مینویسم تا در اینده یادم باشد که بودم

پست های وبلاگ مینویسم تا در اینده یادم باشد که بودم از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

شادانگیزانه
خب و اما سلاااااااااام

دیروز که روز فوق العاده عالی ای داشتم:) 

امروزمم تا الان عالی بود امروز رفتم بخش و دیدم دوستام دارن مطالعه میکنن و منم گفتم حتما برای امتحان پایان بخش دارن مطالعه میکنن ولی نگو گفته بوده هر کیسی داشتین اونو مطالعه کنین و بیایین من میپرسم و اینا به بنده نگفتنخلاصه اومد و رفتیم پیشش دیدم دارن تند تند میخونن گفتم قرار بود چیزی بپرسه؟؟ گفتن نه کیس کیسته اونو میپرسه و من اینطوری شدمبه یلدا گفتم اگه ممکنه تو نخون ما کیستو نخوندیم بذار من شرح حالمو بخونم گفت نه گفتم حداقل بذار اول من بخونم که تو ماله تو سوال نپرسه همینطوری که داشتم باهاش صحبت می شروع کرد به خوندن حتی مهلت نداد حرفم تموم شهمنم تا اون شرح حالشو بخونه سریع به مغز مبارک فشار وارد و هر چی از کیست یادم بود ریویو و ی دور هم اجمالی به مطالب نگاه و گفتم اوکی بعد چند سواله راحت پرسید و جواب دادیم و بعد گفت کیست زیاد بحث شده کیسه بعدی چیه؟ منم گفتم الیگوهیدرامینوسه(بعد از شرح حال گرفتن هر ی از من کیسمو پرسید گفتم تا مطالعه بفرمایند اما اونا.... )خلاصه شرح حالمو خوندم و هم شروع کرد به سوال پرسیدن که همه رو خودم پاسخ دادمبعد گفت بقیه نظری ندارن؟؟ چرا مثله مجسمه وایستادن؟؟؟ بعد رفتیم کنفرانس و یه نفر کنفرانس داد و شروع کرد به سول باز فقط من جواب دادم و گفت بقیه چرا تن؟؟؟ و اینگونه بود که به من یک لبخند زد و من متوجه شدم امتحان پایان بخشم قراره عالی بشه

ب اونقدر خسته بودم که اومد و رفتم دوش و بعد لالا بابا صبح کلیییی ازم دلخور بود که من اصلا تو رو نمیبینم و تو فقط خو و وقتی ما خو م بیداری و ...از امروز تصمیم گرفتم دیگه 12 تا 5 بخوابم و بقیه کلا بیدار باشم البته شاید 12 تا 6 بخوابم چون کمتر از 6 ساعت ریسک کنسر های گوارشی رو بالا میبرهفوق العاده حسه خوب و عالی ای دارم 

دیگه وقته زیادی ندارم برای تایپ چون باید برم نهارو بذارم گرم بشه و بعد از اونم کلاس دارم ،تا ثبته وقایعه شادانگیز زندگیم بدرودددددددددد

برچسب ها : شادانگیزانه - ,گفتم ,مطالعه ,عالی ,بقیه ,دارن ,امتحان پایان ,مطالعه میکنن ,دارن مطالعه ,دارن مطالعه میکنن
شادانگیزانه ,گفتم ,مطالعه ,عالی ,بقیه ,دارن ,امتحان پایان ,مطالعه میکنن ,دارن مطالعه ,دارن مطالعه میکنن
من جودی ابود دوم هستم:)
از یونی اومدم و اول از همه چند تا تصمیم گرفتم البته مهمتریناشو سر کلاس گرفتم یکی اینکه بخشه بعد من اعصابه و باید قبل از بخش، نورو اناتومی رو حس بخونم دوم اینکه امتحان پایان بخشم 26 امه و تا اون موقع تصمیم گرفتم فقط مباحثه امتحانی رو خوب بخونم،سوم اینکه 6ام امتحان فارما دارم و تصمیم گرفتم همراه با امتحان پایان بخش فارما هم بخونم و اون 4 روز ا ماه که تعطیلم رو بذارم رو فارما و نورواناتومی 

بعد قشنگ اومدم و روحیه گرفتم و نشستم ریکوردامو جدا که کدوم ماله کدوم ه و ... ولی ریکوردم همش قطع و وصل میشه باید به نمایندگیش زنگ بزنم ببینم چه بلایی سرش اومده ،بعدش مباحثه فارما رو از کتاب و جزوه دراوردم حالا هم میرم ی برنامه ی عالییی در حد لالیگا بریزم و بشینم سر درسم

مادرجان به خواهر عزیزم گفته خواهرت تو کنکور فیزیکو صد زده بود همه ی اشکالاتتو از اون بپرسو الان حدود 3 ساعته که مدام میگه این اطلاعاته فیزیکتو باید در راهه درست مصرف کنی پس با خواهرت فیزیک کار کنحالا باید با اونم ی ساعتی فیزیک کار کنمدرسای خودمم که ماشالله

تو کلاس گفت کی احساس خوشبختی میکنه؟؟؟؟ خواستم دستمو بلند کنم و بگم منننننن ولی گفتم نه بهتره خوشیمو برا خودم نگه دارمولی متوجه شدم همکلاسیهام خیلی سخت میگیرن زندگی رو  وقتی این سوالو پرسید همه رفتن تو لک جزززززززززززززز منعلتشم اینه که من برای همه چی خوشحالم حتی وقتی ی جلسه بخاطر امتحان فارما دیر رسیدم سر کلاس و نذاشت برم داخل باز لبخند زدم و گفته بود این خیلی خوشحال شدااا چرا؟؟؟؟ جلسه ی بعد که بچه ها ازم پرسیدن گفتم خب چیکار می ؟؟ گریه می ؟؟کلا تصمیم گرفتم بخاطر هیییییییییییییییییچ چیزی ناراحت نشم ، همیشه بخندم تو بخشم همه بهم میگن تو خیلی خوش رو هستی همه ی اینا از الطافه خدایه بزرگه راستی دلم به جودی خیلی تنگ شده شاید ی دور دیگه کارتونشو نگاه کنم بهم انرژی میدهخب الان میرم جودی ابودانه تلاششششش کنم

برچسب ها : من جودی ابود دوم هستم:) - گرفتم ,فارما , ,خیلی ,امتحان ,تصمیم ,تصمیم گرفتم ,امتحان فارما ,امتحان پایان
من جودی ابود دوم هستم:) گرفتم ,فارما , ,خیلی ,امتحان ,تصمیم ,تصمیم گرفتم ,امتحان فارما ,امتحان پایان
خبرهای جدید
طی صحبت و مذاکرات بسیاری با اساتید بخش، از این ترم بخشه ما با یک تحوله عظیمی روبه رو خواهد شداز اونجایی که مدیر گروهه بخشمون هیچی بلد نیست بقیه ی اساتید هر نمره ای رو تو بخش به دانشجوها میدن ؛میاد 4 نمره کمش میکنه و این باعث شده بقیه ی اساتید بسیار از این عمل دلگیر بشن و طی رای زنی های بسیار تصمیم بر این شده که هر 4 اتند از ما امتحان بگیرن حالا جالب انگیز بحث اینجاست که ما قرار بود پایان بخشمون 26 ام باشه و طبق همین ما برنامه ریخته بودیم ووووووووووووووووولی با این برنامه ی یهووووووووووییی که الان ترتیب دیده شد مباحث دوبل شدن و اینکه اولین امتحانمون میشه یکشنبه23 امخدایااااااا مرا قرینه رحمته خود قرار دهحالا جالب انگیز تر اینه که نمیدونم این اتند یکشنبه از چه مباحثی قراره امتحان بگیرهحالا برم چی بخونم؟؟خب اشکالی نداره این نیز بگذرد بنده میرم الان تا روز امتحان با نهایته تلاش و بیداری هایی که سابقه داشتم درس بخونم فارما هم پرررررررررررای خدا فارما رو کی بخونممممم؟؟؟؟خب بقوله ما اذری ها سو گلنده یولون تاپار بذار اینو پاس کنم بعد برای فارما هم ی نقشه ای میکشم

خدایااااا من همچنان خوشبختمااااا اینا چیزی نیست که هیچچچچ بلکه خیلیم خوب و عالیه و منم این جور اوضاعه سخت و تحت فشار قرار گرفتن و رو دوست دارم و هم فوق العاده عاشقششششششششششششم

رفتم برنامممو تعویض کنممن موفق خواهم شد شک ندارم از امروز فقط میرم تو فاز درس اونم سفت و سخت باید و باید و باید 20 بشممممممم

برچسب ها : خبرهای جدید - فارما ,امتحان ,اساتید ,جالب انگیز
خبرهای جدید فارما ,امتحان ,اساتید ,جالب انگیز
موج مکزیکی:)
چند روزی بود واقعا ل بودم امروز بعد از یونی به مامانم زنگ زدم بیاد پیشم و با هم تو مسیر یونی و خونه قرار گذاشتیم که همو ببینیم و بریم پیاده روی اونقدرررررررررر هوا عالی بود که کیف داد پیاده روی، رفتیم ی چیزی هم سفارش دادیم و نوش جان کردیم و برای خواهر و باباجون هم یدیم و اومدیم خونه خیلی حسه خوبی بهم دست دادخیلی وقت بود پیاده روی نکرده بودماومدم خونه و تلگراممو چک و دیدم به به نمراته فارما رو تو تل برام فرستادهو من با افتخار به عرض میرسانم که از 13 نمره 10 شده ام البته میتونستم 13 کامل هم بشمااا ولی چند فصل مقدمه رو نخونده بودم برای همین نمره ام 10 شده حالا 7 نمره ی بعدی رو هم بخونم صد درصد 7 کامل میگیرمالان دارم موج مکزیکی میرم 

مباحثه امتحانمون زیاد شد و قرار شد 4 تا امتحان بگیرنالان با اتفاقی که افتاده بنده دوپینگه روحی شدموای که من چقدررررر این ترم متحول شده ام شکرت خدا جان شکررررر:)فارما یکی از سخت ترین درسایی که تو دوره ی پزشکی وجود داره و باید خیلی خوب بخونیش و همه رو 13 /14 برنامه میریزن و بهش راضین باورم نمیشه با این همه تراکم درسی تونستم موفق بشم ولی خب من خیلی تلاش کرده بودم و نتیجه اش رو هم دیدم پس از این به بعد بقیه ی امتحانامو همین طوری محکم و با انگیزه خواهم خوند

الان دارم ی موزیکه خارجکی گوش میفرمایم که عاللللللللیه به موجه مکزیکه من انرژیه بیشتری میده الان قشنگ مثله ی دختر خوب میشینم ی برنامه میریزم چون برنامه ی امتحانی عوض شدمن خوشبختم چون خوشبختی ماله انسانه و ی که دنباله خوشبختی باشه خوشبختی زودتر از هر اتفاقه دیگه ای خودشو به انسان نزدیک میکنه

تجربه ی شخصیه من از زندگی اینه که خدا خیلی خیلی مهربونه و همیشه حامیه فردیه که میخواد تغییر مثبتی تو زندگیش داشته باشه و واقعا خدا رو میشناسه خدا به این ادما واقعا کمک میکنه البته خداوند به همه ی بنده هاش دوست داره کمک کنه ولی چون این دسته از انسانها خواهانه کمک خداوند با خلوصه نیتن برای همین خدا به اینا بیشتر کمک میکنهمن مطمئنم خدا بهترین اتفاقا رو برای من در نظر گرفته و همه رو قراره به وقتش برای من رو کنه فقط باید همیشه شاکر باشم و صبر داشته باشم و هیچ وقت هم فراموشش نکنم و همیشه سعی کنم ادم باشم به معنای واقعی و هیچ وقت انسانیت رو فراموش نکنم تو زندگی بیشتر از همه عاشقه خدا هستم چون اونقدر دوسم داشته که ی پدرو مادری بهم عطا کرده که هرچقدر هم از زحمتاشون بگم بازم کمه واقعا باید خاک پای پدر فداکارمو بوسید مادرمم که دیگه از زحمتاش هر چی بگم کمهفقط ی ارزو دارم که بزرگترین خواسته ی من از زندگیمه اونم اینه که خدایاااا به من و پدرو مادرم ی فرصتی بده که بتونن خوشبختی و موفقیته منو ببینن و به من شعور و درک و توانایی رو عطا کن که تا ا عمرم قدردانه زحماتشون باشم بتونم و اونا رو تو خوشبختیه خودم سهیم کنمخدایااااا خیلی دوست دارم تو بهترین دوسته منی

برچسب ها : موج مکزیکی:) - خیلی ,خوشبختی ,داشته ,برنامه ,نمره ,پیاده ,برای همین
موج مکزیکی:) خیلی ,خوشبختی ,داشته ,برنامه ,نمره ,پیاده ,برای همین
قسمته اول یکشنبه ی طلایی
سلام دیروز عالی بودم بعد از ظهر دیروز به اندازه ی روز کامل درس خوندم و تلاش ولی از اونجایی که سرم درد میکرد 11 خو دم و 3 بیدار شدم مامان عزیزمم برای اینکه بتونم درس بخونم تا صبح باهام بیدار بود البته ناگفته نماند که این ویروسا ی سد تو پلکه پایینم ساخته بودن نمیذاشت درست و حس جایی رو ببینم و 6 خو دم و 7 دوباره ب ا و بیمارستانتو بیمارستان بدونه رفتن به بخش مستقیم رفتم کتابخونه و نشستم سر کتاب چون 3 امتحان داشتم یکم مرور البته چون از 3 بیدار بودم و دوتا هم انتی هیستامین خورده بودم یکم گیج بودمولی به هر نحوی بود تا 10 دو فصل رو جمع (البته مرور)از بچه های بخشه اطفال ی اقای هست که خیلی تابلو توجهاتش سمته منه طوری که وقتی میاد کتابخونه یا سمته ما همه متوجه میشن که .......امروز تو کتابخونه با استرس شدید و بی خو که چند شبه همراهمه( البته بی خو همراهمه ها استرسه فقط ماله چند ساعت قبله امتحانه)نشسته بودم درس میخوندم که اقای وارد شدن و دقیقا نشستن روبه روی من دوستم بهش چپ چپ نگاه کرد اونم تحویل نگرفتنشست برای درس خوندن منم دیگه نمیتونستم که یهویی از جام پاشم برم ی جای دیگه میخ کوب شده بودم به صندلی و تمرکزمو از دست داده بودم چون عادت دارم وقتی درس میخونم به روبه روم نگاه کنم ،خیلی سخت بود هی سرم پایین باشه که مبادا چشم تو چشم بشیمخلاصه ی 10 دقیقه ای موند و رفت دوباره اومد دید جاشو ی خانم گرفتهاینم عصبانیییی شد خانم که رفت اینم رفت بیرون ،دوباره اومد نشست همون جاهیچی دیگه خدارو شکر در همون حوالی تشریف اوردن و من اجازه گرفتم و اومدم خونه تا برای امتحان اماده بشم

برچسب ها : قسمته اول یکشنبه ی طلایی - ,البته ,بیدار ,کتابخونه ,اقای , البته
قسمته اول یکشنبه ی طلایی ,البته ,بیدار ,کتابخونه ,اقای , البته
قسمت دوم یکشنبه ی طلایی
امروز امتحانه فارما داشتم البته فقط 20 فصل رفتم امتحان و سر جلسه خیلی استرس داشتم م خط و نشون کشید که هر کی تقلب کنه ورقه اش تصحیح نمیشه و ... همه ی جاها رو هم عوض کرد!هیچی دیگه تا ورقه ها رو بدن دلهره داشتم ،تا اینکه برگه ها رو دادن 51 سوال:)از سوال ا شروع به پاسخ دادن ،خیلی خوب بود سوالا:)کیف ،امتحان که تموم شد اومدم بالا دیدم دمه پله همکلاسیم وایستاده( البته اونا ی گروهه دیگن ترم پیش کلاسمون به دو گروه تقسیم شد)منم چون حوصله ی بعضی چیزا رو ندارم خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و منتظر دوستم موندم بعد از اومدن دوستم یکم از امتحان صحبت کردیم :)دیدم همه امتحانو اب :(بعد یهو به خودمون اومدیم دیدیم ای وااااااااای کلاسمون دیر شد:) مجبور شدیم از همون هم کلاسی که رو پله ها وایستاده بود بپرسیم که رفت یا نه:)اونم گفت نرید 7 دقیقه پیش رفت برید نمیذاره کلاس و ... منم راستش از خدام بود به کلاس نرسم چون اصلا سر کلاسش هیچی نمیفهمم که هیچ خسته هم بودم گفتم مرسی:) که برم گفت خانم ررررر؟؟گفتم بله گفت امتحان چطور بود؟؟من گفتم خوب بود:) اما در حینه صحبت این اینقدر با کتش و یقه ی بلوزش و استینای کتش ور رفت که خنده ام گرفته بود:)))همش یقه اشو درست میکرد بعد کتشو درست میکرد بعد کیفشو از این دست میداد به اون دست:))خلاااااصه با ایشونم خداحافظی فرمودیم و به سمته خانه رهسپار شدیم:)

برچسب ها : قسمت دوم یکشنبه ی طلایی - امتحان ,داشتم ,درست میکرد
قسمت دوم یکشنبه ی طلایی امتحان ,داشتم ,درست میکرد
توجه توجه
از این به بعد به نکات زیر توجه خواهم کرد

یک زیاد درس بخونم،جز مهسا به ی تو کلاس اعتماد نکنم البته ی نفر دیگه هم هست که قابله اعتماده ولی مهسا بهتره،زیااااااد بخونم و اکتیو باشم،یعنی چیزی رو ندونستم از نت سرچ کنم ،دقتمو ببرم بالا،صبح ها 6 بیدار شم و صبحانه بخورم حتما:)و اخلاقمم همینطوری که هست نگه دارم چون اخلاقم عالیه فقط یکم کوچولو خودمو باید بگیرم زیادی مهربونمالانم خیلی خسته ام چون از ساعت 8 صبح تا 6 کفش تو پام بوده و راه رفتم ولی نیم ساعت میخوابم که از نظر جسمی فرش بشم و بعد بیدار بشم و درس بخونم از نظر ذهنی واقعا روحیه ام بالاست و حالم عالیه به دلیل اینکه هیچ چیز با ارزشی تو این دنیا برای ناراحتیم وجود نداره :)این دنیا اونقدر کوتاهه که فقط باید شاد باشی و به همه چی لبخند بزنی اونقدر همه چی رو سهل میگیرم که الان کنفرانسامو میخونم یا نمیخونم عالی ارائه میدم واقعا خیلی حاله خوبیه جدی نگرفتنه دنیا مثله اینکه باهاش رفیق میشی و اونم هر چی خوشی داره نثارت میکنه

جمله ام فلسفیه هر کی ابهام داشت بپرسه قشنگ موشکافانه براش توضیح بفرمایم:)تا درودی دیگر بدرود

بازم نصفه شب میام به وبلاگم و از خودم و احوالاتم مینویسم:)

 

برچسب ها : توجه توجه - توجه
توجه توجه توجه
خدایا هزاران مرتبه شکرت:)
تو زندگیم از همه بیشتر عاشقه خدا هستم چون به معنای واقعی بزرگیشو حس ، به معنای واقعی مهربونیشو لمس و به معنای واقعی مشکل گشا بودنشو درک ،هیچ فردی و هیچ چیزی نمیتونه جای خدا رو تو زندگیم بگیره واقعا از اینکه به وجود خدا ایمان اوردم و به این باور رسیدم که خدا هوامو داره و به هر چی که بخوام با وجود خدا میتونم برسم خوشحالم من ی دفتر دارم که فقط مختصه نوشتنه ساعاته مطالعاتیمه  و اکثر دفترایی که می م و برام عزیز هستن تو صفحه ی اولش تاریخ یدشونو مینویسم این دفترو که نگاه می دیدم تاریخش دقیقا مقارنه با بدترین روزای زندگیم ،واقعا خوشحال شدم از اینکه تو بدترین روزای زندگیم خدا اونقدر هوامو داشته که تونستم روحیمو اینقدر بالا نگه دارم و پیروز بشمالان دراومدم استراحت شب حتما درمورد امروزم خواهم نوشت چون ی روز خیلی خوبی برام بود و همچنان ادامه داره:)

برچسب ها : خدایا هزاران مرتبه شکرت:) - زندگیم ,واقعی ,معنای ,معنای واقعی ,روزای زندگیم ,بدترین روزای ,بدترین روزای زندگیم
خدایا هزاران مرتبه شکرت:) زندگیم ,واقعی ,معنای ,معنای واقعی ,روزای زندگیم ,بدترین روزای ,بدترین روزای زندگیم
زندگی همین لحظه است
سلام 

بخش امروز اصلا خوب نبود ی نفر اومده بود رفتم معاینه اش کنم اونقدرررررررررررررررررر.... انگاری طرف تارزانه و اب ندیده اخه بشر هم اینقدر ....... خواهر من النظافت من الایمان

بعد اومدم خونه و بدو بدو نهار خوردم و رفتم فقط 5 نفر سر کلاس حاضر بودن و شدیدا عصبانی شد و به ما نمره ی مثبت دادبعد از اون اعصاب داشتیم چشام دیگه نمیدید،ازبس خسته بودمبعد از کلاس شدیدا هوا سرد بود و بارون میبارید خواستم با تا ی بیام که دیدم کیفه پولمو جا گذاشتم خونهتو اون هوای سرد و بارونی که بعدا به برف تبدیل شد پیاده اومدمرسیدم خونه یادم افتاد برای بابام از م وقت گرفتم دیدم باهاش نرم یکم زشته دیگه در قباله اونهمه زحمت هایی که بابام برام کشیده همراهش نباشم یکم بی انصافیه بهش زنگ زدم که میام باهات 7/5 وقتشه امروز برای فردا کنفرانس تعیین کرد که تا فردا باید اماده اش کنم البته بعد از اینکه از مطب اومدم، امتحانه فارما هم که..... همه چی بهم خورده اصلا صبح که از خواب بیدار شدم حس خوبی نداشتمالان برم تا 7/5 درس بخونم بعد برم پیشه باباجونم امیدوارم که فردام خوب باشه 

البته از همین لحظه سعی میکنم لحظاتم خوب باشه ،چون زندگی همین لحظه است

برچسب ها : زندگی همین لحظه است - لحظه ,همین ,همین لحظه ,زندگی همین
زندگی همین لحظه است لحظه ,همین ,همین لحظه ,زندگی همین
کنفرانسه غافلگیر کننده:)
دیروز که تو بخش بودیم امروزمون به زنگ زد و گفت من فردا میخوام برم تهران البته اگه برف بباره نمیتونم برم و میام بیمارستان اگه نه که تو به جای من بیا و با بچه ها کار کن:) هم برای امروز کنفراس تعیین کرد و منم از بس ب خسته بودم خو دم و 4 بیدار شدم و دیدم داره برف میباره گفتم به به کنفرانس کنسله دیگه:) و خو دم :) صبح که رفتم بیمارستان با وجود برفی که باریده بود رفتش تهران و کنفرانس پابرجا موند و منم تو 5 دقیقه مطالبو طوری خوندم که ..... ولی کنفرانسم خوب بود بچه ها باورشون نمیشد که تونستم اینجوری سریع بخونم:)بعدشم 10 تعطیل شدیم و اومدم خونهالبته به باباجونم زنگ زدم که بیاد دنبالم

بد جوری هوسه اش کرده بودم اومدم خونه و 5 دقیقه ای اش پختم و الان همراهه کتکت دارم میل میکنم واقعا تو هوای سرد میچسبه:)بعد از غذا خوردن میرم میشینم سر درسم یکشنبه امتحان دارم و باید عالی باشم:)

دوهفته اصلا دلچسب درس نخوندم از امروز باید شدیدااااااااااااااا جبران کنم

برچسب ها : کنفرانسه غافلگیر کننده:)
کنفرانسه غافلگیر کننده:)
روز برفی
سلااااااام سلااااام سلاااام

ب تو گروهه کلاسی بحث بود که امروز تعطیلیم یا نه منم به فامیل جان زنگ زدم و پرسیدم اونم گفت تا فردا اگه برف بند بیاد که هیچ، نیاد  تعطیل خلاصه صبح با انبوهی از پیامها مواجه شدم که برف بند نیومده و کلاس هست یا نه و ... که دیدم ساعت 6/50 پیام داده که عزیزم کلاس تعطیله  یه یوهو و هورا کشیدم و به بچه ها اطلاع دادم

بیرون حدود 15 سانت برف اومده همچنان هم داره برف میاد ،گلوم داره میسوزه ابریزش چشم هم دارم بدجوری سرما خوردم  ب به ی نتیجه ای رسیدم با وجود اینکه امتحان دارم ولی هر روز ی جلسه از درسای بیمارستان رو میخونم چون این امتحان تا اذر ادامه داره و میدونم اینطوری خیلی تشویق و ترغیب میشمتو عمرم ندیده بودم برف با ی رعدوبرق هم بزنهالان اسمان غررررررررررش کردوویسه دو جلسه از بیمارستان رو نوشتم الان میرم بخونمش و بعد هو تستاشو بزنم و بعد برم سر امتحانم:)

برچسب ها : روز برفی
روز برفی
روز معمولی
سلام بر خودم:)

امروز تو بخش خبری نبود همه چی امن و امان بود کیسه خاصی نبود ی مریض دیروز بود که حالش خوب نبود و ما فرستادیمیش برای سونو، ب آپاندکتومی شده بودامروز خیلی حالش خوب بودالبته پرفوره شدن اپ سو با شرح حال میتونست تشخیص بده بدونه سونو ولی چون تو سونو ی چیز دیگه نوشته بود ما رو به شک انداخت

گروهه جدید بخشه دیگه خیلی دانشجوهاشون شبیه همنمثلا میبینم یکی اومد رفت میگم این کیه میگن فلانی ،دو دیقه بعد یکی دیگه میاد خیلیییی شبیهش دو دیقه بعد دوباره شبیه ترررر انگاری یجورایی همه برادر همن

امروز اونقدر و سوال پیچ که ...... روز خوبی بود تو بیمارستان یکمم فارما خوندم  عجب خوندنی بوداااا قشنگ متوجه شدملایک بر خوددددمالان میخوام ی چایی قند پهلو بنوشم و درسو تا پاسی از صبح روز فردا ادامه بدهم

برچسب ها : روز معمولی - نبود
روز معمولی نبود
درد و دل با خودم
درد و دل با خودم

صبح که از خواب پا شدم ی اتفاقای ناخوش ایندی برام افتاد،به خودم قول دادم از چند وقت قبل که هر اتفاقه بدی برام بیوفته نه تو ذهنم مرور کنم نه بهش فکر کنم و نه بنویسمش چون اتفاقای ناخوش ایند رو نمیخوام در اینده به خاطر بیارم میخوام پاک شن از ذهنم ،یکم در اتاقمو بستم و تو تنهاییه خودم ،خودمو اروم و چند قطره اشک و بعدش ی سری تصمیاتی گرفتم و چند تا قول به خودم دادمهمین برای من از این اتفاقه ناخوش ایند کافیه:)من تازه تازه دارم خودمو و مسیر زندگیمو پیدا میکنم نمیخوام زندگیمو درگیر حاشیه ها کنم به هیچ وجه :) در نهایت تنها چیزی که باعث میشه من خوشبخت باشم و این خوشبختی رو خودم حس کنم نه اینکه دیگران بگن خوشبختم ارامشه درونیه خودمه و این از همه چیز مهمتره به چیزای پوچ و بیخودی نمیخوام فکرمو مشغول کنم و وقتمو تلف کنم ،من وقتی اروم خواهم شد و ارامشه درونی رو ب خواهم کرد که به هدفم و ارزوهام برسم

من تو زندگیم فعلا ی هدف دارم اونم موفق شدن تو درسمه بقیه همه اش حاشیه اس؛پس بیخیاله حاشیه هااااا(به خودم افتخار میکنم که اینقدر زود تونستم خودمو اروم کنم و باخودم کنار بیام 5 دقیقه طول کشید،علتشم اینه که تکلیفم با خودم مشخصه)

برچسب ها : درد و دل با خودم - حاشیه ,اروم ,نمیخوام ,ناخوش ,ناخوش ایند ,اتفاقای ناخوش
درد و دل با خودم حاشیه ,اروم ,نمیخوام ,ناخوش ,ناخوش ایند ,اتفاقای ناخوش
درد و دل با خودم
درد و دل با خودم

صبح که از خواب پا شدم ی اتفاقای ناخوش ایندی برام افتاد،به خودم قول دادم از چند وقت قبل که هر اتفاقه بدی برام بیوفته نه تو ذهنم مرور کنم نه بهش فکر کنم و نه بنویسمش چون اتفاقای ناخوش ایند رو نمیخوام در اینده به خاطر بیارم میخوام پاک شن از ذهنم ،یکم در اتاقمو بستم و تو تنهاییه خودم ،خودمو اروم و چند قطره اشک و بعدش ی سری تصمیاتی گرفتم و چند تا قول به خودم دادمهمین برای من از این اتفاقه ناخوش ایند کافیه:)من تازه تازه دارم خودمو و مسیر زندگیمو پیدا میکنم نمیخوام زندگیمو درگیر حاشیه ها کنم به هیچ وجه :) در نهایت تنها چیزی که باعث میشه من خوشبخت باشم و این خوشبختی رو خودم حس کنم نه اینکه دیگران بگن خوشبختم ارامشه درونیه خودمه و این از همه چیز مهمتره به چیزای پوچ و بیخودی نمیخوام فکرمو مشغول کنم و وقتمو تلف کنم ،من وقتی اروم خواهم شد و ارامشه درونی رو ب خواهم کرد که به هدفم و ارزوهام برسم

من تو زندگیم فعلا ی هدف دارم اونم موفق شدن تو درسمه بقیه همه اش حاشیه اس؛پس بیخیاله حاشیه هااااا(به خودم افتخار میکنم که اینقدر زود تونستم خودمو اروم کنم و باخودم کنار بیام 5 دقیقه طول کشید،علتشم اینه که تکلیفم با خودم مشخصه)

بالا ه بعد از پاسخ به چراهایی که تو ذهنم ایجاد شده بود به ارامشه عمیق و واقعی دست یافتم ،تشکر از پاسخ های قانع کننده ی خودم

برچسب ها : درد و دل با خودم - حاشیه ,ارامشه ,اروم ,نمیخوام ,ذهنم ,ناخوش ,ناخوش ایند ,اتفاقای ناخوش
درد و دل با خودم حاشیه ,ارامشه ,اروم ,نمیخوام ,ذهنم ,ناخوش ,ناخوش ایند ,اتفاقای ناخوش
ویژه خودم و سامیه و خلوت نشین:)
هیچ وقت اعتماد به نفستونو از دست ندید ، هیچ وقت تلاشتونو از دست ندید. به قول پائولو کوئیلو میگه که : اگر انسان در زندگییک افسانه ی شخصی داشته باشه و افسانه ی شخصیشو از عمق وجودش بخواد تمام کیهان همدست میشن و بهشکمک می کنن تا اون به افسانه ی شخصیش برسه. همیشه بردن با بهترین ها و سریع ترین ها نیست. دیر یا زود بردنبا ی است که بردن را باور دارد.

برچسب ها : ویژه خودم و سامیه و خلوت نشین:) - افسانه
ویژه خودم و سامیه و خلوت نشین:) افسانه
:)
سلام سلام سلام سلام بررررررررر خودددددم:)بالا ه مشکله وبلاگ درست شد:)
یجورایی شدیدا به این وبلاگ عادت ،شده بهترین دوست و رفیقم ، ی روز ننویسم حس میکنم اون روز به وادیه فراموشی س شد:) 

دیروز روز خوب و خسته کننده ای داشتم بد جوری هوسه پفک کرده بودم!!!!امروز کنفرانس دارم و باید الان بشینم و پاورشو اماده کنم:) 

خیلی خوشحالم و حالم خوبه تو این 4 روز که تعطیلات بودم ماشاااالله اونقدر درس خوندم که خودم خج میکشم:))دریغ از  ی ساعت درس:(باید جبران کنم :)

برچسب ها : :) - سلام ,سلام سلام
:) سلام ,سلام سلام
بدونه شرح
تازگیا نمیدونم چرا ولی علاقه ی شدیدی به خوندنه داستانهای عاشقانه پیدا !!!شاید یکی از علتهاش اینه که من تو زندگیم عشقه واقعی رو تجربه ن ،هیچ وقت برای همین در کندو کاوم تا ببینم عاشقا چیکار میکنن و چی بینشون میگذره!!! تو نت تقریبا هر داستانه عاشقانه ای بود رو خوندم!! بعضی از این داستانها اونقدر خوبن که از خوندنشون به وجد میام و خوشحال میشم بعضی هاشون خیلی دردناکن و اشکمو درمیارن  ب ی متن رو خوندم که مجبور شدم به خاطر همون متن کله وبلاگه نویسنده رو بشینم و بخونم تا ته توشو دربیارم که چی شده!حتی شب هم خوابم نبرد و همش به نویسنده های اون وبلاگ فکر می !!قضیه ای بود که ی پسر تو اوجه احساساتش تو سنه 20 سالگی عاشقه دختر دوسته باباش میشه،با توجه به نوشته ها اینطوری متوجه شدم که هم دختر و هم پسر از خانواده ی خیلی ثروتمندی بودن و دختر هم 18 سالش بوده دختر تو تهران بوده و پسر تو شیراز،خلاصه اینا ی دل نه صد دل تو ی نگاه بهم عاشق میشن!!! و دوست میشن قضیه ماله ساله 90 هستش!!!و از زمانی که با هم دوست میشن قرار میذارن که خاطراتشونو تو وبلاگ بنویسن،چون پسر قبل از اشنا شدن با دخترخانم وبلاگ مینوشتهاینا 2 سال با هم دوست میمونن تا اینکه دختر خانم ی دروغی که ننوشته بود چی بود به اقا پسر میگه و اینا بدجوری از هم فاصله میگیرن و 1 ماه دختره تلاش میکنه تا اعتماد پسر رو به خودش جلب کنه و از اونجایی که پسره دختره رو خیلی دوست داشته دوباره ارتباطشون جون میگیره تا اواسط سال 94 و بعد از اون به یک باره و به دلیلی که ننوشته اینا ارتباطشون کات میشه ،نوشته های اخیر همشون مربوط به دختر خانومه است که معذرت خواهی کرده و میگه میمیرم بی تو برگرد و... ولی هیچ پیامی از اقا پسر نیست!!!! نوشته های اول این وبلاگ اونقدر سرشار از عشقه که هیچ ی نمیتونه باور کنه که چرا اینجوری شده!!!

خواستم برای پونه(دختر خانوم)کامنت بذارم و نظرمو بهش بگم ولی با خودم فکر که شاید درست نباشه!!!

من با توجه به چیزایی که خوندم اینجوری متوجه شدم که پونه با دروغ گفتن به سعید(اقاپسر)ی بار اعتماد پسر رو ش ته و د کرده و سعید یک ماه سعی کرده که مثله گذشته بشه تو کامنتهای ا ی هم نوشته های سعید پر از گلایه است که میگه مثله قبل باش! و به یک باره همه چی بهم میخوره !!! حس میکنم پونه شاید ناخواسته به خواسته های سعید توجه نداشته و شاید ی کاری کرده که باز اعتماد سعید بشکنه!!! این داستانه عاشقه که بعد از 5 سال به تلخی انجامیده رو به خودم نوشتم ،ببینین ما وقتی ی اتفاق رو میبینیم فقط سعی داریم بفهمیم چی شد را و الان وضعه دوطرف چطوریه؟؟هیچ وقت ازش درس عبرت نمیگیریم البته میگم این نوشته برای خودمه و اینارو به خودم میگم!من با توجه به متنای زیادی که تو این مدت خوندم به این نتیجه رسیدم که دوستی اصلاااا چیز خوبی نیست،من از بدو تولدم با دوستی مشکل داشتم،اما الان به این نتیجه رسیدم که حتی اشنایی قبل از ازدواج هم خوب نیست،ببینین دوطرف که با هم میخوان ازدواج کنن وقتی پسر به دختر پیشنهاد اشناییه بیشتر میده یعنی ی چیزایی تو دختر دیده که بهش پیشنهاد میده ،پس وقتی چیزایه مثبت در حدیه که میتونه بهش پیشنهاد بده بقیشو باید بس به خانواده ها تا اونا هم ببینن ایا فکر پسرشون درسته یا غلظ و بعد از اون این خانواده ها هستن که باید اشنا بشن نه اینکه دختر و پسر سر خود اشنا بشن و بعد از ی مدت برن بگن من فلانی رو میخوام!!!!!!حالا اگه خانواده ها تایید این دو نفر زیر نظر پدرو مادر باهم چند مدتی صحبت کنن و اگر به نتیجه رسیدن ازدواج کنن!این نظر منه و درمورد خودمم همینو اجرایی میکنم ،و مورد دوم اینکه وقتی ادم ی بار ی اعتمادی رو میشکنه خیلی سخته که بتونه اونو ترمیم کنه و شاید هم ترمیم بشه!ولی برای بار دومه محاله که ترمیم بشههیچ وقت با اعتماد ی بازی نکنیم،دروغ نگیم ،بدترین چیز دروغه ،وقتی نمیخوایی چیزی رو به طرفه مقابل بگی خب نگو ولی دروغ هم نگو،اینو به جد میگم،اگه ی زمانی کلمه ای دروغ از طرفه مقابلم بشنوم اگه در مرحله ی اشنایی باشم میذارمش کنار واگر باهاش ازدواج کرده باشم عشقم بهش خیلی کم خواهد شد و رفته رفته ازش سرد میشم !

نمیدونم چرا به دروغ اینقدر الرژی دارم ،امیدوارم از ایی که نسبت به گفتارشون حساسم دروغ نشنوم هرگززززززز ،چون با شنیدن دروغ واقعا ی ادمه دیگه ای میشم که اصلا برای طرفه مقابل قابل درک نخواهم شد

برچسب ها : بدونه شرح - دختر ,دروغ ,شاید ,کرده ,خیلی ,سعید ,طرفه مقابل ,نتیجه رسیدم ,اینکه دختر ,دوست میشن
بدونه شرح دختر ,دروغ ,شاید ,کرده ,خیلی ,سعید ,طرفه مقابل ,نتیجه رسیدم ,اینکه دختر ,دوست میشن
کمک
نمیدونم این روزا چم شده همش حس میکنم باید ی کارایی م ولی دست و دلم به هیچ کاری نمیره اونقدر تو بخش پر انرژی بودم و خوب درس میخوندم که به معدل 19 اوردنم امیدوار بودم اما الان تا کتابو باز میکنم هزار تا فکر و خیال میان تو سررررررررررمچرا اینجوری شدم خودمم نمیدونم اصلا نمیدونم چی میخواااااااااام

یکی بهم کمک کنه پلیززززززززززززززززز

برچسب ها : کمک - نمیدونم
کمک نمیدونم
دوباره برگشتم به ح عادی:)
امروز که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم دیگه امروزو باید عالی شروع کنم:) و طبقه معمول کاغذی که مامانجون تو خواب گفته بود ی چیزایی توش بنویسم و زیر بالشتم بذارمو برداشتم و خوندم و بعد از اون اماده شدم برای رفتن به بیمارستان :)امروز خوشگل تر از همیشه بودمرفتم بیمارستان و همه ی مریضا قبلا بحث شده بود ولی از ترسم همه رو شرح حال گرفتم و تا شرح حاله یکی تموم میشد مرخص میشد!!! دیگه کلافه شده بودم خلاصه 4 تا شرح حال گرفتم که چهارمی رو تموم ی اونم ترخیص شداومدم نشستم سر درسم تو کتابخونه در طوله مدتی که داشتم شرح حال میگرفتم یکی داشت زاغمو چوب میزد منم زیاد تحویلش نگرفتم همش میومد و میرفتخلاصه بعد از اومدن رفتیم راند تو راند باز داشت زاغمو چوب میزد منم تحویل نگرفتم راند که تموم شد خواستیم بریم امفی تئاتر بهم گفت خام ببخشید ی لحظه،گفتم بفرمایین ،گفت شرمنده مزاحمتون میشماا دستش ی کارت ویزیت بود سمته من گرفته بود و ادامه داد که من یکی از فامیلامون اینجا بستری و اگه ممکنه از شما راهنمایی بگیرم ،گفتم کدوم بخش؟گفت مردانخنده ام گرفت گفتم خب از پزشکای بخشه مردان کمک بگیرین من ا ترنه این بخشم و گفتم من باید برم کلاس دارمطرف کارت ویزیت دستش خشک شد و گفت ی لحظه میشه با ش صحبت کنین ببینین چشه؟؟ اینم کارته ویزیته منه ه....خواست ادامه بده که گفتم ببخشید من دیرم شده برید همون بخش از وایزر کمک بگیرینبعد رفتیم امفی تئاتر اونجا واقعا عالی بودم و همه ی مطالب یادم بود ی دور مرور شد برامکلاس که تموم شد رفتیم بخش که امضا بزنیم دیدم نشسته جلوی اموزش منم بی اعتنا بهش رفتم داخل که گفت خانم ،دیگه اینبار ی نگاهه چپکی میرزا کمانداری بهش انداختم که گفت ببخشید هیچی

الان اومدم خونه و هوا شدیداااااااا سرده باید بشینم و درسمو خوب بخونمالبته 3/5 کلاس دارم اونم با فامیله عزیزمون:)

ارزوم اینه که بتونم درسامو خوبببببببببببببببب بخونم آآآآآمین و انشالللللللللللللللله

برچسب ها : دوباره برگشتم به ح عادی:) - گفتم ,تموم ,ببخشید ,رفتیم ,راند ,کارت ویزیت ,امفی تئاتر ,داشت زاغمو
دوباره برگشتم به ح عادی:) گفتم ,تموم ,ببخشید ,رفتیم ,راند ,کارت ویزیت ,امفی تئاتر ,داشت زاغمو
شکلک بازی
خب بسم الله الرحمن الرحیم :)
امروز دیگه کمر همت بستم که این طلسمه درس خوندن رو بشکنم:) امروز تو امفی تئاتر اونقدررررررررررررر سرد بود که یخ زدم مهسا هم که کنارم نشسته بود سرما خورده بود و هی عطسه پشته عطسه ، همون جا حس ویروساشو باهام به اشتراک گذاشتبعد از اومدن از بیمارستان دیدم کلیدم تو کیفم نیست که بعدا مشخص شد مامان جونم برش داشته و یادش رفته بذاره تو کیفمدیگه تو اون هوای سرد دیدم تا منتظر بمونم مامانم بیاد قندیل میبندم و زنگ زدم مامانم و رفتم خونه ی مادر شوهر جانم که همسایمونهاونجا اونقدررررر صحبت کردیم و صحبت کردیمم که یهو مامانم اومد و با هم تشریف اوردیم خونه :)اولین کاری که ی عدد انتی هیستامین و سرماخوردگی با نهار خوردم و لالا تااااااااااااااااا کلاس بعد بدو بدو اماده شدم و رفتم کلاس،هوا اونقدرررر سرد بود که میخواستم کلی ید کنم ولی فامیل جان منو اورد خونه و منم از اینکه نتونستم ید کنم اصلاااا ناراحت نشدم حالااااااا میشینم و این فارما رو 3 فصلشو برای امروز گذاشتم قشنگگگگ قورتش میدمممم خلاصه هم برمیدارم اونقدر خوب میخونمش که حد نداره باز انرژیمو پس گرفتم وسطا یکم مغزمو هنگ کرده بود و تو کما به سر میبرد ولی الان دیگه کم کم داره میاد رو فرم همش هم به خاطر اون 4 روز استراحت مطلقه هاااا اصلا این بدن و روحه من از نظر تعطیلات خیلی بی جنبه  شدن تا یه تعطیلاتی میشه مثله خواب زمستانیه س ها قشنننننننننننننننننگ میرن تو فاز خوابِ تعطیلاتیحالا هی بیا بیدارشون کن که عزیزم پا شو امتحان داری انگارررررررررر نه انگار ،انگاری هر یک ساعت یک بار high dose کورتیزول بهم تزریق میکنن که در مقابل درس خوندن اینطوری میشم

ولی الان چون نزدیکه امتحاناته و اثر این کورتیزولا رفته اینشکلی شدمنزدیکه امتحان این شکلی میشمو بعد از امتحان این شکلیتو خود امتحانم که همیشه این شکلیم

والان هم این شکلیمخب دیگه برم که کلی درس دارم

برچسب ها : شکلک بازی - امتحان ,خونه
شکلک بازی امتحان ,خونه
بهترین معشوق
یادمه قبلا ی مشکلی داشتم که هر وقت ازش یاد می به خودم میگفت وای خدایاا چیکار کنم و از همه میپرسیدم به نظرتون چی میشه کله زندگیم شده بود کابوس،کابوس و کابوس اما الان به ی درجه ای از ایمان رسیدم که حتی بخوام از بقیه بپرسم به نظرتون چی میشه نمیتونم ،چون درجا جوابمو خودم میگم که هیچی از چی میترسی مگه خدا میذاره اتفاقه بدی بیوفته؟واقعا عاشقانه خدا رو دوست دارم الان میفهمم ایمان قلبی داشتن یعنی چی،رفتم دوش گرفتم و تصمیم گرفتم با خدا مشتاقانه هر روز 5 وعده صحبت کنم به اون زبانی که خدا دوست داره و بقیه ی وعده ها با زبانه خودم باهاش صحبت کنم تصمیم گرفتم فقط با خدا رابطه ی خوب و دوست داشتنی و بهتری داشته باشم تو زندگیم از بینه ادما بیشتر از همه مامانجونمو دوست داشتم که به رحمته خدا رفت و من خیلی تنها شدم بعد از فوته اون تازه تازه دارم ی جایگزین پیدا میکنم که اون خواهرمه ولی اول از همه خدا رو دوست دارم و واقعا عاشقش شدم

خدایا تو بهترین معشوقه من تو این دنیا هستی هیچ وقت تنهام نذار

برچسب ها : بهترین معشوق - دوست ,گرفتم ,تصمیم گرفتم ,دوست دارم
بهترین معشوق دوست ,گرفتم ,تصمیم گرفتم ,دوست دارم
صد دانه یاقوت
از صبح که بیدار شدم اول یاد خواب قشنگم افتادم و بعد از اون رفتم و ی کاسه انار که دیروز دون کرده بودم و اوردم و نوش جان و خون عزیزمو تصفیه نمودماتاقمو مرتب و پنجره ی اتاقمو باز ی کبوتر که از صبح همش میاد لب پنجره ام میشینه و بعد پرواز میکنه و میره و دوباره میاد میشینه لب پنجرهوقتی بال میزنه که بپره صدای پ ش خیلی عالیهمیز تحریر من جلویه پنجره اس و هر وقت میاد و میره من میبینمش

امروز خواهر جان رو از خواب بیدار و براش برنامه ریزی که تا 12 چیکارا کنه اونم گفت زیاااااااااااااااااده گفتم نه عزیزم برو بخون میپرسمحالا نشسته درس میخونه و منم کم کم باید برم درس بخونم امروز باید خیلی خیلی خوب درس بخونم

یادمه اون سالی که از کنکور قبول شدم تو روز عاشورا بعد از نهار همه رفتن خونه ی خالم و منم خیلی دلم گرفته بود ولی چون کنکور داشتم اومدم خونه و تنهایی نشستم و درس خوندم البته یکی دو ساعت بعد بابام اومد خونه که تنها نباشم ولی اون روز من از ساعت 3 تا 10 بکوب درس خوندم با اینکه خیلی هوا دلگیر بود و شب رفتم خونه ی خالم، اونجا همه بودناااا همه و ی لحظه گفتم خدایا ببین من از همه چیم میزنم حتی روز عاشورا هم نشستم و تنها درس خوندم البته بابام اومد ولی بازم (روزای عاشورا خیلی دلگیر میشه)و گفتم خدایا خودت کمکم کن که نتیحه ی خوبی بگیرم و همون سال قبول شدممیخوام از امسال هم دقیقا همونجوری درس بخونم

برچسب ها : صد دانه یاقوت - خیلی ,خونه ,خوندم ,عاشورا ,گفتم ,میاد ,گفتم خدایا ,بابام اومد ,خوندم البته
صد دانه یاقوت خیلی ,خونه ,خوندم ,عاشورا ,گفتم ,میاد ,گفتم خدایا ,بابام اومد ,خوندم البته
موفقیت از انه من است
امروز کلاسم عالی بود از 25 نفر فقط 12 نفر تو کلاس حاضر بودن و این نشانگر اینه که من و همه ی 12 نفر حاضر چقدر به رشته و حرفمون اهمیت میدیم :)

شنبه دیگه اتاق عمل و با اوکی و صد در صد اگه خدا بخواد میرم سر عمل، کلاسمون خیلی خیلی مفید بود و کلی مطلب یاد گرفتم که الان باید برم و بخونمشون بعد از ظهر جان منو به صرفه شیرینی و شام دعوت فرمودننمیخواستم برم چون ی عالمه درس دارم زنگ زدن و شخصا دعوت به عمل اوردن منم دیگه حوصله ی اماده سدن برا مهمونی اینا رو ندارم تا 5 میشینم درس میخونم بعد ی ربعه اماده میشم و میرم  فردا رو هم باید بینهایت درس بخونم

اونقدر انرژی دارم که مطمئنم که بهترین نتیجه رو خواهم گرفت، همکلاسی هامم به این نتیجه رسیدن که من خیلی جهشه فوق العاده ای رو داشتم تو این مدت

پس پیش به سوی موفقییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییت

برچسب ها : موفقیت از انه من است - خیلی
موفقیت از انه من است خیلی
آلارمهای درونم
جان بهم ظهری زنگ زد و گفت بیا حتما منم که هیچ وقت نمیتونم بهش بگم نه،گفتم چشمعصر خو دم ساعت 5 مامانم زنگ زد کجایی یجوری اماده شدم که 5/20 اونجا بودمواقعا تعجب اور بود که من اینقدر زود حاضر شمخونه ی جان اونقدررر ازم تعریف که خیسه عرق شدم، زن عمویه مامانم از وقتی خونش موندم (وقتی بابا اینا رفته بودن مشهد)فقط داره تعریف میکنه اونقدی که دیگه از خج خیسه عرق میشم، امروز منو دیده به همه میگه این دختره خودمه منم میگم لطف دارین همش تعریف میکرد میگفت وای من اینو خیلی دوست داشتم ولی نمیدونستم اینجوریه 5 روز موند خونمون بعد از رفتنش اونقدر گریه که حد نداشتهمه هم تایید می بعد خالم گفت این روحه منه  و من اینو مثله دختر خودم دوسش دارمدیگه اونقدر تعریف که پاشدم رفتم چایی درست که زیاد تو جمع نباشم

تازگیا ی جورایی زیادی اروم و ت شدمنمیدونم چرا فکر کنم بخاطر ارامشیه که دارم (به خاطر وجود خدا)نمیدونم دلیلش چیه ولی خیلی خوبهانشالله ادامه دار باشهاز ی چیز خیلی خوشحالم به این فکر میکنم که من با وجود اینکه الان تو بیمارستان و یونیمون خیلی موارد پیش میاد که بخوام با یکی مستمر حرف بزنم و وقت بگذرونم ولی امتناع میکنم و سرم تو کار خودمه و فقط فکرم درسه این ی حسه رضایت بهم میده، همیشه احساسه من و الارمهایی که از طریقه حسه ششمم بهم میرسه درست از اب درمیاد ی الارمی داره بهم میگه اگه دوسال خودتو از همه چیز مبرا نگه داری خدا یکی رو سر راهت میذاره که تا ا عمر بخاطر این دوسال  پاک زندگی ت پاداش میگیری،یعنی حس میکنم خدا میگه تا دوسال دیگه اگه خوب باشی جایزه ات ی همراهه خوبهوقتی این الارمها به سمتم میان ارامشم تشدید میشه و سعی میکنم خیلی خوب و انسان گونه تر زندگی کنم

برچسب ها : آلارمهای درونم - خیلی ,تعریف ,میکنم ,میگه
آلارمهای درونم خیلی ,تعریف ,میکنم ,میگه
خدایا ممنونم بخاطر همه چی
امروز خیلی خوب درس خوندم و از خودم تا حدودی راضی هستم بهتره بگم 70 درصد ،فردا تا ساعت 11 مورنینگ داریم و بعد اتاق عمل و بعد تا ساعت 6 کلاس دارم ، عصر زنگ زدم بیمارستان تا ببینم مریضم چه کیسیه تا مطالعه کنم پرستار جوابه درست و حس نداد برای همین رفتم بیمارستان و ی ویزیت کوتاه انجام دادم و اومدم خونه یکم درموردش مطالعه ولی دیگه خسته ام تصمیم  دارم 4 یا 3 بیدار بشم و خوب بخونم

خیلی باید با دید باز و مغز پر درمورد کیسم پیشه صحبت کنموقتی خودمو با هم گروهی هام مقایسه میکنم میبینم خیلی جدی گرفتم بخشو برای همین خیلی خوشحالم چون میدونم در نهایت من موفق میشم

شبم بخیر خوابای خوب ببینم خوب بخوابم خداجونننننننننن هم هوامو داره  فعلا

برچسب ها : خدایا ممنونم بخاطر همه چی - خیلی ,برای همین
خدایا ممنونم بخاطر همه چی خیلی ,برای همین
سلام بر اوله هفته ی زیباااااااا
با توجه به اینکه بنده خیلی خوش خواب تشریف دارم صبح ترجیح دادم بخوابمو ساعت 6/30 به زور و با قربون صدقه رفتنه خودم که پاشو عزیزم ،پاشو خانم ، پاشو خوشگل خانم، از خواب بیدار شدماول از همه ی صبح بخیر به مامان و خواهر بانو گفتم و رفتم سر وقته مسواکه خوشگلمتو اینه  یکم به خودم نگاه و گفتم به به عجب دخترییییییی(کم کم دارم از خود مچکرم میشمااااااا)سریع اماده شدم و صبحانه خوردم و رفتم سمته ماشین تا مهسا بیاد یکم مطالعه و تو بیمارستان دقیقا برا ی شرح حال ی ساعت وقت گذاشتم و با خوانده های خودم مطالب رو ادغام و ی شرح حاله عالی نوشتم جان اومدن و شروع به پرسش و من داوطلبانه جواب دادم و بعد از اون شرح حال خواستن که من داوطلبانه شرح حالمو خوندم و هم خیلی خوشش اومد و به به کنان ما رو به اتاق عمل پیج فرمودناز همه زودتر اماده شدم برای عمل و رفتم بالا سر مریضبه گفتم میشه من بخیه هاشو بزنم؟؟با تعجب نگام کرد و گفت خانم بار اولته هااااا یکم بگذره بعدگفتم تو اسکیل یاد گرفتمباز چشای گرد شدگفت این بارو ببین دفعه ی بعد باشهتو اتاق عمل اونقدر غرق در عمل بودم که حد نداشت بعد از عمل تکنسین به گفت خانم از همه بهتر این خانم به عمل توجه داشتن و .... هم به من لبخند زد و گفت خب خانم (.... )هستن دیگه از خوشحالی بال دراوردم که اینقدر بینه اتندامون مطرح شدمبعد از عمل هم رفتم و برگه ی وج رو امضا و اومدم خونه الان تا وقتی که کلاس شروع بشه حدودا یک ساعت وقت دارم و الان میخوام بشینم و سفت و سخت مطالعه کنمباید نامبر وان بشم و از همه عالیتر بشم

من به بابام قول دادم که این ترم افتخار افرینی خواهم کرد و سر قولم هم هستم و بابتش هم نهایته تلاشم رو خواهم کرد

برچسب ها : سلام بر اوله هفته ی زیباااااااا - ,خانم , ,ساعت ,گفتم ,دادم ,خانم
سلام بر اوله هفته ی زیباااااااا ,خانم , ,ساعت ,گفتم ,دادم ,خانم
خستگیه شیرین
دیروز اومدم بنویسم که قاطی کرده بود و منم از بس خسته شده بودم که انگاری با اب شدنه همچین تو ذوقمم نخورد و رفتم دوش و بعد خوابکنفرانسه دیروزم عالی بود و اول از همه به کنفرانس من دست زدن  خیلی حسه خوبی داشتم امروز روز خیلی پر چلنجی داشتم صبح به زور ساعت 7 از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم کاش که میشد نرم بیمارستانولی هر چی بود، تلو تلو خوران با موهای ژولیده خودمو از دنیایه خواب جدا و رفتم مستقیم سر مسواکم و با چشای نیمه باز تو اینه به خودم یه نگاهی انداختم و ی لبخنده عالی تحویله خودم دادم و روزمو شروع تند تند اماده شدم و شیر کاکائو س ایی خوردم و برای بقیه ی صبحانه فقط دمه دستم و چیز قابل حمل موز بود که برداشتم و رفتم تو ی دستم کیفم بود که پر بود از جزوه و کتاب و تو ی دستمم کیفه لپ تاب و مانتوم و کلید کمدم و از دسته دیگمم گوشیه پزشکی و اتیکتمو و... خودنمایی می خلاصه خودمو به ماشین رسوندمو و رفتم بیمارستان مریضام زیاد شده بودن و باید شرح حال میگرفتم ولی از طرفی هم کنفرانسمو باید اماده می ، اول رفتم کتابخونه و تند تند مطالبو جمع و جور و یادم افتاد فلش نیاوردم رفتم و از چیفتمون گرفتم و اومدم بعد از اون تند تند شرح حالا رو نوشتم که یهو پیجمون برای سالن کنفرانس سریع رفتم سالن کنفرانس و با حال و احوال و پشت تیریبون رفتم و شروع به ارائه ،وقتی کنفرانس ارائه میدم اعتماد به نفسم فوق العاده است و اکثرا رو برد مینویسم و ارائه میدم اتند امروزمون فوق العاده سخت گیر بود ولی از کنفرانسم خوشش اومد و تعریف کرد و گفت امیدوارم بقیه هم مثله خانم ارائه بدنبعد از اون رفتیم درمانگاه برا ویزیت مریضا و اونجا هم عالی بود کلا نمیدونم چرا از چلنج و اکتیو بودن خیلی خوشم میاد روزای دوشنبه برای من ی روز فوق العاده ایه چون هیچ وقته خالی ای توش وجود ندارهبعد از بیمارستانم مستقیم یونی تا الان ولی زنگه ا بهمون گفت همه چرا شبیه موشه خواب الود تو مدرسه های موشها شدین ما هم گفتیم جان خسته نباشینگفت مرسی مانده نباشین برید یکم استراحت کنین تو راه که میومدم خونه فکر کنم 10 تا جزوه دستم بود که یک کیلویی میشد با هر زحمتی بود خودمو به خونه رسوندم  تا بیام ی دوشه اب گرم بگیرم و بعد استراحت کنم و بعد درسولی از شانسه خوبم اومدم دیدم مهمون داریم و من مجبورم با چشمای نیمه باز بشینم پیششون تا ناراحت نشنالبته الان ی فرصتی پیش اومد که تونستم بیام ببینم تو تلگرامم چه خبره و ی نتی تو وبلاگ بذارم

تا یادم نرفته اینم بنویسم که مادر جان دیروز منو به اجبار به کلاسه بعد از ظهر فرستاد چون بی نهایت خسته بودم و نمیخواستم برم ولی بعد از رفتن به کلاس که برگشتم خونه دستای مامانمو بوسیدم چون ctیاد داد اون جلسه و اگر من نمیرفتم عملا هیچی یاد نمیگرفتم و از این بابت فوق العاده خوشحال بودم

کم کم به بخش عادت و دیگه میدونم چیکار باید م مطمئنم و به خودم قول میدم که این ترم بهترین نمرات رو بگیرم

برچسب ها : خستگیه شیرین - ,کنفرانس ,ارائه ,العاده ,میدم ,دستم ,ارائه میدم ,سالن کنفرانس
خستگیه شیرین ,کنفرانس ,ارائه ,العاده ,میدم ,دستم ,ارائه میدم ,سالن کنفرانس
عصبانی
امروز خیلی بخش شلوغ بود دقیقا از ساعت 8 تا 10 مشغول گرفتن شرح حال بودم و س ا و برای صبحانه فقط ی لیوان شیرکاکائو تونستم بنوشم اتند که اومد ب کشیک بود و خیلی خسته بود و عصبانی خیلی رفتارهاش ..... همه مونو بمباران کرد با حرفاش  صبح چون دیرم شده بود عینکم یادم رفت بردارم و همین  باعث شد از اول روز یکم ل باشم با رفتارهای هم که دیگه... دوستم بهم گفت من اصلا نمیتونم مطالعه کنم و وقت نمیشه ولی سر کنفرانس دیدم کتابشو هایلایت کرده و متوجه شدم که نه بابا مطالعه میکنم اونم شدیدا سفت و سخت به خودم گفتم نباید گوله حرفایه اینا رو بخوری باید سفت و سخت باشی رو درساتکلی درس دارم که باید بخونم و هیچ کدومو نخوندم الان باید برم سریع نهارمو بخورم و تا 3 بخوابم و بعد برم یونی بعد از اون تا ساعتای 1 الی 2 دیگه باید بشینم سر درسم باید خیلی خیلی خوب درس بخونم

به قوله بابام هستن ایی که لحظه شماری میکنن تا ببینن کی پات میلغزه و ش ت میخوری باید کلاهمو محکم بگیرم که باد نبره فقط و فقط باید درس بخونم و فکرم فقط درس باشه

واقعا ادما چقدر باهم متفاوتن صبحمون کلا روحیمونو تضعیف کرد و ما رو نا امید و مایوس و کلاس بعد از ظهرمون چقدر بهمون انرژی و روحیه داد اونقدررررر خوب تدریس کرد که هیچ ی گذر زمان رو متوجه نشد خب بالا ه هر چی نباشه فامیله عزیزمونه دیگه;)موقعه برگشت هم خودش اورد منو گذاشت خونمون

واقعا خیلی دوسش دارم بهم اونقدر انرژی داد که الان شروع میکنم به خوندن درسااااامخدا این جور ا و حکیم ها رو برای کشورمون نگه داره آمیییییییییییییییییییین

برچسب ها : عصبانی - خیلی , ,بخونم
عصبانی خیلی , ,بخونم
کم کم دارم وارد جامعه میشم!
کم کم دارم وارد جامعه میشم و با ادمایه مختلف اشنا میشم  من میخواستم این بخشمو با ی درسه ماژور شروع کنم برای همین مجبور شدم بیام به این گروهی که الان هستم البته ی بخشه ماژور دیگه هم وجود داشت که به دلیل اینکه ی اقای اونجا بودن و من اونجا احساسه راحتی نمی و ممکن بود در ا بخش با پیشنهادهایی روبه رو میشدم اومدم به این لاینی که الان هستم وقتی اومدم این لاین هیچ ی به من چیزی نگفت ولی پچ پچ هایی همیشه پشته اعضای این لاین وجود داشت برای منکه با بقیه کاری ندارم فرقی نمیکرد اعضا کی باشن فقط مهم درسم بود خلاصه اومدم تو این بخش ولی الان خیلی پشیمونم که با اینا هم گروه شدماخه ادم چقدر باید مامانبزرگانه باشه و مثله طاهره خانم خبر چین و دهن بین و تشویش گرااااااااامروز با فامیل جانه عزیزمون کلاس داشتیم به این دلیل که فامیلمونه ازش تعریف نمیکنم چون ایشون اصلا نیاز به تعریف ندارن ایشون واقعا نامبر وان هستن تو تهران همه میشناسنشون حتی ای تهران هم برای ایشون احترامه خاصی قائلن  و رتبه ی یک تهران بودن و فلوشیپ هستن هم از نظر اخلاق هم طبابت هم سواد و هم فرز بودن در جراحی نامبر وان هستن، بعد این هم گروهی های من که البته یکیشون که با هم از ابت هم کلاس بودیم و تو راهنمایی جدا شدیم و تو دبیرستان باز همکلاس شدیم ایشون از همون موقع فقط مشکلشون رشته ی فامیله ما بود همش فامیله ما رو با   و ... خودش که ی قرون سواد نداره مقایسه میکرد!!!!!!! دیگه الان که وا ویلا نمیدونم اخه من به این بشر چی بگم؟؟؟ ترم پیش جراحی گذرونده و من نگذروندم برای اینکه منو پیشه فامیل جانمون اب کنه برگشت گفت ما جراحی گذروندیم و بخیه و ... بلدیم هم گفت خب من یکی میزنم بعد شما بزنین ، کله وجودمو استرس گرفت که اگه نتونم بزنم و اینا بزنن چیکار میکنم؟؟خلاصه به خودم قول دادم خوب گوش کنم که ضایع نشم و بعد گفتن شروع کنین و خدارو شکر از همه زودتر بخیه  رو زدم و خیلی هم تمیز اونقدر عالی بود که ی نمونه دیگه رو گاز زدم و با خودم اوردم خونه بقیه علی الخصوص اون دوسته عزیزمون همش میگفتن میشه ی بار دیگه یاد بدین و در ا هم نتونستن بزنن و گفت خانم کتر شما تو خونه هم باید تمرین کنین این چه وضعیه و اونم گفت اخه ما تو جراحی اصلا بخیه کار نکردیم و بقی بهش چپ چپ نگاه هم گفت فکر کنم فقط این خانم خوب کار کرده بوده تو جراحی (منو میگفت)در صورتی که من بار اولم بود و هیچکدومشون نتونستن بخیه بزنن، دیروز تو بخش تنها ی که به سوالای جواب میداد من بودم و تنها شرح حال کامل ماله من بود کلا من خیلی این ترم مطالعه میکنم و سعی دارم که خیلی پیشرفت م چون ا ترنی ی بخشه مهم از پزشکیه که کله سواد پزشک به ا ترنی و انترنیش بستگی داره همه ی اتندای باسوادمون که فارغ حصیل تهرانن اینو میگن بعد یکی از پسرا که من حس میکنم با یکی از دخترای هم گروهیمون زیادی صمیمیه برگشته به من میگه فلانی از تخصص قبول شد ولی از ا ترنی خوب نخوند مثله بعضیاااا اون از علوم پایه عالی بوداخه جان اگه  واقعا به گفته ات اعتقاد داری خودت چرا حداقل از ا ترنی نمیخونی؟؟؟ الان که تنبله کلاسیخلاصه اصلا ی جویه ... یکی از همین هم گروهیام برگشته میگه بچه ها این ع و ببینین!!! به همه نشون میده جز من منم بیخیال بودم و داشتم بخیه تمرین می بعد میگه این ه فلانیه  منم شنیدم و گفتم کی ه کیه گفت فلانی! از قضا همین فلانی فامیله مایه منم گفتم نه جان این ش نیست  این فامیله مایه برگشته به من میگه با من بحث نکن شه ،میگم باباجان این عروسه مه میگه کدومش میگم فلانی میگه نه اونا اصلا ایران نیستن کهدیگه هیچی دیگه هر قدر گفتم قبول نکرد مرغش ی پا داشت

الان به خودم میگم کاش میرفتم تو لاینه دیگه اونجا هر چی بود شاید با  اقای هم گروهی میشدم ولی حداقل اون اینقدر شخصیتش والا بود که اینجوری با چرت و پرتاش اعصابمو بهم نریزه صد درصد ترم بعد لاینمو عوض میکنم اصلا اینا ی موجوداتین که هر کی اومده لاینشون زود فرار کرده بدبخت ی دختره دیگه هم تو گروهه اینا بود این ترم به اموزش گفته بود یا لاینمو عوض کنین یا ترک تحصیل میکنم

فامیله ما رتبه ی 3 رزیدنتی بود و تو تهران قبول شد فلو هم رتبه ی 1 بود برگشته میگه من اگه 800 بیارم مثله خانم تهرانمخواستم بگم اخه ..........استغفرالله طرف دیروز تو شرح حال اونقدر چرت و پرت خوند که عصبانی شد گفت اصلا تو با مریض حرف زدی یا نه؟؟؟ بعد داره خودشو با رتبه ی یک تهران مقایسه میکنه میگم من 800 بیارم تهران همون رشته قبولماخه 800 بد ترین رشته هم نمیتونه بره تهرااااااان

فقط میخواد حرصه منو دربیاره، همه ی سال بالایی ها میگن اگه فامیله ما تو گروهه اون بخش نبود اون بخش قابله استفاده نمیشد اونقدر باسواده که مقالاتش همه تو ژورنالهای انگلیسی چاپ میشه تو تمامه کنگره ها به عنوانه کنفرانس دهنده دعوتش میکنن اونم کنفرانس های بین المللی بعد این ی الف ه هیچی بلد نشو اومده میخواد با این فرد بزرگ خودشو یکی کنه!!!! ولی بیشتر از هر ی به خودش لطمه میزنه چون قلبش فقط پر از حسادت و جنگ با این و اونه

منم به لجه اونا هم که شده طوری درس میخونم و شاگرد اول میشم که قشنگگگگگگگگگگ پوزه ی مبارکشونو با خاک ی ان کنم

برچسب ها : کم کم دارم وارد جامعه میشم! - میگه , ,اصلا ,تهران ,فامیله , , تهران ,خانم ,برگشته میگه ,فامیله مایه ,اقای
کم کم دارم وارد جامعه میشم! میگه , ,اصلا ,تهران ,فامیله , , تهران ,خانم ,برگشته میگه ,فامیله مایه ,اقای
سرم خیلی شلوغه
برای دوشنبه ی کنفرانس دارم  برای یکشنبه هم ی کنفرانس هم گروهی هام زورکی نصیبم برای فردا هم کلی شرح حال دارمخدا بهم قوت بده ، ارائه ی کنفرانس برام اسونه، ولی درست ه پاور پوینت ......

فقط باید برم مثله تراکتور درس بخونم که بتونم اینا رو برسونم

این وسطم نمیدونم چه بلایی سرم اومده که همه جام کهیر زده!!! فکر کنم از بس شیرینی و شوکوپارس و پسته و تخمه خوردم اینطوری شدم!!!! حالا هر چیم که هست باید بهش بی توجه باشم چون از بینه این همه مشغله ی درسی ی امتحان فارما یک هم از ترم پیش بچه ها نگه داشته بودن، اونم 30 فصله و باید برای 9 ابان اماده کنم

خدایا این خوشبختی رو از من نگیرررررر

برچسب ها : سرم خیلی شلوغه - کنفرانس
سرم خیلی شلوغه کنفرانس
روز سوم بخش:)
امروز رفتم بخش و بعد از امضای ورودم مستقیم رفتم کتابخونه و نشستم پای درس تقریبا ی فصلمو تموم و بعد رفتم بخش ی دوری زدم و اتند اومد و شروع کرد به شرح وظایفمون و من بازم دفترمو باز   و تند تند نت برداری می بعد اتند جان چند تا سوال پرسید که اتند دیروز بهش اشاره کرده بود و سریع جوابشو دادم و از من خوشش اومد و گفت هر کدومتون باید کنفرانس ارائه بدین و ... و گفت بهتره اول از اقایون شروع کنیم و ی مبحثی رو تعیین کرد برای کنفرانساز اونجایی که من از شانس و اقباله بلندم همون فصل رو دو روزه دارم مطالعه میکنم گفتم اگه ممکنه من ارائه بدم و پسرا ی نفسه عمیق و راحتی کشیدن اتند هم قبول فرمود و منم شاد و خوشحال که به به عجب کنفرانسی بعد شروع کرد به یکم تدریس و ... و رفتیم درمانگاه اونجا کیسای زیادی بودن حدود 30 تا و منم همه رو یاد داشت و تند تند سوال میپرسیدم که گفت خانم شرح حال بگیر و منم با اعتماد به نفس ی سوال پرسیدم و خود مریض همه چی رو توضیح دادبعد رفتیم سر وقته معاینه و سه تا معاینه انجام داد و چهارمیشو گفت یکی از شما ها برید مریض رو اماده کنین و معاینه رو هم انجام بدینهمه به من گفتن تو برو ، تو برو منم راستش خیلی میترسیدمولی خودمو زمین نذاشتم و دستکش پوشیدم و اسپاکولومو برداشتم و رفتم بالا سر مریض خوشش اومد و تعریف کنان از من گفت یه نفر دیگه معاینه رو برای مریضه بعدی انجام بده و منم دیدم هیچ ی داوطلب نیست، خودم داوطلبانه معاینشو انجام دادم و دوباره فامیلمو پرسید و توجه اش به من ویژه تر شد بعد از معاینه دوباره شرح حال و سوالات من و....بالا ه مریض تموم شد ، الان ی حسه فوق العاده عالی ای دارم بعد از تموم شدنه بخشم بلافاصله به باباجانه عزیزم زنگ زدم و همه چی رو تعریف و خوشحالش و بهش قول دادم که این ترم براش افتخار افرینی خواهم کردحالا چند دقیقه بعد مادر جانم از سرکار میاد و به اونم شرح ماوقع رو تعریف میکنمالان میرم مثله ی ا ترنه خوب بشینم درس بخونم تا نهار و بعد از نهارم میرم سمته یونی جون

موفقیت از انه تلاشگران و مثبت شان استپس قطعا پر تلاش و مثبت ش خواهم بوددددددد

برچسب ها : روز سوم بخش:) - معاینه , ,انجام ,مریض ,تعریف ,دادم ,خوشش اومد
روز سوم بخش:) معاینه , ,انجام ,مریض ,تعریف ,دادم ,خوشش اومد
روز متفاوت بخش!!!
امروز که با شوقه عجیبی وارد بخش شدم اول رفتم و حضور زدم و بعد ی سری به مریضام زدم و دیدم همه ترخیص شدن و بعدش رفتم کتابخونه :)یکم مطالعه که یه اقای تشریف اوردن و روبه رویه بنده نشستن برای مطالعه یکم که درس خوندم دوسته اقای اومدن و گفتن نمیایی، اومده هااا ،گفت نه یکم دیگه میام بگو بالا سر مریضم!!!!! خلاصه دوستش رفت و ی چرخی زد و اومد از دستش گرفت و بردش  10 دقیقه نشده بود که باز اومد کتابخونه و دوستش دوباره اومد دنبالش و گفت پسر خووووب میگم بیا بیرون دیگه عهاونم به متصدیه کتابخونه گفت خانم .... به این یاد بده تو کتابخونه اروم صحبت کنه و مزاحم بقیه نشه بعدشم دیگه تشریف بردن و سکوته دلنشینی برای مطالعه تو کتابخونه حاکم شدکم کم داشتم گرم درس خوندن میشدم که پیجمون که بریم بخش اومده و ما هم رفتیم و با ی ی مواجه شدیم که فکر کنم تو دوران کودکی نمیذاشتن نقاشی بکشه ی کاغذ گرفته بود دستش همش شکل میکشید تو کاغذ و به ما درس میداد مثلا، البته ایشونم سلف کلاس برگزار ا تدریسشون من به کاغذشون که نگاه دیدم خدایااااا اینو هیچ ی حتی خود هم نمیتونه بخونه خلاصه رفتیم ی اتاق دیگه اونجا هم پرونده ی مریض رو گرفت و تو nstمریض شروع کرد به کشیدن، من که گیج شده بودم و اصلا متوجه نمیشدم چی میگه!!! یهویی چشمم به همگروهیم افتاد که روبه روم ایستاده بوددیدم ابروهاشو داده بالا و بالا رو نگاه میکنه دستشم رو سرشه و همش داره سرشو میخارونه فهمیدم که فقط من نیستم که گیج شدم و خنده ام گرفت بعد گفت امروز ساعت 5 کلاس دارین به جای 3 و منم که خوشحال بودم از اینکه امروز 5 میرم عمل قیافم یجوری شد که کم مونده بود......... خلاصه مجبورا قبول کردیم ه جالبی بود ولی هیچ نوع درسی یاد نمیده فقط برا خودش شکل میکشه خلاصه مینویسه اونم یا تو پرونده ی مریض یا تو چرک نویسی که از تو کیفش درمیارهبعد از پایان بخش باز اقای و رویت که دمه در بخش ایستاده بود و به نگاه میکرد

دیروز سالگرد یکی از اقوام بود و رفته بودیم شام صاحب مجلس به من گفت اگه زحمتی نیست به پذیرایی کمک کنم و منم گفتم چشم البته بزرگترا به من هر چی بگن عادت بگم چشم ولی واقعا حوصله ی پذیرایی نداشتم چون هم خسته بودم هم حس میکنم یکم سرما خوردمپاشدم و میز اول رو پذیرایی همه حالمو پرسیدن و چطوری و ... رفتم میز دوم باز چطوری و ح چطوره و ساله چندی و .... میز سوم ، چطوری و چیکار میکنی و سال چندی و مجردیییییی!!!!!!!!!!اخه خانم عزیز من دسر اوردم براتون مجرد بودنمو چیکار داری!!!!! میز چهارم باز چطوری و چیکار میکنی و  این دختر خودمه و .... دیگه دیدم تا ا بخواهم پذیرایی کنم وضع اب میشه و منم حوصله ی این چیزا رو ندارم به یکی دیگه سپردم بقیه رو و نشستمحالا تو خداحافظی همه که داشتن میرفتن دستمو بلند می دست بدم طرف خیره میشد بهم و ا ش دستشو میذاشت رو چونه ام میگفت واااای من تو رو خیلی دوست دارمدیگه هیچی دیگه کلا فکر کنم ب همه ی بلایی سرشون اومده بود

برچسب ها : روز متفاوت بخش!!! - کتابخونه , ,چطوری , ,پذیرایی ,چیکار ,اقای ,چیکار میکنی ,برای مطالعه , اومده
روز متفاوت بخش!!! کتابخونه , ,چطوری , ,پذیرایی ,چیکار ,اقای ,چیکار میکنی ,برای مطالعه , اومده
همیشه ی راهی هست
امروز ی حسه عجیب و غریبی دارم!!! شب ی خو میدیم که تو خواب همش میگفتم به به عجب جالبه،عالیهوقتی از خواب بیدار شدم و شروع به تعریف ه خوابم همین که ی قسمتشو گفتم دیدم تعبیرش جالب نیست یکم دیگشو که ادامه دادم دیدم ای وای عجب خو بوده و بعد ترجیح دادم که کلا از گفتنه بقیه ی خوابم منصرف بشمدر واقع خوابم ی کابوسه شیرین بوده،امروز با این اتفاق به این نتیجه رسیدم که واقعا حقیقیته محضه که میگن بعضی چیزایی رو که ما فکر میکنیم خوبه و به صلاحمونه و همش اصرار میکنیم به تحقق اون و خدا نمیخواد و نمیشه و این یعنی به صلاحمون نیست و برع ،در واقع اتفاقای خوبی که ما فکر میکنیم به صلاحمونه ی کابوسه شیرینیه

پنج ماهه که هر هفته امتحان دارم دیگه بنزینم واقعا تموم شده، هر ترفندی هم پیش میگیرم که یکم خودمو به جلو هل بدم تا اینکه تو ا مسیر کم نیارم بازم بی فایده اس!!دلم شدیدا ی سفر طولانی میخواد ،دلم ی صبحونه میخواد کنار امواجه دریا همراه با ی نسیمه ملایم،دلم نرمیه شن و ماسه هایی رو میخواد که سنگ فرشه اب دریان،دلم خنکیه عجیبه وسطه جنگلهای بکر رو میخواد،دلم قدم زدنهای طولانی زیر شر شر بارون رو میخواد ،دلم ی شیر کاکائویه داغ وسطه سرمایه عجیبه استخون سوز رو کنار شومینه میخواد که فارغ از همه چی بشینم کنار شومینه و به صدای خش خش چوبایی که دارن میسوزن گوش کنم،دلم خیلی چیزا میخواد ولی نمیدونم کی میتونم به این دلم و خواسته هاش برسم!!! امتحانه ا م طوریه که بهم اجازه ی هیچ گونه ت خوردن از شهرمو نمیدهولی من مطمئنم که همیشه ی راهی هست امیدوارم ی اتفاقه ساده ولی مهم بیوفته و این امتحان جانه ا م یجوری جابه جا بشه تا بتونم یکم دور از درس و به خواسته های دلم برسم

برچسب ها : همیشه ی راهی هست - میخواد ,میکنیم ,خوابم ,کنار شومینه ,میخواد ،دلم
همیشه ی راهی هست میخواد ,میکنیم ,خوابم ,کنار شومینه ,میخواد ،دلم
موفقیته من ارزویه منه
خیلی وقته میخوام خودمو گره بزنم به ی نفر یا ی چیزی که بهم انرژی و انگیزه بده اما در نهایت امروز به یک نتیجه ی مهم و حیاتی رسیدماونم اینه که بهترین دوسته هر فردی خودشه، اگه بخوام موفق شدنمو و انگیزه داشتمو  گره بزنم به ادما و اشیا اونموقعه که بدبختی هامو استارت میزنم چونکه هیچ چیزی ابدی نیست و هیچ فردی تمامیته خودشو برای ی نفر نمیذاره منظورم اینه که هیچ فردی با تمامه وجود سعی نمیکنه که تو رو به ی سمت و سوقی بکشه بدیهیه که اون فرد هم برای خودش اولویت هایی تو زندگی داره پس ناخوداگاه تو زندگی ی جاهایی برات کم میذاره و وقتی برات کم گذاشت اونوقته که انگیزتم نابود میشه و تلاش و ن ت به وجود اون بستگی پیدا میکنه و اگه نباشه عملا احساسه بی انگیزگی و پوچی میکنیاز همین الان تصمیم میگیرم دسته دوستی بدم با خودم و ی عهد و پیمانه دوستیه محکمی با خودم ببندمتنها ی که تو 24 ساعته زندگی با منه و کله شادی ها و غم ها و حتی اسرارمو میدونه خودمم و بهترین مشاور و انگیزه دهنده به هر فرد هم خود اون شخصهباید ی عذر خواهیه عمیق از خودم م که با وجود اینکه خودمو داشتم دنباله غیر بودم

پس فردا امتحان دارم و تصمیم دارم امشب و فردا شب کلا بیدار بمونم  و برای اینکه بتونم این کارو کنم از وبلاگ جانمم کمک میگیرم امروز و فردا تمامیه ساعاتی که خوابم اومد و کم اوردم تو این وبلاگ ثبت میکنم و به خودم روحیه میدم تا بتونم درس بخونم و موفق بشم

موفقیته من ارزویه منه

برچسب ها : موفقیته من ارزویه منه - زندگی ,وجود ,فردی ,انگیزه
موفقیته من ارزویه منه زندگی ,وجود ,فردی ,انگیزه
کودکی یادت بخیر
امروز ی حسه خیلی خوبی رو تجربه :)وقتی ی نوزاد تو ی خواب اروم فرو میره و تو دنیایه خودش غرق میشه و دلت براش تنگ میشه که پس کی بیدار میشه تا باهاش بازی کنی ولی میری میبینی اون در نهایت ارامش خو ده،فارغ از همه ی دنیا امروز ساعتای 3/5 گفتم بیخیاله درس چقدر بخاطر درس باید استرس بکشم؟؟؟ هنوز سه سال دیگه امتحان دارمرفتم و دقیقا مثله نوزا که هیچ درد و غم ندارن،1/5ساعت خو دم ،و دنیای کودکیه بدونه دغدغه رو تجربه واقعا دنیایه خیلی خوب و ارومی بود واقعا میفهمم از اینکه میگن ارامش بزرگترین نعمته یعنی چیاین روزا نمیدونم چرا و چه حجمی از اتفاقایی که تنهایی به دوش کشیدم  از درون شبیه ی اتشفشان داره غلیان میکنن! از بچگی سعی می نسبت به هم سن و سالام بیشتر بفهمم و همین باعث شده بود دیگران رو من حس جداگانه باز کننیادمه وقتی مامان بزرگم حالش بد شد من فقط ی نوجوانه 15ساله بودم و از اونجایی که ی نبود پیشش، خودم با امبولانس بردمش بیمارستان و اونجا کارایی رو که شاید هیچ بچه ای انجام ندهبرای همین تو بیمارستان و تو اورژانس همیشه سعی میکنم قوی باشم و همه ی نگرانیه ای که از وضعیته بیمار دارم و بریزم تو خودم و فقط به اطرافیانه بیمار، ارامش بدمشاید یکی از لایلی که تو بخشه قلب با دیدن مریضا یاد چهره ی مامان بزرگم میوفتم همینهو شایدم به این دلیله که همه میگن چه خوب ما رو درک میکنیچونکه من از بچگی سعی خیلی زود بزرگ بشم و خیلی چیزا رو خیلی زود تجربه کنمو جالبه بزرگترین سنگه صبور مامانم و هامم من بودموقتی برای یکی از اعضای خانواده ام ی مشکلی پیش میومد همیشه خودمو سپر بلا می نمیدونم کی بهم یاد داد تو دورانه کودکیم خیلی زود ادایه ادم بزرگا رو دربیارم!! از ادایه ادم بزرگ بودن فقط به پوشیدنه کفشه پاشنه بلنده مامانم کفایت ن و سعی خودمو بزرگتر از اونی که هستم نشون بدمبا اینکه تو برهه ای از زندگی اصرار داشتم از سنم بیشتر بفهمم و به این خواسته هم رسیدم اما این روزا عجیب دلم میخواد برم به دورانه کودکی و سعی کنم کمتر از سنم بفهمم

زندگی مثله ی فوت ه ، نفسه عمیقو میکشیو بازدم که میکنی تموم میشه پس بهتره قدر لحظه های خوش رو بدونیم و زیاد ج نگیریم

برچسب ها : کودکی یادت بخیر - خیلی ,میشه ,بفهمم ,ارامش ,تجربه ,بیشتر بفهمم
کودکی یادت بخیر خیلی ,میشه ,بفهمم ,ارامش ,تجربه ,بیشتر بفهمم
خدایا این امیدو ازم نگیر:)
امروز امتحانمو دادم حس می رو هوام اومدم خونه ی سوپ سفید خوردم و تا 7 خو دم و بیدار شدم رفتم پیشه جان، عزیزم، یکم باهم گپ زدیم و از وضعیته امتحان پرس و جو و از اونجا رفتم پیشه یکی از فامیلای نزدیکمون که مهر ماه قراره باهاش ی کورسه سخت رو بگذرونمیکم باهاش صحبت و از تجربیاتش استفاده و ساعتای 10 منو اورد خونه اونقدر بهم شوقه درس خوندن داد که حد نداشت الان میتونم ی کتابه چند صد صفحه ای رو بذارم جلوم و بخونمخیلی کم پیدا میشه ادمایی که واقعا خیر خواهه فرد باشنعاشقه این فامیله نزدیکمونم همیشه مثله ی مادر منو راهنمایی کرده:)همین جا به خیر دعاش میکنم که انشالله خدا همیشه سربلندش کنهشنبه امتحان دارم و 800 تا لامه بافت جلومه و باید همشو بخونم یکم شب بیدار میمونم و میخونم فردا هم صبح علی الطلوع شروع میکنم به درس باید 20 بشمبعد از اونم امتحانه غدد دارم و تو فرجه هم باید درس بخونم ی هفته استراحت دارم که تو اون ی هفته فقط باید درس بخونم چون بخشم شروع بشه وقته سرخاروندنم نخواهم داشتالبته تو فرجه  قراره برم مسافرت و درسو همراهه سفر باید بخونم

برچسب ها : خدایا این امیدو ازم نگیر:) - بخونم ,رفتم پیشه
خدایا این امیدو ازم نگیر:) بخونم ,رفتم پیشه
ِ زبل
بالا ه امتحانه ا م سرجاش موند و منم موندگار شدم البته خانواده ی محترم چند روز دیگه بارو بندیلو میبندن و میرن مسافرتالبته به اصرار زیاد من،چون شرایطه من هیچ وقت معلوم نیست و از وقتی هم که بخشمون شروع بشه دیگه کلا باید تو بیمارستان باشم تا عیدعیدم که به خاطر درسه خواهر جان مسافرت ممنوعه و بازم تابستون و بیمارستانه من و ...برای همین این بهترین فرصته برای تجدید قوا برای خواهر جانالبته خواهر جان بدونه من مسافرت نمیرن و با هزار جور صحبت های مکرر بالا ه راضی شدن، البته به این شرط که بعد از اتمامه امتحانم منم بهشون بپیوندمالان نشستم پای لپ تابه عزیزم و با هم داریم درس میخونیم اون ع ا رو بهم نشون میده و منم میگم اینا چین خیلی رفیقای خوبی برای هم هستیم،خدا مارو برای هم حفظ کنهپریشب رفته بودم پیشه قلب ساعت 8 شب و اون 90 تا ورقه رو تصحیح نفرموده بود با هم سوالا رو چک کردیم نمره ام خیلی خوب میشد دیروز وسطه امتحان دیدم صبحه کله ی سحر نمراتو اوردهگفتم عجب انسانه سریعیه 90 تا رو چطوری از شب تا صبح تصحیح کردخلاصه رفتم و نمره امو بپرسم دیدم بهم ی نمره ی...گفتم جان منم، منو میشناسی؟؟ گفت بله خانم با هم دیروز تصحیح کردیم ورقتو گفتم بله این چیه ؟؟  گفت چی، گفتم این عدد چیه به من نسبت دادی؟؟ گفت نمره ی این خانمگفتم این خانم که منمگفت عه؟؟؟؟ اسمتو اشتباهی .... ای وای نمره اتو دادم به یکی دیگه فکر تو خانم فلانی هستیگفتم جان ورقه ها رو تصحیح کردی واقعا؟؟ گفت نه گفتم پس این نمره ها چین؟؟؟ گفت ببین من حوصله ندارم که 90 تا ورقه تصحیح کنم اینا رو میدم اموزش اگه ی خ نکرده نمره اش کمتر باشه اعتراض میده برا اونو تصحیح میکنم فقطگفتم جان اخه نصفه کلاسو با 5 انداختیگفت اره چون بالا ه باید چند نفرم بیوفتن دیگه

و اینگونه بود که من فهمیدم این چند ترمی که اعتراض نمیدادم و فکر می درست و دقیق تصحیح کرده چقدررررر مثبت ش بودم

برچسب ها : ِ زبل - تصحیح ,نمره , ,گفتم ,خانم ,ورقه ,خانم
ِ زبل تصحیح ,نمره , ,گفتم ,خانم ,ورقه ,خانم
خدایا خودت منو پیروز کن و بهم پشتکار عطا فرماااا
فردا امتحان دارم بلیطم برای یکشنبه ی هفته ی بعد اوکی شد گوش شیطون کر 9 روز دیگه میرم سفرامتحان فردا رو دارم خوب میخونم و میرسونم ،خیلی خوشحالم فردا بعد از امتحان باید برم برای روپوشه پزشکیم و از اونجا جزوه ی امتحانه بعدیمو کاملشو بگیرم از اونجا هم باید ی سر به بازار جان بزنم و جزوه های بخشه اوله بیمارستانمم باید تهیه کنم در ضمن جزوه ی فارما رو هم باید ب مبرای شروعه بخشم خیلی خیلی شوق و ذوق دارم راستی یادم رفت ی کفشه مناسبم باید تهیه کنم برای بیمارستان باید حس از تعطیلاته 5 روزه ام استفاده کنم چونکه با شروعه بیمارستان هفت خانه رستمو باید طی کنم هر روز امتحان و مورنینگ و شرح حال و ... دارم لاین بندیمون پریروز انجام شد و رفتم تو لاینه مربوطه لاینه خیلی خوب و خ بود ولی بعدا متوجه شدم 2 تا پسر بهش اضافه شدن،بازم اتفاقای عجیب و خنده دار قراره بیوفتهپریروز ی نفر مثله مرغه سر کنده در جستجوی این بود که کدوم لاین میرم ،منم برای اینکه حرصشو دربیارم نگفتم تا دقیقه ی 90 دقیقه ی 90 که فهمید تو لاینش نیستم هر کاری کرد نتونست نظرمو با فرستادن واسطه های مختلف عوض کنه که برم تو لاینشخداوند بهش صبر بده بابته این همه حرص دادنای من

دیروز زنگ زدم به یکی از دوستام کلی ازش راهنمایی گرفتم ی چیزایی میگفت که احساس باید دو تا دسته دیگه هم به خودم متصل کنم با ی مغزه دیگه تا بتونم کارای بخشمو به سرانجام برسونمولی میدونم از اونجایی که بخشه اولم با فامیل جانه عزیزمه برای حفظ ابرو هم که شده باید بدرخشم راستی بخشه سومم با ی فامیل جانه دیگست بخشه چهارمم با ی فامیل جانه دیگستاز خداوند برای خودم طلب امرزش و صبر و استقاممممممممممممت  و پیروزی و بهروزی خواهانم آمین خداجون

برچسب ها : خدایا خودت منو پیروز کن و بهم پشتکار عطا فرماااا - بخشه ,جانه ,فامیل ,خیلی ,امتحان ,جزوه ,فامیل جانه ,باید تهیه
خدایا خودت منو پیروز کن و بهم پشتکار عطا فرماااا بخشه ,جانه ,فامیل ,خیلی ,امتحان ,جزوه ,فامیل جانه ,باید تهیه
:)))))
برای امتحانه عملیه پاتو با ی   که 200 تا اسلاید داشت سه روز وقت داشتیم تا درس بخونیم بعد برای امتحانه عملیه پاتو با این جانه مهربون که خیلی سخت گیره و 850 تا اسلاید داره دو روز وقت داریمهمه ی بچه ها اعتراض دادن که فردا نباشه امتحان هیچی نرسوندن ولی جان با ی عده اون وسط نمیذارن که امتحان ی روز عقب بیوفتهای خداااااااااااا چیکار کنم الان تازه نصف باید تا صبح بسط بشینم و اسلایدارو نگاه کنماخه امتحانم کله ی سحره الان ی کاسه سوپ گذاشتم جلوم با ی قوطی شیرینی فقط میخونم و میخورم امروز فکر کنم سر جمع ی ساعتم از جام بلند نشدم وقتی هم بلند میشم انگاری 600 کیلو وزن دارم

از همین الان ساعاته نگاه مو یاد داشت میکنم اینجا که برام انگیزه باشه

خب الان 9/35 و من تازه نصف و رفتم فصل 4 به سلامتییییییی

الان ساعت12/45 رفتم فصل 5 ی فصل دیگه موند

ساعت 5 صبح هنوز فصله 5 ام 3ساعت خو دم

خب الان ساعت 6/40  به همون 5 فصل بسنده و شروع میکنم به مرور، امتحانم ساعت 9،دعام کنینفکر کنم یکی خیلی دعام کرده که الان ارومم ،واقعا ممنونم

برچسب ها : :))))) - الان ,ساعت ,عملیه پاتو ,امتحانه عملیه ,برای امتحانه ,برای امتحانه عملیه
:))))) الان ,ساعت ,عملیه پاتو ,امتحانه عملیه ,برای امتحانه ,برای امتحانه عملیه
فرصتی دوباره
امروز رفتم امتحان و سر امتحان گیج میزدم!! اومد و خط و نشون کشید که نگاه کنین به اینور اونور صفر میدم و ... منم با خودم میگفتم از 6 فصل 5 تا رو خوندم دیگه از 10 ،7 رو گرفتماسلایدا شروع شدن به نمایش داده شدن که دیدم اسلاید 1همون فصل نخونده اس اسلاید 2 نخونده اسلاید 3 نخونده دیگه بقیشو نگاه ن زدم زیر گریه امتحان تموم شد و کم مونده بود سکته کنمدیدم همه اب یکم اروم شدم اومدم خونه از فرط بیخو رفتم بخوابم که گوشیم زنگ زد که خانم زود بیا یونی برای معرفی به بیمارستان تو عالمه خواب و بیداری، بدو بدو رفتم یونی و انتخاب واحد،که باز هفت خانه رستمو برام شروع و از ساعته 1 تا 5 تو یونی بودم، خسته رسیدم خونه که بخوابم مثله برق از جا پ که برم با صحبت کنم ، رفتم مطبه ماس و خواهش که تو رو خدا دوباره امتحان بگیر از من، دمش گرم  قبول کردحالا باید بشینم برای 3 تا امتحان ی جا درس بخونمچهارشنبه 8 شب باید برم مطب امتحان بدم دو تا امتحانو ی جا میگیره ازم شنبه هم امتحان غدد دارمحالا باید فردا از صبح برناممو رو 12 ساعت مطالعه بذارم 4 ساعت غدد بخونم 8 ساعت پاتو چون پاتو ی هیولاست بلکه بتونم اینطوری برسونم خدایا ازت ممنونم که هوامو داشتی تا ی بار دیگه ازم امتحان بگیره ولی یجوری میخونم که سربلند شم راستی الان که ساعت ی ربع به 8 هستش تازه دارم نهار میخورم و پزشکی یعنی این

برچسب ها : فرصتی دوباره - امتحان ,ساعت , ,یونی ,اسلاید ,نخونده
فرصتی دوباره امتحان ,ساعت , ,یونی ,اسلاید ,نخونده
بازم میتونم بیدار بمونم:)
دیروز بعد از اونهمه راه رافتن های سریع اومدم خونه و دیدم کله کفه پام تاول زدهعلاجش دوشه ابه خنک بود و بعد خوابی خوابه اروم و راحت9 شب خو دم و شوفاژم تا ته روشن تا اتاقم گرم بشه و رفتم پیشه شوفاژ خو دم تا خستگیه روز از تنم در برهساعت 7/5 باباجان اومد اتاقم و بیدار شدم ،الان باید اماده بشم برم یونی تا تاییدیه نهایی رو بگیرم برای معرفی به بخشبی نهایت شوق دارم برای رسیدن به بیمارستاندسته باباجان درد نکنه دیروز دوتایی باهم این اتاق و اون اتاق میرفتیما ش باباجان بهم گفت همیشه اینقدر میدوییگفتم بله برای همین انتخاب واحد برام ی کابوسه،ولی بعدا دیدم نه خوبه چون با وجود سختیهاش،یاد گرفتم که چجوری کارای اداریمو انجام بدم و چجوری با رئیس ادارات صحبت کنم و کارامو پیش ببرمو چجوری با نه شنیدن سست نشم و با سماجت به خواستم برسمنیم ساعت بیشتر تو یونی کار ندارم الان میرم یونی بعد بیام خونه و بشینم پشته میزم و شروع کنم به خوندن دقیقا باید 12 ساعتو پر کنمدیروز حس تو این مدت چقدر خسته شدم  و چقدر به استراحت طولانی نیاز دارمنمیدونم ولی شاید بلیطمو کنسل کنم و اون 5 روزو فقط بخوابمولی این هفته نه از خواب خبریه نه از استراحت فقط باید بخونم بازم ساعتای بیداریمو با وبلاگه عزیزم به اشتراک میذارم

برچسب ها : بازم میتونم بیدار بمونم:) - چجوری ,یونی ,باباجان
بازم میتونم بیدار بمونم:) چجوری ,یونی ,باباجان
عید همه و خودم مبارک:)
خیلی خیلی خوشحالم چون دیگه گوشه شیطون کر دارم به انتهای این هفت خانه امتحانم نزدیک میشم یکشنبه ی هفته ی بعد رو اسمونم و دارم میرم مسافرتامروز بعد از ظهر یا فردا صبحه  کله ی سحر خانواده  جان میرن به جایی که منم بهشون ملحق خواهم شدخیلی خیلی حسه عالی ایه که هم درستو بخونی و هم به تفریحت بپردازیدیروز بالا ه تاییدیه رفتن به بخش رو گرفتم و ا ترن شدم البته اگه این پاتو بذاره چون اگه نمره ام خوب نشه نمیذارن ا ترن بشمبرای همین باید این دو روزو واقعا بجنگم تا بتونم ا ترن بشمبا اینکه واقعا خستگیه امتحانا رو هر روز دارم با خودم اینور و اونور میکشم ولی بی نهایت خوشحالم که دیگه فقط 5 روز قراره در حد خودکشی درس بخونم و بعد از اون اگه امتحانام خوب بشه با لذته هر چه تمام میرم مسافرتتو مدتی که خانواده جان نیستن قراره برم خونه ی ی فامیل جانه خیلی باحالاز پریروز همش بهم زنگ میزنه که چی دوست دارم برام اماده کنهمنم میگم همه چی اونم فکر میکنه من دارم تعارف میکنم همش میگه تو رررررررررررررو خدا با من تعارف نکن بگو، منم میگم به خدا همه چیدیگه نمیدونه منظورم اینه همه چی بپز(لحن شوخیه بی نهایت)

واقعا خوشحالم و ارزو میکنم که خدا تو دله همه نهال و جوونه ی این خوشحالی رو بکاره ،انشاللللللللله:)

دیروز در خونمونو زدن و مامانم گفت کیه گفت بسته دارین مامانم رفت پایین و دید ی سبد گل اندازه ی قد خودم با  هدیه پست چی اورده مامانم گفت این چیه گفت برای خانم ه چون فرستنده اش نامشخص بود پس فرستاده شد

خب دیگه بهتره برم به درسم برسم که اگه نرسم مجبورم 5 روزم بمونم اندرون شهرم و درس بخونم

راستیییییییییییی عیدتونممممم مبارک انشالله چندین ساله طولانی با عمر با عزت از این عیدا ببینین

برچسب ها : عید همه و خودم مبارک:) - خیلی ,واقعا ,خوشحالم ,ا ترن
عید همه و خودم مبارک:) خیلی ,واقعا ,خوشحالم ,ا ترن
اخرین جستجو ها
تساوی منچسترسیتی و تاتنهام شادی چلسی تکمیل شد تبری چیست ودر کدام یک از مراسم ی به موضوع تبری بسیار اهمیت داده شده تاکید ترامپ بر پایبندی برای تامین امنیت ژاپن تداوم عملیات آواربرداری پلاسکو زیر باران شدید why emma thompson won’t be in the ‘love actually’ reunion short film ب زار جدید بانکداری الگو های کاربردی در regular expression 6 مزیت استفاده از بردهای هوشمند جهت یادگیری لغات ویسی عبدالله ویسی جشن بزرگ ولادت حضرت على اکبر و روز جوان در شهر نصرت آباد پی اس دی فون شب یلدا susan sarandon on playing bette davis for feud debra messing and why everyone gets so mad at her about politics سفر خارجه عربستان سعودی به عراق اولین سفر بعد از 27 سال ع عضویت در کانال تلگرام دروس اینجانب در نیمسال اول سحصیلی سوالش منو کلافه کرد مهتاب کرامتی و سیما تیر انداز در کاخ جشنواره فجر بنزین کارخانه سریال p o jesus p o lord jesus lord jesus p o نیرو وارد اهواز شد تشکیل ستاد بحران بدون حضور خبرنگاران نائین دستگاه تریلر فایل فلش و حل مشکل پانل اعلان و تری جی هوآوی huawei y530 u00 تبرئه مبارک؛ محاکمه علنی و بی‌پروای انقلاب 25 ژانویه پیشنهاد ترکیه برای مبارزه با تروریست‌ها در رقه هیات فرانسوی برای تاکید بر اجرای به ایران آمده است آدرس گروه پست ثابت اهدای جوایز قهرمانان پارالمپیک با تاخیر 2ساله ناحیه زیست بیابان استوایی درختان جنگل ویژگی هایی بارانی استوایی پوشش گیاهی هایی دارد بستگی دارد؟ میزان بارندگی سالیانه عواملی بستگی چگونه شهید شویم؟ صوت جانبازان زیر 25 درصد در بودجه وقتی چشم‌های الکترونیکی در را به روی باز نکرد ع ابوالقاسم پور پرسپولیس می‌تواند قهرمان شود سایت نوبت دهی بیمارستان سجادیه تربت جام حقایقی در مورد اصغر فرهادی که سعی در پنهان ش دارند آپدیت نود 32 ورژن 9 لایسنس نود 32 ورژن 9 آپدیت جدید نود 32 ورژن اعزام کاروان دانشجویان سراوان به مناطق جنگی جنوب با رعایت این نکات در آپارتمان خود، باغچه داشته باشید رسمی ؛ ترکیب اصلی تیم پیکان در مصاف با سرخپوشان تبریزی قرائت پیام انقلاب در حضور خانواده ی آتش‌نشان گروه نفره اعزام وجود ندارد مراسم اربعین صدور ویزای گلر زردها از این تیم جدا شد ؛ او طاقت سیل اتهامات را نداشت لایسنس نود 32 ورژن 9 10 و یوزرنیم و پسورد ورژن 4 8 پنج شنبه 19 اسفند مقاله بهینه سازی انرژی در یک ساختمان نمونه در شهر م آباد تور ٧روز استانبول ویژه نوروز ٩٦ پرواز اطلس گلوبال کلیک کنید طرز تهیه مرغ حلقه ای چشن پایان سال چیست؟ حقوق بازار سرمایه آرم سیب سلامت و سازمان غذا و دارو وکتور your ultimate fitness fitness plan your ultimate craft your this company your ultimate fitness اعترافات یک ذهن خسته لیوان جادویی دارای led ivanka trump’s nordstrom sales ‘steadily declined’ over past year company says lozano “violent lozano will “violent erflies” monica lozano mexico city اعتمادم خورد شد نش ت this grace that with skin were rice pudding your mama your skin have freckles special beautiful گردد باعث پدید شقاق فروش هواپیما کنگره مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست خداکند که مریضی من دوا نشود fireice extinguisher demo giant python vs leopard mom game on اولین کارگاه پیشرفته علم‌سنجی مناطق 10گانه آمایشی حرفه خودرو کتاب باوسایل آموزشی راهنمایی خودرو کتاب کتاب حرفه راهنمایی باوسایل قسمت آشنایی قسمت زله 32 ریشتری 15 کیلومتری ونک،اصفهان را لرزاند ،16 مهر 1395 در اطلاعیه هئیت هفتگی first listen betsy beers mireille enos break down surprising ‘the catch’ premiere اندراحوال صبحانه قصه حماسه ی هرمز کلاس ششم تازه همو پیدا کردیم قالی طالقان قسمت اول آموزش بازی نبرد مرزی طوفان گلوله اندروید نسخه مود شده پول بی نهایت رزمایش اعظم آغاز شد میشوی میدهد خداوند farhadi asghar farhadi space tourist female space first female female space tourist first female space کافه خست هفته روزهای فرمولاسیون تینر،فرمول تینر،فرمولاسیون تینرفوری،تینر روغنی،طریقه ساخت و روش ساخت تینر فوری،تینر روغنی نتایج مسابقات آزمایشگاهی ارومیه راز موفقیت برند dolce and gabbana اپلیکیشن روزآروز غمن واون میره، رفتیی scarlett johansson kate mckinnon accidentally kill a man in ‘rough night’ trailer watch آمتیست بنفش کوارتز چنین فعالیت‌هایی دختر جوانی دختر جوان بورس امروز سبزپوش شد comment on scott disick still partying in miami with women as kourtney kardashian cares for their kids by fake family موضوع موضوع فعالیت سریال عاشقانه در شبکه 4u گروه چت تلگرام بچه های کهگلویه و بویر احمد برداشت خودرا از ضرب المثل برو کار کن مگو چیست کار بگویید آهنگ جعفر شستم تو چشم یاره نمونه کار هاشور ابرو انشا درباره مقایسه میز با درخت things you probably didn t know about the hurt locker دی وی دی فابریک جک جی 5 پی ل پرو بازی heroes of dragon age v510 cyclists will be a big problem for autonomous cars middle east christians fear trump ban will backfire انشا در باره حس حال من طعم لبوی داغ در یک روز برفی جغرافیایی wikimedia incremental dump files for the thai wikibooks on march چهارشنبه
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.667 seconds
RSS