سوی جانان

پست های وبلاگ سوی جانان از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

پس از تو - قسمت ۷

حتی قبل از این که چشمانش را باز کند می‌‌دانست که به شدت مریض است درد وحشتناکی راه گلویش را مسدود کرده بود و بدنش سست بود .پلک‌های سنگینش را گشود و دید که بر خلاف انتظار روی تخت خودش  در اتاق خانه ی فریبا دراز کشیده است چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ مگر می‌‌شد همه چیز را در خواب دیده باشد ؟ رفتن به جنگل ، یاد پریا ، جنون و سپس او…

همچنین در خواب دیده بود که بالای سرش تقلایی در جریان است شاید جهت مداوایش ، هم بالای سرش بود آه بله باید حدسش را می‌‌زد این یکی‌ فقط در ‌های قدیمی‌ اتفاق می‌‌افتاد .همین موقع بود که متوجه شد لباس زیادی به تن ندارد وای اگر خواب‌هایی‌ که شب گذشته دیده بود حقیقت داشتند از خج می‌‌مرد، ملحفه را بیشتر دور خودش کشید  سر جایش نیم خیز شد تا یکی‌ از لباس‌هایش را که پایین تخت افتاده بود بردارد . کاسه‌ای از آب به علاوه ی چند تا حوله ی مچاله شده کف اتاق دید نیاز داشت که از دستشویی‌ استفاده کند  از جا بلند شد  آنقدر ضعیف بود که به سختی می‌‌توانست سر پا بایستد باید فریبا را  صدا می‌‌کرد اما انگار خانه نبود همیشه این وقت روز توی آشپزخانه با گوش سپردن به ص که از ضبط صوت کوچک تک کاسته اش پخش می‌‌شد مشغول تهیه نهار بود .

پا که به هال گذاشت دید فریبا همان جا روی زمین دست زیر سر گذاشته ، خواب است . زن بیچاره ، چطور از خجالش در می‌‌آمد ؟ تازه فردا هم بر می‌‌گشت .

احتیاج به ا یژن داشت ، فریبا همه ی پنجره‌ها را بسته بود تا سر و صدای بیرون مزاحم خوابشان نشود آرام در را پشت سرش بست و بدن دردناکش را تکیه داد به یکی‌ از پشتی‌‌ها . صدای او را چقدر واضح به یاد داشت که  آن‌ جمله را در گوشش گفته بود اگر بین هزاران صدا آنرا می‌‌شنید مطمئناً تشخیصش می‌‌داد .

ناگهان چیزی به ذهنش رسید سرش را برگرداند اثری از آن‌ نبود با یک حرکت از زمین بلند شد و تمام ایوان را به دنبالش زیر و رو کرد ، پایین پله‌ها ، کنار قفس مرغ و وس‌ها ،همه جا ، انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین اما امکان دیگری هم وجود داشت که جایی‌ در جنگل گم شده باشند .

- مادر خوبی‌ ؟ دنبال چیزی می‌‌گردی ؟

فریبا نگران در چهار چوب در ایستاده بود .

-بله ، دمپایی‌ها سر جاشون نیستن .

فریبا با مهربانی به سمتش آمد فکر می‌‌کرد سارا هذیان می‌‌گوید و آماده بود که او را به بستر بر گرداند .

- بیا بریم داخل .

سارا پیروی کرد و با کمک او از پله‌ها بالا آمد اما نتوانست بر کنجکاویش غلبه کند و گفت : همیشه اینجا بودند آخه .

فدای سرت عزیز جانم ، بیا مادر .

دلش هری ریخت  پایین و با شعف خاصی‌ پرسید : در جنگل گمشان نه ؟

-آره کیخسرو از روی همانها پیدایت کرد وگرنه خدا می‌‌داند چه اتفاقی ...

او حقیقت داشت انسانی‌ واقعی که نه فرشته بود نه زاییده ی تصورات، اسمش کیخسرو بود و جایی‌ در همین حوالی زندگی‌ می‌‌کرد.

-حالا همین جا بشین تا من برات صبحانه بیارم خیلی‌ ضعیف شدی تا صبح ده بار تب کردی مانده بود عصبیه یا از مریضی ، به هر حال آمپولت را همان نصف شب زد تا قرص‌هایت را امروز بگیریم .

- ؟

-آره کیخسرو آوردش تمام راه را تا پشت میدان دوید .

سارا در دلش گفت "و تمام راه جنگل تا اینجا با وجودی که مرا هم در آغوش داشت " و از این فکر خوشش آمد .حالا چیز‌های بیشتری به یاد می‌‌آورد ، در فواصلی بین هوشیاری و بی‌ هوشی هر بار همان منظره را دیده بود ، چانه اش که در اثر دویدن مدام جلو و عقب می رفت و شاخه‌هایی‌ که در تاریکی‌ فرو می‌‌رفتند .

-فعلا این شیر گرم را بخور تا چایی هم دم بکشد.

سارا تشکر کرد سپس با خج پرسید : مرا هم دید آنطوری که خو ده بودم؟

- معاینه ات کرد و رفت فقط به من گفت پاشویه ات کنم تبت حتی با  مسکن هم پایین نیامد تازه محرمه آدمه مادر .

-منظورم کیخسرو بود .

فریبا زد زیر خنده - پاکتر و نجیبتر از اون سراغ داری به منم بگو ، تا صبح اینجا بود بدون اینکه پاشو داخل بذاره فقط همون وقتی‌ که آوردتو گذاشتت تو تخت .

- از کجا فهمید که منو بیاره اینجا ؟

-یه لقمه بخور دیگه ، نصف شدی.

نباید با سوالهای  پیاپی شک فریبا را بر می‌‌انگیخت پس با بی‌ میلی مشغول خوردن شد . سعی‌ داشت راه حالی‌ بیابد که بازگشت به تهران را به تعویق بیندازد .در همین حال بود که فریبا با سینی چای برگشت سر سفره و بی‌ مقدمه گفت :

کیخسرو خبر داشت که تو می‌‌آیی‌ ، ازش خواسته بودم که میز تو تو برام بیاره  ، دیروز در جنگل راه می‌‌رفت که یه لنگه از دمپایی‌های منو دید لابد چون میدونست من این موقع تو جنگل کاری ندارم فهمید که باید دنبال تو بگرده .

 

سارا جوابش را گرفت اما با سر در گمی به چیز دیگری می‌‌ شید . نمی‌‌توانست این قضیه که هنوز آدم‌هایی‌ هستند که در حاشیه جنگل زندگی‌ می‌‌کنند و باز هم قدم زدن در آنجا برایشان تازگی دارد را هضم کند .

-گذشته از این اینجا کوچکه ، اگه مهمونی‌ بیاد همه ی اهالی یه شبه خبر دار می‌‌شن.

چای گرم بود و حالش را جا می‌‌آورد ،آنرا تا آ سر کشید و استکان را توی سینی گذاشت تا فریبا باز هم برایش بریزد .

-عسل هم داخلش حل کن تا جان بگیری مادر ، راستی‌ نگران فردا هم نباش به مامانت صبح زنگ زدم گفتم هفته ی دیگه بیان دنب ،نمی‌ دانند مریضی گفتم اینجا رو دوست داری رفتی‌ قدم بزنی‌.

دوست داشت بپرد بغل فریبا و بوسه‌ بارانش کند . بله اینجا را دوست داشت و می‌‌خواست آن‌ حوالی را حس ‌ بگردد.

-چه خوب که موافقی ، دلم خیلی‌ می‌‌گرفت اگر به این زودی می‌‌رفتی‌ .

لبخندش را فرو داد و به فریبا گفت : ممنون ، من هم همینطور .

امیدوار بود که روزهای خوبی‌ در انتظارش باشد ،اما فعلا باید قوایش را برای بهبود سریعتر جمع می‌‌کرد، تا زمانی‌ که خوب نشده بود فریبا اجازه ی وج از خانه را به او نمی‌‌داد … هرچه باشد  قرار بود او را به زودی ببیند .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : پس از تو - قسمت ۷ - فریبا ,جنگل ,کیخسرو ,سارا ,مادر ,همین ,دوست داشت ,خواب دیده
پس از تو - قسمت ۷ فریبا ,جنگل ,کیخسرو ,سارا ,مادر ,همین ,دوست داشت ,خواب دیده
پس از تو - قسمت ۷

حتی قبل از این که چشمانش را باز کند می‌‌دانست که به شدت مریض است درد وحشتناکی راه گلویش را مسدود کرده بود و بدنش سست بود .پلک‌های سنگینش را گشود و دید که بر خلاف انتظار روی تخت خودش  در اتاق خانه ی فریبا دراز کشیده است چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ مگر می‌‌شد همه چیز را در خواب دیده باشد ؟ رفتن به جنگل ، یاد پریا ، جنون و سپس او…

همچنین در خواب دیده بود که بالای سرش تقلایی در جریان است شاید جهت مداوایش ، هم بالای سرش بود آه بله باید حدسش را می‌‌زد این یکی‌ فقط در ‌های قدیمی‌ اتفاق می‌‌افتاد .همین موقع بود که متوجه شد لباس زیادی به تن ندارد وای اگر خواب‌هایی‌ که شب گذشته دیده بود حقیقت داشتند از خج می‌‌مرد، ملحفه را بیشتر دور خودش کشید  سر جایش نیم خیز شد تا یکی‌ از لباس‌هایش را که پایین تخت افتاده بود بردارد . کاسه‌ای از آب به علاوه ی چند تا حوله ی مچاله شده کف اتاق دید نیاز داشت که از دستشویی‌ استفاده کند  از جا بلند شد  آنقدر ضعیف بود که به سختی می‌‌توانست سر پا بایستد باید فریبا را  صدا می‌‌کرد اما انگار خانه نبود همیشه این وقت روز توی آشپزخانه با گوش سپردن به ص که از ضبط صوت کوچک تک کاسته اش پخش می‌‌شد مشغول تهیه نهار بود .

پا که به هال گذاشت دید فریبا همان جا روی زمین دست زیر سر گذاشته ، خواب است . زن بیچاره ، چطور از خجالش در می‌‌آمد ؟ تازه فردا هم بر می‌‌گشت .

احتیاج به ا یژن داشت ، فریبا همه ی پنجره‌ها را بسته بود تا سر و صدای بیرون مزاحم خوابشان نشود آرام در را پشت سرش بست و بدن دردناکش را تکیه داد به یکی‌ از پشتی‌‌ها . صدای او را چقدر واضح به یاد داشت که  آن‌ جمله را در گوشش گفته بود اگر بین هزاران صدا آنرا می‌‌شنید مطمئناً تشخیصش می‌‌داد .

ناگهان چیزی به ذهنش رسید سرش را برگرداند اثری از آن‌ نبود با یک حرکت از زمین بلند شد و تمام ایوان را به دنبالش زیر و رو کرد ، پایین پله‌ها ، کنار قفس مرغ و وس‌ها ،همه جا ، انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین اما امکان دیگری هم وجود داشت که جایی‌ در جنگل گم شده باشند .

- مادر خوبی‌ ؟ دنبال چیزی می‌‌گردی ؟

فریبا نگران در چهار چوب در ایستاده بود .

-بله ، دمپایی‌ها سر جاشون نیستن .

فریبا با مهربانی به سمتش آمد فکر می‌‌کرد سارا هذیان می‌‌گوید و آماده بود که او را به بستر بر گرداند .

- بیا بریم داخل .

سارا پیروی کرد و با کمک او از پله‌ها بالا آمد اما نتوانست بر کنجکاویش غلبه کند و گفت : همیشه اینجا بودند آخه .

فدای سرت عزیز جانم ، بیا مادر .

دلش هری ریخت  پایین و با شعف خاصی‌ پرسید : در جنگل گمشان نه ؟

-آره کیخسرو از روی همانها پیدایت کرد وگرنه خدا می‌‌داند چه اتفاقی ...

او حقیقت داشت انسانی‌ واقعی که نه فرشته بود نه زاییده ی تصورات، اسمش کیخسرو بود و جایی‌ در همین حوالی زندگی‌ می‌‌کرد.

-حالا همین جا بشین تا من برات صبحانه بیارم خیلی‌ ضعیف شدی تا صبح ده بار تب کردی مانده بود عصبیه یا از مریضی ، به هر حال آمپولت را همان نصف شب زد تا قرص‌هایت را امروز بگیریم .

- ؟

-آره کیخسرو آوردش تمام راه را تا پشت میدان دوید .

سارا در دلش گفت "و تمام راه جنگل تا اینجا با وجودی که مرا هم در آغوش داشت " و از این فکر خوشش آمد .حالا چیز‌های بیشتری به یاد می‌‌آورد ، در فواصلی بین هوشیاری و بی‌ هوشی هر بار همان منظره را دیده بود ، چانه اش که در اثر دویدن مدام جلو و عقب می رفت و شاخه‌هایی‌ که در تاریکی‌ فرو می‌‌رفتند .

-فعلا این شیر گرم را بخور تا چایی هم دم بکشد.

سارا تشکر کرد سپس با خج پرسید : مرا هم دید آنطوری که خو ده بودم؟

- معاینه ات کرد و رفت فقط به من گفت پاشویه ات کنم تبت حتی با  مسکن هم پایین نیامد تازه محرمه آدمه مادر .

-منظورم کیخسرو بود .

فریبا زد زیر خنده - پاکتر و نجیبتر از اون سراغ داری به منم بگو ، تا صبح اینجا بود بدون اینکه پاشو داخل بذاره فقط همون وقتی‌ که آوردتو گذاشتت تو تخت .

- از کجا فهمید که منو بیاره اینجا ؟

-یه لقمه بخور دیگه ، نصف شدی.

نباید با سوالهای  پیاپی شک فریبا را بر می‌‌انگیخت پس با بی‌ میلی مشغول خوردن شد . سعی‌ داشت راه حالی‌ بیابد که بازگشت به تهران را به تعویق بیندازد .در همین حال بود که فریبا با سینی چای برگشت سر سفره و بی‌ مقدمه گفت :

کیخسرو خبر داشت که تو می‌‌آیی‌ ، میز تو تو هم خودش برام آورد ، دیروز در جنگل راه می‌‌رفت که یه لنگه از دمپایی‌های منو دید لابد چون میدونست من این موقع تو جنگل کاری ندارم فهمید که باید دنبال تو بگرده .

 

سارا جوابش را گرفت اما با سر در گمی به چیز دیگری می‌‌ شید . نمی‌‌توانست این قضیه که هنوز آدم‌هایی‌ هستند که در حاشیه جنگل زندگی‌ می‌‌کنند و باز هم قدم زدن در آنجا برایشان تازگی دارد را هضم کند .

-گذشته از این اینجا کوچکه ، اگه مهمونی‌ بیاد همه ی اهالی یه شبه خبر دار می‌‌شن.

چای گرم بود و حالش را جا می‌‌آورد ،آنرا تا آ سر کشید و استکان را توی سینی گذاشت تا فریبا باز هم برایش بریزد .

-عسل هم داخلش حل کن تا جان بگیری مادر ، راستی‌ نگران فردا هم نباش به مامانت صبح زنگ زدم گفتم هفته ی دیگه بیان دنب ،نمی‌ دانند مریضی گفتم اینجا رو دوست داری رفتی‌ قدم بزنی‌.

دوست داشت بپرد بغل فریبا و بوسه‌ بارانش کند . بله اینجا را دوست داشت و می‌‌خواست آن‌ حوالی را حس ‌ بگردد.

-چه خوب که موافقی ، دلم خیلی‌ می‌‌گرفت اگر به این زودی می‌‌رفتی‌ .

لبخندش را فرو داد و به فریبا گفت : ممنون ، من هم همینطور .

امیدوار بود که روزهای خوبی‌ در انتظارش باشد ،اما فعلا باید قوایش را برای بهبود سریعتر جمع می‌‌کرد، تا زمانی‌ که خوب نشده بود فریبا اجازه ی وج از خانه را به او نمی‌‌داد … هرچه باشد  قرار بود او را به زودی ببیند .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : پس از تو - قسمت ۷ - فریبا ,جنگل ,سارا ,کیخسرو ,همین ,مادر ,دوست داشت ,خواب دیده
پس از تو - قسمت ۷ فریبا ,جنگل ,سارا ,کیخسرو ,همین ,مادر ,دوست داشت ,خواب دیده
پس از تو - قسمت ۴

بچه که بود چیز‌های زیادی در مورد فریبا شنیده بود ،او یاغی فامیل به حساب می‌‌آمد دختر شهری که درعمارتی بزرگ میان ناز و نوازش خانواده و دایه پرورش یافته بود ، یک باره در سنّ هجده سالگی که برای ییلاق تابستانی به مازندران رفته بودند عاشق پسر یکی‌ از ملاکان رستم رود شد . او که عشق زندگیش را یافته بود علی‌ رغم تمام مخالفت‌های پدر با پسر ملاک ازدواج کرد . خوشبختانه از خانه طرد نشد اما روحش طوری به شوهر دلبندش گره خورده بود که نه یارای دوری از او را داشت نه رستم رود . بعد از آن‌ هرگز نخواست پای به جای دیگری بنهد . آن‌‌ها بچه دار نشدند زندگی‌ پر رفت و آمدی نداشتند ولی‌ همین برایشان بس بود ، خوشبخت بودند و طی‌ چهل سال زندگی‌ مشترک هیچ وقت از هم جدا نشدند . سرش را به شیشه تکیه داد. ‌ فریبا نباید حال بهتری از او داشته باشد سارا ویران بود و این حس را می‌‌فهمید ی‌ که دل داده وقتی‌ محبوبش را از دست بدهد حتی اگر س ا حتی اگر به ظاهر قوی بیاید مانند چینی‌ ترک خورده ایست که به کوچکترین نسیمی به هزار تکه مبدل می‌‌شود ،  برای بار چندم دانست که این سفر اشتباه بزرگی‌ بود ، پریا برای او نه یک خواهر نه یک دوست که همدمش بود پریا عشق اول و آ ش و همه ی وجودش بود چگونه به روز‌های عادی بر می‌گشت وقتی‌ دیگر او را نداشت روز‌های عادی چه کلمات غریبی ...پس از او بویی جز مصیبت استشمام نمی‌‌کرد .

-خانم بزنم کنار اگه خوب نیستین؟

ومی داشت که توضیح دهد نه او نه پدرش هیچ یک نیستند و نیازی به این همه خوش خدمتی نیست؟ یا این که او تنها کارمندی بود که تلاش می‌‌کرد وظیفه اش را به بهترین نحو انجام دهد ؟ کلافه شده بود ولی‌ می‌‌دانست که تا رسیدن به مقصد راه زیادی ندارند .

-نه خوبم مرسی‌ .

-خانم حوالی آدرس رو بلدم ولی‌ اگه شما هم بلدی...

آن اتفاق که برایش افتاد را رها کرد و قصد بازگشت نیز نداشت ، روی پیشانی اش هم چیزی نوشته نشده بود با این حال راننده دست بر دار نبود .

-من نیستم و نمی‌‌خواهم باشم ، فهمیدین ؟  صدایش را بالا برده بود .

راننده به تته پته افتاد : قصدی نداشتم خانم م...  راستش تو دهنمه ، گاهی وقتها به پسرم هم میگم آقای ، پونزده سالشه .

خدایا مرا نجات بده ، دارم دیوانه می‌‌شوم کاری کن زودتر برسیم نجاتم بده .

رسیدند . خانه ی فریبا را از دور دید و آنرا با اشاره به راننده نشان داد. خانه‌ای قدیمی‌، با سقف شیبدار رنگ و و رو رفته ، چیزی میان بنفش زنگ زده یا مسی که به راحتی‌ از ویلاهای نوساز و خوش ساخت اطراف متمایز بود . خانه با پرچین‌هایی‌ که به زحمت تا کمر می‌رسیدند مرز بندی شده بود . در هر حال با وجود ویلاهای گرانقیمتی که در اطراف وجود داشت ی‌ فکر ی از این خانه را نمی‌‌کرد درست مانند خانه‌های اهالی روستا . از راننده تشکر کرد وسایلش را برداشت و مقابل در چوبی کوچک ایستاد ، سنگریزه‌ای از کنار پرچین پیدا کرد و با آن‌ روی در کوبید ، دقایقی بعد که جو نگرفت و از طرفی‌ مایل نبود با پرسش‌های کنجکاوانه ی هیچ کدام از همسایه‌ها روبرو شود به طرف راه کوچکی که در امتداد پرچین به ایوان پشت خانه منتهی‌ میشد رفت. از پله‌های سیمانی‌ ایوان بالا رفت .

چشمش افتاد به گلیمی که در گوشه‌ای پهن شده بود و در کنار آن‌ به سماوری که از آن بخار بیرون می‌‌زد دو تا استکان کمر باریک و نعلبکی‌هایی‌ که روی استکانها برگردانده بودند و یک قندان کوچک در دار . کفشش را در آورد و تکیه داد به یکی‌ از پشتیها . فریبا هنوز هم با او زندگی‌ می‌‌کرد حتی با این که بیشتر از ده سال از رفتنش می‌‌گذشت . چشمانش را از گل های روی گلیم گرفت وهمین موقع بود که تازه چشمش افتاد به منظره‌ای که روبرویش قرار داشت ، جنگل ، جنگل و تا چشم کار می‌‌کرد جنگل .حتماً با شوهرش بارها این جنگل را کشف کرده بودند او که جرات نداشت پایش را تنهایی‌ آنجا بگذارد ، از حیوانهای وحشی و از تاریکی  که در دل آن‌ نهفته بود سخت وحشت داشت .

-سلام مادر ، خوش آمدی . ی  که سارا پشت در جا گذاشته بود را با خود آورده بود.

از جا بلند شد .

-سلام ، ببخشید راننده تند آمد ، آن‌ بیرون هم ...

فریبا با قدم‌های بلند و آغوش باز به پیشوازش آمد ، سارا را در آغوش گرفت و زد به گریه ، بدون خج و بدون ادا . سارا مطمئن بود که او برای شوهرش گریه می‌‌کند ، او که پریا را دو سه‌ بار بیشتر ندیده بود پس نمی‌‌توانست دلتنگش باشد .این وضعیت آنقدر سارا را رنجاند که برای آ ین بار مطمئن شد که سامان نسخه ی اشتباهی‌ برایش پیچیده بود . شاید همان روانشناس آ ی که با دیپلماسی منحصر به فردش او را مجاب به پر آزمون می‌‌کرد به مراتب کم خطر تر از پیر زنی‌ بود که درجلسه ی معارفه اشک و هق هق تعارف می‌‌کرد.

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : پس از تو - قسمت ۴ - سارا ,فریبا ,می‌‌کرد , ,راننده ,خانه ,چشمش افتاد ,خانم ,روز‌های عادی
پس از تو - قسمت ۴ سارا ,فریبا ,می‌‌کرد , ,راننده ,خانه ,چشمش افتاد ,خانم ,روز‌های عادی
پس از تو - قسمت ۲

سامان آرام سر سارا را بوسید و در بغل نگهش داشت ، دخترک سخت نیازمند محبت بود ، بازوهایش را سفت چسبیده بود مبادا در برود . تار‌های نازک موهایش که از زیر شال سرمه‌ای رنگی بیرون زده بود لب‌هایش را قلقلک می‌‌داد .

-امروز کجاها بودی ؟   خیلی‌ از حالش بی‌ خبر بود.

سارا با صدائی که بیشتر به می‌‌مانست گفت : روانشناس .

-ا پس خوبه ؟ راضی‌ ای؟

-اونی‌ که مادرت معرفی‌ کرد نیست ، این چهارمیه .

آ ین باری که همدیگر را دیده بودند مادرش شماره مطبی را به سارا داده بود ، بعد از آن فقط چند بار تلفنی حال پرسی‌ کرده بودند . با این حساب سه ماه بیشتر بود که آن‌ها را ندیده بود  چقدر بد کرده بود ، لا اقل سارا را رها نمی‌‌کرد او که ازرابطه ی آن‌ها خبر داشت .

-خب این چطوره ؟

-همه مثل هم . این را گفت ، خودش را از بغل سامان بیرون کشید و برگشت پشت فرمان .

- کاش یک مدت یه جا می‌‌رفتی‌.

-تو رفتی‌ ؟ سارا جلو را نگاه می‌‌کرد .از همین امشبش  مشخص بود سامان هر شب تا دیر وقت کار می‌‌کرد حتی بیشتر از گذشته .

-نه ولی‌ من باور و پذیرفتم که پریا رفته ، راهی‌ جز این نداریم .

-من خسته‌ام سامان ، می‌شه منو تا خونه ببری ؟

خانه ! پریا همیشه می‌‌گفت:  سارا تو خونه  بند  نمی‌شه ... سامان همینطور که به سارا نگاه می‌‌کرد دریافت که او پس از پریا تبدیل به آدم دیگری شده . سارا یی که در گذشته می‌‌شناخت یک پارچه شور و غوغا بود ، علی‌ رغم این که شیفته و شیدای پریا بود به کار‌هایش به تصمیماتش و اصولا هر چیزی که بویی از روزمرگی داشت ایراد می‌‌گرفت .عقیده داشت که هر دو روزی که مانند هم بودند حتما به بط گذشته اند.  

-آره حتماً ، راستی‌ بیتا زایمان کرد ؟

-دو سه هفته دیگه .  پیاده شدند و جاهایشان را عوض د .

سامان که پشت فرمان نشست گفت : باید حس ‌ خوشحال باشی‌ و در جا از حرفی‌ که زده بود پشیمان شد ، هر کودنی می‌‌فهمید که سارا تا خوشحالی فاصله ی زیادی داشت. حتی در چهره اش هم نمود پیدا کرده بود ، صورتش به نحو مشخصی‌ لاغر بود و شانه‌‌هایش خمیده به نظر می‌‌رسیدند ، درست مثل انی‌ که زیر بار سنگین کمرشان می‌‌شکند ، او هم کوهی از غم را به دوش می‌‌کشید .  سبز چشمانش بی‌ فروغ و پوست حریر گونش مات و بی‌ طراوت بود. روزی را به یاد آورد که پریا از ملاقات پوست بر گشته بود با لحن شاکی‌ گفته بود : یعنی‌ حاضرم هر کاری کنم تا پوست سارا را داشته باشم ولی‌ نمی‌‌شود دیگر .

پریا، پریای زیبایش همیشه برای او بهترین بود ، مهربان ،خانم و گرم و عاشق . هرگز دیگر زنی‌ چون او را پیدا نمی‌‌کرد خیالش را هم نداشت. الان که چهار ماه گذشته بود چهار سال نه چهل سال دیگر هم می‌‌گذشت ی‌ را به جای او به خانه ی قلبش راه نمی‌‌داد شاید در سال‌های دور ازدواج می‌‌کرد به حساب تنهایی‌ از روی اجبار اما دیگر دل نمی‌‌باخت آن گونه که برای پریا باخته بود، او مجموع همه ی خوبی‌‌ها بود .

سارا جو ‌ نداد ، ده‌ای هم به سامان نمی‌‌گرفت او تلاش می‌‌کرد جو را عوض کند .

سامان هم آسیب خورده بود اما او به دیگری فکر نمی‌‌کرد ، نمی‌‌توانست برای ی‌ دل بسوزاند فقط نیاز داشت که وقت لعنتی را به گونه‌ای بگذراند و برای این کار کی‌ بهتر از معشوق پریا ، دست کم وجه اشتراکی داشتند . قید بقیه را زده بود با آدم‌هایی‌ که سعی‌ می‌‌ د وانمود‌ کنند اتفاقی‌ نیفتاده کاری نداشت ، مادرش بیتا را بهانه می‌‌کرد " پریا رفته اما زندگی‌ دیگری در جریان است باید مراقب بیتا باشیم " حتی با دل راحت اشک هم نریخته بود ، بیتا حامله بود و ناراحت می‌‌شد ، خودش هم نگریسته بود نگذاشته بودند البته ، مراسم تشییع و سوم را به لطف داروهای آرام بخش از دست داده بود، کلّ ماه اول را هم تحت تاثیر قرص‌های تجویزی عمویش که البته مقاطعه کار ساختمان بود و نه متخص اعصاب و روان در گوشه ی خانه به انزوا گذراند. خبر که رسید بیتا این دفعه پسری در راه دارد خاطره ی بیتا کم رنگ تر هم شد ، مادر هر سه‌ شکم دختر زاییده بود اکنون پسری پا به دنیا می‌‌گذاشت که هنوز نیامده جای همه را پر کرده بود ، حتی مرده‌ها را .

در طول راه سامان چندین بار دیگر سعی‌ کرد که سارا را به حرف بگیرد اما جواب‌های تک کلمه‌ای و سر بسته ی سارا امکان موفقیت را به صفر رسانده بود . سامان می‌‌دانست که سارا به این زودی‌ها سر پا نمی‌‌شود ولی‌ فکر این که دختری به این جوانی‌ زندگیش را با افسردگی که روز به روز به وخامت می‌‌گذارد تباه کند ذهنش را بد جوری درگیر کرده بود .  

به خانه که رسیدند سارا گفت : می‌‌خواهی آژانس بگیری ؟ تعارف نمی‌‌کرد بیاید داخل ، دلیلی‌ نداشت ، ی‌ به دنبال زنده یاد پریا نبود .

ماشین را داخل حیاط پارک کرد ، پدرش هنوز نیامده بود اما اتومبیل آ ین مدل شوهر بیتا را کنار آلاچیق دید به مقایسه که می‌‌رسید  نادر و سامان زمین تا آسمان فرق داشتند همان اندازه که دنیای بیتا و پریا متفاوت بود.

وارد شد سرش را انداخت پایین و یکراست رفت طرف پله‌ها ، بیتا کم شلوغ می‌‌کرد که حالا دخترش هم با گریه بهانه ی چیزی را گرفته بود . برای شام با اکراه پایین آمد بس که پیغام پسغام دادند . سر میز بیتا از یکی‌ از هم کلاسی‌های سابقش گفت که با هزار من دوا و درمان بالا ه صاحب بچه شده اما چند ماه نگذشته از شدت فشار کار سخت پشیمانست ، مادر که متوجه استرس او شده بود دلداریش داد و گفت : تو فرق داری با تجربه ای،همه ی ما هم کنارتیم . بیتا زد به گریه : هیچ حامله‌ای مصیبتی را که من کشیدم تحمل نمی‌‌کند . نادر با اکراه قاشق پر از برنجش را توی بشقاب گذاشت و مشغول دلداری دادن به بیتا شد . قیافه اش داد می‌‌زد که دلیل اصلی‌ ناراحتیش از دست رفتن لذت شام امشب است نه اندوه همسرش ، مادر هم دستمالی از روی میز بر داشت و   کی اشک چشمانش را پاک کرد . واقعا چه فکری می‌‌کرد ؟ تا کی‌ می‌‌خواست به این بازی مس ه ادامهٔ دهد ؟ پدر غذایش را می‌‌خورد فقط آرام تر . دست کم بازی نمی‌‌کرد .بیتا به مظلومیت خودش می‌‌گریست ، مادرش برای بیتا نمی‌‌گریست  یکی‌ غذا نمی‌‌خورد برای خوشایند بقیه ، یک نفر هم می‌‌رفت به دیدن روانشناس که بقیه را ت نگاه دارد . با خودش گفت من تا کی‌ دوام می‌‌آورم ؟ و در یک لحظه ی کوتاه بدون اینکه بخواهد فکر کند گفت :

- بابا من چند روز میرم رستم رود پیش ‌ فریبا .

پدرش که انتظار چنین حرفی‌ و اساسا هیچ حرفی‌ را از جانب او نداشت غافلگیر شد ، به جای او مادرش گفت : سارا یادت رفته تا چند روز دیگه وضع حمل بیتاست ؟ در ثانی‌ هیچ کدوم نمی‌‌تونیم باهات بیاییم تنهایی‌ دلت می‌‌گیره ، جلساتتم هست. و انگار تازه یادش افتاده بود لب گزید . بعد از چند ثانیه سکوت پرسید : راستی‌ امروز چی‌ شد ؟

سارا تا آمد جو بدهد پدرش گفت : به فریبا خبر میدم ، پنج شنبه که تو کارخونه کارم کمتره خودم می‌‌برمت ، صبح زود راه می‌‌افتیم .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : پس از تو - قسمت ۲ - سارا ,بیتا ,سامان ,پریا ,می‌‌کرد ,نمی‌‌کرد ,هنوز نیامده ,پریا رفته ,نگاه می‌‌کرد
پس از تو - قسمت ۲ سارا ,بیتا ,سامان ,پریا ,می‌‌کرد ,نمی‌‌کرد ,هنوز نیامده ,پریا رفته ,نگاه می‌‌کرد
پس از تو - قسمت ۲

سامان آرام سر سارا را بوسید و در بغل نگهش داشت ، دخترک سخت نیازمند محبت بود ، بازوهایش را سفت چسبیده بود مبادا در برود . تار‌های نازک موهایش که از زیر شال سرمه‌ای رنگی بیرون زده بود لب‌هایش را قلقلک می‌‌داد .

-امروز کجاها بودی ؟   خیلی‌ از حالش بی‌ خبر بود.

سارا با صدائی که بیشتر به می‌‌مانست گفت : روانشناس .

-ا پس خوبه ؟ راضی‌ ای؟

-اونی‌ که مادرت معرفی‌ کرد نیست ، این چهارمیه .

آ ین باری که همدیگر را دیده بودند مادرش شماره مطبی را به سارا داده بود ، بعد از آن فقط چند بار تلفنی حال پرسی‌ کرده بودند . با این حساب سه ماه بیشتر بود که آن‌ها را ندیده بود  چقدر بد کرده بود ، لا اقل سارا را رها نمی‌‌کرد او که ازرابطه ی آن‌ها خبر داشت .

-خب این چطوره ؟

-همه مثل هم . این را گفت ، خودش را از بغل سامان بیرون کشید و برگشت پشت فرمان .

- کاش یک مدت یه جا می‌‌رفتی‌.

-تو رفتی‌ ؟ سارا جلو را نگاه می‌‌کرد .از همین امشبش  مشخص بود سامان هر شب تا دیر وقت کار می‌‌کرد حتی بیشتر از گذشته .

-نه ولی‌ من باور و پذیرفتم که پریا رفته ، راهی‌ جز این نداریم .

-من خسته‌ام سامان ، می‌شه منو تا خونه ببری ؟

خانه ! پریا همیشه می‌‌گفت:  سارا تو خونه  بند  نمی‌شه ... سامان همینطور که به سارا نگاه می‌‌کرد دریافت که او پس از پریا تبدیل به آدم دیگری شده . سارا یی که در گذشته می‌‌شناخت یک پارچه شور و غوغا بود ، علی‌ رغم این که شیفته و شیدای پریا بود به کار‌هایش به تصمیماتش و اصولا هر چیزی که بویی از روزمرگی داشت ایراد می‌‌گرفت .عقیده داشت که هر دو روزی که مانند هم بودند حتما به بط گذشته اند.  

-آره حتماً ، راستی‌ بیتا زایمان کرد ؟

-دو سه هفته دیگه .  پیاده شدند و جاهایشان را عوض د .

سامان که پشت فرمان نشست گفت : باید حس ‌ خوشحال باشی‌ و در جا از حرفی‌ که زده بود پشیمان شد ، هر کودنی می‌‌فهمید که سارا تا خوشحالی فاصله ی زیادی داشت. حتی در چهره اش هم نمود پیدا کرده بود ، صورتش به نحو مشخصی‌ لاغر بود و شانه‌‌هایش خمیده به نظر می‌‌رسیدند ، درست مثل انی‌ که زیر بار سنگین کمرشان می‌‌شکند ، او هم کوهی از غم را به دوش می‌‌کشید .  سبز چشمانش بی‌ فروغ و پوست حریر گونش مات و بی‌ طراوت بود. روزی را به یاد آورد که پریا از ملاقات پوست بر گشته بود با لحن شاکی‌ گفته بود : یعنی‌ حاضرم هر کاری کنم تا پوست سارا را داشته باشم ولی‌ نمی‌‌شود دیگر .

پریا، پریای زیبایش همیشه برای او بهترین بود ، مهربان ،خانم و گرم و عاشق . هرگز دیگر زنی‌ چون او را پیدا نمی‌‌کرد خیالش را هم نداشت. الان که چهار ماه گذشته بود چهار سال نه چهل سال دیگر هم می‌‌گذشت ی‌ را به جای او به خانه ی قلبش راه نمی‌‌داد شاید در سال‌های دور ازدواج می‌‌کرد به حساب تنهایی‌ از روی اجبار اما دیگر دل نمی‌‌باخت آن گونه که برای پریا باخته بود، او مجموع همه ی خوبی‌‌ها بود .

سارا جو ‌ نداد ، ده‌ای هم به سامان نمی‌‌گرفت او تلاش می‌‌کرد جو را عوض کند .

سامان هم آسیب ده بود اما او به دیگری فکر نمی‌‌کرد ، نمی‌‌توانست برای ی‌ دل بسوزاند فقط نیاز داشت که وقت لعنتی را به گونه‌ای بگذراند و برای این کار کی‌ بهتر از معشوق پریا ، دست کم وجه اشتراکی داشتند . قید بقیه را زده بود با آدم‌هایی‌ که سعی‌ می‌‌ د وانمود‌ کنند اتفاقی‌ نیفتاده کاری نداشت ، مادرش بیتا را بهانه می‌‌کرد " پریا رفته اما زندگی‌ دیگری در جریان است باید مراقب بیتا باشیم " حتی با دل راحت اشک هم نریخته بود ، بیتا حامله بود و ناراحت می‌‌شد ، خودش هم نگریسته بود نگذاشته بودند البته ، مراسم تشییع و سوم را به لطف داروهای آرام بخش از دست داده بود، کلّ ماه اول را هم تحت تاثیر قرص‌های تجویزی عمویش که البته مقاطعه کار ساختمان بود و نه متخص اعصاب و روان در گوشه ی خانه به انزوا گذراند. خبر که رسید بیتا این دفعه پسری در راه دارد خاطره ی بیتا کم رنگ تر هم شد ، مادر هر سه‌ شکم دختر زاییده بود اکنون پسری پا به دنیا می‌‌گذاشت که هنوز نیامده جای همه را پر کرده بود ، حتی مرده‌ها را .

در طول راه سامان چندین بار دیگر سعی‌ کرد که سارا را به حرف بگیرد اما جواب‌های تک کلمه‌ای و سر بسته ی سارا امکان موفقیت را به صفر رسانده بود . سامان می‌‌دانست که سارا به این زودی‌ها سر پا نمی‌‌شود ولی‌ فکر این که دختری به این جوانی‌ زندگیش را با افسردگی که روز به روز به وخامت می‌‌گذارد تباه کند ذهنش را بد جوری درگیر کرده بود .  

به خانه که رسیدند سارا گفت : می‌‌خواهی آژانس بگیری ؟ تعارف نمی‌‌کرد بیاید داخل ، دلیلی‌ نداشت ، ی‌ به دنبال زنده یاد پریا نبود .

ماشین را داخل حیاط پارک کرد ، پدرش هنوز نیامده بود اما اتومبیل آ ین مدل شوهر بیتا را کنار آلاچیق دید به مقایسه که می‌‌رسید  نادر و سامان زمین تا آسمان فرق داشتند همان اندازه که دنیای بیتا و پریا متفاوت بود.

وارد شد سرش را انداخت پایین و یکراست رفت طرف پله‌ها ، بیتا کم شلوغ می‌‌کرد که حالا دخترش هم با گریه بهانه ی چیزی را گرفته بود . برای شام با اکراه پایین آمد بس که پیغام پسغام دادند . سر میز بیتا از یکی‌ از هم کلاسی‌های سابقش گفت که با هزار من دوا و درمان بالا ه صاحب بچه شده اما چند ماه نگذشته از شدت فشار کار سخت پشیمانست ، مادر که متوجه استرس او شده بود دلداریش داد و گفت : تو فرق داری با تجربه ای،همه ی ما هم کنارتیم . بیتا زد به گریه : هیچ حامله‌ای مصیبتی را که من کشیدم تحمل نمی‌‌کند . نادر با اکراه قاشق پر از برنجش را توی بشقاب گذاشت و مشغول دلداری دادن به بیتا شد . قیافه اش داد می‌‌زد که دلیل اصلی‌ ناراحتیش از دست رفتن لذت شام امشب است نه اندوه همسرش ، مادر هم دستمالی از روی میز بر داشت و   کی اشک چشمانش را پاک کرد . واقعا چه فکری می‌‌کرد ؟ تا کی‌ می‌‌خواست به این بازی مس ه ادامهٔ دهد ؟ پدر غذایش را می‌‌خورد فقط آرام تر . دست کم بازی نمی‌‌کرد .بیتا به مظلومیت خودش می‌‌گریست ، مادرش برای بیتا نمی‌‌گریست  یکی‌ غذا نمی‌‌خورد برای خوشایند بقیه ، یک نفر هم می‌‌رفت به دیدن روانشناس که بقیه را ت نگاه دارد . با خودش گفت من تا کی‌ دوام می‌‌آورم ؟ و در یک لحظه ی کوتاه بدون اینکه بخواهد فکر کند گفت :

- بابا من چند روز میرم رستم رود پیش ‌ فریبا .

پدرش که انتظار چنین حرفی‌ و اساسا هیچ حرفی‌ را از جانب او نداشت غافلگیر شد ، به جای او مادرش گفت : سارا یادت رفته تا چند روز دیگه وضع حمل بیتاست ؟ در ثانی‌ هیچ کدوم نمی‌‌تونیم باهات بیاییم تنهایی‌ دلت می‌‌گیره ، جلساتتم هست. و انگار تازه یادش افتاده بود لب گزید . بعد از چند ثانیه سکوت پرسید : راستی‌ امروز چی‌ شد ؟

سارا تا آمد جو بدهد پدرش گفت : به فریبا خبر میدم ، پنج شنبه که تو کارخونه کارم کمتره خودم می‌‌برمت ، صبح زود راه می‌‌افتیم .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : پس از تو - قسمت ۲ - سارا ,بیتا ,سامان ,پریا ,می‌‌کرد ,نمی‌‌کرد ,هنوز نیامده ,پریا رفته ,نگاه می‌‌کرد
پس از تو - قسمت ۲ سارا ,بیتا ,سامان ,پریا ,می‌‌کرد ,نمی‌‌کرد ,هنوز نیامده ,پریا رفته ,نگاه می‌‌کرد
بوقلمون سرد - قسمت ۴

-با هم ترک می‌کنیم .

آتوسا با شرم گفته بود : به گفتن ساده است .

شهرام هم سیگار می‌‌کشید اما نه به اندازه ی آتوسا ، برایش بیشتر تفنن بود و شده بود که روز‌هایی‌ ردش هم نرود.

-هر چقدر هم سخت باشد می‌‌توانیم ، می‌‌دانی‌ برای من سخت‌ترین کار دنیا چیست؟ این که تو را از دست بدم و همینطور که به آتوسا نزدیکتر می‌‌شد به آرامی گفته بود : قید هر چیزی را بزنم بی‌ خیال این گونه‌ها و لب‌های برجسته نمی‌‌شم.

 

دو سال از ازدواجشان می‌‌گذشت که شهرام برای کار به جنوب رفت ،دوری و دلتنگی‌ مانند خوره به جان آتوسا افتاده بود ، هفته‌هایی‌ که از هم دور بودند سیگار را با سیگار آتش می‌‌زد اما روز‌هایی‌ که شهرام پیشش بود مصرفش ناخود آگاه پایین می‌‌آمد .با گذشت چند مدت کم کم ‌ها از سمت اقوام شهرام شروع  شد :

-این‌ها نمی‌‌خواهند بچه دار شوند؟

-حیف بچه‌ام هرچی‌ سگ دو می‌‌زنه این دختره دود می‌‌کنه میفرسته هوا .

-از کی‌ تا حالا زن سیگاری حامله می‌‌شه؟

- بهتر که بچه دار نمی‌‌شن با این وضعیت .

آتوسا در آغوش شوهرش چیز‌هایی‌ را که شنیده بود تعریف می‌‌کرد و می‌‌گریست . می‌‌دانست خودش مسبب همهٔ این تلخی‌‌ها بود خودش بهانه دستشان داده بود ولی‌ حتی فکر ترک دیوانه اش می‌‌کرد .

چند ماه ارتباطشان را با خانواده شهرام قطع د تا این که روزی خود شهرام قضیه را پیش کشید : فکر می‌‌کنی‌ کی‌ بخواهیم بچه دار شویم ؟

آتوسا انتظارش را داشت که پرونده این قضیه دوباره باز شود اما نه به این زودی پس در حالی‌ که جا خورده بود من من کنان گفت : برای این کار من به کمک احتیاج دارم .

قبلا تحقیق کرده بود همان روزهایی که جو خیلی‌ به هم ریخته بود و به شدت زیر فشار بود .

- شاید حتی نیاز به بستری شدن باشد .

شهرام با چشمان از حدقه بیرون زده فریاد زد : بستری بشوی ؟ دیوانه ای؟ می‌‌دونی این جور جاها چه مدل آدم‌هایی‌ بستری می‌‌شوند؟  

-نیازی به این همه جار و جنجال نیست.

-هست چون تو نمیدانی.

- چطور نمی‌‌دانم " آدم‌های سیگاری " عین خود من مدتی‌ را آنجا می‌‌مانند تا اگر بشود ترک کنند.

شهرام طول اتاق را با قدم‌های عصبانی می‌‌رفت و بر می‌‌گشت که با شنیدن جمله ی آ آتوسا سر جایش بی‌ حرکت ماند.

- آها ، تازه اگر بشود...مانده‌ام تو این همه نادانی‌ و من نمی‌‌دانستم . نه دختر جان به این سادگی‌‌ها نیست ، من محال است که اجازه بدهم زنم در یک چنین جایی‌ حتی برای یک شب بماند ، مردم بدتر از سیگار ترک کرده اند این همه ادا نداشتند.

آتوسا در حالی‌ که گریه می‌‌کرد گفت : خوب است که از اول هم می‌‌دانستی.

-بله می‌‌دانستم ، حالا هم مشکلی‌ نیست من خودم تا حالا حد اقل چند بار کنارش گذاشته ام...          

آتوسا نگذاشت شهرام حرفاش را تمام کند روبرویش قرار گرفت و با لحن تحقیر آمیزی گفت : می بینم که خیلی‌ هم موثر بوده . سپس با پاکت سیگارش به اتاق خواب رفت در را قفل کرد و تا صبح روز بعد که دست نوشته ی شوهرش را زیر در پیدا نکرده بود بیرون نیامد.

"عزیزم میدانم زیادی تند رفتم،

ما هر دو وقت زیادی داریم برای بچه دار شدن ، می‌ خواهم مرا ببخشی و ب را فراموش کنی‌ ، راستی‌ از قدرتم استفاده می‌‌کنم و یک قانون هم می‌‌گذارم ، تا تاریخ یک سال دیگر از امروز هیچ حق ندارد حرف بچه را در این خانه بزند.

هروقت در را باز کنی‌ با یک چایی دبش که می‌‌دونم خیلی‌ هوسشو داری پذیرایی‌ می‌‌شوی "

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : بوقلمون سرد - قسمت ۴ - آتوسا ,شهرام ,خیلی‌ ,بستری ,حالا ,سیگار
بوقلمون سرد - قسمت ۴ آتوسا ,شهرام ,خیلی‌ ,بستری ,حالا ,سیگار
بوقلمون سرد - قسمت ۵
 

آتوسا از میان کاغذ‌های پراکنده ی دورش بلند شد و رفت به طرف پنجره ی اتاقش  ، جای دنجش، خلوتش با فندک و پاکت سیگار . روی لبه ی پنجره جایشان بد جوری خالی‌ بود ، صبح که از در بیرون می‌‌رفت هر چه سعی‌ کرده بود خودش را گول بزند و وجودشان را نادیده بگیرد نتوانسته بود. برده بود و انداخته بودشان توی سطل‌  دار رجمه . آن روز با عزم راسخ وارد محل کارش شده بود با کیفی پر از تک نخ‌های سیگاری که از گوشه و کنار خانه جمع کرده بود با چند تا پاکت سیگار و دو فندک نازنینش ، باید با آن‌ها هم خداحافظی می‌‌کرد : این از قوانین اولیه و بسیار مهم " بوقلمون سرد " بود ، حذف محرک‌ها.  

 

، این بار قضیه حیاتی‌ بود پای اراده و غرورش در میان بود ،پای سلامتیش و از همه مهم تر داشتن .

آتوسا برای ازدواجشان شرطی گذاشته بود :

-به شرطی که من ترک کنم .

-بعد از ازدواج هم می‌‌توانی‌ ترک کنی‌.

-مثل دفعه ی قبل ؟

-آن موقع نخواستی....

- تو دیگه چرا ؟

-با شناختی‌ که من از تو دارم چیزی وجود نداره که نتونی ، اگه واقعا میخواستی می‌‌شد .اینجور که خودت میگی‌ تو و شهرام هر دو روی لج افتاده بودین.

تا حدودی راست می‌‌گفت ، چهار سال آ زندگی‌ مشترکش با شهرام همه چیز به هم ریخته بود، انگار از هم سیر شده باشند بیشتر به دنبال ضایع هم بودند . اگر شهرام روزی بهانه‌ای دستش نمی‌‌افتاد بی‌ خودی قربون صدقه ی بچه‌های توی تلویزیون می‌‌رفت و این در حالی‌ بود که آتوسا هیچ گونه میل حقیقی‌ نسبت به داشتن فرزند در او مشاهده نکرده بود. سر انجام آنقدر به سر و کله ی هم زدند تا بعد از هشت سال زندگی‌ که بیشترش به آشوب و هیاهو گذشته بود از یکدیگر جدا شدند .

به لبه‌های پنجره دست کشید ، دوست داشت گریه کند اما محال بود ،به حدی تلخ و بد حال بود که حوصله‌‌ ی اشک‌های خودش را هم نداشت .سعی‌ کرد با تعقیب رد عابران خودش را سرگرم کند ، دو زن جوان را دید که از خانه‌ای بیرون آمدند و راه افتادند به طرف سر خیابان،  سپس چشمش افتاد به مردی هم سنّ و سال خودش که دنبال دوچرخه ی پسر دسالش می‌‌دوید ، سوژه ی بعد پیرمردی با پشت خمیده بود که همانطور که لاک پشت وار می‌‌رفت سیگارش را با ًپک‌های طولانی‌ وارد ریه اش می‌‌کرد . مردم چه راحت بی‌ تفاوتیشان را نسبت به دیگران نشان می‌‌دهند . یاد نداشت هرگز جلوی ی‌ که اهلش نبود سیگار دستش گرفته باشد . پنجره را با دست‌های مرتعش بست . باید کاری می‌‌کرد یا چیزی می‌‌خورد ، یادش آمد شیر گرفته بود ،  این یکی‌ را بدون مکث سر کشید حد اقل ، قابل تحمل بود . دوباره رفت پشت پنجره  . هفده ساعت می‌‌شد که توی ترک بود . پشتش را تکیه داد به شیشه و چشمانش را بست فقط شیدن به بود که آرامش می‌‌کرد .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : بوقلمون سرد - قسمت ۵ - پنجره , ,می‌‌کرد ,خودش ,شهرام ,می‌‌رفت ,پاکت سیگار
بوقلمون سرد - قسمت ۵ پنجره , ,می‌‌کرد ,خودش ,شهرام ,می‌‌رفت ,پاکت سیگار
بوقلمون سرد - قسمت ۶

یک روز که از قدم زدن بر می‌‌گشتند سرعتش را کم کرده بود و زده بود زیر گریه .

- آتوسا ؟ نازنینم  ؟

-به من نگو نازنین ، عین عفریته هام ، تو اصلا چیه منو دوست داری ؟

او را به کناری کشید و به آرامی گفت : همین کارهایت ، همین که یک مرتبه بدون دلیل دیوانه می‌‌شی .

- بی‌ دلیل ؟ چرت نگو خواهشا ، توی این یک ساعت پیاده‌روی ده بار نفسم سنگین شده ، دو بار سیگار کشیدم و خدا می‌‌دونه اگه جلوی خودمو نمی‌‌گرفتم می‌‌شد چند بار .

- آتی من دوستت دارم ، باور کن این احساس انقدر خوب که محاله که از بین بره یا عوض شه .

- ناراحتیم از همینه ، چرا با منی‌ که اینه وضع و حالم  ؟

-چون حالم با تو خوبه ، روز خوبی‌ داشتیم و این باعث شده که تو دستخوش احساسات بشی‌ ، همیشه همین می‌‌مونیم اگه تو منو رها نکنی‌ .

مهربانش ، وفادرش ، می‌ دانست که بیشتر از هر مردی بچه می‌‌خواست اگرچه که حاضر بود به خاطر آتوسا فراموشش کند ، خودش این گونه گفته بود .او وا نمی‌‌داد ، زندگی‌ را برای آتوسا جهنم نمی‌‌کرد قرار نبود رابطه‌شان متز ل شود .  آتوسا هم نمی‌‌گذاشت خاطر مکدر شود ترک می‌‌کرد زنش می‌‌شد و برایش بچه ی زیبایی‌ به دنیا می‌‌آورد . کم کاری نبود محال هم نبود . شنیده بود که به جز خود کلمه ی " محال " هیچ چیزی محال نبود ، حالا زمانش رسیده بود که این عبارت به ظاهر درست را در مورد خودش امتحان کند.

- یک هفته ، نه یک هفته هم لازم ندارم ، اصلا همین هفته‌ای که در پیش داریم چطوره ؟ از یکشنبه‌ شب شروع می‌‌کنم چهار شنبه و پنج شنبه را هم مرخصی می‌‌گیرم ، شنبه هم که وفات است .

-بذار یه موقعی که من هم بتونم مرخصی بگیرم ، تعطیلی ماه آینده بهتر نیست ؟

آتوسا خندید : عزیزم برای تعطیلی‌ ماه آینده برنامه‌ای نریز آن موقع تشریف می‌‌بریم سفر ماه عسل ، گفته باشم آمدید کرمان برای خوستگاری، همان جا فی‌ الفور عقد می‌‌کنیم‌ها ، برای من فامیل بازی و ادا و اصول در نیاورید .

-حیف که پای تلفنی و دستم بهت نمی‌‌رسه ، ما رو چه به این حرفا ، احترام بزرگ تر‌ها پس چی‌ ؟

شوخی‌ می‌‌کرد ، قبلا حرف‌هایشان را زده بودند و تفاهم نظر داشتند . آتوسا نه مجلس می‌‌خواست نه لباس عروس ، محضری زن و شوهر می‌‌شدند و زندگیشان را شروع می‌‌ د ، چه چیزی بهتر از این ؟

کلی‌ شوخی‌ د و سر به سر هم گذاشتند تا این که گفته بود : ولی‌ جدی عجله نکن ، تا دلت بخواهد زمان داریم ، مهم اینست که آمادگی روحی‌ داشته باشی‌ .

آتوسا از این جمله متنفر بود ، چقدر آن اوایل این جمله را از شهرام شنیده بود  ، "وقت داریم " " ما هنوز خیلی‌ جوانیم " "سر فرصت ترک می‌‌کنی‌ "

- زمانش همین الان است که من آمادگی دارم نه حتی یک روز دیگر ، من تصمیم را گرفتم چون دیگر نمی‌‌خواهم منتظر آینده‌ای که هرگز نمیاد بشم ، از امروز به فردا خسته ام، از خودم خسته‌ام ، فردای ایده‌آل هرگز نمی‌‌یاد اگه من نخواهم ،نه من دیگه جوون می‌‌شم نه این بیست سالی‌ که سلامتیمو از من گرفته بر می‌‌گرده ، الان وقتشه ، کاری که قراره م  تو راهی‌ که قراره برم می‌‌خوام خودم تنها باشم دارو نمی‌‌خورم ، جایی‌ برای ترک نمی‌‌خوابم ، مشاورهم نمی‌‌خواهم ، خودم با خودم مواجه می‌‌شم. سعی‌ می‌‌کنم شرایط رو کمی‌ آسون کنم همین که گفتم دو روز رو مرخصی می‌‌گیرم ولی‌ اگه دشوار هم شد اشکالی نداره ، بذار سخت بگذره بذار اذیت بشم  اگه توی سختی کنار گذاشتم درست می‌‌شم ، وگرنه با کوچکترین ناراحتی پاهام سست می‌‌شه دستم می‌‌لرزه دوباره می‌‌رم سراغش  .به این جا که رسید کمی‌ مکث کرد ، تمام مدت اکوی صدای خودش را واضح می‌‌شنید . همچنان ت بود .

- پس چه با دلگرمیه تو ، چه بدون تو من این کارو می‌‌کنم .

بی‌ خداحافظی گوشی را در میان بهت آتوسا گذاشته بود  .آتوسا تمام آن نیم ساعت را خیره به دیوار مانده بود در حالی‌ دود سیگار اتاق را مه‌ آلود کرده بود ، تا این که زنگ در از جا پراندش .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : بوقلمون سرد - قسمت ۶ - ,آتوسا ,همین ,نبود ,مرخصی ,بذار ,مرخصی می‌‌گیرم
بوقلمون سرد - قسمت ۶ ,آتوسا ,همین ,نبود ,مرخصی ,بذار ,مرخصی می‌‌گیرم
بوقلمون سرد - قسمت ۷

نفس ن پشت در بود ،آتوسا حدس زد که از آسانسور استفاده نکرده تا با ی‌ مواجه نشود .

- من نتونستم خداحافظی کنم چون ...

آتوسا عقب کشید تا وارد شود اما او سری به نشانه ی نفی تکان داد و گفت : تا ی پایین منتظره  ، فقط اومدم که بدونی هستم در هر شرایطی هر جور که باشی‌ .

این را گفت و با همان سرعتی که آمده بود در پله‌ها نا پدید شد ، طوری که آتوسا می‌‌ترسید همه ی این‌ها زاییده ی خیالاتش باشد .

فردای آنروز در خواست مرخصی را برای رئیسش فرستاده و با خود شیده بود " هفته ی دیگر همین موقع‌ها حالم فرق کرده ، من دردنیای زیباتری زندگی‌ می‌‌کنم ".

چرخید و به کوچه نگاه کرد ، هوا رفته رفته تاریک می‌‌شد ،آسمان به شکل دیوانه کننده‌ای خالی‌ به نظر می‌رسید ، خالی‌ از پرنده ، ستاره ، ابر ، نور و حتی تاریکی‌ . اگر نمی‌‌توانست چی‌ ؟ اگر همه چیز اینطور بی‌ محتوا پیش می‌‌رفت چی‌؟ این بار دیگر تمام بود  ، آدم بی‌ هویّت، آدم نیست ، هیچ چیز نیست . متنفر بود از پوک بودن . روی پنجره را کشید . سپس به سوی کمد لباس‌هایش رفت و سعی‌ کرد که حرکتش بدهد تلاشش نتیجه‌ای نداشت جایش را عوض کرد به سمت دیگری‌ رفت و این بار با تمام نیرویش کمد را هل داد باز هم ذره‌ای از جا تکان نخورد . شروع به در آوردن کشوهایی که هر کدام پر بود از لباس‌های بی‌ مصرف . بعد از تخلیه کشوها نوبت رسید به لباس‌های آویخته از چوب لباسی هایی که بیشترشان در اثر تحمل وزن زیاد از دو سر خمیده شده بودند همینطور که زیر لبی خودش را لعنت می‌‌کرد پرتشان می‌‌کرد کف اتاق . کار زدائی کف کمد راحت تر بود ، چند جعبه کفش و تعدادی کارتون از جزوه های بی‌ خودی که همان زمان هم زیاد به کار نیامده بودند .

بالا ه موفق شد کمد را به جایی‌ که در نظر داشت انتقال دهد  درست مقابل قاب پنجره .از این که دوباره باید همه چیز را سر جایش بر می‌‌گرداند دلخور بود ولی‌ از طرفی‌ امکان نداشت که بتواند آنجا را در آن‌ وضعیت رها کند ، دو زانو نشست کف اتاق و مشغول تا لباس‌ها شد اما به زودی دست از کار کشید چیزی نگرانش کرده بود پیشانی اش را خاراند و دستش را لابه لای موهایش فرو برد .

چند دقیقه بعد اثری از به هم ریختگی به چشم نمی‌‌خورد .آتوسا یک کیسه سیاه رنگ زباله را کشان کشان آورد و گذاشتش کنار دو تای دیگر کنار در ورودی ، فردا صبح همه را پایین ساختمان می‌‌گذاشت در حالی‌ که رویشان نوشته ی " لباس برای بخشش " چسبانده بود .

بعد از آن پنجره ی پذیرایی‌ را گشود هود آشپزخانه را روشن کرد چند تکه لباسی را که باقی‌ گذاشته بود در لباس شویی ریخت ،خانه را گردگیری کرد و خودش هم کرد . ساعت سه‌ صبح بود که با کاسه‌ای از نان تیلیت کرده در شیر داغ پشت میز آشپزخانه نشست نفس عمیقی کشید ، بوی سیگار از بین رفته بود .

لبخندی زد و به خودش گفت : یک روزه شدنم مبارک .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : بوقلمون سرد - قسمت ۷ - کشید ,خودش ,پنجره ,کرده , ,آتوسا
بوقلمون سرد - قسمت ۷ کشید ,خودش ,پنجره ,کرده , ,آتوسا
بوقلمون سرد - پایان

ساعت که زنگ زد اولین چیزی را که حس کرد درد بود ، درد و باز هم درد . تمام استخوانهایش بس که این دنده به آن دنده شده بود فریاد می‌‌زدند  ، گردنش خشک شده بود و توی سرش هاون می‌‌کوبیدند ، کاش اصلا نمی‌‌خو د . بدن لرزانش را به زور از تخت بیرون کشید تا این که در آینه ی دست شویی با عمق فاجعه روبرو شد . " با جنازه فرق زیادی ندارم " رنگ به رخسارش نبود و زیر چشمانش حلقه‌های کبود رنگی‌ نمایان بود .

در محل کار ساعت تازه از یازده گذشته بود که رئیس به دادش رسید .

-خانم دادرس مریضی ؟

چه می‌‌گفت ؟  - بله ، انگار...

-فکر کنم سفر هم کنسل بشه اگر زودتر خوب نشی‌.

فکرش کار نمی‌‌کرد . - سفر ؟

-مگر نگفتی چند روز پیش خانواده می‌‌روی؟ رئیس حالا کنجکاوانه نگاهش می‌‌کرد.

-آه‌ بله آن سفر .

-می‌ تونی بری .

برای یک لحظه ی کوتاه فکر کرد کاش آنجا بود سپس کارهایش را به یکی‌ از همکاران تحویل داد و از همان جا به مقصد خانه تا ی گرفت .

ما بین خواب و بیداری بود دستش را به سمت دهانش می‌‌برد ، سیگار از لبانش فاصله می‌‌گرفت و دوباره همین کار را تکرار می‌‌کرد انگار سال‌ها محرومش کرده باشند  شاید هم قرن‌ها . صدای گریه بچه دورتر و دورتر می‌‌شد تا این که از جا پرید . بدنش را در کنترل نداشت درست مانند خواب زده‌ها صندلی‌ ای‌ از زیر میز بیرون کشید . روی صندلی‌ و از آن روی ک نت رفت ، همین که گردن کشید بغضش گرفت سیگار‌ها را بر داشت از ب که آنجا ولشان کرده بود لحظه‌ای فراموششان نکرده بود. رفت داخل دستشویی‌ ، نوار روی یکی‌ از بسته‌ها را کشید. نخ‌ها را دانه دانه قیچی می‌‌کرد و می‌‌سپرد به جایی‌ که واقعا تعلق داشتند نیمی از عمرش را به هیچ باخته بود . برای آ ین بار سیفون را کشید تا جایی‌ که بقایایشان هم ناپدید شد سپس لباس پوشید و از خانه بیرون زد ، قدرت آشپزی نداشت به علاوه عادت داشت موقع آشپزی سیگار بکشد .

عصر مانند بچه‌ها از هر دکّان دلش چیزی دلش خواسته بود نه از این خوراکی‌ها ی الکی‌ ، آب میوه‌های طبیعی سالم، شیر پسته ، زغال اخته . برای شام حلیم خورده بود  و یک ظرف از آن هم برای فردا صبحش گرفته بود ، اشتهای چندانی نداشت ولی‌ فکر این که سلامتی اش را به دست می‌‌آورد انگیزه‌ای فرا تصور به او بخشیده بود. شب در تختخواب که دراز می‌‌کشید از خدا طلب کمک کرد بیش از این‌ها به او احتیاج داشت نزدیک به دو روز از پاک شدنش می‌‌گذشت فقط اگر بی‌ خو امانش می‌‌داد .

گرگ و میش صبح بود که بیدار شد با خود گفت " این جا آنقدر‌ها هم خوب نیست به زودی با آپارتمان بزرگ تری عوضش می‌‌کنیم  " . نصفه شب مدت زیادی را به قدم زدن در نشیمن کوچکش گذرانده بود .

صبر می‌‌کرد تا هوا روشن شود آن موقع می‌‌توانست  برای پیاده روی بیرون برود . سال‌ها قبل بیشترین تلاشش برای ترک به اندازه ی پیک نیکی‌ بود که با فامیل رفته بودند اما حالا....به آرامی خزید داخل ، جریان آب اعصابش را آرام می‌‌کرد.

هوا سرد بود و کف کوچه در اثر باران ب هنوز خیس بود ، آنقدر برای بیرون آمدن عجله داشت که فراموش کرده بود گوشیش را روشن کند و بیاورد ، عیبی نداشت یدش را می‌‌کرد و بعد همانطور که میز صبحانه دو نفره‌شان را می‌‌چید با تماس می‌‌گرفت و دعوتش می‌‌کرد ، او هیچ وجه انتظار آتوسا را آن وقت صبح نداشت ، شاید فکر می‌ کرد که آتوسا نتواند ترک کند و از خج دیگر تماسی هم نگیرد " من ، چقدر فکر و خیال داشته‌ای ، می دانم متن سخنرانیت را هم آماده کردی که برای تو مهم نیست و مهم خود منم و این که بچه نمی‌‌خواهی ".پیش خودش خندید  که چشمش افتاد به دکمه ی باز مانتویش بود دکمه را بست و قدم‌هایش را تند کرد . گونه‌هایش گلگون و چشم‌هایش از فرط هیجان پر از آب بودند . وارد مغازه که شد با صدای بلند سلام کرد . عمو مصطفی که داشت قفسه‌ها را مرتب می‌‌کرد با مهربانی گفت :سلام بابا ، چند روز نبودی .

آتوسا رفت سر یخچال و در حالی‌ که چیز‌هایی‌ را که لازم داشت برمی‌‌داشت با لبخند شیطنت آمیزی گفت : شاید از جای دیگری ید می‌ کنم، راستی‌ چرا خیابان انقدر خلوته؟

-وفاته.

-بله بله یادم نبود .

کنار صندوق پر شده بود از ید‌های آتوسا . عمو مصطفی که اجناس را اسکن می‌‌کرد ابرویی بالا انداخت و گفت : از قیمت‌های من بهتر پیدا نکردی‌ها .

-همین جا بودم مریض گوشه ی خانه . چشمانش دستان پیرمرد را تعقیب کرد که می‌‌رفتند برای بر داشتن سیگار.

-نه عمو جان ممنون ، نمی‌‌کشم دیگر .

عمو مصطفی سیگار‌ها را بر گرداند سر جایشان و بدون این که سرش را بالا بیاورد گفت : خوب می‌‌کنی‌ ، من هم باید یه موقع ترک کنم .

آتوسا با کیسه‌های سنگین ید که پر بودند از انواع خوراکی‌‌های خوشمزه از مغازه بیرون آمد . از پیاده رو وارد خیابان شد ، داشت به این شید که ع العمل موقع شنیدن صدای او چگونه است که صدای کشیده شدن ترمز ماشینی را شنید .ضربه او را به هوا پرتاب کرد  ، آتوسا همانطور که در هوا می‌‌چرخید اطراف را می‌‌دید که روی دور کند بود و حسی که تا آن روز  تجربه اش نکرده بود بی‌ اندازه سبک و بی‌ نهایت رها .عمو مصطفی که رسید بالای جسم بی‌ جان آتوسا، راننده را دید که داشت تو سر ن به طرفشان می‌‌دوید ، زانوانش را که سست شده بود گرفت و با صدای بلند زد زیر گریه .

 

                                                       

                                                                    " پایان "

 

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : بوقلمون سرد - پایان - می‌‌کرد ,بیرون ,آتوسا ,نداشت ,صدای ,کشید ,صدای بلند ,بیرون کشید
بوقلمون سرد - پایان می‌‌کرد ,بیرون ,آتوسا ,نداشت ,صدای ,کشید ,صدای بلند ,بیرون کشید
تقدیر : قسمت ۱

مریم باقیمانده ی غذا را که در یخچال گذاشت گفت : دستت درد نکنه مامان جون ولش کن دیگه ، آن هم بدون دستکش.

-از خودت یاد گرفتم . مهسا مانند همیشه حاضر جواب بود.

-من فرق می‌‌کنم سنی‌ ازم گذشته تو دختر جوونی‌ حیف دستاته .

بعد همین که ا شد تا چیزی را از روی زمین بر دارد بی‌ اختیار فریاد خفه‌ای زد .

-بمیرم باز هم کمرت ، یک کم هم به فکر خودت باش، بیا بگذار کمکت کنم اینجا بنشینی.

مریم که هنوز آثار درد به چهره داشت گفت : من که کاری نمی‌‌کنم .

-بله کاری نمی‌‌کنی‌ ، نگهداری و تر و خشک دیگران هم که هیچ کار به خصوصی نیست . مهسا شیر آب را باز کرد و دوباره مشغول شد .

مریم با صدائی که به نجوا نزدیکتر بود جواب داد : شعله برای نگهداری از پدر و مادرش به کمک من احتیاج دارد .

مهسا آ ین تکه را که در جا ظرفی‌ می‌‌گذاشت گفت: بله به شرطی که در وهله ی اول خودش هم قدمی‌ بر دارند ، مثلا فردا صبح دقیقا آنجا چه کار داری ؟ یا اون سال که شعله خانم درست قبل از امتحانات پایان ترم من برای تفریح رفته بود هند و شما هشت شبانه روز تمام کار‌های خانه‌شان را انجام دادی؟

مریم با خج جواب داد : آن فقط همان یک بار بود ، ات تازه بازنشسته شده بود و به این سفر احتیاج داشت.

-او ی من نیست مامان، یست که محبت کند نه این که سفارش غذا بدهد یا بخواهد ‌هایشان را باز کنی‌ ، مادرش را ببری یا صد تا کار دیگه.

مریم با احتیاط نگاهی‌ به طرف در آشپزخانه انداخت .

-نگرانی‌ بابا بشنوه ؟ فکر می‌‌کنی‌ نمی‌‌دونه؟ بوی کوکو سبزی‌هایی‌ که توی فر قایم کردی تا سر کوچه می‌‌یاد مامان .

مریم لبش را گاز گرفت _ به خدا موادم کم بود و چون به شعله قولش را داده بودم...

-همین دیگه ، اول شعله ، بعد من و بابا آ آ ا اگه چیزی موند خودت . همیشه همینطور بوده ها توی‌ تمام این بیست و شش سال سنم ،اون بابای‌ بیچاره ی منم که دم نمی‌‌زنه ...اوه مامان چرا گریه می‌‌کنی‌ ؟ من برای خودت میگم به خدا ، برات  ناراحتم .

مریم به طرف فر رفت و ظرف تزیین شده ی کوکو را بیرون آورد و گذاشت روی میز .

_ من خج می‌‌کشم تو باباتو صدا کن.

-آخه چرا اینجوری میکنی‌ ؟ ما که املت به اون خوشمزگی خوردیم و کیف کردیم ، حرف من چیز دیگه ایست...

مریم صورتش را پاک کرد و با شانه‌های آویخته از آشپزخانه بیرون رفت . در راهروی باریکی که به اتاق نشیمن منتهی‌ می‌‌شد جلوی آینه ی قدی ایستاد نمی‌‌دانست به چه ی‌ نگاه می‌‌کرد مادری که تنها فرزندش از او بیزار است ، زنی‌ که در قبال محبت‌هایی‌ که نثارش شده مسئولیت‌هایی‌ هم دارد یا هیچ کدام این‌ها . آینه  زنی‌ را به تصویر می‌‌کشید با قدی متوسط و اندامی نسبتا فربه در اوا چهل سالگی با چشمان قهوه‌ای مهربانی که با خطوط ریزی احاطه شده بودند .

صدای برگ خوردن صفحه ی رو مه او را از افکارش بیرون کشاند ، شوهرش وقتی‌ چیزی می‌‌خواند مطلقا صدائی نمیشنید مثبت یا منفی‌ ، اینجا به دردش خورده بود.

برگشت ، مهسا همان موقع داشت کوکو‌ها را در ظرف دیگری جا می‌‌داد که حضور مادرش را حس کرد.

-چی‌ بود آن ظرف پلاستیکی ، آن هم برای ی‌ که انقدر ادا و اصول دارد.

-دستت درد نکنه مامان ،اومدم معذرت بخواهم.

-معذرت چی‌ مامان ؟   مهسا بهش نزدیک شد و دستانش را برایش دراز کرد.

-میدونی‌ چیه مامان تو زیادی خوبی‌... من فقط نمی‌‌خواهم مورد سو استفاده قرار بگیری دلم می‌‌سوزه .

در بغل دخترش مانند جوجه ی نحیفی بود ،مهسا قوی ، با هوش و با اراده بود اما از عشق هنوز چیزی نمی‌‌دانست ، نمی‌‌توانست بفهمد که در این دوران هم پیدا می‌‌شود آدمی‌ که به روابط احترام و عمق ببخشد ، که پای دوستی‌ اش بماند و انسان‌ها را چیزی فراتر از درجه و مقام اجتماعی بداند ، شعله مصداق برجسته ی چنین انسان‌های ن بود .

خودش را از آغوش دخترش بیرون کشید و گفت : شعله ادعا ندارد ،در رفاه بزرگ شده و پایبند به ارزش هاییست .

و بحث را با جمله ی "من می‌‌روم " خاتمه داد .

مهسا با دهانی که از فرط تعجب باز مانده سر جایش میخکوب شده بود ، صدای چرخیدن شیر را شنید به دنبال آن جاری شدن آب و سپس صدای زنگ تلفن .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : تقدیر : قسمت ۱ - مریم ,شعله ,چیزی ,مهسا ,بیرون ,خودت
تقدیر : قسمت ۱ مریم ,شعله ,چیزی ,مهسا ,بیرون ,خودت
تقدیر : قسمت ۲

-جواب میدین یا بیام؟

-زحمتشو بکش بابا .

مهسا بالای تلفن رسید و با لحن مردّدی گفت : آشنا نیست .

پدرش بدون اینکه نگاهش را از مطلبی که می‌‌خواند بگیرد گفت : من که شماره ی هیچ را بلد نیستم.

-بله می‌‌دانم .  و گوشی را بر داشت.

-الو بفرمائید ؟

صدای زنی‌ ناشناس  آن طرف خط پرسید: من با منزل مریم خانم تماس گرفته ام؟

این دیگر چه مدلش بود ؟

-بله ، بفرمایید.

-من مهین ایزدی هستم ، خانم برادر شعله .

آهان ، پس اینطور ، چنین ادبیاتی فقط از فامیل‌های شعله بر می‌‌آمد . برای دیگران پشیزی ارزش قائل نمی‌‌شدند و خودشان را تافته ی جدا بافته می‌‌دانستند . مهین را هم خوب به خاطر داشت . چند سال پیش زحمت پختن تمام غذاهای مراسم نامزدی دخترش را به گردن مریم بیچاره انداخته بودند .

مهین پرسید : می‌شه گوشی رو بهشون بدین کار واجبی دارم .

باز هم ده فرمایش ، از جان مادرش چه می‌‌خواستند ؟

فکرش سریع به کار افتاد  - خانه نیستند تا دیروقت هم بر نمی‌‌گردند .

-پس تلفن کنید و بگویید که شعله...

مهسا میان حرفش پرید ، لازم بود جلوی این زن از خود راضی‌ را بگیرد.

- مامان موبایل نداره .

صدای مهین کلافه شد .

- این کاریست که به من محول شده. آنها در بیمارستان منتظرند و من نمی‌‌تونم مریم رو پیدا کنم ، پس کی‌ باید پیش شعله بماند ؟

مهین چند ثانیه مکث کرد سپس ادامه داد : نمی‌‌دونم شاید دختر عمویم بتواند امشب را بماند .

-مگر چه اتفاقی افتاده ؟

-درست نمی‌ دونم ، من خودم تازه مطلع شدم ، به هر حال ی‌ که با پای خودش سوار آمبولانس شده چیزیش نمی‌‌تونه باشه .

حرف به خصوص دیگری نزده بودند . مهسا بلافاصله بعد از قطعه شدن تلفن دوشاخه را تا نیمه از پریز بیرون کشید جوری که برای مادرش قابل تشخیص نباشد، نگران پدرش هم نبود با این وجود گفت :

-عجب آدمهایی ، در خانه اش لم داده و برای ما نسخه می‌‌پیچه .

-چی‌ شده بود ؟

-حتماً از همین اداهاییست که مامان اسمشان را گذشته ارزش.

پدرش رو مه را کنار گذشت و تلویزیون را روشن کرد . مهسا هنوز هم متعجب می‌‌شد از دیدن زوجی که نسبت به هم این اندازه سرد وبی‌ تفاوت بودند از این که چطور و به چه انگیزه‌ای این زندگی‌ را شریک شده بودند . زندگی‌ بی‌ عشق یا مصاحبت چه معنایی داشت . پدر و مادرش از آغاز همینطور بودند گویی تنها رشته اتصالی که بینشان وجود داشت دلیل محکمی برای ادامهٔ ی رابطه بود . پدرش سرش به کار خودش بود و هرگز مخالفت یا موافقت نمی‌‌کرد ، مریم فرق داشت ، او شعله را انتخاب کرده بود و همین برایش کافی‌ بود .

 

چشمانش را که باز کرد اولین چیزی که دید کت شوهرش بود که پایین تخت قرار داشت . "یادم باشد سر راه این را هم ببرم خشک شویی " . صدای بسته شدن در خانه را که شنید از تخت بیرون آمد ، با دیدن موهایش از خج آب شد " نباید با موی خیس می‌‌خو دم  ". چند دقیقه بعد مشغول گردگیری خانه بود که صدای مهسا او را از جا پراند .

-چرا روسری پوشیدی ؟

-موهایم پف کرده بود .

مهسا از کنار مادرش که رد می‌‌شد از گوشه ی چشم نگاهی‌ به طرف تلفن انداخت .

-مامان شیر تو یخچاله ؟

-بله الان میام من هم نخوردم گفتم با هم باشیم .

" دروغ می‌‌گفت"  مهسا مادرش را خوب می‌‌شناخت ، امکان نداشت قبل از گردگیری خانه لب به چیزی بزند .

 

دوشاخه را که توی پریز فرو داد در آشپزخانه به مادرش ملحق شد .

-مامان من صبح فقط یک کلاس دارم اما بعد از آن بیرون کار دارم. هنوز یک لقمه هم نخورده بود که صبحانه ی مادرش از پشت میز بلند شد ، به نظر عجله داشت .

-مامان راستی‌ قبل از این که بری پیش شعله یه زنگ خونشون بزن که باشن .

-الان که نمیرم ولی‌ زنگ چرا؟

- ب بودی زن برادرش تماس گرفت.

مریم چشمان گرد شده ا‌ش را از دخترش نمی‌‌گرفت.

-هیچی‌ دیگه  ، می‌‌خواست آن‌ موقع شب تو رو بکشونه بیمارستان ، من هم گفتم تو نیستی‌ .

مریم با هر دو دست به صورتش زد و فریاد کشید : چرا صدام نکردی ؟ شعله منو نمی‌‌بخشه، واااای خدا.

مهسا که از مادرش انتظار چنین ع ‌العملی را نداشت به کنارش آمد و با ناراحتی گفت : چیزی نشده که تقصیرا گردن منه ، خونه نبودی وقتی هم برگشتی‌ من خواب بودم .

مریم اشک ریزان گفت : من باید کنارش باشم توی هم چین موقعیتی .

- مهین می‌‌گفت چیزیش نیست خودش سوار آمبولانس شده انقدر نگران نباش .

-خودش ؟

مادرش ماجرا را اشتباه گرفته بود .

من من کنان گفت : بله ولی‌ مهین می‌‌گفت…

مریم با ناتوانی‌ به لبه ی میز چنگ انداخت ،عرق سردی را بر بدن لرزانش حس می‌‌کرد " شعله هرگز او را نمی‌‌بخشید " . صدای دخترش را از دوردست می‌‌شنید که می‌‌گفت : حتما فشارش افتاده و از جایی‌ که به شدت   جان دوسته تقاضای آمبولانس کرده...

بله خودش هم غیر از این حدسی نزده بود اما مسئله چیز دیگری بود ، در حق دوستش بی‌ وفایی کرده بود . افکارش کشیده شد به سال‌ها پیش . در جلسه اولیا و مربیان با پروانه آشنا شده بود ، پروانه هم مانند خودش بود تنها و سر خورده ، یک هفته که از دوستیشان گذشت انگار سال‌ها بود همدیگر را می‌‌شناختند ، در تمام موارد با هم اشتراک نظر داشتند ، بچه ها را که می‌‌رساندند مدرسه  برای مدت طولانی‌ به صحبت می‌‌پرداختند بی‌ آن که متوجه گذر زمان شوند ، دوستی‌ با پروانه دلش را گرم می‌‌کرد، از گذشته فاصله می‌‌گرفت  و شادتر بود . رفتار شعله نسبت به این رابطه در ابتدا عادی بود یا این گونه به نظر می‌‌رسید اما بعد از چند هفته طوفان به پا شد ، سر زده به خانه اش آمد نه حرفی‌ زد نه جواب سلام مریم را داد  دور تا دور خانه را گشت و تمام ع ‌هایی که خودش در آن حضور داشت را جمع کرد ، دو نفره‌ها را ریز ریز و تکی‌‌ها را چپاند توی کیفش ، مریم دنبالش می‌‌دوید و ماسش می‌‌کرد اما شعله مانند یک سنگ سخت بود . غائله به همین جا ختم نشد. طی‌ روز‌های بعد مریم هر کاری که می‌‌توانست انجام داد تا دل شعله را نرم کند ولی‌ هر بار با بی‌ اعتنایی او روبرو می‌‌شد . نهایتا تنها راهی‌ را که برایش مانده بود امتحان کرد "روراستی ". مطمئن بود که تصمیم درستی‌ گرفته ، شعله با کاری که سال‌ها پیش در حقش کرده بود بیش از این‌ها  لیاقت داشت . بعد از آن هرگز نخواست پروانه را دوباره ببیند.

-مامان می‌‌خواهی من زنگ بزنم ؟

مریم سری به نشانه ی نفی تکان داد ، مطمئن نبود که باز هم فرصت داشته باشد ، اما مصمم بود که همه ی توانش را برای طلب بخشایش به کار بگیرد ، پای ی‌ در میان بود که با همه فرق داشت ، شعله به او شور زندگی‌ بخشیده بود ، دستش را گرفته و از زمین بلندش کرده بود .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : تقدیر : قسمت ۲ - شعله ,مریم ,مادرش ,مهسا ,خودش ,خانه ,گردگیری خانه ,سوار آمبولانس ,خودش سوار
تقدیر : قسمت ۲ شعله ,مریم ,مادرش ,مهسا ,خودش ,خانه ,گردگیری خانه ,سوار آمبولانس ,خودش سوار
تقدیر : قسمت ۳

مقداری روغن به آرد‌ها اضافه کرد ، از فکر شعله بیرون نمی‌‌رفت شعله زندگیش را نجات داده بود  و با وجودیکه زن احساساتی نبود اما برای خاطر مریم خودش را انداخته بود وسط آتش ، آتشی که مریم افروخته بود . تمام جزئیات آن شب نحس را در خاطر داشت آرد‌ها را دوباره هم زد . هجده سال بود تازه دیپلم گرفته بود و پر از رویاهای زیبا بود . با توجه به پیشینه ی درخشان تحصیلی‌ و نمرات سال دوازده احتمال قبول نشدنش در رشته ی پزشکی‌ همان اندازه بود که یک بچه ی هفت ساله با ضریب هوشی معمولی از عهده ی کلاس اول دبستان بر نیاید . با یکی‌ از اقوام دور مادریش که هم کلاسی هم بودند قرار درس خواندن داشتند . بیشتر روز‌ها بعد از نهار تا قبل از تاریکی هوا را در منزل آن‌ها که ت تر بود به دوره‌ ی کتاب‌ها می‌‌گذراندند ، مریم شاگرد بهتری بود و برای دوستش رفع اشکال هم می‌‌کرد . طی‌ همین رفت و آمد‌ها بود که شعله را هم چندین بار دیده بود ، خانه ی آن‌ها سر دو نبش بود خانه ی قدیمی‌ از سنگ‌های سفید و قهوه‌ای ، شعله گاهی‌ اوقات در بالکن به تماشای منظره ی خیابان می‌‌پرداخت . یک بار هم در جواب مریم که برایش دست تکان داده بود سرش را به آرامی پایین آورده بود .

مریم از هم کلاسیش پرسیده بود : دختر خانه ی سنگی‌ را می‌شناسی‌ ؟ دخترک با تحقیر گفته بود : او یک ترشیده ی تمّام عیار است که سن مادر ما را دارد . مریم که از لحن و انتخاب کلمات دوستش خوشش نیامده بود دنباله ی مطلب را نیاورد تا این که آن اتفاق وحشتناک سرنوشت او و دختر خانه ی سنگی‌ را برای همیشه به هم گره زد .

تا کنکور دو هفته بیشتر نمانده بود و ساعات درس خواندنشان را بیشتر کرده بودند . پدر مریم فول را داده بود به دخترش تا شب‌ها با خیال راحت به خانه بر گردد .آن شب با وجودی که بیشتر تر از همیشه درس خوانده بودن از خودش راضی‌ نبود دلش شور می‌‌زد زمان زیادی نداشت، در خانه فامیلشان را بست و رفت سمت ماشین ،استارت زد طبق معمول باید دور سه فرمانه می‌‌گرفت تا از کوچه بن بست بیرون می‌‌رفت .همزمان با حرکتی‌ آرام  فرمان را تا جایی‌ که می‌‌شد به طرف چپ چرخاند بعد دنده عقب گرفت و با ترس و لرز شروع کرد به عقب رفتن ، این کار همیشه مضطربش می‌‌کرد نگران چراغ‌ها ی گنده ی عقبی بود ، پدرش همیشه می‌‌گفت"   ید لوازم ماشین پول داغت می‌‌کند " و درست همین هنگام بود که با چیزی بر خورد کرد،  انتظار صدای د شدن چراغ‌ها را داشت که در عوض آن صدای ناله ی محوی به گوش رسید خشکش زد ، در یک آن تمام بدنش غرق درعرق شد مردّد مانده بود بین این که صحنه را ترک کند یا از ماشین پیاده شود و دردسر‌های بعد از آن . تصمیم دشواری نبود ماشین را در دنده گذاشت فرمان را با تمّام قوایش به سمت چپ شکاند و حرکت... قبل از این که از کوچه خارج شود شمایل ی‌ را دید که در لباس‌های مندرس گشاد از جا بلند می‌‌شد . به خاطر آورد که پیش از سوار شدن چشمش به تلی‌ از کارتن افتاده بود اما کجا فکر می‌‌کرد ی‌ زیر آن‌ها خو ده باشد ، شاید هم مشغول مصرف مواد بوده . به هر روی شانس آورده بود که به خیر گذشته بود .

روز بعد برای آمدن به خانه ی دوستش اشتیاق همیشگی‌ را نداشت از بر خورد احتمالی‌ اش با مرد معتاد می‌ترسید ، این جور آدم‌ها می‌‌دادند و دنبال این بودند که تلکه ات کنند. بهانه‌ای تراشید و با تا ی آمد ، وارد کوچه که شد اثری از مرد و آت و ‌هایش نبود ، خدا جواب دعا‌هایش را داده بود.عصر زودتر بیرون زد ، هنوز اندکی‌ هراس داشت شاید مرد معتاد حوالی آن ساعات جایی‌ در کمینش بود . داشت با احتیاط از کوچه بیرون می‌‌رفت که صدای دو رگه او را مخاطب قرار داد : خانم ؟   

 یک متر به هوا پرید و قبل از این که بتواند گردنش را بچرخاند صاحب صدا گفته بود : این بالا .

دقایقی بعد دختر خانه ی سنگی‌ که خودش را شعله معرفی کرد برایش از حقیقتی بر داشت که زندگی‌ مریم را از این رو به آن رو کرد .

عنوان وبلاگ : سوی جانان
برچسب ها : تقدیر : قسمت ۳ - خانه ,مریم ,شعله ,ماشین ,بیرون ,داده ,دختر خانه ,بیرون می‌‌رفت
تقدیر : قسمت ۳ خانه ,مریم ,شعله ,ماشین ,بیرون ,داده ,دختر خانه ,بیرون می‌‌رفت
اخرین جستجو ها
عاشقانه ترین کادوی دنیا مشهد افتتاح مس ی مجتمع مدیریت پاو وینت مجتمع مس ی مدیریت مجتمع پاو وینت مدیریت مدیرانی برای مس ی مدیریت مجتمع مس ی پاو وینت مدیریت مجتمع مجتمع مس ی انشا به روش جانشین سازی در مورد گل یا درخت انشا درمورد مقایسه کتاب با آسمان انشا درمورد گل و خار از روش سنجش و مقایسه متنی درباره ی شخم زدن و قطع درختان و چرای دام و نقش انها در فرسایش خاک با ریز نویسی کودک چه باید کرد؟ giraffe that april with what with april مقایسه اسمان با زمین انشا زهنی انشا درباره مقایسه اسمان و زمین انشا درباره زمین و آسمان از روش تضاد مفاهیم کوئیز زبان انگلیسی هشتم درس انشا درمورد درخت به روش جانشین سازی یک متن ذهنی بنویسید انشا در مورد مقایسه ی ادبی رنگ سیاه و سفید april giraffe internet متن اهنگ اتفاقی از عرفان کالبد اهنگ بگو اونم مث من میخوادت یا باعاش حرف میزنی نفس کم میاره از ایلیا forse winststijging colgate in مرجع محصولات پیس میکر و آی سی دی و لید شرکت سنجود مدیکال کانال پارکینگ استفاده هایی محیط ساخته محیط هایی کانال سایز گریل پارکینگ اروپا کنارگذاشتن یورو مرکزی اروپا بانک مرکزی رئیس بانک بانک مرکزی اروپا اردک داخلی بلیط هواپیما داخلی بلیط هواپیما اینترنتی بلیط بلیط هواپیما داخلی ساینا اتوماتیک سبز سایپا؛ خودروی الکتریکی، هیبریدی یا با آلایندگی کم؟ انشا درمورد تضاد ومقایسه ی رنگ سیاه و سفید انشا در مورد مقایسه ی سیاه و سفید ثبت نام ناظر صندوق انتخابات باشکوه ظهر اربعین در رضی اقامه شد سونی ا پریا xzs و xz پریمیوم در برابر ا پریا xz و z پریمیوم، تغییرات پرچمدار سونی jjzoa41닷컴 옥산동오피 『제이제이』 옥산동휴게텔 옥산동키스방 ارتفاع متوازی الاضلاع در کجایش قرار دادد پژوهی اقدام تعامل مورد همکاران آموزان اقدام پژوهی دانش آموزان مورد داشتن داشتن تعامل فایل اقدام مورد داشتن تعامل فایل اقدام پژوهی کارگاه قصه درمانی و اثرات آن در رشد شخصیتی و معنوی ک ن، با حضور سیاوش کاظمی شکار محیط منطقه وحشی ماده آرادان شکار غیرمجاز محیط زیست شکار ممنوع منطقه شکار میلیون ریال زیست شهرستان آرادان خنار آرادان دستگیر انشا به صورت سنجش و مقایسه درمورد دوست و دشمن تعجیل کنند شوراهای ی انتخابات شوراهای داوطلبان شرکت انتخابات شوراهای ی احتمال نفوذ افراد ش ت خورده و القاعده از طریق پا تان به شمال شرق افغانستان نمونه سوالات عملی استانی سیزدهمین دوره مسابقات المپیاد علمی عملی زمان ثبت نام و سایت ثبت نام نمونه تی استان آذربایجان شرقی در سرویس کاپ ایرانسل چگونه باید محتوا دریافت کنیم انشا عینی محسوس درباره پاییز انشاذهنی درباره نفرت خوبی daydream nation مسولیت پذیر ک ن انشای پایه دهم تجربی انشای ذهنی مقایسه دو چیز امتیاز اپلیکیشن روزهادیرمیگذره ومن خسته ام خلاصه داستان the luckiest time of all lucille clifton جانشین سازی در انشا دوره موفقیت کیهانی موفقیت قوانین کیهانی یادگیری قوانین قوانین کیهانی موفقیت یادگیری قوانین کیهانی انشایی در مورد دوست ودشمن با استفاده از روش ناسازی معنایی تضاد مفاهیم توسعه دهستان اقتصادی روند مؤثر عوامل توسعه اقتصادی عوامل مؤثر روند توسعه کبود گنبد دهستان کبود روند توسعه اقتصادی مقایسه کفش باپا انشا درباره مقایسه کفش با پا با روش سنجش درب آسانسور تمام اتوماتیک سماتیک رو راه درمان همزاد comment on gwen stefani wants miranda lambert to get over blake shelton split — ‘it’s time to move on’ by lile همین که هستی برام بسه رویا و حقیقت روغن زالو شفای آذربایجان پاسخنامه مسابقات علمی کاربردی کاردانش مرحله پانزدهم مقاومتی نسبت اقتصاد مقاومتی تحقق اقتصاد حوزه سلامت تحقق اقتصاد مقاومتی ببین فیریکی روزم میخوام دورو ببینی دیگه راهی میخوام ببینی راهی نمونده نمونده واسه حالو روزم اینطور چجوری میگردم ببین اینطور چجوری حرمت براى اعتیاد بررسى استعمال مواد قرار گرفته ، درصد بالایى جواب های بازی معجون انشا درمورد انسان متن اهنگ اتفاقی از عرفان کالبد و شارمین مقایسه دیوار باتنهایی با قفس video customer relationships it s all about the data wikimedia incremental dump files for the ido wikipedia on february آهنگ journey to the past متن گروه روانشناسی تلگرام پاو وینت درس19 مطالعات اجتماعی پایه پنجم ابت ایرانیان مسلمان حکومت تشکیل می دهند دستگاه لیوان کاغذی cowboy chronicles chapter من مرگ را زیسته ام ، آنگاه که پذیرفتم در میام دستان او باشم گسترش انشای تو نیکی می کن در دجله انداز معماری فایل کتاب بومی زبان معماری بومی کتاب معماری بومی زبان اصلی زبان گسترش ضرب المثل دل که پاک است زبان بی باک است trainbit files http clustering vsphere part http trainbit vsphere clustering virtual machines clustering part creating virtual creating virtual machines ما بدون ما انشا در مورد مقایسه قلم با اسلحه نمونه سوالات ریاضی نمودار سهمی کلاس دهم مشاوره تلفنی در هریس مشاوره تلفنی09226380616 سوره شعرا قرآن بعضی تفسیر آیات سوره شعرا تفسیر سوره پرسشنامه اضطراب پرسشنامه اضطراب نمونه پرسشنامه نمونه پرسشنامه اضطراب language communicative real teaching cl ic world communicative language language teaching cl ic communicative real world provide opportunities communicative language teaching cl ic communicative language عرض تسلیت به مناسبت شهادت جضرت زهرا س داستان رفتار نیکان طبایع اراده اثرات سردی دارند مزاج روده اثرات اثرات ت یبی دستگاه گوارش بقیه طبایع ترین افراد انشایی از زبان یک پاک کن giraffe internet sen ion هماهنگی برای هفته ملی کودک برین خوبن شاید داشتیم نداره جایی قرار پ ترسی نداره واسه پرواز نشون پرنده خنده سلطون خسته دیدی داداش بیست خنده سلطون نبود خنده یادش نبود خسته خسته طراح سوال درس صدور بلیط کانال تلگرام ندای علوم تجربی انشا درباره اب واتش به روش سنجش و مقایسه انشا ذهنی درباره عشق و نفرت
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.396 seconds
RSS