزار می‌کند و احیاناً ناهار یا شامی نیز می‌دهد، دیگری حلوایش را نیز به جایی سفارش می‌دهد که دیسی 50 تا 100 هزار تومان از او می‌گیرند و یا در فلان تالار و هتل مجلس می‌گیرد.

اما، آیا ی می‌گوید: اصلاً مجلس عروسی یا عزا نگیریم و پولش را به فقرا بدهیم؟! اما راجع به هر هزینه‌ی عبادی، این فرمول را دارند و فریاد می‌زنند!

 

د) مداحی نیز یک هنر، صنعت و حرفه است. خواه مداح رایگان مداحی کند و خواه کمی هم پول بگیرد و یا چند میلیون بگیرد. مداح، مانند هر هنرمند دیگری، شش ماه و حتی یک سال، وقت گذاشته، تعلیم دیده و تمرین کرده تا این هنرش را خوب‌تر به نمایش بگذارد و بهتر اجرا نماید. پس منعی ندارد اگر این هنر را حرفه‌ی خود نموده باشد، و بابت آن پولی هم بگیرد.

 

ه) فرض کنید که شخص متمولی، در ایام دهه محرم (یا ...) مجلسی را ترتیب داده است و می‌خواهد در این مجلس صدها یا هزاران نفر را جذب نموده و پذیرا باشد، از این رو برای تمامی شئون آن هزینه می‌کند. از مکان، نور و صدا گرفته، تا پذیرایی و مداحی. حالا نیت او چقدر خالص است، مقوله‌ی دیگری است و اگر نیتش خوب و خالص نباشد، خودش باخته است؛ اگر چه دیگران فایده ببرند؛ اما آیا اصلش کار خطایی قلمداد می‌گردد؟!

 

و) هنرمند مداح نیز بابت کارش و اجرایش [کم یا زیاد] پول می‌گیرد؛ آیا ی می‌تواند بگوید که اشکال دارد و یا بگوید: «پول زیاد دادن، جزئی از عزاداری است و باید چند میلیون به مداح بدهند و اگر ندهند، نذر آنها قبول نیست»؛ همان مداح نیز اگر دلش بخواهد، در جایی رایگان هنرمندی می‌کند و در هر حال او نیز اگر نیتش خوب باشد که فایده می‌برد و اگر نباشد، باخته است؛ هر چند دیگران فایده ببرند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟! - مداح ,میلیون ,می‌کند ,مجلس ,عزاداری ,مداحی ,باخته است؛ ,دیگران فایده ,هزینه می‌کند ,هزار تومان ,دادن، جزئی
#چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟! مداح ,میلیون ,می‌کند ,مجلس ,عزاداری ,مداحی ,باخته است؛ ,دیگران فایده ,هزینه می‌کند ,هزار تومان ,دادن، جزئی
#محرم ـ صفر

محرم آمد

 یادمان باشد:

اول حسین، بعد عزای حسین

اول شعور حسینی، بعد شور حسینی

 

محرم و صفر:

زمان بالیدن است نه فقط نالیدن

بساطش آموزه است نه موزه

تمرین خوب نگریستن است نه فقط خوب گریستن

 

حواسامون جمع بـــــاشه به عزاداریامون

❤️السلام علیک یا اباعبد الله الحسین "ع" ❤️

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #محرم ـ صفر - محرم
#محرم ـ صفر محرم
#ورود کاروان به کربلا(شعر)

 

 

#ورود کاروان به کربلا(شعر)

آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول
سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول

صاحب کعبه! چرا از کعبه آواره شدی
کعبه‌ات اینجاست ای خون خدا؟ حجت قبول

این بیابان جای اهل‌البیت پیغمبر نبود
پس چه شد آن وعده‌ها آن باغ‌ها حجت قبول

قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست
آمد استقبال‌تان سر نیزه‌ها حجت قبول

گوئیا این سرزمین قربانگه یاران توست
قتلگاهت می‌شود جای منا حجت قبول

از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است
ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول

جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت
هدیه کردی کودک شش‌ماهه را حجت قبول

تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی
قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول

گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را
پشت آن گودال کن خیمه به‌پا حجت قبول

ای علمدار م بارها را وا کنید
خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول

دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو
بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول

اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب
هیچ نامحرم نبیند را حجت قبول

می‌رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا
بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول

زیر سم اسب‌ها این استخوان‌ها بشکند
پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول

می‌رود سرها به نیزه می‌شوم من بی‌کفن
از جنان گوید مرا خیرالنساء حجت قبول

حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند
ای مرید کشته‌های کربلا حجت قبول

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #ورود کاروان به کربلا(شعر) - قبول ,کربلا ,ورود کاروان
#ورود کاروان به کربلا(شعر) قبول ,کربلا ,ورود کاروان
#دیدار با نیروی انتظامی

 

امنیت رکن اساسی پیشرفت کشور و نیروی انتظامی رکن تأمین امنیت است

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #دیدار با نیروی انتظامی - امنیت ,انتظامی ,نیروی ,کشور ,نیروی انتظامی ,انقلاب ی ,الله خامنه‌ای ,پیشرفت کشور
#دیدار با نیروی انتظامی امنیت ,انتظامی ,نیروی ,کشور ,نیروی انتظامی ,انقلاب ی ,الله خامنه‌ای ,پیشرفت کشور
#نیروی انتظامی ایران

 

 

 

 

نیروی انتظامی ایران

نیروی انتظامی ایران (با به طور مخفف ناجا) پلیس ایران است که در سال ۱۳۷۰ خورشیدی از ترکیب شدن شهربانی ایران و ژاندارمری ایران و نیز کمیته انقلاب ی به وجود آمد و در حال حاضر بطور رسمی نیروی اصلی مسئول حفظ امنیت داخلی ایران است. اما در کنار این نیرو، نهادهای دیگری مانند بسیج و پاسداران نیز عملاً در کار امنیت اجتماعی دخیل هستند.

سیر تشکیل و قانون نیروی انتظامی

تاریخ برقرای امنیت شهری و کشوری به صورت مدرن به یک سده پیش باز می‌گردد. ناصرالدین شاه قاجار در مجموعه سفرهایش به قارهٔ اروپا و بازدید پلیس جدید در آن مناطق و با به‌کارگیری یک افسر ایتالیایی تبعهٔ اتریش به نام کنت دومونت فورت نخستین سامانهٔ پلیسی نو را در ایران بنیان نهاد.

پلیس در ایران برای مدت زمانی طولانی از ۲ بخش اصلی شهربانی (نظمیه) و ژاندارمری (که خود شامل دو بخش ژاندارمری مرزی و ژاندارمری روستایی می‌شود) تشکیل شده بود. کمیته انقلاب ی نیز به عنوان یکی از اجزاء اصلی برقراری نظم و امنیت داخلی کشور و حفاظت از اصول ارزشی ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به این سامانه پلیسی اضافه گشت.

افزایش کارکنان پلیس پس از انقلاب ۱۳۵۷ و وم ترکیب این نیروها عاملی شد تا در سال ۱۳۷۰ خورشیدی با تصویب مجلس شورای ی، این ۳ سازمان انتظامی در یکدیگر ترکیب و سامانه پلیسی یکدستی حاصل شد. «قانون نیروی انتظامی ایران» در سال ۷۰ در مجلس تصویب شد و طی آن ۱ سال به ت برای تشکیل نیروی انتظامی فرصت داده شد. بر پایه  مقررات تازه، پلیس ایران قسمتی از ستاد نیروهای مسلح و زیر نظر وزارت کشور گردید و در پیروی از ایران قرار گرفت.

 

 

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #نیروی انتظامی ایران - ی ,جمهوری ,انتظامی ,نیروی ,پلیس ,امنیت , ,نیروی انتظامی , ی ایران ,انتظامی جمهوری ,انقلاب ۱۳۵۷ , ایران ,انتظ
#نیروی انتظامی ایران ی ,جمهوری ,انتظامی ,نیروی ,پلیس ,امنیت , ,نیروی انتظامی , ی ایران ,انتظامی جمهوری ,انقلاب ۱۳۵۷ , ایران ,انتظ
#هجرت از عراق به پاریس
 

#هجرت از عراق به پاریس

 در سال 1357، وقتی که نهضت ی مردم ایران به ی به اوج خود رسیده بود، رژیم شاه پس از آنکه از سکوت نا امید شد، دست به فعالیت‌های برای محدود ایشان و یا ا اج ایشان از عراق زد. به همین جهت رژیم عراق منزل ایشان را در نجف محاصره کرد و رفت و آمد‌ها کنترل و محدود گردید. که به هیچ وجه حاصر به ترک مبارزه نبودند تصمیم به مهاجرت از عراق به سمت گرفتند اما به علت تیرگی روابط عراق و ، قرار شد که از طریق کویت عازم شوند. با آنکه جهت ورود به کویت، ویزا صادر شده بود، پس از رسیدن به مرز کویت، مقامات ت کویت دستور جلوگیری از ورود ایشان به خاک کویت را صادر د. شب را در بصره گذراندند و تصمیم گرفتند به پاریس هجرت کنند. به هنگام هجرت به پاریس در پیامی به ملت ایران، دلایل این هجرت را چنین بیان نمودند. "اکنون که من به ناچار باید ترک جوار المؤمنین علیه السلام را نمایم و در کشورهای ی دست خود را برای خدمت به شما ملت محروم که مورد هجوم همه جانبه اجانب و وابستگان به آنان هستید، باز نمی‌بینم و از ورود به کویت با داشتن اجازه، ممانعت نموده‌اند، به سوی فرانسه پرواز می‌کنم. پیش من مکان معینی مطرح نیست؛ عمل به تکلیف الهی مطرح است. مصالح عالیه و مسلمین مطرح است. ما و شما، امروز که نهضت ی به مرتبه حساسی رسیده است، مسؤول هستیم. از ما انتظار دارد." به این ترتیب، عصر روز 14 مهر ماه 1357، و همراهان به بغداد منتقل شده و روز بعد، هجرتی تاریخی را در راه رضای خدا انجام دادند و در آنجا پس از توقفی کوتاه در پاریس در د ده‌ای به نام «نوفل لوشاتو» اقامت د. اقامت ایشان در فرانسه بر خلاف تصور رژیم شاه، باعث تسریع در انقلاب شد و هر روز سیل خبرنگاران و عکاسان و ... به دیدار می‌شتافتند؛ به طوری که، این د ده کوچک به کانون مهمترین اخبار جهان تبدیل شد و پس از چند ماه منجر به پیروزی انقلاب ی گردید.

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #هجرت از عراق به پاریس - ,عراق ,هجرت ,ایشان ,کویت ,پاریس , ,نهضت ی ,هجرت
#هجرت از عراق به پاریس ,عراق ,هجرت ,ایشان ,کویت ,پاریس , ,نهضت ی ,هجرت
#تب مژگان 51

#تب_مژگان 51

انگشت شصتم مدام میرفت روی صفحه گوشیم و برمیگشت... مونده بودم چی جوابش بدم... یک دقیقه فکر ... بالا ه شماره بهش داده بودم که برام زنگ بزنه... پس باید جوابش میدادم... و حتی اگر همون موقع میگفت میخوام ببینمت، باید یا قبول می و یا یه بهانه درست و حس میاوردم...

جوابش دادم و نوشتم: «سلام. درخدمتم!»

نوشت: «خدمت از ماست جنتلمن! شما نباید یه حالی... احوالی از ی بپرسی که زدی ناکاراش کردی؟!»

نوشتم: «بزرگواری... اما شما هم نباید یه اسی... زنگی... تک زنگی بزنی تا بدونم بالا ه چی شد و چی نشد؟ من که نمیتونستم و صلاح هم نبود که اونجا تلپ بشم!»

نوشت: «ماشالله کم هم نمیاریا... راستی آقای رییس جمهور آینده، الان چیکار میکنی؟»

نوشتم: « والا تا همین حالا دستم بند بود و داشتم هیئت تم را میچیدم تا بیست سال دیگه وقتی میخوام لیستش را بدم مجلس، هول نشم! ... فقط نفتم مونده... حالا چطور مگه بانو؟!»

نوشت: «چقدر با حالی شما ... نه... جدی پرسیدم... الان جایی هم مشغولی؟!»

نوشتم: «از شرایط استخدام، الان فقط ریشش را دارم... دارم تلاش میکنم تا کوتاهش ن ، یه جایی دستم بند بشه! ... ضمنا نگو الان واسم کار سراغ داری و دختر یه پیرمرد ترلیون دار هستی که میخواد دومادش یه پسر نجیب و خانواده دار باشه ... که اصلا باورم نمیشه و میرم میخوابم»

نوشت: «داری منو میکشی از بس خندیدم... پرستارا اومدن با تعجب نگام میکنن... یه کم مراعات منم ... پس هنوز بیکاری؟! تحصیلات هم داری؟»

نوشتم: «آره ... اصلا خوراکم تحصیلاته... ارشد مدیریت آبیاری گیاهان دریایی خوندم!»

نوشت: «لطفا جدی باش دیگه! اصلا اینجوری من حریف تو نمیشم... فردا صبح پاشو بیا تا با هم حرف بزنیم!»

نوشتم: «از شوخی که بگذریم... این حرفها را زدم تا فقط یه کم روحیه بیماری و بیمارستانی از شما دور بشه و یه کم بخندید... از بابت دعوتتون هم تشکر... تعارف نمیکنم... قصدم بی ادبی هم نیست... لطفا اگر باید هزینه درمان و یا خسارتی پرداخت کنم بگید تا تقدیم کنم... »

نوشت: «حالا چرا یهو لحنت عوض شد؟! ... لطفا فردا بیا اینجا میخوام ببینمت! این که دیگه لفظ قلم حرف زدن نداره!»

نوشتم: «قول نمیدم... ببینم حالا چی پیش میاد... اما اینو جدی گفتم که تمام هزینه های درمان و خسارتتون با من!»

نوشت: «حالا تا هزینه های درمان و خسارت... تو پاشو بیا... به اونم میرسیم... امری نیست؟»

نوشتم: «نه... تشکر که پیام دادید... نمیدونستم خودم چطوری باید باهاتون صحبت کنم و از شرمندگی اون روز که زدم دمار از روزگارتون درآوردم و افلیج و بیچاره دنیای و آ تتون دربیام!»

نوشت: «مگر دستم بهت نرسه... چنان افلیج دنیا و آ تی نشونت بدم که نگو!»

نوشتم: «استغفرالله... دستم بهتون نرسه چیه؟ ... نه حالا میخوای برسه! ... آقا ما رفتیم... شب بخیر!»

نوشت: «شب شما هم بخیر رییس جمهور آینده!»

صد بار پیامش را تا صبح خوندم... تا صبح که نه... تا وقتی که خوابم برد... به چند روش مختلف، آنالیزش ... همه روش ها فقط یک جواب داد... یا خیلی خیلی حرفه ای داره عمل میکنه و یا حداقل اینبار داره صادقانه عمل میکنه و قصد زرنگ بازی نداره...

بعد از اذون صبح که خوندم، زنگ زدم برای بچه های مستقر در بیمارستان... گفتم از حالا تا ساعت 9 صبح، گزارش لحظه به لحظه میخوام... حدودای ساعت هفت از خونه راه افتادم و مستقیم به طرف بیمارستان رفتم...

در راه، یکی از بچه های بیمارستان زنگ زد و گفت: محمد جان! علاوه بر شما و این خانوم چلاق، ی دیگه هم قرار بوده اینجا باشه؟»

گفتم: نه چطور؟!

گفت: آخه الان یکی اومد داخل و رفت پیش اون خانمه... به نام «خانم کمالی» !!!

ادامه دارد...

 

@mohamadrezahadadpour

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 51 - »نوشت ,الان ,»نوشتم ,حالا ,میخوام ,دستم ,»نوشت «حالا ,رییس جمهور
#تب مژگان 51 »نوشت ,الان ,»نوشتم ,حالا ,میخوام ,دستم ,»نوشت «حالا ,رییس جمهور
#یا عباس

بوی محرم می آید. . .
کاش سهراب اینگونه میگفت:
آب را گل نکنید . . .
شاید از دور علمدار حسین (ع)
مشک طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،
می رسد تا که از این آب روان،
پر کند مشک تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر (ع) بی شیر رباب (س)
نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .
آب را گل نکنید . . .
تا که شرمنده نگردد عباس(ع)
تا که پژمرده نگردد گل یاس

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #یا عباس
#یا عباس
#محرم

 

میلیونها مردم عمر 57 ساله د؛ در آن سال و پس از آن و پیش از آن بسان برگهای زرد چنان فرو ریختند که اثری از وجود آنها و احوال آنها و از خوشی و ناخوشی آنها باقی نماند؛ ولی یک عمر 57 ساله حسین [علیه السلام] چنان شور و غوغایی در جهان به سود حق و حقیقت و به زیان ستمگری و شقاوت؛ برانگیخت که کمتر ی بر آن ناآشنا ماند و در غم و اندوه بزرگ آن انباز نشد.

کتاب زندگانی حسین علیه السلام - زین العابدین رهنما

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #محرم - علیه السلام ,حسین علیه
#محرم علیه السلام ,حسین علیه
#یا حسین

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ

وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

وَعلی اولاد الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #یا حسین - الْحُسَیْنِ
#یا حسین الْحُسَیْنِ
#پنجره 2

#پنجره_قسمت_دوم وپایانی



پله ها را سنگین ولی به سرعت بالا رفت و کلید را در قفل چرخاند و به محض وارد شدن با خشم به همسرش که گوشه ی پنجره روی تختش نشسته بود نگاه کرد وگفت:صدمرتبه گفتم ازپشت اون بی صاحاب مردم و دید نزن زن!!!همین کم مونده بود این بیکار ال ه ها وصله هم بهمون بچسبونن.اینجا مثل اون محل نیست.اینجا ی نمیشناستت.امروز آب شدم از خج حرفهاشون. پشت اون پنجره  می ایستی فکر نمیکنی از اون بیرون معلومی مردم  چیا فکر میکنند  درموردت؟؟!! سی سال تو اون محل با ابرو زندگی کردیم ببین میتونی تو همین دوسال سر پیری آبرو واعتبارم رو زیر سوال ببری؟ ای لعنت به این زندگی و این خونه ی کوفتی
وکلید را به روی میز انداخت و نشست و دستهایش را حایل پیشانی اش کرد وبه صدای ضربان قلبش گوش میداد.
قلبش با هر تپش ناله ای از غم سرمیداد و به او نهیب میزد که سکوت را بشکن مرد.این زن از این همه خشم میمیرد.شاید یک قرن طول کشید تا زن باص در مانده و محزون سکوت را ش ت..گویی با خودش حرف میزد:
-چه کنم حاج عباس آقا؟؟من که جایی  نمیرم.تمام دلخوشیم به این پنجره است  آدمهایی که پشت قابش میبینم!!اگر این قاب هم از من بگیری میمیرم به والله. باشه حق باشماست.روم سیاه که مکدرت . و آهسته اشک ریخت.
حاج عباس آقا سیگاری روشن کرد و آه  سرکشی کشید و رو به زن رنجور ومحزونش کرد و گفت:آ زن چرا رفتی به شهلا خانم گفتی قصه ی خواستگاری دخترش به کجا رسیده؟؟!میخواهی پشت پنجره ملت و ببینی ببین نقلی نیست.ولی دیگه چرا میری آمار  میدی وامار میگیری که ملت بهت بگن فضول محل.؟
زن بهت زده و مستاصل پاسخ داد:من؟؟!!نه والا بخدا اینطور نبود.چند ماه پیش که هنوز حالم اینقدر اب نبود و رفتم با هزار بدبختی تا خونشون روضه  شهلا خانم به من گفت دخترم براش خواستگار خوب آمده ولی ناز میکنه منم بهش گفتم همون که فلان روز بااین مشخصات  آمده بودن؟!اونم گفت آره تو کجا  دی ؟منم راستشو گفتم.اخه شهلا خانم و مهین خانم تنها ایی هستن که تو کوچه میدونن من زمینگیر شدم و بخاطر درد کمر و پاهام جایی  نمیرم.
مرد پوزخندی زد و درحالیکه  پکی به سیگارش میزد بلند شد وبسمت زنش رفت:-هه! !بفرمایید اینم از دوستات! !حالا که فعلن همین شهلا خانوم جونت رفته به این وروره جادو ها گفته زهرا خانوم فضول و کلانتر محله! !!زن نکن..تو رو به جان هرکی دوست داری نکن..دیگه از پشت اون پنجره بیرون و نگاه نکن.زن معصومانه ملحفه ی سفید روی پایش را مچاله کرد و با اشک واه گفت:چشم آقا چشم
حاج عباس با شرمندگی نگاهش را پایین انداخت واسه دلداری زنش گفت:شده همه چیزم ومیدم ولی یک خوب برات پیدا میکنم تا بتونی دوباره مثل دوسال پیش س ا شی.زن هق هقش جان گرفت و در میان هق هق یک ان شالله سو ک تقدیم آسمان کرد.

پزشک بعد از کلی آزمایش و نمونه برداری رو به هردوی آنها با بی رحمی  گفت:سرطان مغز واستخوان!!!
زهرا خانوم آه کشید وسرش را پایین انداخت.اما مرد روی میز پزشک نیم خیز شد و با تردید گفت:یعنی چی؟باید چیکارکنیم؟خوب میشه یا نه؟!
پزشک با تاسف سری تکان داد و گفت شیمی درمانی  کمکش میکنه .کمی دیر فهمیدیم ولی باز توکلتون به خدا باشه.سرطان قابل پیش بینی نیست.شاید آره شاید هم نه.
دنیا دور سر مرد میچرخید .پاهایش انگار روی زمین نبود.یعنی زهرا خانمش دیگر نمیتوانست امیدوار باشد? شاید اره شاید هم نه!اسم سرطان به اندازه ی کافی هولناک بود. یعنی زهرا خانم طاقت شیمی درمانی را داشت؟ شاید آره شاید نه!!!!
روز به روز حال زهرا خانوم بدتر میشد..دیگر نمیتوانست حتی تا دستشویی برود.. آن روزها زهراخانوم مرتب پشت پنجره مینشست و با نگاه به قاب پنجره اشک میریخت.حاج عباس دلش برای او کباب میشد واز خانه بیرون میزد تا مبادا زهرا خانوم از شرم او نگاهش را از قاب پنجره بردارد.کاش میتوانست دیوارها را بردارد و وزهرا خانمش را کول کند به کوچه در میان مردم ببرد.کاش!
چند وقت بعد همسایه ها مردی را دیدند که پشت همان پنجره شبها در بغض و غم سیگار میکشید و به دوردست‌ها نگاه میکرد...هیچ فکر نمیکرد که او زاق سیاه ی را چوب میزند..زنها با تاسف به او نگاه  میگردند و پچ پچ کنان میگفتند:بیچاره مرد.میگن هنوز تخت زنش راجمع نکرده و به یاد او اینجا مینشیند...

 

                                                  پایان
نویسنده:ف-مقیمی

                                                                            

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #پنجره 2 - پنجره ,شاید ,زهرا ,خانوم ,خانم ,شهلا ,زهرا خانوم ,شهلا خانم ,دیگر نمیتوانست ,یعنی زهرا ,پایین انداخت
#پنجره 2 پنجره ,شاید ,زهرا ,خانوم ,خانم ,شهلا ,زهرا خانوم ,شهلا خانم ,دیگر نمیتوانست ,یعنی زهرا ,پایین انداخت
# اهل اء

                               

         «اِنّما یُریدُ اللّه ُ لِیُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَیت و یُطَهِّرکُم تَطهیرا؛

               (احزاب - 33 )

جز این نیست که خدای می خواهد تا بِبَرد از شما پلیدی گناه را ای اهل بیت پیغمبر و پاک گرداند شما را از معاصی، پاک گردانیدنی».

استعاره «رجس» برای معصیت و تصریح به «تطهیر» برای دوری از معصیت است و به اتفاق جمیع امت، مراد به اهل بیت، آل پیغمبرند و خلاصه معنی این که ای اهل پیغمبر! اراده الهی تعلق گرفته به این که خطیئات و سیّئات را از شما دور سازد تا دُنباله های عصمتِ شما، به گرد عصیان آلود و آغشته نشود و از گناهان کبیره و صغیره، مُنزّه باشید و معصوم.

در اسناد آمده که ام سلمه فرمود که: روزی حضرت فاطمه علیهاالسلام طعامی پخته و ساخته بود و در دیگ گلین (سفالی) به نزد سیدعالمین آورد و آن روز آن سروَر در خانه من بود. چون فاطمه علیهاالسلام آن طعام حاضر گردانید، حضرت خواجه عالم فرمود که: ای نور دیده من! علی را با دو فرزند خود بِطَلَب تا با من این طعام بخورند.

پس چون ایشان حاضر شدند همه از آن طعام بخوردند. [در این حال] جبرئیل از نزد ملک جلیل در رسید و این آیه آورد که «اِنّما یُریدُ اللّه َ...» سپس آن سروَرِ دین و مرکز دایره یقین، کِسایی (عبایی) را بر ایشان انداخت و فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت منند و نزدیکان منند. بار خدایا! پس دور گردان از ایشان رجس و پلیدی و پاک نما ایشان را.

پس من چون این دعا را از آن حضرت شنیدم، گفتم: یا رسول اللّه ! آیا من با شما هستم؟ پیغمبر فرمود: تو رتبه اهل بیتِ من نداری، امّا زنی نیکو کرداری و به صفات حمیده و خصال پسندیده موصوفی.

در روایت است که ی می گفت: من دَه ماه مُلازم حضرت رسول بودم. هر روز می دیدم که آن سرورِ دین پرور، در وقت صبح دم می آمد و دست مبارک بر در سرای شاه اولیا و فاطمه زهرا علیهاالسلام می نهاد و می فرمود: «السّلامُ علیکُم و رَحمَةُ اللّه ِ و بَرَکاتُهُ» و ایشان در جواب می فرمودند: «و عَلیکَ السّلام یا رسولَ اللّه ِ و رَحمتُ اللّه ِ و برکاتُه». چون سیدعالم جواب ایشان می شنید می فرمود که: «اِنّما یُریدُ اللّه َ ...» و بعد از تلاوت این آیه بر ایشان، مراجعت می فرمود و به مُصلاّی خود می رفت و مشغول می شد.

و نیز از عایشه روایت است که گفت: به خدا سوگند که من دیدم علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را که پیغمبر، ایشان را در زیر جامه ای جمع کرد و آن جامه را در سر ایشان کشید و فرمود: بار خدایا! این ها اهل بیت و خویشان نزدیک مَنند، پس رجس را از ایشان دور کن و ایشان را پاک و پاکیزه گردان از شومیِ معصیت. و مخفی نیست که در این آیه، دل است بر عصمت آل عبا به جهت تأکیدی که صورت گرفته است و غیر آل عبا معصوم نیستند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # اهل اء - ایشان ,فرمود ,اللّه ,فاطمه ,علیهاالسلام ,حضرت ,علیه السلام ,فاطمه علیهاالسلام ,یُریدُ اللّه ,«اِنّما یُریدُ ,«اِنّما یُریدُ اللّه
# اهل اء ایشان ,فرمود ,اللّه ,فاطمه ,علیهاالسلام ,حضرت ,علیه السلام ,فاطمه علیهاالسلام ,یُریدُ اللّه ,«اِنّما یُریدُ ,«اِنّما یُریدُ اللّه
# حسد

 

عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی‏ عَبْدِ اللَّهِ علیه

السلام قَال َیَقُولُ إِبْلِیسُ لِجُنُودِهِ أَلْقُوا

 بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْیَ فَإِنَّهُمَا یَعْدِلَانِ عِنْدَ

 اللَّهِ الشِّرْکَ.

  صادق علیه السلام فرمود           

ابلیس به لشکریانش گوید :
 بیفکنید میان مردم حسد و سرکشى را که آنها نزد خدا با شرک برابرى مى ‏کند.

وسائل الشیعه ۱۵ /ابواب جهادالنفس /باب ٧۴ /حدیث ٣

             

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # حسد
# حسد
#اعترافات به یک زن 2

#اعترافات به یک زن

#قسمت دوم

اون که رفت اومدم سراغ تو! باید یک فکری برای توهم می .آخه بدجوری گریه میکردی. باورت نمیشد بعد یازده سال از دست ی که پیش همه بزرگش کرده بودی کتک بخوری!! حقت بود!!! من بارها بهت گفته بودم به این مرد اعتماد نکن.! چندبار بهت گفتم موبایلشو چک کن.چندبار گفتم برو دنبالش تا محل کار ببین چی کار میکنه! چندبار گفتم حواست باشه با کی میره با کی میاد.اینها رو همه رو اون خواهر ومادرش یادش دادند.اصلا از کجا معلوم اونا براش دختره رو پیدا ن د؟ !!پاشو پاشو زنگ بزن به مادرشوهرت هرچی دهنته بارش کن و براشون خط ونشون بکش وتهدیدشون کن. رفتم کمی عقب تر تا ریش و قیچی روبسپارم دست خودت.آخه وقتایی که عصبانی هستی رام تری.رفتی سراغ تلفن.اولش کمی تردید داشتی.چون تو این مدت هیچ از جیک وپیک زندگیت خبرنداشت.همه فکر می د خوشبختی.خوب البته این هنر من بود که زندگی شیرینتون رو تلخ . من کم زحمت نکشیدم تو این یازده سال. یازده سال باصبرو نقشه ی فراوان برات چنین نقشه ای ساختم.وحالا حالا ها هم کارت دارم.زنگ زدی بدون سلام شروع کردی  هرچی دهنت بود گفتی به مادرشوهرت و شوهرت! ومن فقط با لبخند نگاهت می .تو واقعا وقتی عصبانی میشی خیلی جذ ! من عاشق این صورتتم. مادرشوهرت میخواست با چرندیاتش آرومت کنه که اشاره قطع کن. تو هم قطع کردی.پرسیدم ح چطوره؟ یک نفس عمیق کشیدی گفتی دلم خنک شد.از فردا من میدونم و اونا.روزگارشونو به آتیش میکشم.برات کف زدم! مرحباا خوشم اومد.اینه!! تو رفتی به فکر تلافی و من فرصت داشتم مرور کنم راهی که در این مدت برات هموار کرده بودم رو.شروع برنامه ریزیم از اونجایی بود که اون زن مو قرمز مانتوکوتاه رو دیدی ..وقتی با دوستت قدم میزدی!


ادامه دارد...

 

نویسنده : ف ـ مقیمی


https://telegram.me/ hdeltangi




ارسال مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کپی بدون لینک کانال اشکال شرعی وقانونی دارد.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #اعترافات به یک زن 2 - برات ,مادرشوهرت ,گفتم ,چندبار ,یازده ,چندبار گفتم ,اعترافات
#اعترافات به یک زن 2 برات ,مادرشوهرت ,گفتم ,چندبار ,یازده ,چندبار گفتم ,اعترافات
#اعترافات به یک زن 3

#اعترافات به یک زن

#قسمت سوم


اون زن، سر چهارراه ایستاده بود و ماشینها یکی یکی براش توقف می د و با بوق و خواهش وتمنا درخواست همراهی باهاش رو داشتند! میخواستم ببینم ع العمل تو در مقابلش چیه؟ ! تو باعصبانیت رو به ندا (همون دوستت)کردی گفتی خدا لعنت کنه این هرزه ها رو.میبینی چندتا مرد براش ترمز میکنن؟تو و ندا هم منتظر ماشین بودید.ولی هیچ محلتون نمیداد تا زمانی که اون زن اونجا بود.خیلی عصبانی شدی.آخه هم دیرت شده بود هم از هرزگی اون کفری شده بودی.با عصبانیت رفتی سمتش گفتی پس چرا سوار نمیشی؟؟ واسه چی اینهمه مدت چهار راه و بند آوردی؟ اون زن با تعجب نگاهت کرد و عینک دو رو درآورد گفت.:جانم؟؟؟ گفتی: زهرمار جانم.!وسط چهار راه جای هرزگی نیست.اونم بهش برخورد با عصبانیت بهت گفت هرزه هفت جدوآبادته......
هههههه!!!!چه دعوای مفصلی راه انداختید تو چهارراه!!!ملت هم مثل من میخندیدند.چونکه بعضیاشون مثل من از دیدن این صحنه ها خوششون میاد.خوب حق دارن! اینم تفریحیه واسه خودش.تو با کیفت افتادی به جون اون زن و اونم روسریتو درآورد موهاتو پریشون کرد. امان از این دوستت ندا که همیشه کاسه ی داغ تر از آش بود.هیچ وقت ازش خوشم نمیومد.بخاطر همین مختو زدم باهاش بهم بزنی.اون هی میکشیدت کنار و روسریتو برداشت انداخت سرت. اون زن به مردهایی که میخواستن  از تو سواش کنن حرف استخون سوزی گفت.نه که فکر کنی من یادش دادما نه.شما از یه جایی به بعد دیگه واسه ده کاریهاتون احتیاحی به من ندارید.خودتون میشید.!گفت: زنیکه دهاتی امل، فضول مردمه. فک کرده چهار راه و یده.اینا از بس عقب مونده اند و بوی گند عرقشون شوهراشون و عاصی کرده میترسن یه وقت امثال من دل شوهراشونو ببریم.!!!!قیافه ی تو دیدن داشت.مخصوصا وقتی که طرف تو فقط ندابود و طرف اون یک عالمه مرد آب دهن راه افتاده که اون وسط لابه لای هیاهوی شما دوتا به خواست من از حضور اون زن، با دست و انگشتشون یک فیضی هم میبردند.! تو خیز برداشتی سمتش گفتی امثال توی هرزه نمیتونن زندگی آدمهایی چون منو اب کنن.شوهر من به صورت کثیف تو یک نگاه کوچیکم نمیندازه.لیاقت تو یکی عین خودته.لیاقت تو مر اند که وجودشون مثل خودت بوگند میده و عین خودت هزار ویکی درد بی درمون دارند. ندا بازوتو کشید از میون جمعیت آوردت بیرون و هی با سقلمه هاش بهت میگفت تموم کن زشته. نمایش نده! ما با اون فرق داریم.پس حیا ون دختر .!!!اون برع من از دستت عصبانی بود.میگفت تو با رفتار نسنجیدت آبروی مسلمونها رو بردی! البته حرفهای اون مهم نبود.چون همونجا بهت یاد دادم چی بگی دهنشو ببندی تا دیگه وسط حال ابت شرو ور بارت نکنه.
خلاصه از همون روز رفتم تو نخ تو وزندگیت
ادامه دارد...

نویسنده : ف ـ مقیمی

https://telegram.me/ hdeltangi


ارسال مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کپی بدون لینک کانال اشکال شرعی وقانونی دارد.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #اعترافات به یک زن 3 - گفتی ,چهار ,هرزه ,واسه ,سمتش گفتی ,اعترافات
#اعترافات به یک زن 3 گفتی ,چهار ,هرزه ,واسه ,سمتش گفتی ,اعترافات
# بسم الله

 

صادق علیه السلام فرمودند:


عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # بسم الله - گویند ,ملائکه , گویند ,بسم‏ اللَّه
# بسم الله گویند ,ملائکه , گویند ,بسم‏ اللَّه
#درسی که چوپان داد
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #درسی که چوپان داد - تمام ,چوپان ,تمام نشده، ,خلاصه دانش
#درسی که چوپان داد تمام ,چوپان ,تمام نشده، ,خلاصه دانش
#آداب_دعا
 

 

 

المومنین (علیه السلام ) فرمود :

  •  چون حاجتی به درگاه خدا داشتی آن را با دعا و درود بر و آل او (علیهم
  • السلام ) آغاز کن آن گاه حاجتت را بخواه ، خدای تعالی کریم تر از آن است که از او
  • دو حاجت درخواست شود؛ یکی را برآورد و دیگری را وانهد .


         شفا و مشکل/10


عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #آداب_دعا
#آداب_دعا
# عیدسعید غدیر مبارک

 عید سعید غدیر خم ، عیدالله الاکبر برتمام مسلمانان جهان بالاخص

شیعیان و محبان حضرت المومنین علی (علیه السلام )  مبارک باد.

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # عیدسعید غدیر مبارک - غدیر ,اشعار ,سعید ,سعید غدیر
# عیدسعید غدیر مبارک غدیر ,اشعار ,سعید ,سعید غدیر
#رهایی از شب 177
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 177 - گفتم ,چقدر ,دختر ,دستش ,خیلی ,گرفتم ,دختر جوان ,لبخندی دوستانه
#رهایی از شب 177 گفتم ,چقدر ,دختر ,دستش ,خیلی ,گرفتم ,دختر جوان ,لبخندی دوستانه
#تب مژگان 45
#تب_مژگان 45

باید همه چیز عادی جلوه داده میشد... رفتم فرم رضایت را از پرسنل بیمارستان گرفتم و بهش دادم و اونم خیلی راحت امضا کرد... اما جالب اینجا بود که نه شماره اش را نوشته بود و نه آدرس منزل... بهش گفتم: «این فرم اگر کامل نباشه، ازم تحویل نمیگیرن... لطفا همه جاش را پر کنید و آ ش هم امضا و اثر انگشت میخواد...»

بدون هیچ مقاومت و حرف اضافه ای، همین کار را کرد... منم شماره ام را نوشتم روی یه تیکه کاغذ و بهش گفتم که لطفا این کاغذ را داشته باشید... هر وقت لازم شد با من تماس بگیرید... من اینجا، تنها زندگی میکنم و میتونم اگر امری داشتید، براتون انجام بدم...
کاغذ را ازم گرفت... گفت: لازم نمیشه اما اگر لازم شد، حتما مزاحمتون میشم...

این، خلاصه ای از دیدار دو ساعته من با سهیلا بود... سهیلا که بعدا فهمیدیم بسیار باهوش تر از فرید بوده و یت های درشت را به اون میدادند...

اجازه بدید چند تا نکته را عرض کنم که بدونید راه را اشتباه نرفتم و خیلی خدا لطف کرد که تونستم تصمیم بگیرم که باید سهیلا را زمین گیر کرد و مدنظر داشت:

سهیلا در طول سی سال زندگیش، چهار بار سفر به ترکیه داشته و یکبار هم به انگلستان... در سفرش به ترکیه، اطلاع چندانی نداریم که دقیقا کجاها بوده و چیکار میکرده... فقط همینو میدونیم که اکثرا آنتالیا میرفته... اما سفر دومش به ترکیه، همراه با خانمی به نام «فریبا» بوده... فریبا... اص ا اهل رشت... و حدودا 18 سال برای زندگی به شیراز اومده... بچه ها تحقیقاتشون درباره فریبا انجام دادند... تصویری از فریبا نداشتیم و اطلاعاتمون هم درباره اش چیز خاصی نبود...

ذهنم رفت سراغ نفیسه... رفتم سراغش... حالش خیلی بهتر بود... خانم های اداره هم خیلی باهاش صحبت کرده بودن و تونسته بودن تاثیرات خوبی روی نفیسه بذارن... نشستم رو به روش... گفتم: «نفیسه خانم! من دنبالش هستم که بتونم شما را هر چه زودتر آزاد کنیم یا حداقل تعیین تکلیف بشید... اما به نظرم امن ترین جا برای شما، همین جاست... چون بعد از قتل مژگان، نمیخوام شما را هم از دست بدیم»

نفیسه گفت: «من که حرفی ندارم... اما فقط نمیتونم با مرگ مژگان کنار بیام... داره داغونم میکنه...»

گفتم: «میفهمم... الان به کمکت نیاز دارم... ما در طول تحقیقاتمون به شخصی برخورد کردیم که فقط اسمش میدونیم... میخوام بدونم تو اونو نمیشناسی؟!»

نفیسه با اندکی تعجب گفت: اسمش چیه؟!

گفتم: فریبا !

تا اسم فریبا را شنید، دو تا دستش را گذاشت روی صورتش... گفت: وای خدای من... فریبا ... فریبا ... فریبا ...

گفتم: میشناسیش؟!

گفت: «مگه میشه اولین شریک .......... را نشناسم؟! ... فریبا همون خانم زبان مدرسمون بود که باهم رفیق شدیم و...»

ته دلم... که فکر کنم میشه منطقه جیگرم ... حال اومد و کلی نبضم رفت بالا... اصلا کار خدا بود که توجهم به سهیلا جلب شد و از روی استعلامی که از فرودگاه تهران داشتیم، فهمیدیم که سهیلا چند تا سفر خارجه داشته و در یکی دو تا از اون سفرها با یکی به نام «فریبا» همسفر بوده و ... پس فریبا هم یکی مثل نفیسه و مژگان نیست...

تحقیقاتمون بیشتر شد... دیدیم که سهیلا و فریبا دارای نقاط مشترک زیادی هستند... مثلا هر دوشون روی بچه ها و قشر نوجوان و جوان کار تخصصی می د... دارای مجوز آموزشی بودند... مجرد بودند... سن و سالشون به هم نزدیک بود... خانواده قابل توجهی نداشتند... مجرد زندگی می د... بیشترین شماره تلفن های تماسی با شاگرداشون بوده (چون ما از طریق خط سهیلا، شماره فریبا را هم پیدا کردیم و مکالماتش را چک کردیم) ... و یا مثلا هردوشون فقط نوزدهم هر ماه در خانه کمالی پیداشون میشد و هنوز اطلاع نداشتیم پاتوقشون علاوه بر خانه کمالی کجا بوده ... و خیلی چیزای دیگه... آهان ... بذارید اینم بگم: هردوشون دو تا حساب بیشتر نداشتن و هر ماه، حدودا 15 میلیون تومان... دقت کنید لطفا... پانزده میلیون تومان(!!) به حساب هرکدومشون واریز میشد و تا حدود بیستم تا بیست و پنجم ماه، تقریبا همه اش ج میشد... و خیلی چیزای دیگه...

اما ... اینا به کنار... جواب استعلام از فرودگاه و پلیس ترکیه اومد... دهان همه مون باز موند... بلکه دهانمون داشت جر میخورد... داشتیم کف میکردیم از بس متعجب بودیم... سفر دومی که سهیلا و فریبا با هم بودند، پس از رسیدن به ترکیه، پس از سه روز اقامت در آنکارا، با پرواز لندن، از آنکارا پ د و .... در فرودگاه تل آویو پیاده شدند... فرودگاه تل آویو... پایتخت !!!

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 45 - فریبا ,سهیلا ,خیلی ,بوده ,گفتم ,مژگان ,میلیون تومان ,چیزای دیگه ,خیلی چیزای ,خانه کمالی ,فریبا فریبا
#تب مژگان 45 فریبا ,سهیلا ,خیلی ,بوده ,گفتم ,مژگان ,میلیون تومان ,چیزای دیگه ,خیلی چیزای ,خانه کمالی ,فریبا فریبا
# تب مژگان 48
#تب-مژگان 48

اون شب، مژگان حس گریه کرد و به یاد مادرش کلی برام حرف زد... حدودا دو سه ساعت باهم حرف زدیم... نکته ای که توی ذهنم بود خیلی تقویت شد... جوری که وقتی سوار ماشینم شدم، حدودای ساعت 9 و 10 بود اما دلم نمیومد تا صبح صبر کنم... به خاطر همین وقتی به چهار راه زند رسیدم، نرفتم طرف خونه... رفتم اداره...

وقتی رسیدم، از یکی از خواهرای حیاط خلوت پرسیدم که نفیسه خوابه یا بیدار؟! ... گفتنند: بیداره... معمولا شبها دیر میخوابه... شامش خورده... الانم داره تلوزیون میبینه...

هماهنگ و بهش اطلاع دادن که میخوام ببینمش... قبول کرده بود و خلاصه رفتم پیشش... این بار وقتی منو دید، علاوه بر روسری و رعایت چیزای ساده، جلوم بلند شد و سلام کرد... سلام و علیک کردیم و نشستیم...

گفتم: امیدوارم بهت سخت نگذشته باشه... به جز دیدار اولمون... که البته اونم... حالا ولش کن... میخوام یه چیزی را بهت بگم اما میخوام قول بدی تمرکز داشته باشی و کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم... باشه؟

گفت: دیگه بدتر از مرگ مژگان که نیست... باشه... بفرمایید...

گفتم: من تقریبا همه کارهای بدی که انجام دادی و یا مجبورت د را اطلاع دارم... حتی پرینت حساب های بانکی که به نام مادر بیچارت بود و پول ها را به اون حساب میریختند را دارم... همچنین مهمونی های بدی که رفتی... برای اینکه بدونی نه تنها از بازی پرت نیستم بلکه اطلاعاتم بیشتر از این حرفهاست، باید بدونی که حتی اطلاع دارم که از طرف کمالی شده بودی که به هر طریقی شده به پدر مژگان نزدیک بشی... اما به خاطر تقیدات مذهبی و مشغله های بابای مژگان و چیزای دیگه نتونستی این کار را ی... حالا چیزی که میخوام بدونم... باید بدونم که بتونم کمکت م... اینه که دقیقا درباره بابای مژگان ازت چی میخواستن؟!

نفیسه اولش آب دهنش را قورت داد... معلوم بود که حس هول شده... بهش آب تعارف و بهش گفتم آروم باشه... یه کم آروم تر شد... بعد شروع کرد و گفت:

«برای دل من، مژگان همه چیز بود اما برای کمالی، بابای مژگان... من دوس داشتم فقط با مژگان باشم اما کمالی و شروین میگفتند که باید برم به طرف بابای مژگان... میگفتند که ما مدیون همسرش هستیم... باید این روزا که داره تحمل فقدان همسرش میکنه، کمکش کنیم تا بتونه مثل دخترش آسوده تر بشه و به آرامش برسه...

اما من نتونستم... علتش این بود که بابای مژگان، معمولا خونه نبود... وقتی هم خونه بود، اینقدر سرسنگین و کم حرف بود که من حتی جرات نمی برم توی اتاقش... حتی ازش میترسیدم...مرموز بود برام... به کمالی و شروین هم گفتم... اونها گفتند میدونیم که آدم سفت و سختیه... به خاطر همین دوس داریم کمکش کنیم...

دو سه ماه وقتی که به من داده بودند، شد چهار پنج ماه... بابای مژگان اصلا خط نمیداد... وقتی هم میرفت از خونه، در اتاقش هم قفل میکرد... اصلا لب تاپ و کامپیوتر هم نداشت...»

به نفیسه گفتم: چرا به اتاقش و لب تاپ داشتن و یا نداشتنش توجه کردی؟ علت خاصی داشت؟

نفیسه گفت: «آره خب... شروین گفته بود وقتی بهت توجه نمیکنه، مثل دخترش باش... بشو مژگانش... کارای شخصیش را واسش انجام بده... اتاقش را تمیز کن... ببین لب تاپش کجاست و برو تمیزش کن و روش گل بذار... اگر برچسب زده روی دوربین لب تاپش، بردار و به جاش برچسب دخترونه بزن تا دلش باز بشه...»

گفتم: اصلا بهت توجه نمیکرد؟ بعدش چی شد؟

نفیسه ادامه داد: «وقتی کمالی و شروین فهمیدن که بابای مژگان اصلا منو آدنم حساب نمیکنه، قرار گذاشتن که واقعا از تنهایی درش بیارن... نمیدونم چطوری؟ اما ... یه چیزی یادم اومد... شروین بهم گفت که یه کیف دستی هست که مشکی هست و معمولا قفل هست و در دسترس نیست... ما احساس میکنیم که بابای مژگان قرص مصرف میکنه... به خاطر همین باید قرصش را ترک کنه... قرصش توی کیفه... تو نمیتونی در کیف را باز کنی... پس حداقل تلاش کن یه جوری کیفش را از خونشون کش بری... اما شروین فکر میکرد که بابای مژگان شاسکوله... بالا ه نشد و نتونستم... هیچی... تا اینکه یه روز خانم کمالی به من گفت که باید برای بابای مژگان یه خانم خوب پیدا کنیم تا بتونه باهاش ازدواج کنه و زندگیشون بهتر بشه...»

گفتم: خب اسمش چی بود؟ کمالی چیزی برات نگفت؟

نفیسه گفت: چرا بابا... فهمیدم کیه... وقتی اسمش شنیدم، مطمئن شدم که نتونستم یتم را خوب انجام بدم... تنها کاری که تونستم م این بود که مژگان را با اون خانم خوشکل چادری آچار فرانسه آشنا کنم... مژگان هم بعد از چند جلسه عاشق رفتار و محبتش شده بود و واسه باباش میپسندیدش... اسم اون خانم «سهیلا» بود...

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 48 - مژگان ,بابای ,شروین ,کمالی ,گفتم ,اتاقش ,بابای مژگان ,خاطر همین ,مژگان اصلا ,کمکش کنیم ,اطلاع دارم
# تب مژگان 48 مژگان ,بابای ,شروین ,کمالی ,گفتم ,اتاقش ,بابای مژگان ,خاطر همین ,مژگان اصلا ,کمکش کنیم ,اطلاع دارم
# تب مژگان 49

#تب-مژگان 49

تا اسم سهیلا را از نفیسه شنیدم، برقم گرفت!! ... گفتم: کدوم سهیلا؟!

نفیسه گفت: «همون سهیلا خانوم که هم چادریه و هم وقتی در کمک به بچه های مذهبی و خانواده های و نظامی ناامید میشدیم دست به دامن اون میشدیم... گفته بودم که براتون...»

گفتم: آره ... یادمه... بعد بابای مژگان چیکار کرد؟ باهاش دوست شد؟!

نفیسه با تعجب گفت: شوخیتون گرفته؟! دوست بشه؟ بابای مژگان؟ با سهیلا؟! ... فکر بابای مژگان را خوب میشناسید! ... نه اصلا حتی ما جرات نکردیم مطرح کنیم چه برسه به خواستگاری و دیدار و ...

گفتم: پس چی شد دیگه؟ چطور پیش رفت؟

نفیسه گفت: هیچی ... کمالی و شروین فشار میاوردن... من و مژگان خد امرز هم کاری نمیتونستیم ... مونده بودیم... نه راه پیش داشتیم و نه راه پس... قرار شد خودشون اقدام کنند که ظاهرا اونا هم هیچی... البته تا جایی که من اطلاع دارم...

نفس عمیقی کشیدم... مثل ی که خیالش شده باشه از بابت خطری که از بیخ گوش عزیزش رد شده باشه... گفتم: تا حالا سفر و مسافرت هم باهاشون رفتی؟ بیشتر منظورم سفر خارج از کشوره؟

گفت: خارج از کشور نه... اما چند بار رشت رفتیم... شاهین شهر رفتیم... گرگان رفتیم... یه بارم رفتیم کیش... خیلی خوش گذشت...

گفتم: بسیار خوب... مطلب دیگه ای هست که نگفته باشی؟ و احساس کنی مهم باشه؟

یه کم فکر کرد و گفت: آهان ... راستی... میشه بپرسم فرید زنده است یا نه؟ چی بر سرش اومده؟ ینی اونم کشته شده؟

 گفتم: چطور مگه؟ باهاش چه نسبتی داشتی؟ ... بهتره بپرسم چطور آدمیه فرید؟

گفت: خب پسر خوبیه... نمیدونم کجاییه اما فکر نمیکنم باشه... خیلی پخته و با تجربه است... بر خلاف قیافش، خیلی هم میتونست خشن و تند و فرز باشه... ورزشکار بود... باشگاه میرفت... قرار شده بود زبان خارجه باهام کار کنه... گفت پول نمیخواد... ولی من به خاطر اینکه زیر دینش نباشم پولش میدادم تا واسم نقشه های ناجور نکشه... اما خب! ... اون کارش را میکرد و سواستفاده اش را میکرد... منم جرات مخالفت نداشتم... از مژگان خوشش نمیومد... میگفت بچه اون طور بابایی، هیچ وقت مورد اطمینان نیست... از آرمان خیلی خوشش میومد...[از نقل این قسمت معذورم]

گفتم: خبری از زنده موندن یا نموندن فرید نداریم.... اما اگر هم زنده باشه، حداقل تا سه چهار ماه قادر به ورزش و تحرک نیست... اون یکی از اعضای حرفه ای .... ولش کن ... راستی نوزدهم های ماه پیدات نبوده... کجا بودی؟

با تعجب گفت: شما چقدر اطلاعاتتون دقیقه!! نوزدهم ها مینشستم تو خونه... روزه میرفتم... البته چون حال و جون نداشتم، میگرفتم تا شب میخو دم... سر در نمیاوردم... چون بعضی از شبها تماس میگرفتن و میگفتن فردا نوزدهم هست! با اینکه از نظر تقویم خودمون اینجوری نبود... از همینا دیگه...

گفتم: تا حالا ازشون نپرسیدی چرا باید روزه بری و راز نوزدهم چیه و ...؟!

گفت: چرا... پرسیدم... خانم کمالی نشست برام از اسرار عدد نوزده گفت: «درتقویم اساتید ما هر ماه، نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ایام سال ۳۶۱ روز است ۴ یا ۵ روز اضافه به «ایّام هاء» بمعنی ایّام بخشش نامیده می‌شود؛ که ما به استقبال ایّام روزه میریم. آ ین روز ماه روزه آنها مصادف با عید نوروز است...» منم ازش خوشم اومد و دیگه چیزی نپرسیدم... میدونی... کلا فکرشون باحال بود... خیلی روشنفکرن...

گفتم: باحال؟ ... جالبه... روشنفکر؟! ... خیلی خب... بی خیال... راستی سه تا کلمه بهت میگم ببینم چیزی درباره اش میدونی یا نه؟

گفت: بفرمایید!

گفتم: بیت العدل!

یه کم فکرش کرد و بعدش گفت: نمیدونم چیه!

گفتم: انتخابات 96!

خیلی فکرش کرد و گفت: انتخابات 96؟ نمیدونم... نشنیدم...

گفتم: قرة العین!

گفت: آره ... اینو شنیدم... مثلا یه بار یادمه که به یکی از دخترا که فقط نوزدهم ها پیداش میشد، یواشکی سهیلا در گوشش گفت: آمادگیش داری امسال «قرة العین» بشی؟! ... اونم گفت: شروین گفته که امسال نوبت «گلشیفته» است که «قرة العین» بشه!!

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 49 - گفتم ,خیلی ,مژگان ,نوزدهم ,روزه ,باشه ,«قرة العین» ,بابای مژگان
# تب مژگان 49 گفتم ,خیلی ,مژگان ,نوزدهم ,روزه ,باشه ,«قرة العین» ,بابای مژگان
#تب مژگان 37
#تب_مژگان 37

جلسه اول بازجویی نفیسه خوب بود... به نکات خوبی اشاره کرد... رفتم سوار ماشینم شدم... میخواستم یه سر برم شاهچراغ... خیلی وقت بود که تنها سر نزده بودم... وقتی گوشیمو دیدم، دیدم عمار یکی دوبار زنگ زده بود... زنگ زدم واسش... گفت میخوام ببینمت... گفت اتفاقی نیفتاده اما دوس دارم بعضی از چیزها را همین حالا بهت بگم بلکه در روند پرونده به دردت بخوره...

رفتم پیشش... وقتی درب خانه امن باز شد و رفتم داخل... هنوز پارک نکرده بودم که دیدم عمار روی صندلی حیاط نشسته و منظر منه... سلام کردیم و نشستم پیشش... از حال مژگان پرسیدم... گفت: خوبه الحمدلله...

گفتم: «دو تا تیم در حال بررسی پرونده ترور دیروز هستند... چون یکی از بچه ها را هم با خودشون بردند... پیش بینی من اینه که ممکنه یا بخوان تبادل کنند یا زنده اش نمیذارن... یکی از افرادی که تو زرد از آب دراومده، هفته قبل، زن و بچه اش را فرستاده ترکیه... احتمالا خودش هم داره میره اونجا... یکی از بچه های تیم «سایه» مثل شبح دنبالشه... یکی دو نفر هم دارن همین پرونده خودمون را تهیه و تنظیم میکنند... راستی با من کاری داشتی؟ جانم! درخدمتم...»

عمار شروع کرد و گفت: «حرفه ما اینقدر سکرت و مبهمه که حتی از اوضاع و احوال خانوادگی همدیگه خبر نداریم... منم نمیدونم تو چند تا بچه داری و یت موازیت چیه و ... به خاطر همین، هیچ نفهمید خانمم از دنیا رفته و دو تا بچه دارم... جز مقامات بالادستی که حتی از آب خوردن منم اطلاع دارن... ولی من یه نفر هستم... حداقل سه نفر دیگه با من زندگی می د که اونها شوهر و بابا میخواستن... خانمم و دو تا بچه هام...

خانمم مدتی بود که احساس ناراحتی در ناحیه شکمش میکرد... بعد مشخص شد که مشکل از رحمش هست... عمل هم کرد و ظاهرا خوب شد... اما دو ماه بعدش هم دوباره مریض شد... اینبار کلیه اش بود... خیلی اذیتش کرد... بعد دیدیم داره لب و ابروش هم تیک میزنه و کج میشه... خیلی ترسیدیم... اینا همه اش در طول پنج ماه همه این بیماری ها ریخت روی سر خانم بیچاره من...
منم در طول همون پنج ماه، داشتم روی یکی از نفس گیرترین پروژه های استانی کار می ... در کل اون پنج ماه، فقط 20 روز تونستم خونه باشم و پیش زن و بچه هام بمونم... بقیه اش دوندگی می تا بالا ه پروژه خیلی پیش رفت... با اینکه دو تا شهید دادیم اما به برکت خون های بیگناه و پاک همونا تونستم پرونده را نسبتا کامل کنم و تحویل بدم...

محمد جان! من نه بابای بی غیرتی بودم و نه شوهر بی توجهی... دلم خوش بود که دارم خدمت میکنم و بچه هام هم از غم و اندوه بی مادری نجات پیدا کرده اند و دارن با دوستاشون زندگی میکنند... هر چند رفتارشون و تیپ و قیافشون داشت روز به روز بدتر میشد اما بهم گفتند اینا جوون هستند و با نسل ما فرق میکنن و این حرفها...»

دیدم عمار خیلی ناراحته... حرفهاش از ته دل بود... معلوم بود که خیلی بهم ریخته... دوس داشتم هرچه زودتر بتونه بیاد کمکم و منو از تنهایی در این پرونده دربیاره... چون قابلیت هایی داره که به دردم میخورد... بهش گفتم:

«من کاملا درکت میکنم... ما حتی تعداد بچه های همدیگه را هم نمیدونیم چه برسه به اسم و سن و سالشون... این شاید حرفه ای تلقی بشه... اما به نظر من یه عیب محسوب میشه... کاریش نمیشه کرد...

درباره تمام مشکلاتی هم که بعد از وفات خانمت برات پیش اومده، متاسفم... اما من اینجام که بتونم به بهترین رفیق کاریم کمک کنم... اما... اما راستش بخوای بدونی، تا همین جای ماجرا که پیش رفتیم... با اینکه خیلی وقت نیست که وارد این ماجرا شدم... اما سر نخ های بسیار بسیار بسیار خطرناکی جمع و جور که مرا بارها و بارها بیشتر از فتنه های منطقه میترسونه...

عمار! یه سوا ازت میپرسم... فقط جوابش یه کلمه است... میخوام فقط با آره یا نه جوابم بدی و هیچ توضیحی فعلا نمیخوام... باشه؟»
عمار گفت: باشه... بپرس... هر چی میدونی لازمه بپرس!

یه کم سکوت ... حدودا 30 ثانیه... به طرف آسمون یه نگاه ... نگاه عمار داشت خیلی بیشتر و بیشتر به من خیره میشد.. به چشماش زا زدم... لب باز و گفتم: «هر غیر حرفه ای اول میره سراغ پرونده پزشکی خانمت... ب الهی حرف زدم... اونم نظر منو داشت... اون هم معتقد بود که مرگ خانمت، نه تنها مشکوک نیست... بلکه قطعا... متاسفم که دارم رک میگم... خانمت قطعا به قتل تدریجی رسیده...

حالا سوال من اینجاست... پسرت برای اونها چه خطری داره که به مژگان گفتی از آرمان خیلی در اون 800 صفحه چیزی ننویسه... الان هم مثلا گم شده... مثلا ی ازش خبر نداره... ما هم همه حواسمون متوجه مژگان خانمه... سوالم اینجاست: چرا باید بعد از خانمت، آرمان حتی از مژگان هم خطرناکتر باشه برای اونا؟!!»

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 37 - خیلی ,مژگان ,پرونده ,عمار ,خانمت ,خانمم ,بسیار بسیار ,دیدم عمار
#تب مژگان 37 خیلی ,مژگان ,پرونده ,عمار ,خانمت ,خانمم ,بسیار بسیار ,دیدم عمار
#رهایی از شب 172
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 172 - چاقو ,میلاد ,حمید ,اونها ,آغوش ,نسیم
#رهایی از شب 172 چاقو ,میلاد ,حمید ,اونها ,آغوش ,نسیم
#گپی با مخاطبان

تقدیر و شکر میکنم از دوستان عزیز بابت همراهی وبلاگ خودتون

همان طور که اطلاع دارید در این وبلاگ به طور هم زمان دو مورد

داستان ناب و آموزنده داریم که سعی میشه حداقل روزی سه

قسمت از آنها را در وبلاگ بزاریم این دو داستان تقریبا هر روز توسط

نویسنده گان محترم  نوشته شده و خدمت شما ارایه میشه

 یعنی این طور نیست که این داستانها قبلا نوشته شده باشه

و ما روزی چند قسمت از آنها را به معرض دیدشما بزاریم

لذا شما دوست داران فرهنگ و ادب فارسی را دعوت میکنیم

جهت دلگرمی نویسنده گان عزیز نظرات و پیشنهادات  سازنده

خودتان را برای ما ارسال کنید؛ انی که دوست دارند

جواب نظرات آنها را بطور خصوصی داده شود لطف کنند

آدرس وب سایت یا ایمیل خودشان را در نظرات بنویسند

 

با تشکر

س.ع. سبحانی

 

 

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #گپی با مخاطبان - نظرات ,وبلاگ
#گپی با مخاطبان نظرات ,وبلاگ
#تب مژگان 29
#تب_مژگان 29

دیگه فرصت برای از دست دادن نداشتم... همونجوریش هم معلوم نبود کی زنده است و کی مرده؟ ... دورخیز و با جفت گلد محکم به در زدم و قفل در را ش تم... و با سرعت وارد اتاق شدم... گلوله اول را حروم بازو و گلوله دوم را حروم استخون جناغ ی که چاقوش روی گردن عمار بود و حتی نوکش را هم داشت فرو میکرد...

سریع پاشدم... لوله اسلحه را گرفتم رو به روی صورت زنی که لباس پرستار داشت... اون میخواست سوزن دومش هم به رگ گردن مژگان تزریق کنه... بهش گفتم: الان فاصله ما چهار متر هم نیست... شلیک های من از فاصله 90 متری هم خطا نداره... چه برسه به این فاصله کوتاه... سوزنت را مثل بچه آدم بنداز... وگرنه خون پیشونیت را میپاشم روی در و دیوار اتاق... جوری که دیگه نشه تشخیصت داد... بنداز زمین...

باید این زن زنده میموند... چون با شلیکی که از اون فاصله به اون مرد کرده بودم، معلوم نبود زنده بمونه یا حداقل مثل قبلش بشه... پس به این زن احتیاج داشتم تا بتونم پرونده را یه ت بدم و چند تا پله بیفتم جلو... اما ... این زن حرفه ای بود... برخلاف نفیسه بیچاره و مژگان بدبخت... میدونست داره چیکار میکنه... میخواست خودکشی کنه... اما مگه میشد به همین راحتی؟!... نگاهش به چشمام دوخته بود... انگشت شصتش را به ته سرنگ چسبوند... دیگه امونش ندادم... فورا سر اسلحه را گرفتم به طرف بازوش و شلیک ...
پرت شد به طرف دیوار... سریع رفتم بالای سر مژگان... الحمدلله زنده بود... عمار هم داشت سرفه های شدید میکرد... آخه عمار جانباز هست و مشکل حادّ تنفسی داره... عمار میگفت من این پسره را چند بار دیدمش... عمار را کمک تا از روی زمین بلند بشه... همینجوری که بلندش ، بهش گفتم:

«عمار! الان موقع سرفه و شهید شدن و از این حرفها نیست... فورا به مژگانت برس... خیلی فرصت نداریم... معلوم نیست چه بر سرش آوردن... حتی امکان ایست و حمله قلبی وجود داره... پاشو ماشالله... یه یاعلی بگو و مژگان را منتقل کن بیرون... ازش چشم برندار... تنهاش نذار... تا به هوش اومد، منتقلش کن به خانه امن خیابون وصال... فقط کافیه به هوش بیاد... بقیه اش با من... از اونجا هم ت نمیخوری تا بهت زنگ بزنم... فقط زود باش...»

عمار گفت: «بیا با هم بریم... من داره دستام میلرزه محمد... بیا با هم بریم... تو میخوای چیکار کنی؟»

بهش گفتم: «تو تجربه شرایط سخت تر از اینا هم داشتی... من باید همین جا بمونم... کار دارم... میخوام تا پلیس نرسیده، یا اینها را منتقلشون کنم بیرون... یا میخوام همین جا ازشون اعتراف بگیرم... اگر همین جاها ازشون اعتراف گرفتم که گرفتم... وگرنه پوستشون کلفت میشه و دیگه موغور نمیان... معطل نکن... تو را ارواح خاک خانمت برو... برو عمار...»

عمار را راهی ... با تخت مژگان رفت بیرون و پنجره را دیدم که یه ماشین از پارکینگ داخلی بیمارستان برداشت و مژگان را سوار کرد و با شتاب از بیمارستان خارج شد... خیالم راحت شد... اما حواسم به سالن نبود که داره هر لحظه، شلوغ و شلوغ تر میشه...
اگر پلیس 110 میومد، کار پیچ میخورد... فورا به نزدیک ترین واحد سیار بچه های خودمون بیسیم زدم تا بیان... نزدیک ترین واحد سیار، حدودا چهار دقیقه طول میکشید که برسه... تازه اگر پلیس زودتر نمیرسید... بنابراین من زیر سه دقیقه وقت داشتم...

رفتم بالای سر پسره... دیدم زبونش بند اومده و به زور نفس میکشه... صورتم را گرفتم نزدیک گوشش... گفتم صدای منو میشنوی پسر؟! ... بار اول چیزی نگفت... فقط داشت میلرزید... خون زیادی هم ازش رفته بود... گفتم: دوباره میپرسم... اما برای آ ین بار میپرسم... چون اگر جوابمو ندی، دیگه به دردم نمیخوری... صدامو میشنوی؟!

دیدم که به لب و زبونش که شده بود مثل چوب... داره فشار میاره... سرش را ت داد... ینی آره...

گفتم: عالیه... فقط دو تا سوال دارم... بگو و خودت را خلاص کن... تا لااقل زنده بمونی... ببین داری درد میکشی... پس فقط دو تا سوال! ... باشه؟

بازم سرش را به نشان تایید ت داد... پرسیدم: سوال اول: گوشیت کجاست؟ ... اشاره به طرف خارج از بیمارستان کرد؟ ... گفتم: توی ماشینته؟ ... سرش را تکو.ن داد و تایید کرد!

گفتم: سوال دوم: اسمت چیه پسر؟ ... دیگه چیزی نگفت... گوشمو چسبوندم به لبش... گفتم: بگو ... تو باید به من بگی... چیزی نگفت... گفتم: نمیگی؟ ... ع العملی به ج نداد... نوک انگشت اشاره ام را بردم طرف زخم استخونش... با نوک انگشتم، آروم روی خون های زخمش کشیدم... تازه فشار هم ندادم... میدونستم سوزش پیدا میکنه... به خودش پیچید... دوباره گوشمو بردم سمتش... گفتم: بگو پسر! اسم نحست را به عمو بگو...

چیزی شنیدم که دست و پام به طور ناخودآگاه شل شد... خیلی آروم و با زور و بدبختی لباش را به هم زد و این کلمه از دهنش شنیدم: فرید!!!

ادامه دارد...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 29 - گفتم ,مژگان ,عمار ,گرفتم ,زنده ,همین ,چیزی نگفت ,ترین واحد ,نزدیک ترین ,ازشون اعتراف ,رفتم بالای
#تب مژگان 29 گفتم ,مژگان ,عمار ,گرفتم ,زنده ,همین ,چیزی نگفت ,ترین واحد ,نزدیک ترین ,ازشون اعتراف ,رفتم بالای
# تب مژگان 30
 


#تب_مژگان 30

سرم را آروم از کنار لبش برداشتم و به چشمای نیمه بسته اش چشم دوختم... صورتمو گرفتم رو به روی صورتش... با انگشتم یه کم پلکش را بازتر بهش گفتم: پس فرید که میگن تویی؟!یا تو یه فرید دیگه ای؟! ... هرکی هستی، باش... وقتی نوک چاقوت را مثل قصاب ها روی گردن رفیقم میبینم، پس برای من فرقی نمیکنه که کدوم فرید باشی... مهم اینه که: تو یک تروریست هستی!

ادامه دادم و بهش گفتم: تو میدونی جرم یه تروریست و حکم ترور در این مملکت چیه؟! یا خیلی اوضاعت ابه یا تازه کار هستی یا بالا ه یه چیزیت هست...

بچه های خودمون رسیدند... سه نفر بودند... یکی دو نفرشون را قبلا باهاشون کار کرده بودم... قبل از اینکه فرید را بخوان ببرند، از فرید و اون دختره با گوشیم یه ع گرفتم... بچه ها فورا فرید و اون دختره را به ماشینی که در محوطه پارک کرده بودند متقل د و مثل باز شکاری از اون منطقه دور شدند...

منم پاشدم و فورا خودم را به ماشین رسوندم... نشستم توی ماشین... اون لحظه قادر به آنالیز نبودم... نمیتونستم مهره ها را درست کنار هم جفت و جور کنم... چون وسط معرکه بودم... دوره «فرماندهی میدانی بحران ها» را هر چقدر هم درس داده بودم، اما وسط خود معرکه بودن، یه چیز دیگه است... فقط دعا می مژگان و فرید زنده بمونند... تا میخواستم حرکت کنم، یادم اومد که فرید، ماشینش همین دور و برهاست و گوشیش هم توی ماشینش هست...

پیاده شدم... بیمارستان، یه پارکینگ عمومی داشت و یه پارکینگ اختصاصی... خب عقل حکم میکرد که اگر من جای فرید باشم، ماشینم را در هیچ کدام از پارکینگ ها نذارم تا بتونم بدون کنترل دوربین ها و بدون مانع در رفت و آمد، کارم را انجام بدم... میمونه دو تا خیابون... خیابون اولی، به صورت چشمی، حدودا 30 تا ماشین، و خیابتون دوم هم به صورت چشمی، حدو اقل بیست تا ماشین داخلش بود...

خیابون اولی، تهش میخورد به یه خیابون فرعی... خیابون دومی هم میخورد به یه چار راه... خب اگر جای فرید بودم، ماشینم را توی خیابون دوم نمیذاشتم... تا وقتی خواستم فرار کنم، به میدون و شلوغی ماشین ها نخورم... پس احتمال وجود ماشین در خیابون اول، تقویت میشد...

با توجه به رفت و آمد های بیمارستان، ده تا ماشین آ ، حدود نیم ساعت قبل اومده بودند... ماشین تک و تنها هم که توی خیابون نبود... پس هرچی هست، ماشین فرید باید بین دهمین تا بیستمین ماشین اون خیابون سی ماشینه باشه...

همه این آنالیزها را در حدود کمتر از 10 ثانیه انجام دادم... کمتر از 10 ثانیه... رفتم سراغ ماشین ها... از اولی شروع ... شکم رفت به طرف دو تا از ماشین ها... یکیشون sd بود و اون یکی هم rd ... نگاه و دیدم یکی جلوی کیلومتر شمار sd ، یه موبایل هست... حالا بماند چطوری ... اما اون گوشیو برداشتم و رفتم سراغ rd ... هیچ مورد مشکوکی در اون ندیدم و حس ن ... اما شماره هر دوتا ماشین را برای استعلام، فرستادم و تقاضای استعلام ...

تا به ماشین برگشتم و ماشین را روشن ، واسه عمار زنگ زدم... عمار میدونست که در این شرایط، نباید هر بیمارستانی بره... گفتم: عمار جان کجایی؟!

گفت: بیمارستان ی هستم... خیلی شلوغه... مژگان به هوش اومده... اما هنوز ندیدتش... گردن خودم پانسمان ...

گفتم: اگر مژگانت به هوش اومده، پس مشکلی نداره... خیلی با احتیاط پاشین بیایین خانه امن خیابون وصال... با محاسبه معمولی، 40 دقیقه دیگه باید اونجا باشی...

گفت: باشه... ضمنا من مسلح نیستما... کد ورود هم ندارم...

گفتم: آشناست... اشکال نداره... اصلا اگر مشکلی بود، وقتی رسیدی زنگ بزن تا خودم باهاشون صحبت کنم...

خ ظی کردیم... ساعت را گذاشتم به ح تایمر... چون زمان برام مهم بود... خب این از مژگان و عمار... الحمدلله هم سالم اند و هم دارن میرن خونه امن...

بیسیم زدم به بچه هایی که اومدن و فرید و دختره را منتقل ... دو  بار تقاضای اعلام وضعیتشون ... جو نشنیدم... آخه چیزی هم نیست که بگم حالا شاید خط نمیده و خط ها مشغوله... بچه بازی که نیست... اگر بار سوم جواب نمیدادن، نشون دهنده چیز خوبی نبود... خب تا برای بار سوم تقاضا ، ص بهم گفت: به به... حاج آقای تازه وارد... حاجی کجایی؟!

نشناختمش... گفتم: این چه وضعشه؟! لطفا اعلام هویت!

گفت: علی القاعده باید رسیده باشی به میدان اصلی... برو فلان خیابون... لطفا سریعتر تا شلوغ نشده...

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 30 - ماشین ,خیابون ,فرید ,گفتم ,مژگان ,عمار ,رفتم سراغ ,صورت چشمی، ,خیابون اولی،
# تب مژگان 30 ماشین ,خیابون ,فرید ,گفتم ,مژگان ,عمار ,رفتم سراغ ,صورت چشمی، ,خیابون اولی،
# تب مژگان 31
#تب_مژگان 31

ارتباطمون قطع شد... ینی چی؟! ... با احتیاط کامل، رفتم به همون خیابون خلوت... خیابون که نبود.. یه کوچه پهن و خلوت و بی خاصیت... دوباره اون صدا اومد روی خط و گفت: «بزرگوار! معمولا هدیه را جاهای خوب میذارن اما اوضاع جالبی نیست... مجبور شدم امانتی را بذارم توی جوب سمت راست راننده... فعلا...»

احساس خطر ... خطر را اطرافم حس نمی ... حس می تنهام... اما میدونستم که خبرایی هست ... رفتم جوب سمت راست خیابون را را رصد ... یا ابالفضل العباس... دیدم یکی از بچه هاست... به پشت افتاده بود... ینی روی شکم... افتاده بود وسط جوب... دویدم طرفش... دستم بردم به طرف کمرم و اسلحه ام را آوردم بیرون... دور و بر هم میپاییدم... ذکر یا ابالفضل العباس از دهنم نمیفتاد... انتظار اینو اصلا نداشتم... رفتم توی جوب... شونه هاش را گرفتم و برگردوندمش... دو تا تیر از فاصله نزدیک، خورده بود... یکی به قفسه اش... یکی هم به شکمش... شهید شده بود...

خیلی بهم ریختم... باید تلاش می که خشم، مانع از فکر و مدیریتم نشه... آوردمش بیرون... خوابوندمش روی زمین... بیسیم زدم تا بیان دنبالش و ببرنش... مثل برادر از دست داده ها، نشسته بودم بالای سرش... آخه اینم زن داره... بچه داره... چشم انتظار داره... آخه این چه دنیای کثیفی شده که باید، جنازه بچه های انقل مون را در مبارزه با مفاسد و جرائم، از توی جوب بیاریم بیرون... یاد «جَون» غلام اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم... که لحظات آ به حسین گفت: «آقا جان! پیاده نشید... من غلامم و بوی بد میدهم... همین که اجازه دادید در رکاب شما کشته بشم خودش خیلی ارزش داره... آقا پیاده نشید تا یه وقت، بوی بد بدنم...»
 ارباب هم که برای نوکراش کم نمیذاره... پیاده شد... بغلش کرد... گریه کرد... به کرامت ارباب، بدن نوکر، بوی خوش گرفت... بوی عطر گرفت... به والله قسم همین حالا که داره یادم میاد و دارم تایپ میکنم، گریه امونم را بریده و چشمام داره خیس میشه...

من حتی اسم این مون هم نمیدونستم... اما لباساش بوی خون و آب گندیده جوب گرفته بود... میدونستم اگر این لحظه هم از دست بدم، دیگه تا قیامت، دستم بهش نمیرسه... صورت ماهش را گرفتم بین دو دستام... لبمو چسبوندم به پیشونیش... اینقدر بوسش که بغضم ترکید...

تو حال و هوای خودم بودم... منتظر ماشین اتقال... توجهم به جیبش جلب شد... کاغذی با دست خط بد دیدم... نوشته بود: «سه تا شلیک کردی... اما من دو تا شلیک ... دو تا زدی به فرید... یکی هم زدی به دختره... تیرهایی که به فرید زدی، زدم به همکارت... پس اینجا بی حس م... اما هنوز من یکی طلب دارم... هنوز تیری که به دختره زدی را تسویه ن ... منتظرش باش...»

از اصول کار ما اینه که «هر تهدیدی را باید جدی گرفت!» ... بچه ها که اومدن، جنازه همکار شهیدمون را تحویلشون دادم... فورا زنگ زدم به عمار... عمار همون دفعه اول، گوشیو برداشت... پرسدم: عمار کجایی؟ در چه حال و وضعی؟

گفت: الحمدلله خیابون ها خلوت بود... رسیدم... الان اینجا مستقر هستم...

با عصبانیت که نه... اما با جدیت و شدت گفتم: چرا میگی «رسیدم» ... مگه مژگان خانوم باهات نیست؟!

گفت: آره... ببخشید... «رسیدیم»... مژگان هم اینجاست... سلام میرسونه... (از شایع ترین دروغ های ما ایرانی ها پشت تلفن) ... برنامه ات چیه؟!

گفتم: از مژگان خانوم چشم بر ندار... عمار چشم بر نمیداریا... حتی تا پشت در دستشویی هم باهاش برو... از جلوی چشمت دور نشه... برگ یتت را خودم پر میکنم... یتت فقط همینه... هیچ اقدامی هم نمیکنی... قبل از هر کاری، با خودم م کن... به ارواح خاک خامت قسم اگر بدونم از اونجا اومدین بیرون، حالا به هر بهانه ای، توبیخت میکنم... جوری که نتونی هیچ وقت از پرونده ات پاکش کنی...

با ح ی که الان که دارم فکرش میکنم، خیلی دلم براش سوخت... گفت: باشه محمد... چشم بابا... چشم... محمد اتفاقی افتاده؟!
گفتم: اتفاق؟! ... تا تعریفت از اتفاق چی باشه؟! ... مرد حس داشتن صبح سر خودت را میب و دخترت را میکشتند... اون وقع میپرسی اتفاقی افتاده؟! ... فقط یه سوال... کمالی تو را میشناسه؟ ... میدونه که بابای مژگان هستی؟! ...

گفت: نمیدونم... نه... نباید بشناسه... اگر میشناخت، اون روز با خواهران اداره نمیرفتم پیشش...

گفتم: از مژگان خانوم بپرس ببین کمالی، آ ین باری که اومده پیشش، کی بوده؟

دارم دیوونه میشم... مگه میشه؟ ... مگه میشه جواب مژگان درست باشه؟! ... مگه میشه رکب خورده باشم؟! ... عمار گفت: مژگان میگه: همون شب آ ی که نفیسه اومد پیشم، کمالی هم بوده... اول، نفیسه رفت بیرون... بعدا از چند دقیقه هم کمالی!!!

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 31 - مژگان ,عمار ,گفتم ,بیرون ,خیابون ,کمالی ,مژگان خانوم ,اتفاقی افتاده؟ ,پیاده نشید ,ابالفضل العباس
# تب مژگان 31 مژگان ,عمار ,گفتم ,بیرون ,خیابون ,کمالی ,مژگان خانوم ,اتفاقی افتاده؟ ,پیاده نشید ,ابالفضل العباس
# اعمال روز عرفه

 

اعمال مستحبی روز عرفه:

روز نهم ذی‌الحجه روز عرفه و از اعیاد عظیمه است، هرچند به اسم عید نامیده نشده و روزی است که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و طاعت خود خوانده و مؤید جود و احسان خود را برای ایشان گسترانیده و در این روز خوار و حقیرتر و رانده‌تر و در خشمناکترین اوقات خواهد بود.

 

روایت شده که حضرت زین‌العابدین ـ علیه‌السلام ـ شنید در روز عرفه صدای سائلی را که از مردم سؤال می‌نمود. فرمود: وای بر تو. آیا از غیر خدا سؤال می‌کنی در این روز و حال آن‌که امید می‌رود در این روز برای بچّه‌های در شکم آن‌که فضل خدا شامل آنها شود و سعید شوند و از برای این روز اعمال چند است:

 

اول: غسل

 

دوّم: زیارت حسین ـ علیه‌السلام ـ که مقابل هزار حجّ و هزار عمره و هزار جهاد بلکه بالاتر است و احادیث در کثرت فضیلت زیارت آن حضرت در این روز متواتر است و اگر ی توفیق یابد که در این روز در تحت قُبّه مقدّسه آن حضرت باشد، ثوابش کمتر از ی که در عرفات باشد نیست، بلکه زیاده و مقدّم است.

 

سوم: پس از عصر، پیش از آن‌که مشغول به خواندن دعاهای عرفه شود دو رکعت بجا آورد در زیر آسمان و اعتراف و اقرار کند نزد حق تعالی به گناهان خود تا فایز شود به ثواب عرفات و گناهانش آمرزیده شود پس مشغول شود به اعمال و ادعیه عرفه که از حُجَج طاهره ـ صلوات اللّه علیهم ـ روایت شده و آنها زیاده از آن است که در این مختصر ذکر شود.

 

شیخ کفعمی در مصباح فرموده: «مستحب است روزه روز عرفه برای ی که ضعف پیدا نکند از دعا خواندن و مستحب است غسل پیش از زوال و زیارت حسین ـ علیه‌السلام ـ در روز و شب عرفه و چون وقت زوال شد، زیر آسمان رود و ظهر و عصر را با رکوع و سجود نیکو به جای آورد و چون فارغ شود دو رکعت کند در رکعت اوّل بعد از حمد توحید و در دوم پس از حمد قُل یا اَیهَا الْکافِروُنَ بخواند. پس از آن چهار رکعت گزارد در هر رکعت پس از حمد توحید پنجاه مرتبه بخواند.»

 

این همان حضرت المؤمنین ـ علیه‌السلام ـ است.

 

منبع: مفاتیح الجنان

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # اعمال روز عرفه - عرفه , ,رکعت ,اعمال ,علیه‌السلام ,حضرت ,رکعت , حسین ,زیارت
# اعمال روز عرفه عرفه , ,رکعت ,اعمال ,علیه‌السلام ,حضرت ,رکعت , حسین ,زیارت
#علت نامگذاری روز عرفه

روز عرفه - نهم ذیحجه را ‏روز عَرَفه گویند. این روز از روزهای مهم برای مسلمانان و از جمله شیعیان است. گرچه عید نامیده نشده اما همچون عید خوانده شده است. از سوی دیگر از آنجا که سوم شیعیان حرکت خود را بسوی کربلا پس از مراسم حج آغاز کرد برای شیعیان از اهمیت بسزایی برخوردار است. همچنین زیارت سوم شیعیان در این روز بسیار توصیه شدهاست.«دعای حسین در روز عرفه» از مهم ترین اعمال این روز است که پس از ظهر و عصر خوانده میشود.عید قربان پس از روز عرفه قرار دارد.

 

نامگذاری روز عرفه

در باره نامگذاری این روز به عرفه آمدهاست:

جبرائیل علیه السلام هنگامی که مناسک را به ابراهیم میآموخت، چون به عرفه رسید به او گفت «عرفت؟»و او پاسخ داد «آری»، لذا به این نام خوانده شد. و نیز گفته اند سبب آن این است که مردم از این جایگاه به گناه خود اعتراف میکنند و بعضی آن را جهت تحمل صبر و رنجی میدانند که برای رسیدن به آن باید متحمل شد. چرا که یکی از معانی «عرف» صبر و شکیبایی و تحمل است.

اعمال حجاج در روز عرفه

در این روز حجاج از شهر مکه به صحرای عرفات آمده و در آنجا به راز و نیاز و دعا پرداخته و پس از ظهر و عصر به مکه باز میگردند.

اعمال غیر حجاج روز عرفه

برای این روز دعاها، ها و اعمال مختلفی (از جمله غسل) ذکر شدهاست که شیعیان از جمله افرادیکه در حج حضور ندارند بجا میآورند. از جمله مهم ترین این اعمال دعای سوم شیعیان در روز عرفهاست.

زیارت سوم شیعیان در روز عرفه

یکی از مهم ترین اعمال توصیه شده در این روز زیارت سوم شیعیان (از دور یا نزدیک است). در مفاتیح الجنان در این باره آمدهاست:

زیارت حضرت سید الشّهداء علیه السّلام که برابر هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد و بلکه افضل از این است، و روایات‏ در کثرت فضیلت زیارت آن حضرت در این روز متواتر است[یعنی از افراد بسیاری نقل شدهاست]و اگر ی در این روز توفیق یابد، که زیر قبّه مقدّسه آن حضرت باشد، ثوابش کمتر از ی‏که در عرفات باشد نیست، بلکه بیشتر و بیشتر است.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #علت نامگذاری روز عرفه - شیعیان ,اعمال , ,عرفه ,زیارت ,جمله ,زیارت ,ترین اعمال
#علت نامگذاری روز عرفه شیعیان ,اعمال , ,عرفه ,زیارت ,جمله ,زیارت ,ترین اعمال
# زندگینامه : حضرت مسلم بن عقیل

 

مسلم ‏بن عقیل کیست؟

در میان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏» مسلم، فرزند عقیل یکى از چهره‏هاى تابناک و شخصیتهاى بارز، به شمار مى‏رفت. «عقیل‏» برادر حضرت على(ع) و دومین فرزند ابوطالب بود. در ترسیم زیر رابطه نسبى مسلم، آشکارتر است: ابوطالب: – طالب – عقیل – مسلم – جعفر – على – حسین بن على مسلم‏بن عقیل، برادرزاده المؤمنین و پسر عموى حسین‏بن على بود. دودمانى که مسلم در آن رشد یافت، دودمان علم و فضیلت و شرف بود و خاندانى که شخصیت انسانى و ى مسلم در آن شکل گرفت، بهترین زمینه را براى تربیت و تکامل معنوى و حماسى مسلم فراهم کرد. از آغاز کودکى، در میان جوانان بنى‏هاشم بخصوص در کنار حسن و حسین -علیهما السلام بزرگ شد و کمالات اخلاقى و بنیان ولایت و درسهاى حماسه و ایثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم انى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خویش، شجاعت و ایمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اى پربار از این اصل و تبار بود;و بنا به اصل وراثت،خصلتهاى برجسته را از نیاکان خود به ارث برده بود. مسلم در زمان حضرت (ع) نوجوانى رشید و پاک بود که به افتخار دامادى آن حضرت نایل شد و با یکى از دختران به نام «رقیه‏» ازدواج کرد. این وصلت‏بر میزان فضیلتهاى مسلم افزود و او را بیشتر در محور «حق‏» و در خدمت نظام الهى آن حضرت در دوران خلافتش قرار داد. به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بین سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن ، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفین، وقتى که المؤمنین(ع) لشگر خود را صف‏آرایى مى‏کرد، حسن و حسین(ع) و عبدالله‏بن جعفر و مسلم‏بن عقیل را بر جناح راست‏ ، کرد و بر جناح چپ لشگر، محمدبن حنفیه و محمدبن ابى‏بکر و هاشم‏بن عتبه (مرقال) را گماشت و مسؤولیت قلب لشگر را به عبدالله‏بن عباس و عباس‏بن ربیعه و مالک اشتر سپرد . پس از شهادت حضرت على(ع) شناسنامه مسلم را، پیش از آن که از نیاکان و سرزمین وقبیله جستجو کنیم، باید در فکر، عمل و زندگانى‏اش بی م; این بهترین معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على(ع) در خدمت آن حضرت، م ع حق بود و پس‏از شهادت آن ، هرگز از حق که در خاندان او و ت‏دو فرزندش، حسنین -علیهما السلام تجسم پیدا کرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاکش را بر این آستان فدا کرد. در دوران ت دهساله حسن مجتبى(ع) که از سخت‏ترین دوره‏هاى تاریخ نسبت‏به پیروان اهل‏بیت و طرفداران حق بود،مسلم با خلوص هر چه تمام در مسیر حق بود و از باوفاترین یاران و از خواص اصحاب حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت مجتبى(ع) که ت‏به حسین‏بن على(ع) رسید تا مرگ معاویه که یک دوره دهساله بود;باز مسلم را در کنار حسین(ع) مى‏بینیم. در این دوره بیست‏ساله -یعنى از شهادت على(ع) تا حادثه کربلا بسیارى از ان یا مرعوب تهدیدها شدند یا مجذوب زر و سیم و فریفته دنیا و صحنه حق را رها د و یا به معاویه پیوستند و یا انزواى بى‏دردسر را برگزیدند، ولى آنان که قلبى سرشار از ایمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرایط دشوار مى‏دانستند، ان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداکارى در راه خدا و جهاد فى سبیل الله پرداختند. ارزش و فضیلت پیروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشکارتر مى‏شود که به شرایط دشوار دیندارى و حق‏پرستى در روزگار سلطه امویان آگاه باشیم. ارجمندى و فضیلت ومقام مسلم، در این‏جاست که براى ما روشنتر مى‏گردد، مسلم‏بن عقیل دست از محبت و ولایت و حمایت زمان خویش -حسین‏بن على(ع)- بر نداشت تا این که به عنوان پیشاهنگ نهضت کربلا در کوفه به شهادت رسید و افتخار اولین شهید کاروان عاشورا را به خود اختصاص داد و اولین شهید از اصحاب حسین بود. از اولاد عقیل که به همراهى حسین‏بن على(ع) و در رکاب او قیام د، تعداد 9 نفر، به شهادت رسیدند،که مسلم شجاع‏ترین آنان بود. این فضیلت‏بزرگ، از زبان هم بیان شده است. حضرت على(ع) از حدیثى را در مدح «عقیل‏» نقل مى‏کند که آن حضرت فرمودند: «من او را (عقیل را) به دو جهت دوست دارم: یکى، به خاطر خودش، و یکى هم به خاطر این که پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.» و در آ ، خطاب به على(ع) فرمود: «فرزند او -مسلم کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشک مى‏ریزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.» آن گاه گریست تا آن که اشکهایش بر ‏اش ریخت و فرمود: «به سوى خدا شکایت مى‏برم، از آنچه که خاندانم پس از من مى‏بینند.» سجاد -علیه السلام نسبت‏به خاندان عقیل عطوفت و محبت‏بیشترى از دیگران نشان مى‏داد و مى‏فرمود: من هر گاه خاطره آن روزى را که اینان با حسین -علیه السلام بودند به یاد مى‏آورم، اندوهگین مى‏شوم. خانواده شهیدپرور از فرزندان عقیل 9 نفر قربانى راه حسین(ع) که راه خدا بود شدند و مسلم تابنده‏ترین این چهره‏ها بود. این خاندان با استقبال از شهادت در راه قرآن افتخار ویژه‏اى براى خود ب د و فرزندان مسلم هم در ادامه خط سرخ پدر شهیدشان در صحنه کربلا حضور یافتند تا وفادارى خویش را به خاندان که تعهد ى هر مؤمن راستین به حساب مى‏آمد نشان دهند. صحنه شورانگیز شب عاشورا سند زنده‏اى بر این وفا و تعهد و اخلاص است. در آن شب شگفت و عظیم، که سالار شهیدان، حسین‏بن على(ع) با اهل‏بیت و بستگان و یاران خویش، از ماجراهاى فرداى خونین سخن مى‏گفت و وفادارى اصحابش را مى‏ستود و از نیکى و حقشناسى اهل‏بیت‏خویش تقدیر مى‏کرد و از خدا براى همه، پاداش نیک مى‏طلبید، آرى در آن شب که بیعت را از یاران خود برداشت تا هر که مى‏خواهد برود خطاب به عموزادگانش; یعنى فرزندان عقیل کرده و فرمود: شما شهید داده‏اید، شهادت مسلم شما را بس است، اجازه مى‏دهم که شما بروید. در پاسخ گفتند: اگر ما، بزرگ و سرور و پسر عموى والا مقام خود را رها کنیم و در رکابش نه تیرى بیندازیم و نه شمشیر و نیزه‏اى بزنیم،آن گاه مردم چه خواهند گفت و جواب مردم را چه خواهیم داد؟ نه! به خدا سوگند،ما نخواهیم رفت و جان و مال و خانواده خویش را فداى تو مى‏کنیم و در کنار تو مى‏مانیم و مى‏جنگیم تا با تو وارد بهشت‏شویم; زشت و ناگوار باد، زنده ماندن پس از تو!» و این گونه فرزندان مسلم و اولاد عقیل، در کنار حسین ماندند و از حق دفاع د. در ماجراى کربلا دو تن از فرزندان مسلم‏بن عقیل به شهادت رسیدند و دو فرزند دیگر در کربلا به اسارت نیروهاى دشمن درآمدند که آنها را به کوفه برده و تحویل «ابن‏زیاد» دادند. نزدیک به یک سال در زندان بودند که پس از فرار به شهادت رسیدند. muslim-bin-aqeel(3) سفیر انقلاب کربلا مى‏دانیم که «مسلم‏بن عقیل‏» پیشاهنگ نهضت کربلا و سفیر حسین به سوى مردم کوفه بود. براى آشنایى با پیوستگى حوادث کوفه و کربلا لازم است که خیلى کوتاه و فشرده به حوادث مقدماتى اعزام مسلم به کوفه جهت گرفتن بیعت‏به نفع حسین(ع) اشاره کنیم: معاویه، پس از بیست‏سال سلطنت استبدادى مرد. یزید، پس از معاویه بر سر کار آمد و با تهدید و تطمیع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسین(ع) را هم به بیعت وادار کند،که سیدال ، نپذیرفت و به طور مخفیانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدینه بیرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ایام حج در جهت آگاهانیدن مردم، بهره بردارى کند. سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه حسین(ع) در مکه و برخورد با مردم و تشکیل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگیزه و اه ، از امتناع از بیعت‏با یزید، آشنا کرد;بخصوص مردم کوفه از اقدام انقلابى حسین(ع) خوشحال و امید وار شدند. مردم کوفه، خاطره حکومت چهارساله علوى را به یاد داشتند و در این شهر، شخصیتهاى برجسته و چهره‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و یاران اهل‏بیت‏بودند. از این رو نامه‏ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‏هاى معروف شیعه در کوفه و بصره به حسین(ع) نوشتند، که تعداد این نامه‏ها به هزاران مى‏رسید. کوفیان،گروهى را هم به نمایندگى از طرف خود به سرکردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‏هایى همراه آنان ارسال د. در میان نامه‏ها و امضاها، نام شخصیتهاى بزرگى از کوفه همچون «شبث‏بن ربعى‏» و «سلیمان‏بن صرد» و «مسیب‏بن نجبه‏» و… به چشم مى‏خورد که از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بیعت‏با خود دعوت کند و به کوفه بیاید و یزید را از خلافت‏خلع کند. ، تصمیم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مکرر مردم کوفه، ع ‏العمل نشان داده و اقدامى کند. براى ارزیابى دقیق اوضاع کوفه و میزان علاقه و استقبال مردم و تهیه مقدمات لازم و شناسایى و سازماندهى و تشکل نیروهاى انقلابى، ضرورى بود که ى قبلا به کوفه رفته و این یت را انجام دهد و گزارشى دقیق از وضعیت‏شهر و مردم، به او بدهد. حضرت حسین‏بن على(ع) مناسبترین فرد براى این یت محرمانه را «مسلم‏بن عقیل‏» دید، که هم آگاهى سیاسى و درایت کافى داشت،و هم تقوا و دیانت،و هم خویشاوند نزدیک بود. به نمایندگانى که از کوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمویم (مسلم) را با شما به کوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بیعت د;من نیز خواهم آمد. این که از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، میزان اعتبار و لیاقت و کفایت مسلم‏بن عقیل را مى‏رساند. آن گاه مسلم را طلبید و به او فرمود: به کوفه مى‏روى، اگر دیدى که دل وزبان مردم یکى است و آنچنان که در این نامه‏ها نوشته‏اند متفقند و مى‏توان به وسیله آنان اقدامى کرد،نظر خودت را بر من بنویس و مسلم را وصیت و سفارش کرد، به این که: پرهیزکار و با تقوا باش;نرمش و مهربانى به کار ببر; فعالیتهاى خود را پوشیده‏دار; اگر مردم، یکدل و یکجان بودند و در میانشان اختلافى نبود، مرا خبر کن. حسین(ع) طى نامه و پیامى جداگانه که خطاب به مردم کوفه نوشت، تکلیف مردم و یت مسلم را روشن ساخت. متن نامه چنین بود: «بسم الله الرحمن الرحیم» از حسین بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان; اما بعد، سعید و هانى، با نامه‏هایتان نزد من آمدند. آنان آ ین انى بودند از فرستادگانتان که نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را که ذکر کرده بودید فهمیدم. بیشتر سخن شما این بود که: ما را و پیشوایى نیست، پس بشتاب! شاید خدا ما را به واسطه تو بر هدایت، هماهنگ و مجتمع کند. اینک، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خویش «مسلم‏بن عقیل‏» را به سوى شما فرستادم و او را که از حال شما و از کار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنین گزارش دهد که راى بزرگان و صاحبان فضل و د شما،همانند چیزى است که قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سویتان خواهم آمد. به جانم سوگند پیشوا و ، تنها و تنها ى است که به کتاب خدا حکم و عمل کند و به قسط رفتار نماید و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پایبند فرمان خدا سازد، والسلام.» اعزام مسلم و فرستادن این پیام به کوفه، پاسخى به همه نامه‏ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پیام ، در این چند محور، خلاصه مى‏شود: 1 – تایید کامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و ‏اى مورد اطمینان. 2 – محدوده مسؤولیت مسلم در کوفه نسبت‏به ارزیابى وحدت کلمه و صداقت مردم. 3 – پاسخى به دعوتهاى مکرر، به عنوان اتمام حجت. 4 – درخواست از مردم براى حمایت و اطاعت از مسلم. مسلم با گرفتن دو راهنما از مکه به سوى کوفه حرکت کرد. روزهاى متوالى راه طى کرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قیس‏بن مسهر صیداوى‏» و «عماره بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بیست روز، خود را به کوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختیها در بیست روز پشت‏سرگذاشت. اینک، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه‏خیز و پرماجرا و با گرایشهاى مختلف; شهرى با افکار گوناگون که اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مى‏گذراند. مسلم، وارد کوفه شد و به خانه مختار ثقفى، که از شیعیان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بیت‏بود، رفت. muslim-bin-aqeel مسلم، در کوفه فلق با تیغ آذر،خیمه شب را زهم بدرید و… شب، دامان خود برچید خبر در گوشهاى کوفیان پیچید که مسلم، افسر جانباز و پیشاهنگ این نهضت پیام انقلاب عدل را با خویش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شیعیان در دست مسلم بود و بیعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پیرامون این شعور و شور، اندر و در سر و گاهى دیدگان از اشگ شوق یاوران، تر بود. شیعیان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم دیدار و بیعت مى‏ د و مسلم هم نامه حسین(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند. در یکى از همین دیدارها «عابس بن شبیب شاکرى‏» برخاست و پس از ستایش خداوند، خطاب به مسلم گفت: «من از مردم چیزى نمى‏گویم و نمى‏دانم که در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‏کنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‏دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانید، شما را اجابت مى‏کنم و در رکابتان با دشمنانتان مى‏ستیزم و در راه شما با شمشیرم کارزار مى‏کنم تا با شهادت، خدا را ملاقات کنم; و از این کار،فقط پاداش الهى را مى‏طلبم.» پس از او دلیر مردى دیگر، کهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبیب‏بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عابس) «رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى کوتاه و گویا بیان کردى. به خداى یکتا سوگند، عقیده و موضع من نیز همچون تو است.» و ان دیگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداکارى د. «از آن پس، دست‏بود و دست که پیمان با سخنگوى «حسین‏بن على‏» مى‏بست.» روز به روز بر تعداد هواداران حسین(ع) که با ‏اش مسلم،بیعت مى‏ د افزوده مى‏شد تا این که پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسید. با وجود این همه بیعتگران‏جان بر کف و انقل هاى آماده براى هرگونه فداکارى در راه حمایت‏حسین(ع) و بر انداختن کومت‏یزید، مسلم‏بن عقیل، طى نامه‏اى اوضاع را به گزارش داد و با بیان شرایط و زمینه مساعد براى نهضت از خواست که به سوى کوفه بشتابد. در نامه‏اى که به نوشت،چنین بیان کرد: «نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم کوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدایند. هم اکنون هیجده هزار نفر، با من بیعت کرده‏اند و آماده فداکارى در رکاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى کوفه حرکت کن!»این نامه را که مسلم،بیست‏و هفت روز پیش از شهادتش به حسین(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبیب شاکرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏هاى دیگرى هم کوفیان به نوشتند و با گزارش این که صدهزار شمشیر براى یارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند که در آمدن به کوفه شتاب کند. کنون مسلم، نگینى در میان حلقه انبوه یاران است حضورش مایه دلگرمى امیدواران است شکوه و هیبتى دارد، میان کوفیان جایى و محبوبیتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لکه‏هاى ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقیقتهاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولى دوران آن کم بود و کم پایید، تمام شعله‏ها ناگه فرو خو د… والى کوفه «نعمان بن بشیر» بود که از جانب معاویه و پس از او از سوى یزید به این سمت،گماشته شده بود. وقتى از ‏مردم کوفه، پیرامون مسلم و بیعت‏با او آگاه شد، در یک سخنرانى مردم را تهدید کرد و آنها را از رفت‏وآمد پیش مسلم‏بن عقیل و شنیدن حرفهایش اکیدا نهى کرد; اما انقل ون کوفه که دل به مهر حسین(ع) س و دست‏بیعت‏با ‏اش مسلم داده بودند براى سخنان تهدیدآمیز او ارزشى قائل نشدند. یکى از هم‏پیمانان بنى‏امیه به نام عبدالله‏بن مسلم بن ربیعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد که با مخالفان با شدت عمل بیشترى برخورد کند، چرا که برخوردى این‏گونه که از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‏تواند بخواباند. با اوجگیرى نهضت نیمه مخفى مسلم در کوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «یزید» فرستاده مى‏شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، که از او یاد شد،طى نامه‏اى براى یزید این گونه نوشت: «مسلم‏بن عقیل به کوفه آمده و شیعه به نفع حسین‏بن على با او بیعت کرده‏اند. اگر به کوفه نیاز دارى، مرد نیرومندى براى سرکوبى شورشیان و اجراى فرمانت‏بفرست، چرا که نعمان‏بن بشیر، مردى ناتوان است‏یا خود را ضعیف مى‏نمایاند….» یزید براى حفظ سلطه و حاکمیت‏بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبیدالله بن زیاد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن‏زیاد» با حفظ سمت، والى کوفه نیز شد. یت ابن‏زیاد آن بود که به کوفه برود و مسلم را دستگیر کند و سپس او را محبوس یا تبعید کند، یا به قتل برساند. ابن زیاد،با اجازه و اختیارهاى نامحدودى براى قلع‏وقمع و کشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفیانه و با قیافه‏اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد کوفه شد و مراکز قدرت را، با عملیاتى شبیه کودتا به دست گرفت. ابن زیاد قبل از آمدن به کوفه در بصره سخنرانى کرد و براى این که در غیاب او هیچ‏گونه حادثه و شورشى پیش نیاید،ضمن تهدیداتى که نسبت‏به مردم نمود، برادر خودش را که عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به کوفه رفت. مردمى که با مسلم بیعت کرده و در انتظار آمدن حسین بن على(ع) به کوفه بودند، با ورود ابن‏زیاد به کوفه، وضعى دیگر پیدا د. فردا صبح که مردم براى جماعت‏به مسجد آمدند،ابن‏زیاد از دارالاماره بیرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «… المؤمنین یزید، مرا فرمانرواى شهر و این مرز و بوم و حاکم بر شما و بیت‏المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمدیدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نیکى کنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشیر و تازیانه رفتار کنم. پس هر باید بر خویش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‏روشن مى‏شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‏بن عقیل) هم برسانید که از خشم و غضب من بترسد.» از این پس، مجراى بسیارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏زیاد، رؤساى قبایل و محله‏ها را طلبید و برایشان صحبتهاى تهدیدآمیز کرد و از آنان خواست که نام مخالفان یزید را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. حزب اموى، که مى‏رفت‏بساطش نابود و برچیده گردد،دیگر بار، جان گرفت و آن تهدیدها و تطمیع‏ها و فریبکاریها و تبلیغهاى دامنه‏دار، تاثیر خود را بخشید و والى جدید، توانست‏با قدرت و قوت و با تمام امکانات جاسوسى و خبرگیرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگیریها و خشونتها و برخوردهاى تندى که انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت. muslim-bin-aqeel(4) دوران اختفا مسلم بن عقیل، در خانه «مختار» بود که صحنه حوادث به صورتى که یاد شد، پیش آمد. از آن جا که ابن‏زیاد، براى سرکوبى انقل ها به دنبال این نهضت; یعنى مسلم مى‏گشت، مسلم مى‏بایست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب کند. این بود که مقر و مخفیگاه خود را تغییر داد و به خانه «هانى‏» رفت. هانى‏بن عروه،از بزرگان کوفه و چهره‏هاى معروف و پرنفوذ شیعه در این شهر بود که هواداران و نیروهاى مسلح و سواره‏اى که تعدادشان به هزاران نفر مى‏رسید در اختیار داشت. هانى، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور را هم درک کرده بود و در زمان المؤمنین(ع) هم در جنگهاى جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفایى شایسته در حق اهل‏بیت برخوردار بود. اینک، بار دیگر موقعیتى پیش آمده بود که هانى، صداقت و ایمان و تعهد خویش را نسبت‏به حق نشان دهد و در این شرایط خطرناک و اوضاع بحرانى، پذیراى «مسلم‏» گردد که در راس نیروهاى شیعى است و از سوى حاکم کوفه. هانى، مسلم را در خانه خود در موقعیتى مطمئن جا داد. از آن پس، شیعیان دوباره رفت‏وآمدهاى پنهانى خود را به خانه هانى شروع د و دیدارها با مسلم، در آن جا انجام مى‏گرفت و هنوز «عبیدالله زیاد» از مخفیگاه جدید مسلم بى‏اطلاع بود. یکى از وقایع مربوط به دوران مخفى بودن مسلم در خانه هانى نقشه ترور «ابن‏زیاد» است که انجام نشد. قضیه از این قرار بود : یکى از بزرگان بصره، که از شیعیان خالص المؤمنین(ع) محسوب مى‏شد، «شریک‏بن اعور» بود. شریک از انى بود که در رکاب على(ع) و همراه عمار یاسر، در جنگ صفین با معاویه جنگیده بود. هنگام آمدن «عبیدالله زیاد» به کوفه او هم همراه جمعى اجبارا از بصره به طرف کوفه مى‏آمد که در راه، از قافله عقب ماند و چون بیمار هم شده بود، پس از رسیدن به کوفه به خانه «هانى‏» وارد شد. ابن‏زیاد که از بیمارى شریک مطلع شد، تصمیم گرفت‏براى عیادت او به خانه هانى برود. به پیشنهاد شریک، تصمیم بر آن شد که «مسلم‏» در پستوى خانه و ، کمین کند و در وقت‏حضور ابن‏زیاد با علامتى که به مسلم مى‏دهند (آب خواستن شریک) بیرون آمده و او را به قتل برساند. طبق برخى از نقلها، در اجراى این طرح، بنا بود که سى‏تن از شیعیان هم حضرت مسلم را یارى کنند. «ابن زیاد» آمد و نشست و صحبتهایى د، ولى وقتى شریک، آب طلبید، مسلم براى اجراى طرح، بیرون نیامد و با تکرار علامت، باز هم از مسلم خبرى نشد. ابن زیاد که احتمال خطرى مى‏داد، از هانى پرسید: او چه مى‏گوید؟ گفتند: تب کرده و هذیان مى‏گوید. اما عبیدالله زیاد، زود از آن جا رفت. پس از رفتن او از مسلم پرسیدند چرا نقشه را عملى نکردى؟ گفت: به دو جهت، یکى به خاطر سخنى که على(ع) از (ص) نقل کرده که: «ایمان، مانع کشتن غافلگیرانه است‏» دیگرى به خاطر اصرار همراه با گریه همسر هانى که از من خواست در خانه او چنین کارى نکنم. هانى گفت: واى بر آن زن که هم خودش و هم مرا از بین برد و از آنچه که مى‏ترسید، در آن واقع شد. شریک گفت: اگر او را کشته بودى،فاسق فاجر و مکارى را از بین برده بودى . نفوذ دشمن به تشکیلات نهضت نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفیترى گرفت و ارتباطها پنهانتر انجام مى‏شد. با تغییر شرایط،کوفه به کانون خطرى براى انقل هاى شیعه تبدیل شده بود که با کمترین غفلتى ممکن بود خطرات بزرگى پیش بیاید. سیاست کلى «ابن‏زیاد» نابودى مسلم و ش ت این نهضت‏بود و براى این کار، دو نقشه کلى را در دست اجرا داشت: 1 – جستجو و تعقیب مسلم و طرفدارانش. 2 – یدن سران شهر و چهره‏هاى با نفوذ. براى پى‏بردن به مخفیگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه‏ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى که از سوى ابن‏زیاد پیش گرفته شد، استفاده از یک عامل نفوذى بود که با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حکومت‏برساند. این عامل نفوذى ابن‏زیاد ى جز «معقل‏» نبود. معقل که از سرسپردگان‏حکومت‏بود، با دریافت‏سه‏هزار درهم، یت‏یافت که به عنوان یک هوادار مسلم و طرفدار نهضت‏با طرفداران مسلم تماس بگیرد و به عنوان یک انقلابى،که مى‏خواهد این پولها را براى صرف در راه‏انقلاب و تهیه سلاح و امکانات مبارزه به مسلم تحویل دهد، کم‏کم به پیش مسلم راه یافته و از خانه او و تشکیلات و افراد مؤثر، گزارش تهیه کرده و به ابن‏زیاد خبر دهد. معقل، به مسجد آمد و خواند و با عده‏اى صحبت کرد تا این که او را به «مسلم‏بن عوسجه‏» راهنمایى د، که مردى شریف و از شخصیتهاى بارز شیعه در تشکیلات مسلم‏بن عقیل بود. معقل صبر کرد تا «مسلم‏بن عوسجه‏» تمام شد. آن گاه پیش رفت و طبق برنامه از پیش دیکته شده،خود را چنین معرفى کرد: مردى از اهل شام و از قبیله «ذى‏الکلاع‏» هستم که خداوند، نعمت محبت و دوستى اهل‏بیت را به من عطا کرده است. شنیده‏ام که مردى از این خاندان به کوفه آمده و مردم را به یارى پسردختر دعوت کرده و از آنان بیعت مى‏گیرد. پولى دارم که مى‏خواهم به او برسانم و نیز دوست دارم که او را از نزدیک دیدار کنم. مردم تو را به من معرفى کرده‏اند. این پولها را از من بگیر و مرا نزد آن مرد ببر تا با او بیعت کنم. مسلم‏بن عوسجه که سخنان او را باور کرده بود،ضمن ابراز خوشحالى از دیدن آن مرد که خود را دوستدار خاندان معرفى کرده بود،از «معقل‏» قولها و پیمانهاى استوار گرفت که قدمى از راه خیرخواهى فراتر نگذارد و جریان را پوشیده نگه دارد. معقل هم هر قول و پیمانى را که وى مى‏خواست‏به او داد. مسلم‏ بن عوسجه که به سخنان او اطمینان پیدا کرده بود، به او گفت: چند روزى به خانه من بیا، تا من مقدمات و اجازه‏دیدار تو را با آن مرد که در جستجوى او هستى فراهم کنم. به این صورت، کم‏کم این جاسوس ابن‏زیاد، به خانه هانى هم که پناهگاه مسلم‏بن عقیل بود راه پیدا کرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحویل داد و بتدریج‏خود را یکى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مى‏آمد و دیرتر از همه مى‏رفت و اخبار درونى نهضت را به عبیدالله زیاد،گزارش مى‏داد. این از ی و، اخبار نهضت را به دشمن انتقال داده بود و از سوى دیگر، نامه‏اى را که مسلم‏بن عقیل توسط «عبدالله یقطر» براى حسین‏بن على(ع) نوشته و از اوضاع جارى به گزارش داده بود، به دست گشتیهاى عبیدالله زیاد افتاد. حامل نامه را پیش عبیدالله زیاد بردند. وقتى که آن مرد، حاضر نشد نویسنده نامه را معرفى کند و مقاومت کرد، به دست ان و به دستور ابن‏زیاد، به شهادت رسید اما خیانت نکرد. با پى بردن به مخفیگاه مسلم و مرکزیت نهضت و افراد مؤثر در جریان مبارزه، ابن زیاد، بیشتر احساس خطر کرد و تصمیم گرفت که هر چه زودتر دست‏به کار شود و انقلاب را قبل از آن که به مرحله غیرقابل کنترلى برسد، درهم ش ته و سران نهضت و مقاومت انقل ها را درهم شکند. این بود که نقشه حمله گسترده به نهضت و پیشگامان آن و چهره‏هاى سرشناس تشکیلات مسلم کشیده شد و اولین گام،دستگیرى «هانى‏» بود. shahadat h.moslem(a) 91 نهضت در خطر نقش «هانى‏» در نهضت، بسیار بود; از این رو والى کوفه به فکر دستگیرى هانى افتاد تا از این طریق به مسلم هم دسترسى پیدا کند، زیرا مى‏دانست تا وقتى که هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‏بن عقیل عملى نیست و نیروهاى زیادى که در اختیار و در فرمان هانى هستند،مقاومت و دفاع خواهند کرد. پس باید با نقشه‏اى پاى هانى را به «دارالاماره‏» بکشد و او را در همان جا زندانى کند تا بین او و مسلم جدایى بیفتد. هانى به بهانه مریضى پیش «عبیدالله زیاد» نمى‏رفت، تا این که ابن‏زیاد، چند نفر را در پى او فرستاد و با این بهانه که والى کوفه مى‏خواهد تو را ببیند، او را به دارالاماره بردند. «عبیدالله بن زیاد» والى کوفه در اولین برخورد، سخنان تندى به او گفت، از جمله این که هنگام ورود هانى گفت: «خیانتکار، با پاى خود آمد!» سخنان نیشدار ابن‏زیاد و گوشه و کنایه‏هاى او سبب شد که هانى بپرسد: مگر چه شده است؟ ابن زیاد گفت: این چه غوغایى است که در خانه خود،علیه المؤمنین یزید،بر پا کرده‏اى؟! مسلم را در خانه خود جا داده و براى او افراد جنگى و سلاح، جمع مى‏کنى و گمان کرده‏اى که اینها بر من پوشیده است؟ هانى انکار کرد، اما ابن‏زیاد، هانى را با «معقل‏» روبه‏رو کرد. این جا بود که هانى فهمید که معقل،جاسوس ابن‏زیاد بوده است و خود را به عنوان یک انقلابى هوادار اهل‏بیت و بیعت کننده با مسلم به نفع حسین‏بن على(ع) در درون تشکیلات نهضت، جا زده است. آن دیدار به جر و بحث کشیده شد و پس از گفتگوهاى تندى که رد و بدل شد،ابن‏زیاد عصاى غلام خویش (مهران) را گرفت،و در حالى که مهران، از موهاى سر هانى گرفته بود،با عصا آن قدر بر سر و صورت او زد تا این که دماغ و پیشانى هانى ش ت. در این لحظه هانى دست‏برد تا شمشیر نگهبانى را که نزدیکش بود بکشد و… که جلوى دستش را گرفتند، و به فرمان عبیدالله زیاد او را به زندان انداختند. دستگیرى هانى، که براى حکومت، یک موفقیت‏به حساب مى‏آمد و از این طریق ابن‏زیاد توانسته بود مانعى بزرگ را از پیش پاى خود بردارد، در وضع روحى بعضى از انقل ها تاثیر منفى گذاشت. انفجار پیش از موعد هانى در بازداشت «عبیدالله‏بن زیاد» بود. سربازان والى در شه حمله به خانه هانى و مسلم، در فکر دفاع و مقابله بود. برنامه انقلاب، به صورتى که از پیش طرح‏ریزى شده بود، عملى نبود، مسلم تصمیم گرفت وقت‏حمله را جلو بیندازد. عده‏اى زیاد از نیروها که در خارج شهر بودند و انتظار رسیدن وقت موعود را مى‏کشیدند،از تصمیم جدید، بى‏خبر بودند. مسلم به یکى از یاران خود دستور داد تا رمز حمله و شروع نهضت‏حق‏طلبانه را در قالب درگیرى با نیروهاى دشمن در شهر اعلام کند. شعار پرشور و حماسى «یامنصور، امت‏» (26) طنین افکند. دلها به هم پیوست و پنجه‏ها بر قبضه شمشیرها فشرده شد و پیروان حق و سربازان دین و بیعت کنندگان با مسلم از هر سو براى یارى او گرد آمدند. قلب تپنده این حرکت، خانه هانى بود که مسلم را در خود جاى داده بود. در خانه‏هاى اطراف هم، حدود چهارهزار نفر، نیروى مسلح براى کارهاى ضرورى و برنامه‏هاى پیش‏بینى نشده، به عنوان ذخیره، آماده بودند. نیروهاى موجود، مى‏بایست‏به شکلى سازماندهى مى‏شدند تا با مهاجم دشمن، مقابله کنند. گرچه نیروها خیلى زیاد نبودند، اما مسلم‏بن عقیل، همین تعداد را هم به صورت زیر، جناح‏بندى و سازماندهى کرد: *. «عبدالرحمن بن عزیز کندى‏» و «ربیعه‏» و فرمانده سوارکاران و گروه پیشاهنگ. *. «مسلم‏بن عوسجه‏» قبایل مذحج و بنى‏اسد و فرمانده نیروهاى پیاده. *. «ابو ثمامه صاعدى‏» قبیله تمیم و همدان. *. «عباس بن جعده جدلى‏» فرمانرواى نیروهاى مدینه. با این آرایش نظامى دستور حمله به طرف قصر و مرکز فرماندهى‏«عبیدالله زیاد» را صادر کرد. در این لحظه‏ها مسلم‏بن عقیل، فقط به «حق‏» مى‏ شید و به مظلومیت همیشگى پیروان حق. مبارزه با ستم و مجسمه‏هاى فسق و ظلم را وظیفه‏اى مقدس و مسؤولیتى عظیم و الهى مى‏دید. عمل به وظیفه سبب شده بود که مسلم، «خود» را فراموش کند و به «خدا» بین د. آمده بود، تا صداى حق را جایگزین همه همهمه‏ها و هیاهوهاى عربده‏جویان دنیاخواه و ز رست و قدرت طلب قرار دهد; آمده بود تا اراده‏ها و بازوها و شمشیرهاى آزادگان مؤمن را در راه خدا و در خط ى حسین بن على(ع) متحد و منسجم سازد، و اینک در شرایط دشوارى که پیش آمده است، جهادى عظیم و فداکارى خونرنگ و حماسه‏اى جاوید و ماندگار و لازم است; و… مسلم،قدم در این میدان گذاشت. ابن‏زیاد که به دنبال دستگیر «هانى‏» احساس خطر مى‏کرد، براى پیشگیرى از بروز هرگونه ع ‏العمل تند مردم، در مسجد، مشغول سخنرانى براى مردم بود و انى را که در مقام مخالفت‏با حکومت‏باشند، تهدید مى‏کرد… که خبر دادند،مسلم و هوادارانش قیام را آغاز کرده‏اند. از منبر فرود آمد و بسرعت‏به قصر رفت و دستور داد درها را ببندند و خود در قصر، پناهنده شد. چیزى نگذشت که قصر در محاصره نیروهاى طرفدار مسلم قرار گرفت و مسجد کوفه از یاران مسلم پر شد و هر ساعت‏بر تعدادشان افزوده مى‏گشت. عبیدالله، براى نجات از این بحران از شیوه به کارگیرى مزدوران خود فروخته استفاده کرد. از سویى جمعى را به بیرون فرستاد تا ضمن تشکیل یک گروه مقاومت‏براى مبارزه با یاران مسلم از طریق پخش شایعات، در صفوف سربازان مسلم دودستگى ایجاد کنند، و از طرفى هم، انى را ساخت که با گفته‏هاى خود،مردم را از اطراف مسلم‏بن عقیل متفرق سازند تا به این طریق، هم حلقه محاصره قصر، ش ته شود و هم مسلم تنها بماند. خائنانى خودفروخته حاضر شدند براى رضاى خاطر عبیدالله که در داخل قصر محاصره شده و چیزى به نابودى‏اش نمانده بود،به میان جمع مردم آیند و از آنان بخواهند که پراکنده شوند و جان خود و سرنوشت‏خانواده خویش را به خطر نیندازند. کثیربن شهاب یکى از این مزدوران بود که خطاب به مردم گفت: «شتاب نکنید! به سوى خانه و خانواده خود برگردید و خود را به کشتن ندهید. هم اکنون مجهز یزید از شام فرا مى‏رسد…. شما عبیدالله تصمیم گرفته است که:هر یک از شما، تا شب به خانه خود نرود و مقاومت کند، حقوقش قطع شود و جنگجویانتان را نیز بدون حقوق به جنگ در مرز شام بفرستد و بى‏گناهان را به جاى گنا اران،و حاضران را به جاى غایبان بگیرد و در بند کشد،تا احدى از شما نماند….» این سخن و امثال آن، باعث‏شد که وحشتى در دلها پیدا شود جمعى از سست ایمانان بتدریج از اطراف مسلم پراکنده شدند ; طایفه و عشیره مسلم‏بن عوسجه و حبیب‏بن مظاهر نیز براى حفاظت آنان، آنها را گرفته و در جائى حبس د. شروع پیش از موعد مقرر عملیات که به مسلم‏بن عقیل تحمیل شد،از ی و،و تبلیغات مسموم و شایعه‏پراکنیها و تهدیدها و ارعابهاى دشمنان و منافقان از سوى دیگر و عدم آمادگى همه نیروهاى مسلم براى برنامه طرح‏ریزى شده از طرف دیگر، امکان موفقیت مسلم را ضعیف کرده بود. فقط چهارهزار نیرو، از جمع سى‏هزار نفرى بیعت کننده، حضور داشتند و مسلم نمى‏توانست‏با این تعداد از افراد، هم محاصره را داشته باشد و هم در جبهه دیگرى که به دنبال این تبلیغات و تهدیدها، پدید آمده بود به مبارزه بپردازد، زیرا شهر بزرگ کوفه شاهد صحنه‏هاى درگیرى متعددى بود که بین هواداران دو جناح به وجود آمده بود. مسلم، در این اوضاع وخیم همراه نیروهاى تحت فرمان خود با قلبى سرشار از ایمان به خدا و حقانیت راه و جهاد خویش دلاورانه مى‏جنگید. مسلم،آن روز، کربلایى در درون کوفه به وجود آورد! تعدادى از یارانش به شهادت رسیدند و خود نیز پس از آن همه درگیرى و جنگ،مجروح شده بود. آن روز به پایان رسید. سختى مبارزه، عده‏اى را به خانه‏هاى خود کشاند. تهدیدهاى حکومت، عده‏اى دیگر را از میدان جهاد و تعهدات «بیعت‏» به خانه و زندگى آسوده کشاند. تبلیغات گسترده هم در روحیه عده‏اى دیگر تز ل و ضعف پدید آورد. در نتیجه، شب هنگام، مسلم‏بن عقیل در مسجد، مغرب را فقط با حضور سى‏نفر اقامه کرد. پس از ،آن عده کمتر شده بودند (ده نفر) از مسجد که بیرون آمد،حتى یک نفر هم همراهش نبود که او را به جایى راهنمایى کند. تمام آن هزاران مرد که با او عهدها بستند به هنگام «بلا» هنگامه سختى شگفتا! عهد بش تند. یکى از قطع نان ترسید یکى مرعوب قدرت بود یکى مجذوب زر، مغلوب درهم، عاشق دینار چه شد آن عهدهاى سخت؟ چه شد آن دستهاى گرم بیعتگر؟ کجا ماندند؟… کجا رفتند؟… که مسلم ماند و شهرى بى‏وفا مردم؟ muslim-bin-aqeel(7) حرم حضرت مسلم ابن عقیل در مسجد کوفه شهادت حضرت مسلم مسلم در درگیری با سربازان عبیداللّه‏، حدود 45 نفر از آنان را از پای درآورد تا آنکه ضربه شمشیری صورتش را درید. با اینکه مسلم زخمی بود، باز هم ی یارای مقابله با او را نداشت. آنان بر پشت بام‏ها رفته و سنگ و چوب بر سر مسلم ریختند و دسته‏ های نی را آتش زده بر روی او انداختند. ولی مسلم دست از جدال برنمی ‏داشت و بر آنها یورش می ‏برد. وقتی ابن اشعث به آسانی نمی ‏تواند مسلم را دستگیر کند، دست به نیرنگ زد و گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن می ‏دهی؟ ما به تو امان می ‏دهیم و ابن ‏زیاد تو را نخواهد کشت. مسلم جواب داد: چه اعتمادی به امان شما عهدشکنان است؟ ابن اشعث بار دیگر امان دادنش را تکرار کرد و این بار مسلم به دلیل زخم‏هایی که برداشته و ضعفی که در اثر آنها بر او چیره شده بود، تن به امان داد. مرکبی آورده مسلم را دست بسته بر آن سوار د و نزد عبیداللّه‏ بردند کشتن مسلم را به «بکربن حمران احمری‏» سپردند، ی که در درگیریها از ناحیه سر و شانه با شمشیر مسلم‏ بن عقیل مجروح شده بود. شد که مسلم را به بام «دارالاماره‏» ببرد و گردنش را بزند و پیکرش را بر زمین اندازد. مسلم را به بالای دارالاماره می ‏بردند، در حالی که نام خدا بر زبانش بود، تکبیر می ‏گفت، خدا را تسبیح می ‏کرد و بر خدا و فرشتگان الهی درود می ‏فرستاد و می ‏گفت: خدایا! تو خود میان ما و این فریبکاران نیرنگ‏ باز که دست از یاری ما کشیدند، حکم کن! جمعیتی فراوان، بیرون کاخ، در انتظار فرجام این برنامه بودند. مسلم را رو به بازار کفاشان نشاندند. با ضربت‏ شمشیر، سر از بدنش جدا د، و… پیکر خونین این شهید آزاده و شجاع را از آن بالا به پایین انداختند و مردم نیز هلهله و سروصدای زیادی به پا د.

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # زندگینامه : حضرت مسلم بن عقیل - مسلم ,کوفه ,براى , ,مردم ,عقیل , حسین ,مسلم‏بن عقیل ,خانه هانى ,والى کوفه ,مردم کوفه
# زندگینامه : حضرت مسلم بن عقیل مسلم ,کوفه ,براى , ,مردم ,عقیل , حسین ,مسلم‏بن عقیل ,خانه هانى ,والى کوفه ,مردم کوفه
#رهایی از شب 161
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 161 - گفتم ,کمیل ,جواب ,عذاب ,سادات ,کرده ,عذاب وجدان ,سادات خانوم ,جواب بدید ,رقیه سادات
#رهایی از شب 161 گفتم ,کمیل ,جواب ,عذاب ,سادات ,کرده ,عذاب وجدان ,سادات خانوم ,جواب بدید ,رقیه سادات
#رهایی از شب 162
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 162 - بخاطر ,نگران ,بندگی ,الهام ,خاتون ,دچار ,الهام خاتون ,بلند گریه ,بلند بلند ,بخاطر اینکه
#رهایی از شب 162 بخاطر ,نگران ,بندگی ,الهام ,خاتون ,دچار ,الهام خاتون ,بلند گریه ,بلند بلند ,بخاطر اینکه
# اعمال مستحب عید قربان

اعمال روز دهم ذی الحجه (روز عید قربان)

 

روز عید قربان از اعیاد مهمّ ى است. این روز یادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهیم(علیه السلام)در برابر پروردگار خویش است، آن جا که فرمان حق براى ذبح اسماعیل صادر شد، و ابراهیم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى این فرمان شد و اسماعیل را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد، ولى ندایى رسید که اى ابراهیم از عهده این آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار که فرمانبردارى خویش را به درستى اثبات کرده اى.

 

جبرئیل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهیم آن را قربانى کرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، این روز، روز عید و خوشحالى و سرور است. زیرا علاوه بر این که بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بیرون آمد و بندگى خویش را در پیشگاه خداى بزرگ ثابت کرد، گروه عظیمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زیارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند.

 

اعمال روز عید قربان:

 

براى عید قربان اعمالى چند نقل شده است:

 

غسل است که به گفته مرحوم «علاّمه مجلسى»، غسل در آن روز سنّت مؤکّد است تا آن جا که بعضى از علما آن را واجب دانسته اند.(1)

 

عید قربان است و نحوه انجام آن، به همان کیفیّتى است که در عید فطر گفته شد، و عید قربان در زمان غیبت (علیه السلام)مطابق مشهور فقهاى عظام، سنّت مؤکّد است.(2) (خواه به صورت جماعت خوانده شود یا فرادى).

 

مستحب است دعاهایى را که پیش از عید و قبل از آن وارد شده است بخواند. به فرموده مرحوم «علاّمه مجلسى»، بهترین دعاها،دعاى چهل و هشتم «صحیفه کامله سجّادیه» است که اوّلش این است: أللّهُمَّ هذا یَومٌ مُبارَک و اگر دعاى چهل و ششم را نیز بخواند بهتر است.(3)

 

خواندن دعاى ندبه در این روز و سایر اعیاد مستحبّ است.(4)

 

قربانى در این روز براى همه مستحبّ مؤکّد است و بسیار سفارش شده است، تا آن جا که برخى از علما آن را بر انى که توانایى دارند واجب دانسته اند و مستحب است بعد از عید، کمى از گوشت آن بخورد.(5)

 

و نیز مستحبّ است هنگام قربانى این دعا را که از صادق(علیه السلام) نقل شده است بخواند:

 

وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ، حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما أنَا

من روى خود را به سوى ى که آسمان ها و زمین را آفریده; من در ایمان خود خالصم و

 

مِنَ الْمُشْرِکینَ، إنَّ صَلاتى وَ نُسُکى وَ مَحْیاىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ

از مشرکان نیستم. و قربانى و زندگى و مرگم براى خداوندى است که پروردگار

 

الْعالَمینَ، لا شَریکَ لَهُ، وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ. اَللّهُمَّ مِنْکَ

جهانیان است. شریکى براى او نیست. من به این برنامه مأمور شدم و از مسلمانانم. خدایا از تو و

 

وَلَکَ، بِسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَکْبَرُ. اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّى.(6)

براى توست. به نام خدا و خداوند بزرگتر است. خدایا از من قبول فرما.

 

(البتّه اگر به نیّت چند نفر قربانىِ مستحب انجام شود، بگوید: اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا)

بسیار مناسب است افراد توانگر، در این روز قربانى نمایند و اکثر آن را به فقرا و نیازمندان انفاق کنند و به همسایگان و آشنایان نیز بدهند.

 

در روایتى است که صادق(علیه السلام) فرمود: على بن الحسین و باقر(علیهم السلام) گوشت قربانى را سه قسمت مى د; یک قسمت آن را به همسایگان مى دادند و یک قسمت آن را به نیازمندان و قسمت سوم را براى اهل خانه نگه مى داشتند.(7)

 

تکبیرات مشهور زیر را بگوید; براى انى که در این ایّام توفیق حضور در مراسم حج و صحراى «منى» را دارند، بعد از پانزده این تکبیرها را مى خوانند; از ظهر روز عید، شروع کرده تا صبح روز سیزدهم; ولى انى که در آن جا نیستند، بعد از ده آنها را مى خوانند، از ظهر روز عید آغاز نموده، تا صبح روز دوازدهم، و آن تکبیرها مطابق روایت کتاب شریف «کافى» چنین است:

 

اَللهُ اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ، لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ، و للهِِ الْحَمْدُ، اَللهُ اَکْبَرُ عَلى

خدا بزرگتر از توصیف است معبودى جز خدا نیست و خدا بزرگتر است و ستایش خاص خداست خدا بزرگتر است بر آنچه

 

ما هَدانا; اَللهُ اَکْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الاَْنعامِ; وَ الْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما أبْلانا.(8)

ما را راهنمایى کرد خدا بزرگتر است بر آنچه روزیمان کرد از چهار پایان انعام (شتر و و ) و ستایش خاصّ خداست براى آن که آزمود ما را.

 

حدّاقل این تکبیرها را بعد از در این ایّام، یکبار بگوید ولى اگر تکرار نماید، بهتر است، و حتّى اگر بعد از نوافل نیز بگوید خوب است.(9)

 

1.زادالمعاد، صفحه 319.

2. همان مدرک.

3. همان مدرک.

4. همان مدرک، صفحه 320.

5. همان مدرک.

6. زاد المعاد، صفحه 321 .

7. اقبال، صفحه 451.

8. کافى، جلد 4، صفحه 517، حدیث 4.

9. زادالمعاد، صفحه 323.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # اعمال مستحب عید قربان - ,قربانى ,براى ,قربان ,صفحه ,اَللهُ ,علیه السلام ,اَللهُ اَکْبَرُ، ,همان مدرک ,اَکْبَرُ، اَللهُ ,اَکْبَرُ عَلى ,اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ،
# اعمال مستحب عید قربان ,قربانى ,براى ,قربان ,صفحه ,اَللهُ ,علیه السلام ,اَللهُ اَکْبَرُ، ,همان مدرک ,اَکْبَرُ، اَللهُ ,اَکْبَرُ عَلى ,اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ،
# عید سعید قربان
 

 

الإمام زین العابدین علیه السلام ـ مِن دُعائِهِ یَومَ الأَضحى ویَومَ الجُمُعَةِ ـ : اللّهُمَّ هذا یَومٌ مُبارَکٌ مَیمونٌ ، وَالمُسلِمونَ فیهِ مُجتَمِعونَ فی أقطارِ أرضِکَ ، یَشهَدُ السّائِلُ مِنهُم وَالطّالِبُ وَالرّاغِبُ وَالرّاهِبُ ، وأنتَ النّاظِرُ فی حَوائِجِهِم .

زین العابدین علیه السلام ـ در ضمن دعایش در روز عید قربان و روز ـ :

پروردگارا! این روز، روزى بابرکت و خجسته است و مسلمانان در این روز، از اطراف زمین تو گرد آمده اند. خواهنده ، جوینده ، امیدوار و بیمناک، همه حاضرند و تو، به نیازهایشان مى نگرى.

کتاب «خیر و برکت از نگاه قرآن و حدیث» ، صفحه 519

 

دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین             چشمه‌های نور و شور آن بیابان را ببین
نفس را با تیغ تقوی سر ببر                  پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین
سفره ی مهمانی خاص خدا گردیده باز                لاله ی لبخند و اشک شوق مهمان را ببین
دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر بزن         هم ش ت نفس را، هم مرگ را ببین
تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح               حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین
کارد تیز و دست محکم، حلق نازک‌تر ز گل            پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین
خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان              در دل تفتیده ی صحرا، گلستان را ببین
گریه و  اشک و  دعا و  توبه  و  تهلیل را                رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین
آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل               در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین
روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر                 چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین
خیمه ی حجاج را با پای جان یک یک بگرد                
آتش دل، سوز ، چشم گریان را ببین

                                            حاج غلام رضا سازگار

 

روز دهم ماه  ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسلمانان است که به یاد

حضرت ابراهیم (ع )و فرزندش حضرت اسماعیل (ع) توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود.

مُعاوِیَةُ بنُ عَمّار :سَأَلتُ أباعَبدِاللّه ِ علیه السلام عَن یَومِ الحَجِّ الأَکبَرِ ، فَقالَ : هُوَ یَومُ النَّحرِ ، والحَجُّ الأَصغَرُ العُمرَةُ .

معاویة بن عمار:

 از صادق علیه السلام درباره «روز حجّ اکبر» پرسیدم. فرمود: روز عید قربان است و حج اصغر، عمره است.

کتاب «حج و عمره در قرآن و حدیث» ، صفحه 455

عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند.

رسول اللّه صلى الله علیه و آله : إنَّ اللّه َ تعالى یَطَّلِعُ فِی العیدَینِ إلَى الأَرضِ ، فَابرُزوا مِنَ المَنازِلِ تَلحَقکُمُ الرَّحمَةُ .

خدا صلى الله علیه و آله: خداوند متعال در روز عید فطر و عید قربان ، به زمین با عنایت مى نگرد. پس ، از خانه ها بیرون آیید تا رحمت به شما برسد.

 

برگزار مراسم قربانی در این عید بر همه افرادی که براساس  فقه ی قربانی نمودن واجب و ا امی است و مسلمانان در سراسر جهان در این روز، ،  یا شتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.

حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج ، حیوانی را ذبح می‌کنند و پس از قربانی آنچه بر آنان در حال احرام ،  حرام شده بود - مانند نگاه در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‌گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‌آید را عید می‌دانند.

همچنین در روایت‌های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.

در روایات مختلف آمده‌است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.

او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر می‌روند و ابراهیم آماده سر ب فرزند محبوب خود می‌شود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می‌یابد، ی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم می‌فرستد.

این ایثار و عشق به انجام فرمان خدا، فریضه‌ای برای حجاج می‌گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهیدستان خوراکی فراهم سازند.

دراین روز همچنین مستحب است که عید قربان ب ا گردد. عید قربان باید در فاصله زمانی  طلوع آفتاب روز عید تا ظهر خوانده شود و شامل دو  رکعت است.

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # عید سعید قربان - ببین ,قربان ,قربانی ,انجام ,علیه ,اسماعیل ,علیه السلام ,الله علیه ,گرفته می‌شود ,العابدین علیه
# عید سعید قربان ببین ,قربان ,قربانی ,انجام ,علیه ,اسماعیل ,علیه السلام ,الله علیه ,گرفته می‌شود ,العابدین علیه
اخرین جستجو ها
قسمت هفتم 7 استیج پنجشنبه 7 بهمن آنمی گلبول‌های‌ قرمز important زمین مکانهای ورزشی سازی محوطه سازی مکانهای محوطه سازی مکانهای ورزشی زمین ورزشگاه هماهنگ باشد سازی مکانهای ورزشی مقاله محوطه ویژه فعالیتهای وراوی سفره برنامه ویژه برنامه ک ن ونوجوانان فرهنگی هنری سفره آسمانی برنامه سفره chest tracker for clash royale chest clash royale chest tracker کشف سیارکی که می تواند اقتصاد جهان را دگرگون کند ع wikimedia incremental dump files for the odia wikipedia on april انشا درباره آنرا که حساب پاک است ازمحاسبه چه باک است wikimedia incremental dump files for the vietnamese wikiquote on april انشا عینی درباره صندلی مترجم ویراستار کتاب پدرامی ویراستار متین پدرامی کریم جعفری جعفری ویراستار براون تصویرگر کریم جعفری ویراستار مارتین براون تصویرگر متی انشا سنجش روز و شب racing highway racing mcqueen highway mcqueen highway racing g stomper tr cl ics pack معجزه می بینم u06a9u0627u0631u0622u0641u0631u06ccu0646u06cc u0634u0631u06a9u062a u0622u062cu0631 u0645u0627u0634u06ccu0646u06cc آتورواستاتین 20 چیست آتورواستاتین 20 و لاغری آتورواستاتین کبد چرب آتورواستاتین زمان مصرف آتورواستاتین 20 و لاغری استیکر اسم افروز عوامل تجربه افزایش سالمند مستقیم زندگی تجربه سقوط یعنی عوامل مواد شیرین مصرف مواد قندی غذاهای شیرین stap terug wall street bij sterk debuut snap صادرات بندر استان بنادر نوشهر کالا بندر نوشهر استان مازندران انواع کالا صادرات کالا عرصه صادرات ودریانوردی استان مازندران بنادر ودر محرمه ماتمه روزهادیرمیگذره ومن خسته ام افغانستان مهاجرین کشورهای افغان نشست کشورهای اروپایی امور مهاجرین ت افغانستان پناهندگان افغان آقای حکیمی تأثیر بحران مهاجرت ایمیل مارکتینگ چیست؟ کداهنگ پیشواز مهدی جهانی چقدر تنهام ایرانسل و همراه اول تشویش ترانه جدید آهنگ آدرس سایت آهنگ جدید آهنگ آدرس جدید جدید منصور آدرس جدید taktaraneh موزیک ویدیو فرماندهی فرمانده پاسداران ی هوایی پاسداران انقلاب ی فرماندهی پاسداران انقلاب فرمانده پاسداران انقلاب ی پاسداران انقلاب نمایندگان خطاب به فانی پرداخت بدهی بازنشستگان سرانه پرداخت نشده برخی از مدارس u0627u0645u062au06ccu0627u0632 u067eu0631u062fu0627u0632u0646u062fu0647u200c u062cu062fu06ccu062f u06a9u0627u0646u0646 u0644u06ccu06a9 u0627u06ccu0646u062au0644 u062fu0631 u0628u0646u0686u0645u0627u0631u06a9 u06afu06ccu06a9 u0628u0646u0686 u0631u0648u06cc و روند کارشکنی ها از نظر دبیر شورای عالی امنیت ملی تحقیق درباره دنیای آینده رسانه ای چه مزایا و چه چالش هایی دارد؟ نحوه تست‌زنی عامل موفقیت برگزیدگان کنکور jewish this that muslim american cemetery commercial video shel emeth emeth cemetery vandalized jewish chesed shel shel emeth cemetery jewish community centers vandalized jewish cemetery commercial video package میدونی داری خودت میگی خودم برای داری خودت برای اینکه کنار کشیدم؟ فونداسیون آوار شعر بال بال از ستاره فرخی نژاد از پهنه ی لاجوردی به خلاصه کتاب اصول تجزیه دستگاهی اسکوگ نمونه سوال امتحانی و تست بیهوش شدن رضا رشیدپور در برنامه حالا خورشید منشا رفتارهای خشونت آمیز در افراد چیست؟ وفات جانسوز حضرت زینب س تسلیت باد درباره مسابقه نبرد روباتها مقیاس خودناتوان سازی جونز رودو سایت رادیولوژی کاخ بلوک سقفی صبافوم implicit vs explicit what’s the difference آموزش دستور tracert that what latinos rodriguez with wage equality when latinos need work together star spoke gina rodriguez نمیشه دلیل بخوای دلیل نمیشه هرچی بخوای فیری ترین چان تار ارامشم تویی سوسا نیاز داریم تا از نظر نتایج و بازی به ثبات برسیم معجزه موزیک آهنگ احلام دلم میتپه واست میهن مهر جشنواره خوارزمی ۹۵ پایه هفتم لیسپ اتوکد اندازه گذاری فاصله بین تقاطعها به صورت اتوماتیک آیا گناهان ما، ظهور را عقب می اندازد؟ خیلی اونجا رفیق شدیم وارد شدیم میگه میارم چیزی مصرف میخندم،بالا میارم توقع داری خسته جواب کل درک مطلب های فارسی ششم همه درس ها خودش ثروت شاید زندگی دلیل معنوی بهشت همان زندگی در رویاست iki yabanci 111 ci bolumde neler olacak آهنگ جدید رافت الرمان و هولیا افشار کریم قرآن سوره معروف قرآن کریم هایی معروف قران کریم سوره هایی گوشه ای از عبادات سجاد علیه السلام bookaudiocom8293_56817418 diabetes and viruses چندگناه هست که صاحبانش گاهی موفق به توبه نمیشوند عرض تسلیت درگذش خادم الحسین ع کربلایی فرشاد مهرجو ترجمه آهنگ استانبولی هولیا افشار و رافت sen olmazsan میروم بر کربلا تا عقده ی دل واکنم spigs friends live at the stand on انشا با موضوع مقایسه دو چیز پیشواز آهنگ شهریاری رحیم ترکی آهنگ پیشواز رحیم شهریاری ادامه مطلب پیشواز همراه انتظار همراه آهنگ پیشواز همراه آوای انتظار همراه جنوبی کرمان استان هلیل مردم انتقال کرمان جنوبی حاکمیت استان جنوب نامهربان افسردگی رنجش ندای بهبودی کتاب ندای رمان تشریفات نوشته خورشید sun daughter pdf apk epub تعبیر خواب خیس دیدار چند دیده بان با خانواده همرزم شهیدشان تصاویر پیامک و متن زیبا و سخنانی درباره ساده زیستی و قناعت کلبه‌ام این‌جا کلبه خورد مسافری صندوقچه این‌جا عبور پایین گذاشت، گذاشت، تبدیل خو د بیدار کلبه‌ام آوردمش پایین گذاشت، تبدیل تنها update expected roll that month this month expected sometime samsung galaxy original samsung nougat update original samsung galaxy مقایسه دوموضوع انشا مقایسه قلم با خون شهید ،با اسلحه،با درخت کویر احسان علیرضایی mikhad khob mikhad آموزش بافت گل قلاب بافی موتیف گل آموزش قلاب بافی ایرلندی مرکز رسمی بز سانن the deanbeat orwell is keeping an eye on us اگر کفش هایت بال داشتند چه اتفاقی می افتاد؟ من سردم است برگزاری صبحگاه با سخنرانی جناب سرهنگ رجبی از پلیس راهنمایی رانندگی کاشان همایش ملی باورهای بنیادین وعلوم رفتاری مهناز افشار بستری شد
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.662 seconds
RSS