رازیانه

پست های وبلاگ رازیانه از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

راز صدو شصت
یک لحظه‌ی درست 
در برابر این همه ستاره‌ی
این همه باران بى سوال،
یا چند آسمان بلند وُ
چند ترانه از خواب کودکى،
تو حاضرى باز آوازى از همان پسینِ پُر بوسه بخوانى!؟

من دلم گرفته، خوابم اب
گهواره ام ش ته است،
حالا چه وقت گفتن از پرنده، از قفس،
از قفس هاى در بسته است!؟

پس بیا به خاطر یک گل سرخ،
یک لحظه‌ی درست،
یک یادِ ساده از همان سالِ بوسه ها،
برویم بالاى بالاى آسمان،
پشت پیراهنِ بى الفباى نور،
دست بر خاطراتى از ماه دلنشین بپرسیم:
تو حاضرى باز آوازى از همان شب پر گریه بخوانى!؟

ماه هم دلش گرفته، خوابش اب،
گهواره اش ش ته است.
دیگر چه وقت گفتن از رودِ گریه وُ
آن راز سر بسته است؟!

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو شصت
راز صدو شصت
راز صدو شصت و یک
چند شب پیش در جاده ... وقتی در یک مسیر هفت ساعته فقط ده مین وقت گیرم آمد 

که مال خودم باش،مال جاده،شب،تاریکی،رویا،فکر...با خودم فکر رفتن پدر شد حسرتی ابدی،

رفتن اش شد علت مهمی که م با خودم کارهایی را که نباید م و هرگز نباید می

و بعد فکر تو باید باشی....تو...همین تو...توی خودم....تو که یک لحظه نبودنت مثل تصور جهان بدون 

پدر یک کابوس ناتمام است....

پ.ن: تو زودتر بروز کردی بانوی تنهایی ام

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو شصت و یک
راز صدو شصت و یک
راز صد و شصت و دو
به سرنوشت فکر میکنم، پشت پنجره نگاهم سوی شب روی چرخ های ماشین هایی که به تاخت میتازند تا به نمیدانم کجایی برسند که شاید ندانند پشت آن رسیدن چه نرسیدنهایی درانتظارشان است؛ به سرنوشت خودم و تو فکر میکنم که چرا این همه چرخ خورد و چرخ خورد ودر ا به جایی رسیدیم که یک پنجره پایان تمام درهای دنیاست روبه خوشبختی ما روبه رسیدن به ساده ترین کلام که من حتی جرات نکنم برایت بنویسم...چقدر دلم برایت تنگ است... وحتی همین کلام هم یک بار سنگین باشد بر دوشم که نکند بااین همه ن یتی اطرافیانت حتی همین جمله هم بر منو تو حرام باشد.

آه زندگی با تمام لحظات طلایی اش بر ما حرام شده و من چقدر دلم خواسته که کافرباشم به هر انچه که تکه ای از من را بر من حرام دانسته باشد.

 

یک عاشیق دارد از رادیو اوای تو سوز اواز میزند و چنگ ساز میزند بر دلم و بغضی لابه لای گلویم روی تپش های قلبم کنار پلک هایم دل دل میکند من اما تمام این بغض ها را هنوز برای شانه های تو کنار گذاشته ام که نمیدانم کی وقت سربازی اش برسد برای خدمت به دل سنگینم دراین چندسال که باور نمیکنم چگونه تاب اورده ام روزهایش را

آه سرنوشت اگر یک لحظه جایمان عوض میشد بازهم با ما چنینی بی رحمانه... چنین بی رحمانه... چنین ... چرخ های ماشین دور سرم میچرخند و دستی نیست تا بلندش کند نگاهش کند و بگوید ا ین روز پاییز است بیا باهم در خیابان قدم بزنیم.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و شصت و دو - حرام ,تمام ,سرنوشت ,رحمانه چنین
راز صد و شصت و دو حرام ,تمام ,سرنوشت ,رحمانه چنین
راز صدو شصت و چهار

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

دوای درد عاشق را ی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

 

پ .ن: فال حافظ و یلدا از من 

                       بال پرواز و لبخند امشب از تو

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو شصت و چهار - درمانند
راز صدو شصت و چهار درمانند
راز صدو شصت و شش
امروز وقتی برگشتم مادرم با تمام وجود بوسیدم.خاهرم بوسیدم.دوستم که شب عروسی اش بود در آغوشش محکم فشارم داد. من اما... من اما دلتنگی هایم را پشت پیچ های زاده داود جا گذاشته بودم...

پشت ساعت ده صبح هر روز این چند روزه...

چند سال پیش سر کلاس وقتی همه داشتند با توضیحات مختلف می گفتند که در مراسم زار، جن از بدن انسان بیرون می رود من  وقتی اصرار داشتم که همه ی مراسم زار ناصر تقوایی می تواند در یک مراسم

عروسی یا پارتی شبانه در یک تخلیه روحی هم اتفاق بیفتد هرگز فکر نمی در ح سرخوشی چند پیک ویسکی و اپسلت و و وسط یک نور فلاشر با موسیقی یک خاننده ناشی به تو فکر کنم

انگار تخلیه روح من تویی ...تو ....که مرا از همه بدی ها بدر و به همه خوبی های جهان آشفته اطرافم می رسانی

در اشتباهند آنان که فکر می کنند همه چیز عادت می شود.تو مرا فراتر از مرزهای عادت

به خودت عادت داده ای بانو جان

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو شصت و شش - عادت ,مراسم
راز صدو شصت و شش عادت ,مراسم
راز صد و شصت و پنج
 میدانی صندلی بوی تو را گرفته.. میدانی وقتی انکه باجای خالی ات مانده صبح روزی که دیگر تو نیستی تا روی صندلی ات بنشینی، وقتی خواسته صندلی را سر جای اولش برگرداند یک لحظه حس کرده تو پشت سرش ایستاده ای و مشامش لبریز از حضور تو شده، برگشته ناباورانه صندلی ات رابو کشیده دیده عطر توست که نشسته انجا و آنکه جا مانده بود همین طور با دستان پراز وسایل این چندروز که هرروز با خود بردیم و اورده بودیم، سرش را تکیه میدهد به جای خالی تو و هی بو میکشد بو میکشد بو میکشد و مثل همیشه بی انکه بیشتر ازاین ها جسارت طلب داشته باشد نجیبانه تنها پیشانی بر صندلی ات میگذارد و باموهایش عطر تورا نوازش میکند و تو اینجایی و در سکوت تماشایش میکنی. 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و شصت و پنج - صندلی ,میکشد
راز صد و شصت و پنج صندلی ,میکشد
راز صد و شصت و هفت
اگر بونه میگیرد دلم... اگر بونه دستم داده ای و هی یادت می اورم چرا دلگیرم و چرا نبودی و چرا نپرسیدی..نه از آن جهت است که بازخواستت کرده باشم یا توقعی داشته باشم که بشود با توجیهات خواب بودن یانرسیدن پیامهایت حلش کنم، دراینها که هیچ اشکالی‌نیست، مشکل اصلی جایی است میان گره گلویم که پیچیده روی صندلی کنار دستم وقتی که دارم به جای خالی ات نگاه میکنم به جایی که دیگر حالا حالاها پرنخواهد شد، و به شانه های مردی که دیگر اینجا روی این سن کنارم نخواهد نشست، و میان حرکت های خوب پارسا لابه لای حرکاتش و نگاه های خاص منو تو بغض می کنم که چرا نیستی تا باهم از ته دل بخندیم و دانه دانه صحنه ها را تحلیل کنیم؛ میدانی! بهانه گیری من گاهی ازسر لج کودکانه ای سربرون می کشد که اینطور وقتها دلش میخواهد تمام دنیارا بهم بریزد و زار زار در میانه یک‌نمایش طنز به حال خویش بگیرد، یا از فشار دردی که شانه هایش را میلرزاند تصمیم‌گرفته باشد جای دیدن نمایش مورد علاقه اش بخوابد.

میدانی چیست! گاهی بی انکه بدانم چرا! باتو قهرم...

ولی تو بی انکه بدانی چرا همیشه با من آشتی باش.

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و شصت و هفت
راز صد و شصت و هفت
راز صد و پنجاه و هفت
شهر خالیست.. حتی برگی بر شاخه ای نمانده.. درختها دلتنگ ترین شاخه های اویزان شهرند.. اسمان غبرن.. ابرها چنان درهم و سیاه لابه لای هم کز د که چشمی جرات نگاهشان را ندارد مباد بارانی سیاه بگیرد... هیچ ماشینی در رفت و امد نیست.. هیچ چراغ قرمزی سرچهار راه عبور تند زمان روی نگاه ما روشن نیست.. هیچ ص نیست.. هیچ دری به اغاز روز باز نشده.. شهر امروز بی طلوع حضورت اغاز شد... و من که در شهرِخودم بی تو قدم میزدم غریبه ترین شهروند شهر بودم که میل گریز داشت..پس به خانه گریختم و چشمانم را بر روز بستم.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و پنجاه و هفت
راز صد و پنجاه و هفت
راز صدو پنجاه و هشت
در این چند روز اخیر خیلی فکر کرده ام ،وقتی از تو جدا شدم ،وقتی راننده هی حرف می زد و با سرعت می رفت که مرا برساند.پشت فرمان در یک جاده شش ساعته.موقع غذا خوردن میان خنده های همه،وقتی به ماه و ستاره نزدیک به زمین این شهر نگاه می . موقع خاب،حتا شاید در خاب هایم.وسط سوال یک نفر وقتی لبم ناخودآگاه از فکر لبخند می زد و او می پرسید به چه فکر می کنی و امروز در نوک تپه های یکریز شن کویر و تنهایی ام....به دو دست دور صورتم،به یک فشار ریز روی مچم.به یک لبخند و یک دریا نگاه ات...

فکر اگر همیشه بودی چگونه این همه ....این همه تبلور حس در دست هایت و لبخندم و نگاهت  را تاب می آوردم...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو پنجاه و هشت
راز صدو پنجاه و هشت
راز صد ک پنجاه و نه

خواب بد دیدم... و حالا تو تنها ی هستی که الان باید اینجا باشی تا من بهت پناه بیارم و بگمت که چقدر از این خواب های سیاه این شکلی بیزارم..بهت بکم که خسته ام و دیگه تاب این همه کابوس را ندارم بهت بکم که چقدر دلم هوا میخواد و خواب های خوش سالهای پیش را که هیچ دستهایش را دور گردنم حلق اویز نکرده بود و چنان سایه ای  به هر جا که میرفتم دنبالم‌نمیکرد تا بازمانده نفس هایم را بگیرد. بهت بگم که حتی توی خواب هایم در بهشت هم که هستیم خداوندگاری می اید و تورا باخود میبرد و تن نحیف مرا به اتش میسپارد. 

خواب بد دیدم... بیا نفس های به شماره افتاده ام را به من بازگردان

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد ک پنجاه و نه - خواب
راز صد ک پنجاه و نه خواب
راز صد و پنجاه و شش

وقتی دستهایت کنار دستهایم نیم ثانیه ای وا پس مینهد، چنان خورشیدی فروزان که با تابش خویش هنگام غروب جان میکند، ازهمین بازمانده چنان اتشفشانی گداخته شعله میکشم، بی انکه انتظار چنین آتشی را در خویش داشته باشم چند ثانیه ای در این دنیای شگفت اور باقی می مانم اما تاب ماندنم نیست که در توان من نیست این همه اشتیاق و هیجان...پس کنار میکشم از درخشش افتاب در سرمای جانسوز تنم.

.

.

.



و تنم سرگردان مانده جایی ...
فکر میکنم تمام انهایی که تو را برای خویششان میخواهند برای من هیچ هستند و ذره ای در مقابلشان احساس خطر نمیکنم جز یکی و آن یکی همین معشوقه ای بود که امروز با دیدنش جان از کف دادی.. ای من به قربان جانت کاش بدانی چقدر جان سلامتت برایم امید زندگی است و اگر حتی یک ثانیه اش را کم بیاورم.... وای بر من

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و پنجاه و شش - ثانیه
راز صد و پنجاه و شش ثانیه
راز صدو چهل و هفت
امروز....امروز...امروز...

پس از یک شب سخت سرد زمستانی 

مثل یک عطر گل بهشتی که با هم یدیم

در تمام روح و جسم و بند بند یک وجود خسته پیچیدی

پیچشی که هرگز دل به باز شدنش نخاهم بست

پیچشی که با هرگره اش هزاران گره در خود خوردم و خاهم خورد...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو چهل و هفت - امروز امروز
راز صدو چهل و هفت امروز امروز
راز صدو چهل و هشت
برای آدمی مثل من که همیشه سعی کرده در لحظه زندگی کند هم همیشه لحظاتی هست که با خودم فکر کنم کم گذاشته برای لحظه ام انگار...گاهی باید دور شد تا بعضی چیزها را فهمید.

ب گفتم شاید فردا یکی از آن نیم ساعت های معروفمان را گرفتیم و امروز وقتی منتظر آمدنت بودم .

وقتی پیام زدی باورت میشه داریم به یکی از نیم ساعت هامون می رسیم؟

یکی از همون نیم ساعت هایی که بعد یک روز بدو بدو به هم می رسیم تا فقط نیم ساعت را باهم باشیم؟

باید اعتراف کنم آن لحظه نمیفهمیدم.نمیفهمیدم شاید چون بی تاب رسیدنت بودم....

اما بعد از رفتن .توی تا ی...توی راه...توی سینما...پشت فرمان و حتا همین حالا دارم به یک نیم ساعت شگفت انگیز در امروزم فکر می کنم.آری برای آدم در لحظه ای مثل من هم گاهی پیش می آید که می فهمد در یک لحظه خاص است اما بعد که دور می شود شگفتی اش را حس می کند.

راستش خیلی فکر کرده ام که بتوانم یک خط بنویسم شگفتی امروز چه شکلی بود.توصیفش کنم و یا واژه اش را بیایم

کلی توصیف دارم و واژه که هیچ کدام لیاقت امروز را ندارد جز اینکه بگویم : امروز را فقط می شود در امروز خلاصه کرد...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو چهل و هشت - ساعت ,لحظه
راز صدو چهل و هشت ساعت ,لحظه
راز صد و چهل و نه
وقتی تسبیحت افتاد کنار دستم، انگار که رشته رشته های دستهات بود که گره خورده بود توی دستهام، بعد از این همه روز فاصله با تمام انچه که در توان داشتم برای پنهان رشته شده نخی که دانه های دلتنگی ام را سرداده بود توی پلکهایم، تسبیحِ توی دستان تو مگذاشت سر نخ از دستانم رها نشود توی هوا، بغضم نترکد،  تسبیح چنانی صورتم را در آغوش گرفت و نرم نرمک دانه های اشک را به فاصله چندثانیه قل داد روی انگشتهایم که دلم میخواست یک عمرجا بمانم، توی یک دست فیروزه ای که روی سبز قبای دلم، دلتنگیهایم را دانه به دانه نخ میکرد.

 

پی نوشت: به تاریخ اولین دیدارتو پای شعر فروغ

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و چهل و نه - دانه ,رشته
راز صد و چهل و نه دانه ,رشته
راز صد و پنجاه
شانه ات ...شانه ات...شانه ات 

تپش های ابدیست در من

شانه ات شور شیدایست

شانه ات سرشار شادیست

شانه ات آتشیست گرم در عمق

سرمای جهانم

شانه ات تپش های یک گرفتاری بزرگ است

خارج از همه ی ولوله های اعصار مردم جهان

که من خود را بدان انداخته ام 

تا از هر زندانی رها باشم 

جز خود آن...

 

پ.ن : راست میگفتی،راز صدو پنجاه از آن شانه هایت بود 

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و پنجاه - شانه
راز صد و پنجاه شانه
راز صد و پنجاه و دو
دارم میبینم.. یک خبرنگاری که افتاده دست به کمک یکی از اونها که مجبورش د یک انگشتش رو قطع کنه، فرار میکنه و وقتی میرسه تو کشورش و شب رو باعشق قدیمیش میگذرونه و بغضش رو تمامی رنجی رو که برده توی اغوشش نجوا میکنه و میگه: تواون لحظاتی که باور کرده بودم دیگه لحظات ا ه و وقت مردنم رسیده چشمهام رو که بستم تنها تصویری که جلوی چشمم اومد تو بودی فقط تو ... 

 

دارم فکر میکنم میتونه اون تصویر اونقدر قدرتمند بوده باشه که زن رو به فرار ترغیب کنه و با تمام نیرو خودش رو برسونه به وطنش! یا اینکه اون تصویر ا ین تصویری باشه که اون تو لحظات ا زندگیش دیده و بعد مرگ رو نوشیده اما همه ترس هاش لابه لای تصویر ی به نفس های ا ش زندگی بخشیده، پس یعنی همین که میشه گفت  "من تا ا ین دم حیات باتوام.. حتی اگر کنارت نباشم"

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و پنجاه و دو - تصویری
راز صد و پنجاه و دو تصویری
راز صد و سی و نه

اشتباه بانو جان...بر من ببخشایید حماقتم را...

حالا که فکر میکنم چه سیزده و چه پانزده سال،هر دو خنده دار است برایم

اگر از لحظه تولدم هم می شناختمت بازهم دیر شده بود...

داستان های من و ما آنقدر زیاد هست که هرچه زمان زیادتر باشد کمتر است و من از 

خفه شدن داستان ها در نطفه مثل جهان بی تو نفرت دارم و هراسانم.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و سی و نه
راز صد و سی و نه
راز صد و چهل

قدم میزنم قدم‌میزنم قدم میزنم کنار پاهای تو قدم میزنم،

کنار شانه های تو قدم‌ میزنم، کنار نفس های تو قدم میزنم،

قدم‌میزنم روی خی قدم میزنم...؛

کنار تو جای من قدم میزند، باتو قدم میزند با نگاهت قدم میزند،

با دستانت قدم میزند، با شانه هایت قدم میزند،

با منی تو با او قدم میزنی، باتوام من بی تو قدم میزنم.

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و چهل - میزند،
راز صد و چهل میزند،
راز صد و چهل و دو
اشتباه از خودم بود ، اگر اینطور اعتیادِ به کشیدنِ یادت هوایت صدایت مشغولم نمیکرد حالا به وقت نداشتنت اینقدر تن لرزه نداشتم، اینقدر نفسم تنگ نمیشد، اینقدر خمار ثانیه ای از لب های تو نامم را شنیدن نبودم.
گفته بودند چیز خوبی نیست، به دوش کشیدن خاطر ی لبالب قلب و روحت، گفته بودند مده ساز دل را به دلدار، کوک مکن مده دلت را به دلش، گفته بودند و من نیز سربه زیر پذیرفته بودم تا آنکه جان به لبم رساند جانش که چسبیده بود به جانم و هرجا که رفتم آمد ، شد هوا شد خونِ در رگها، شد نبض هستی، شد دم و بازدم تمام لحظاتی که خاطرش سیگار روی لبم شده بود، نخ به نخ، پشتِ سرهم تمام نفسم را می بلعید و نبودش روحم را میان دستانم حلقه حلقه دود میکرد و ته مانده های من زیر پای زمان در گذر بی او خا تر میشد.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و چهل و دو - بودند ,گفته ,اینقدر ,گفته بودند
راز صد و چهل و دو بودند ,گفته ,اینقدر ,گفته بودند
راز صدو چهل و چهار
این شب ها بعد از این همه روز بی قراری و گه گاه درد پاهایم شده همره م.به قول اون دوست

انگار دارم با خدا عشق بازی میکنم...یکی ،دو شب دارم فکر میکنم کار از بی قراری و درد گذشته

دیگر حس نمیکنم این همه بی قراری بعد این همه مدت از آن ،همان زهرماری باشد.انگار بی قراری هایش 

روایت دیگری دارد.نمیدانم انگار شبیه عشق های دوره نوجوانی و یا رفتن سر یک قرار با اولین  زنده گی که پاهایت بی قرار رسیدن به سروقت قرار باشد...میدانی چه میگویم نه؟

انگار پاهایم بی قرار همراه پاهایت شدن هستند...انگار این بی قراری پاها جز با لحظه های بودنت آرام 

نمی شود...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو چهل و چهار - انگار ,قراری
راز صدو چهل و چهار انگار ,قراری
راز تبدار صد و سی و شش

تب رو دوست دارم، یک اتفاق گرم می یاد روی پیشونیت رو میبوسه و بعدش خودش رو پخش میکنه تو تنت، تنت میشه کوره اتیش، اتیش ها شعله میکشن تو چشمهات، چشمهات خمار میشه و بی حرکت و تسلیم به درجه حرارتی که تصاحب ات کرده به روبه رو پشت پنجره ای خالی چشم‌میدوزی به  ی که امده با یک بغل خنکای نگاهش شعله های اتیش رو از تو‌چشمهات بکشه بیرون؛ تب رو دوست دارم وقتی که لپهام گل میاندازه و دیگه لارم‌ نیست بعد از روزها فاصله وقتی که میینمش سرم و بیاندازم پایین یا روم رو بگیرم اونطرف تا نفهمه سرخی رگهای قلبم سرخ و تپنده افتاده روی گونه هام شدم دختر چهارده ساله ای که اولین .... پشت در مدرسه منتظرش؛  تب رو خیلی دوست دارم چون‌میتونم وقتی دارم میلرزم و چپیدم زیر پتو و چشمهام بسته است و هیزم های اتش، تو بسترم روشن شده، هذیون بگم و هذیون هام رو با جسارت تموم بنویسم و به سی و نه و نیم درجه دماسنج بخندم و بگم تو که تب نیستی ! چراباید از تو بترسم! من و او بارها گداخته ترین حرارت ها را در کوره جانمان صیقل داده ایم و صدایمان در نیامده ، تو چه میدانی! تب سرماخوردگی با تب ی دیگر تفاوتشان از کجا تا کجاست!!؟!!  

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز تبدار صد و سی و شش - دوست ,دوست دارم
راز تبدار صد و سی و شش دوست ,دوست دارم
راز صد و سی و هفت

کلاویه ها دارند موسیقی لاچینی رو لابه لای موهام می نوازند، موهای اشفته روی نازبالشت تب دارم گره خورده و دستهام زیر لپهای معروفم جمع شده، ز له چند ریشتری افتاده تو جونم و هرچی پتو جلودستم بوده افتاده روم ولی هنوز میلرزم؛ سرما همیشه تو بدن آدمها یک طور منحصر به فردی ظهور میکنه،  مثلا بعضی ها کف دستشون نوک انگشتهاشون سرد میشه، بعضی نوک دماغشون، بعضی ها سرما میافته تو زانوهاشون یا پیشانی و سینوس هاشون، میدونی من سرما رو همیشه از کدوم قسمت بدنم زودتر حسش میکنم؟‌
کف پام... کف پام... نمیدونستی نه!
اولین حس سرما همیشه از کف پام شروع میشه بعد که یک کوهستان برفی و یخ زده کف پام رو پوشوند نوبت به انگشتهام میرسه و در ادامه ...

حالا پیدا کنید پرتغال فروش را...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و سی و هفت - سرما ,بعضی ,سرما همیشه
راز صد و سی و هفت سرما ,بعضی ,سرما همیشه
راز صدو سی و دو

کاشکی فردا مقصدم سوی چشمان تو بود که انتظارم را میکشید؛

این چمدان دیگر برای هیچ نقطه ای از زمین بی قرار رفتن نیست.

ساعتهاست نشسته ام کنار لباس ها و ده ریزهای سفر بی انکه بدانم

فقط زمان را کشته ام و هنوز هیچ کاری نکرده ام،

مادر میپرسد: از صبح تا حالا چه میکنی که هنوز تمامش نکردی!

فکر میکنم از صبح تا حالا چه می ..!

جز هوایی دیار تو شدن به ذوق شهری که وطنم تنم شده..!

اینبار این چمدان را مسافر ناتمام خواهد بست، چه میدانم!

شاید دیگر به هیچ ایستگاهی نرسیدم که آنجا هیچ میزبانی

به شوق مسافرش پشت خط های انتظار لحظه شماری نمیکند.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو سی و دو
راز صدو سی و دو
راز صدو سی و چهار
امدیم نبودید رفتیم

هیچ کجای جهان دیگر بی تو رفتنی نیست

باید بیایی تا بیایم بمانم

ورنه تمام امدن هایم نصفه کاره نرسیده 

مقصد را زیر قدمهای نیمه کاره مسافر له میکند.

.

.

.

کویر لوت م  بی تو

تشنه و بی رهگذر

گاه طوفان شنی جاده تماشایم را به سوی تو می بندد

گاه گداخته خورشیدی بی مبالغه سوزان 

ام کرده روی جگر تب کرده ام

تاول میکارد

کلات کلات روی هم انباشته میشوم 

و به فرسایش روزها و سالهای بی تو

به تپه ماهوری در ا ین نقطه جهان می رسم که 

به انتظار امدنت کویر شد.

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو سی و چهار
راز صدو سی و چهار
راز صد و بیست و نه
دلتنگی واسه تو.. تو گلوم نبض شده افتاده روی نبض کاروتیدم، کنار گردنم جنب آن غده زیر گلو که چنگ میزند دلم را، دلتنگی واسه تو.. نبض شده افتاده روی مچم روی آن سر گ جریان یافته از حسی پمپاژ شده به قلبم، دلتنگی واسه تو نبض شده افتاده کنار برگ برگ کلماتی که یک روز تمام روی هر شاخه ای را ک نگاه ای سرمازده بود که بهارِ تورا کم داشت ؛ پاییز، فریاد در سکوت شد و هیچ واژه ای را نیافت برای توصیف بار سنگین نبودنت یا این همه بودنت! 

دلتنگی واسه تو نبضِ..  اگر نزنه مرگه.. اگر بزنه هم‌ مرگه .. و تنها راه نجاتش یک بار صدا زدن نام توست و شنیدن‌ نامت نامم از زبان تو

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و بیست و نه - دلتنگی ,واسه ,افتاده ,دلتنگی واسه
راز صد و بیست و نه دلتنگی ,واسه ,افتاده ,دلتنگی واسه
راز صدو سی
دلتنگی تو جان است...جان من

برگ نیست که با نسیم تکان خورد

ابر نیست که با باد برود

موج نیست که نرسیده برگردد

اشک نیست که بریزد و تمام شد

دلتنگی تو ریشه های زندگی اند

که چنان شاخه شاخه از دل خاک 

بیرون می زنند 

ریشه در جانم میکشد 

و تا تنور گرم نگاهت آرام میگیرد

و با هر پلکت پرنده ای در من آواز خان

به پرواز در می آید...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو سی
راز صدو سی
رازصد و سی و یک
باید اعتراف کنم که الان که پشت خطی و مهسا وحدت داره از ضبط ماشین پخش میشه و تو داری لباس از 

 

کدوم لباس فروشی نمیدانم کجا انتخاب می کنی 

و من توی تاریکی توی ماشین رو به ماه نشستم و امیدوارم ماه امشب به اندازه همه دل های خسته بزرگ 

بشه و اگه دلش میخاد بهشون نور بتابه اینقدر ....اینقدر...اینقدر کلافه ام که هیچ چی نمیتونه آرومم کنه ،جز اینکه...

شانه ات مجابم می کند...

پ.ن: گاهی هیچی برای بیان احساست عمیق ترین واژه دنیاست

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : رازصد و سی و یک - اینقدر ,اینقدر اینقدر
رازصد و سی و یک اینقدر ,اینقدر اینقدر
راز سبز قبایی
اینکه من ساعت ۵صبح به نام سبز قبا برات پیام گذاشته باشم و الان بیام ببینم که توهم ب به همین اسم برام پیام گذاشتی جز یک خنده عمیق از ته دل که لابه لای دنیایی دلتنگی برام بسازه، چیزی بهتر ازاین هست؟

حالا دیگر نام های منو تو هم مشترک شده مثل دنیایی اتفاق مشترک که همه اش را خالقی بزرگ با مهارت تمام برایمان افریده فقط مانده سکه ا را بیاندازد و برگ برنده ما را هم رو کند.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز سبز قبایی
راز سبز قبایی
راز صد و بیست و شش
چه چیزها که دلم میخواست میتوانستم اینجا بنویسمش و مثل همین امشب انقدر بین دست و دلم  نچرخد و ا هم زیر چرخهای وجدانم له نشود؛ انگار نه انگار که این همه ساعت است دارد از دلم سرریز میشود.

کاش گاهی شبها تنها میتوانستیم بی هیچ خیال ناارامی در سکوت شب بی کلام و خاموش کنار هم ارام‌گیریم، یک لیوان چای بریزیم برای هم، بنشینیم کنار اتشی سرخ و از سرمای این روزگاران کنار تن هم از هایی سرد رهاشویم.

باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

باز سردمه...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و بیست و شش
راز صد و بیست و شش
راز صدو بیست وسه
سلام سبز قبای من...

اگر حال مرا می خاهید،بگویمتان

کمی سبزی قبای شما را

با ماست محلی مادرجان 

به هم زده ایم و روبه ساحل

پرحادثه ای نشسته ام

ساحلی که همه حوادث مواج اش

از چشمان تو شروع می شود

نگران نباش سبز قبای من

نه منتظر نامه ای در بطری

ونه قایقی در افق ام

تنها منتظر پرنده ای هستم 

که نامش مرا یاد 

قبای سبز چین دار تو می اندازد

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو بیست وسه - قبای
راز صدو بیست وسه قبای
راز بیست
امشب دیگر قرار نیست ی حتی سایه اش از کنار پنجره اتاقم رد بشه؛ پس دیگه چیزی هم تاب و تاب نمیزند به ذوق یک لحظه احساس انتظارش،که شاید از این کوچه بگذرد،بگذرد یکی ازهزاران قدمهایی که هرروز از زیر این پنجره گذر میکنند ولی تنها یکی از آنهاست که رد نمیشه همون جا میایسته و سربالا تماشات میکنه؛ راستی اون چطور تونسته تواین تاریکی اینقدر دقیق نگاهت کنه که حتی شال روی شانه هات رو دیده باشه! فکر نمی چشمهاش تو شب تاریک هم اینقدر خوب منو روشن ببینه،حالا که بهش فکر میکنم گونه هام گل می اندازه قلبم بیشتر میتپه یک چیزی درون قلبم خالی میشه و یک نگاه زیبای مشتاق قل میخوره روی ضربان قلبم لیز میخوره؛ میدونی قلب جای عجیبیه... و قل خوردن چیزی توی قلب، مثل حس شنا ِ، وقتی که روی آب خو دی و احساس سبکی تا توی خونت هم راه باز کرده، بالشت زیر سرت آبِ و خودت هم در آغوش اب رهاشدی بی اینکه ترس از غرق شدن داشته باشی؛ 

یک‌ چیزی در من اتفاق افتاده ... یک‌چیزی شبیه به اقیانوس شدن... پایان ندارد این وسعت بیکران ... وهرچه پیش بروی عمیق تر و بی انتها تر از قبل پیش میرانی.

من از تو هیچ نمیخواهم تنها قلبت را زنده نگهدارو بگذار صدایش گوشهایم را کر کند. 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز بیست - چیزی ,قلبم
راز بیست چیزی ,قلبم
راز صدو بیست و یک
رضا کیانیان در کتاب بازیگری سه نکته مهم رو میگه که بازیگر رو در سینما محدود میکنه و در پایان میگه تنها بازیگران خلاق می توانند از محدودیت ها فرار کنند و متفاوت باشند ...از لحظه ای که از فرودگاه راه افتادم به محدودیت هام فکر می و به اینکه هدف از محدودیت های من بزرگتره...و هدف رویایی بود از سالیانی پیش...پنجره ی همه نویسندگان و شاعران و سازان بزرگ دنیا که رویای من بود.پنجره ای که همانقدر که مرا می توانست خوشحال کند. برای رسیدن به زیر آن و خیره شدن به آن حتمن تورا... اینقدر با یقین می گویم تورا  چون شاید قبل از اینکه به آنجا بیایم خودم را جای تو گذاشته بودم می دانستم هر دو طرف پنجره در یک لحظه می تواند برای هر دو سحر  انگیز باشد ....یک لحظه ای که همیشه در ذهنم در دو طرفش ایستاده بودم...میدانی باید اعتراف کنم همیشه شیرینی واقعیت بر رویا چونان دریا در مقابل قطره شگفت انگیز است... وقتی زیر پنجره ایستادم و طعمش رفت زیر زبانم حس رویاها ارزش جنگیدن دارند....همیشه دارند

وقتی آمدم میخاستم مثل مثال کیانیان بازیگر خوبی باشم و برای رسیدن به پنجره دلتنگ رویایم بودم و وقتی برگشتم فهمیدم باید با دلتنگی بودن در شهر بی پنجره بجنگم....

میدانی...رازیانه،رازیست از ناگفته هایی که فقط ما میدانیم و میتوانیم بدانیمش....ما، ...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو بیست و یک - پنجره ,لحظه ,محدودیت ,برای رسیدن
راز صدو بیست و یک پنجره ,لحظه ,محدودیت ,برای رسیدن
راز صد و بیست و دو
قصه پنجره قصه ای که سالهاست شروع شده، پنجره ای که کنار یک دیوار کاهگلی قدیمی جاخوش کرده بوده و منتظر مسافری بوده که انطرف پنجره به انتظارش ایستاده باشد، طلوع هر صبحی که دمید پنجره باز شد و انتظار شیرین مسافری در چهارچوب خانه اش جان گرفت؛
روزی رسید که مسافر امد، ناباورانه امد، پنجره گشوده شد ها کنار رفت و پرنده ای لب بام پنجره لانه کرد. و حالا...  هر روز ِ این قصه همین است، پنجره ای کنار دیواری کاهگلی با خیال پرنده ای که به اشیانه اش بازگشته و نگاهی به جای خالی او زیر پنجره سبز شده .

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و بیست و دو - پنجره
راز صد و بیست و دو پنجره
راز صدو پانزده
امروز سر خیابان کیانی بودی.توی بازار محلاتی بودی.سر گلفروشی های سر خیابان بودی.کنارم وقتی با پسرکی که دستش لای در جا ماند بودی.پسرک باربر توی بازار دنب می گشت کنارم.آقای بلوری سراغت را گرفت.توی گلفروشی حسین گنجشک توی ع مان دنب میگشت.دیگر خیابان چهار باغ را از روی شوخی هایمان هم می توانستم پیدا کنم از کنار ندامتگاه و قزل حصار هوس کرده بودم باز هم داستان توی زندان رفتن را تعریف کنم....امروز بودی...بودی ...بودی ....همه جا....همه جا تصویر تو بود..امروز فقط سه بار مجبور شدم جواب دهم به چه فکر می ....امروز....امروز....امروز....

می دانی عزیز دل...مهم رفتن و چطور رفتنم از ماشین نیست...مهم این است که من پیاده می شوم و ماشین می گیرم و میروم خانه و یا هر جای دیگر اما هیچکدام از هرجاهای دیگر نیستم....

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو پانزده - بودی ,خیابان ,امروز امروز ,بودی بودی
راز صدو پانزده بودی ,خیابان ,امروز امروز ,بودی بودی
راز صدو هیجده
طلبیده ، نه اینکه بخوام برم خودش اومده دستم رو کشیده داره میبره، خواسته که برم، همون جاده ای رو که باتو رفتم و تو گفتی بهشت و گفتی ادرسش رو ثبت کنم تو نقشه و... همون جایی که یکبار دیگر تو رو در من بارور کرد مثل همان روز اول مثل دوباره ئ برگشت مسافری که آب پشت سرش نریخته باشی، مثل آنکه از راه برسد بی سلامِ آغوشی برت دارد ببرد بالای قله و دست در دست تو آسمان را پر بگشاید، مثل پرنده ای در باد دلخوش به آشیان شانه های تو  رسیده و نرسیده لانه کرده باشد، مثل بچه آهویی رمیده به بیشه خویش رسیده بوی جفت چشمانش را کشیده، مثل تک برگ نارنجی روی برهنگی درخت که دلخوشی شاخه هاست برای پیچ و تاب خوردن به پای ریشه ها تا پایان فصل سرد، برگم حالا میروم سر بر شانه های شاخه هایی بگذارم که آنجا نیست، تنها یادت را گره دستانم میکنم، تو مینشینی میرانی، من ادرس پیدا میکنم، تو فرمان میچرخانی من نگاهت میکنم روی برمیگردانم تو نگاهم میکنی و مومنانه نمیگذاریم اتصالی بین این دو پلک بنشیند که صاعقه قیامت است اگر تنها یکبار تلاقی نگاهم باتو به درازا بکشد.

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صدو هیجده
راز صدو هیجده
صد و نوزده
سایه ها... سایه ها... سایه ها... این آ ین بازمانده از ما ...

ادمها تو فرودگاه همه شکلی دیگرند مثل ا ین روزنه نور که از لای ابرها خودش رو میکشونه بیرون ، چهره هاشون ابر سرگردان اسمونه که نمیدونه بمونه بباره یا بره نور بیاد جاش!  ادمها شبیه به بالهای پرنده ای که خیز برداشته برای پ ولی بالهاش باز نمیشه، اصلا میدونی ادمها تو فرودگاه شبیه هیچ نیستند جز خودشون نه میشه چشمهاشون رو ازشون گرفت که وقت تماشا قلبهاشون تو چشمهاشون نتپه و  نه دستهاشون رو که وقت گره خوردن اونقدر کور میشه که هیچ جوری نمیشه بازشون کرد و نه وقت خداحافظی بالا می یاد تا بشه تو هوا چرخوندش، ادمها سایه های پس افتاب اند که بی انکه بخواهند با طلوع خورشید سایه هاشان همدیگر را ترک خواهند کرد.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : صد و نوزده - سایه ,ادمها
صد و نوزده سایه ,ادمها
رازصد و ده
گاهی اینگونه ام

چنان حلاج بردار

بر صلیب

یا رنج نا امیدانه سیزیف

در لحظه ام

لحظه ای که چشمم بر چراغ های 

 خانه های مردمان کنار جاده ای که 

با فشاری ب دالی میگذرانی و میگذریم

ماسیده است

همین که نفس هایت را حتا زیر سقفی گذرا 

حس میکنم

من خدایم...خ رنج کشیده

اما در لحظه ای جاودانه

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : رازصد و ده - لحظه
رازصد و ده لحظه
راز صد و یازده
شکلات ژله ای را که دندان زدم و مخصوصن جای دندانم را روی آن جا گذاشتم گذاشتم دهانت

برای چند لحظه کوتاه نوک انگشتانم لبانت را لمس کرد جانم گر گرفت پیشانی ام را چسباندم به تکیه گاه صندلی ماشین و فکر به فریاد چند لحظه پیشت: وای ....خدایا من اولین دهنی زندگی ام را خوردم و فکر به اولین های ساده و سخت و جدی ام...بگذار بگویم امت جانا

من دیروز اولین بار با تو پارک رفتم

اولین بار با تو چای خوردم

اولین بار با تو یک سفره ی هفت رنگ صبحانه ساده دیدم 

بعد  از هزاران بار دریا رفتن باتو اولین بار دریا رفتم

با تو اولین بار سینما رفتم

با تو اولین بار در خیابان قدم زدم

با تو اولین بار در کوچه های تاریک قدیمی یک شهر قدم زدم

با تو اولین بار قدم زدم

با تو اولین بار سالاد الویه خوردم و از آن صندلی پشت ماشین توی کویر هی زور میزدم یکی از لقمه هایی را که تو میگیری بردارم...

اولین بار با تو نفس کشیدم...دیدم...شنیدم...حرف زدم... شیدیم...گریستم...از ته وجودم خندیدم...

از انتهای وجودم امیدوار شدم و با تو ....با تو ....این زنده گی را دوست داشتم...

 

امروز روی صندلی عقب وقتی ع میگرفتی خیره به افق با خودم فکر می یا ما خیلی احمقیم و یا خیلی پرطاقتیم....نمیدانم چه هستیم و چه نیستیم....شاید خیلی چیزهای دیگر هم باشیم اما هر چه هستیم،شک ندارم که خدا بیش از آنچه خودمان فکر می کنیم دوستان دارد

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و یازده - اولین ,خیلی ,خوردم ,صندلی
راز صد و یازده اولین ,خیلی ,خوردم ,صندلی
راز صد و شش
میدونی عزیز دل این روزها... نه .. این سال کذایی تمام روزهاش منتظر همنفسم بودم ی که ازهر ی بهم نزدیکتره ی که ایمان دارم اینقدر که نفسش به نفس من بنده به هیچ نفسی اینچنین دم و بازدمیش نیست ، منتظرش بودم که یکروزی برسه خستگی هرچه دلتنگی که ازاین سالها جمع کنار شانه هاش به درکنم؛ وقتی یکروزی میرسه باوجود حال بدی که دارم فکر میکنم اگر کنارش باشم حتما دوای دردم میشه که جز اون کی میخواد بشه! واون از سر اجبار جایی میره که تمام فرصت من رومیکشه و حتی میتونه سریع خاتمه اش بده اما نمیده می مونه و لقمه میزنه به غذایی که روح گرسنه من روزهاست پس طعام حضورش دل ضعفه گرفته ، حالا اون لقمه میزنه و نمیدونه تو گلوی من چه بغض بزرگی نشسته؛ عزیز من تقصیری ندارد تقصیر از منه از منه افسارگسیخته از منی که روزهاست از من فاصله گرفته از منی که روزهاست نپذیرفتم به تمامی تمام انچه که خیال می مال منه مال من نیست؛ من گم شدم من تو هپروت خیال و وهمی خیالی گم شدم ، من ناباورانه دست انداختم تو حلق خودم و دارم تمام خودم رو بالا می یارم... باید برگردم... باید برگردم ازاین راهی که فکر کنم ی هست که کنار قلبم کنار نفس هام کنار نیازهای بی سامان دلم لانه کنه ، کبوتر بچه ای در قلبم میتپه بی اینکه بدونه تیری به دست خودش به سمتش نشانه رفته.

من خسته ام همه باهم بگیییید خعییییلی.. خععععیییلی بیشتر از اونی که کنارته ونمیدونه همه دنیا خلاصه نشده تو ارامش هایی که اون دنبالشه... خیلی بیشتر ازتو که باتمام گرفتاری هات  همین که میتونی حالا هروقت که صدام بزنی کنارت باشم..خیلی بیشتر از همراهم که فکر میکنه همه باردنیا روی دوش اقتصاد و سرزمینش... من بی دغدغه ئ فردا بی دغدغه دنیا تنها یک اسمان میخوام واسه پ فقط یک اسمان برای پ ....

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و شش - تمام ,روزهاست ,خیلی بیشتر ,باید برگردم ,لقمه میزنه
راز صد و شش تمام ,روزهاست ,خیلی بیشتر ,باید برگردم ,لقمه میزنه
راز صد و هفت
چقدر حساس شدم چقدر گوشه گیر چقدر زود رنج چقدر تنها چقدر ... چقدر گرسنه ام... چقدر تشنه ام...چقدر خوابم نمی یاد... چقدر بی وبلاگمم... چقدر گرمم... چقدر سردمه.. چقدر شورم... چقدر... تلخ... چقدر سرم درد میکنه... چقدر چشمهام درد میکنه... چقدر خوبم من... چقدر خوبم... چقدر دوست دارم.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و هفت - چقدر ,چقدر خوبم ,میکنه چقدر
راز صد و هفت چقدر ,چقدر خوبم ,میکنه چقدر
راز صد و چهار
کز تو خودم، پتو رو پیچیدم دورم و پنجره رو  باز ، نسیم‌ چه هوشیارانه دارد منه این شبهای دلتنگ رو نوازش میکند، پاییزه! اره پاییزه‌.

این اتفاق رو امروز بعداز چندروز خونه نشینی و بی حالیه جسم و روحم، قدمهای رها و سبکم تو پارک کشف کرد ؛ پاییز امروز بامن کنار برگها قدم برمیداشت. امروز پاییز به خانه ام امد. پشت پنجره اتاقمروی سنگفرش های خیابانم کنار درختان محله ام قدم گذاشت روی برگهای دلم خش خش خش خورد شد و دوباره جوانه زد پاییز...

.

.

.

وقتی تو نیستی...

تمام جهان خالی است بی هیچ فصل و ماه و سالی زمان سقط میشود در من

بی انکه بدانم ثانیه به ثانیه به عقربه هایی سرگردان حلقه اویز شده ام.

پ .ن : روی مبل لم داده باشی سیگار بدست زیر نسیمی که از لابه لای توری پنجره به صورتت میخورد و نود ببینی و یکهو با وار وار تله پات بپری سمت تبلت و ببینی اینجا....فقط و فقط تو می توانی بفرستی و فقط من می توانم بگیرم پاییز جان....

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و چهار - پاییز ,پنجره
راز صد و چهار پاییز ,پنجره
راز صد و شش
میدونی عزیز دل این روزها... نه .. این سال کذایی تمام روزهاش منتظر همنفسم بودم ی که ازهر ی بهم نزدیکتره ی که ایمان دارم اینقدر که نفسش به نفس من بنده به هیچ نفسی اینچنین دم و بازدمیش نیست ، منتظرش بودم که یکروزی برسه خستگی هرچه دلتنگی که ازاین سالها جمع کنار شانه هاش به درکنم؛ وقتی یکروزی میرسه باوجود حال بدی که دارم فکر میکنم اگر کنارش باشم حتما دوای دردم میشه که جز اون کی میخواد بشه! واون از سر اجبار جایی میره که تمام فرصت من رومیکشه و حتی میتونه سریع خاتمه اش بده اما نمیده می مونه و لقمه میزنه به غذایی که روح گرسنه من روزهاست پس طعام حضورش دل ضعفه گرفته ، حالا اون لقمه میزنه و نمیدونه تو گلوی من چه بغض بزرگی نشسته؛ عزیز من تقصیری ندارد تقصیر از منه از منه افسارگسیخته از منی که روزهاست از من فاصله گرفته از منی که روزهاست نپذیرفتم به تمامی تمام انچه که خیال می مال منه مال من نیست؛ من گم شدم من تو هپروت خیال و وهمی خیالی گم شدم ، من ناباورانه دست انداختم تو حلق خودم و دارم تمام خودم رو بالا می یارم... باید برگردم... باید برگردم ازاین راهی که فکر کنم ی هست که کنار قلبم کنار نفس هام کنار نیازهای بی سامان دلم لانه کنه ، کبوتر بچه ای در قلبم میتپه بی اینکه بدونه تیری به دست خودش به سمتش نشانه رفته.

من خسته ام همه باهم بگیییید خعییییلی.. خععععیییلی بیشتر از اونی که کنارته ونمیدونه همه دنیا خلاصه نشده تو ارامش هایی که اون دنبالشه... خیلی بیشتر ازتو که باتمام گرفتاری هات  همین که میتونی حالا هروقت که صدام بزنی کنارت باشم..خیلی بیشتر از همراهم که فکر میکنه همه باردنیا روی دوش اقتصاد و سرزمینش... من بی دغدغه ئ فردا بی دغدغه دنیای شما تنها یک اسمان میخوام واسه پ فقط یک اسمان برای پ ....

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و شش - تمام ,روزهاست ,خیلی بیشتر ,باید برگردم ,لقمه میزنه
راز صد و شش تمام ,روزهاست ,خیلی بیشتر ,باید برگردم ,لقمه میزنه
راز صد و دو
با عنوان مطلب :  "راز صد و دو"  یادم میره که اومده بودم چی بنویسم! یادم میافته که چه رازهایی با تو دارم با خیال تو با چشمهای تو با دستهای تو با شانه های تو با تپش های قلب تو با تمام واژه های نیمه کاره تو که نتوانستی تمامش کنی وحلق اویز سکوت شد. و به بی نهایت راز های شگفت انگیزی که در گلوگاه پرنده ای خفقان گرفته حتی توان یکی نغمه خوانی اش را ندارد.

 

راز های من باتو به اندازه تمام لحظاتی که افریدگار طرحمان را میکشید و به انسانیتمان عقل و هوش و جسم و روح میبخشید بزرگ است و بی انتها و افرینش جفتی از مخلوق را چنین هنرمندانه شایسته است  تمام مخلوقات و فرشتگان به وقت زایش این راز به قامتماش سجده کنند.

گوشت را بیار...

به گمانم ما خود راز افریدگاری هستیم که هنوز رازش را فاش نکرده است.

 

 

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز صد و دو
راز صد و دو
به وقت این ساعت کشنده
به وقت این ساعت... دلتنگتم

به وقت این ساعت میخواهمت

به وقت این ساعت دلم صدایت میزند میگویی جانم!

به وقت این ساعت لبریزم از تو از تمام هجاهای نامت که اغشته به عطر توست

در خیابانی بی انتها زیر لب روبه سکوت سیاه شب چشم در چشم ماه_ باردار از نطفه رنج من صدایت میزنم و خودم را از گره های بغضی ناتمام به دار میاویزم.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : به وقت این ساعت کشنده - ساعت
به وقت این ساعت کشنده ساعت
به وقت همین ساعت هم...
تو بمان یک امشب را با من
شاید که نباشد فردا
بنشین ای رویای شیربن امشب
بنشان اتش ها
به سرم سودای بی سامان عشق
 به دلم طوفان ها
مفروشی عشق بی پروای مرا
کن مدارا با دل تنگم
تو بمان یک امشب را بامن
تو بمان یک امشب را بامن
شاید که نباشد فردا
بتراشم زدل سنگ دل سنگ تو را شیرینم
در دل بی ستون صدای جنون منو عشق و خون

بنشین ای رویای شیرین امشب
بنشان اتش هاااااا

 

قربانی گوش جانم را گرفته هی می پیچاند سمت خودش هی دل از دستم میرود هی .. هی من به قربان این اواز میشوم و اتش می افکنم بر دلم

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : به وقت همین ساعت هم... - امشب ,بمان ,امشب بنشان ,نباشد فردا
به وقت همین ساعت هم... امشب ,بمان ,امشب بنشان ,نباشد فردا
نگاهم کن
منو نگاه کن... این طوری نه.. کامل نگاهم کن... زل بزن تو چشمهام ببین من کی ام؟؟؟ من همونی نیستم که به اراده تو به تپش های قلب تو اون سر شهر داشتم اینجا برای تو حرف میزدم!! من همونی نیستم که تو صداش زدی بی اینکه بشنوه گفته جانم! من همونم عزیزکم بونه نگیر اگه دلتنگمی تقصیر دارم نکن اگه دلتنگمی منگه نده جاش دل بده دل بده به دلم دلدار من.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : نگاهم کن - همونی نیستم
نگاهم کن همونی نیستم
راز نود و یک
دیروز گفتم دیدن فروشنده بی تو حسرت بزرگیست

امشب اینقدر موقع دیدن سقراط وول خوردم که صدای یک نفر در آمد

باید اعتراف کنم حسرت نیست درد است...همان دردی که مرا به پیچیدن در خود واداشت

نمیدانم ولی میدانم برای این حسرت و دردها صبوری واژه کمی است...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز نود و یک - حسرت
راز نود و یک حسرت
راز هشتاد و دو
نشستم تو ماشین دارم فکر میکنم..هی فکر میکنم..هی فکر میکنم آ ین باری که اینقدر برای آمدن ی انتظار کشیدم کی بود؟ آ ین باری که به انتظار آمدن ی این همه حس عجیب و غریبه در دلم چنگ میخورد کی بود! این دل آشوبه پیچش گرفته در من از ترس اتفاقی شوم یا ترس از دست دادن لحظه هایی که دیگر ممکن نیست حالا حالاها تکرار شود، این نیاز دیدنت از ناکجا آباد بطنی آغشته به به حضورت که سالهاست تو را باردار شده و حالا از حمل این همه نیاز گوشه ماشینی کز کرده و کلمات شاملو را زیر لب میکند " ما یده ایم ماتا مرزهای خستگی یده ایم" و کلاویه های پیانو از پخش صوت در سرم هوار شود و  با تمام وجود سعی کنم دلم نلرزد به ارامش تو درخواب فکر کنم، چشمانم را ببندم به خوابت بیایم آهسته صدایت بزنم.. هی جانا... من اینجایم..برایت شانه آورده ام تا سر خستگی هایت را زیر افتاب گرم و سرخ تابستانی قلب هامان در کنی؛  بیا تا آسمان ابری نشده و ما به زیر سقف هایمان گریزان نشدیم! بیا تا دیر نشده تا باران بی امان بغضی در قفس اسمان رها نشده.. چشمانت را باز کن و مرا از این انتظار کشنده رها کن.

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز هشتاد و دو - نشده ,میکنم ,آ ین باری
راز هشتاد و دو نشده ,میکنم ,آ ین باری
راز هشتاد و سه
در زندگی اندک ساعت هایی وجود دارد که لحظه به لحظه اش ناب است.و اندک تر آدم هایی روی کره زمین  این ساعت ها را تجربه می کنند. ساعت هایی که خاص است و شاد و مثل فرفره در گذر.ساعت هایی که یادت می رود کی پولت را بالا کشیده ،با کی مجبوری دم خور باشی ،با کی مجبوری بجنگی،چقدر بد اری،چقدر گرفتاری ،چقدر خسته و مانده و دردمند و دغدغه مندی...و من جزو همان اندک آدم هایی 

هستم که میتوانم گاه گاهی این ساعت ها را تجربه کنم و بار سنگین زندگی را کمی کنار بگذارم و یادم برود 

که بوده ام.که هستم،که دلم میخاسته بشوم و نشدم و بعد از ساعتی باز آن بار را بردارم و به امید رسیدن به دگر ساعتی اینچنین باز قدم بردارم.

ساعاتی که همراه می شوی با یار...یار....یار....و همه ی جهانت می شود یار ....یار....یار...

عنوان وبلاگ : رازیانه
برچسب ها : راز هشتاد و سه - ساعت ,هایی ,اندک ,ساعت هایی
راز هشتاد و سه ساعت ,هایی ,اندک ,ساعت هایی
اخرین جستجو ها
تفاوت بین دیوار با تنهایی انشا درباره ی ناخن متن های پند اموز از حضرت زهرا شباهت و تفاوت دیوار و تنهایی ریاضی ششم جواب تمرین صفحه ی 100 و101 متن انشا ذهنی به کمک روش سنجش و مقایسه انشا مقایسه مادر با خورشید انشا درباره ی میز با درخت از روش سنجش و مقایسه انشایی باسنجش و مقایسه ذهنی news roundup for february موضوع ذهنی به روش سنجش و مقایسه انشا کتاب نگارش انشایی در مورد سنجش مقایسه انشا ذهنی با روش تضاد مفاهیم انشای ذهنی در مورد مقایسه شب و روز تکلیف شب برای یکشنبه انشای ذهنی دربارهی مقایسه دیوار و تنهایی جواب تمرین صفحه 101 ریاضی ششم انشا درباره ی سنجش و مقایسه انشا درخت و اسلحه انشا در مورد مقایسه قلم با اسلحه انشا در مورد طعم خورشت قورمه سبزی نمونه انشا به روش سنجش ومقایسه بیوگرافی محمد باقر قالیباف مقایسه درخت با انسان باروش ذهنی در قصه رفتار نیکان شخصیتها مکان داستان زمان رخداد های داستان پیام داستان نام کت که داستان از ان نقل شده را مشخص کنید انشا سنجش و مقایسه کتاب و انسان اولین ربات خبر رسان مبارزه با بیوتروریسم america s dad tom hanks wrote a book مقایسه انسان دروعگو با ایینه معنی ضرب المثل چو خواهی که نامت نماند نهان مکن نام نیک بزرگان نهان مدارک مورد نیاز جهت ثبت طلاق توافقی انشا در مورد جانشین سازی یک گل sleep orbit relaxing 3d sound اولین داستان کوتاه من مقایسه میز با درخت با روش مقایسه و سنجش انشا در مورد سنجش و مقایسه یک متن ذهنی رشد و توسعه ی فردی انشا مقایسه دیوار با تنهایی،با قفس،با موش افزایش 37 درصدی مرگ خاموش در تهران متن و ترجمه اهنگ feel me از سلنا خدمات ارزش افزوده تلفن ثابت چیست خدمات ارزش افزوده بر بستر تلفن ثابت چیست؟ christmas ride santa emulator انشا مقایسه قلم با خون شهید ،با اسلحه،با درخت انشا درباره نوشته ذهنی،سنجش و مقایسه انشا درباره مقایسه عشق و نفرت فرسایش خاک شباهت ها وتفاوت های دیوار و تنهایی اولین بهشتی انشا درباره ی طعم خورشت قورمه سبزی با مقدمه و بدنه ونتیجه گیری شعری به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا س جانشین سازی در انشا با موضوع شمع در حال سوختن انشای ذهنی مقایسه آب و درخت انشا سنجش و مقایسه در مورد خواب با شب امتحان انشا درباره مقایسه ذهنی بین و گل انشا در مورد مقایسه میز با دیکتاتور kpop hd lock screen نتایج آزمون علمی عملی هنرستان دوره چهاردهم کاربرد تحلیل محتوا در علوم اجتماعی و ادبیات انشایی در مورد مقایسه انسان با درخت به صورت ذهنی انشای مقا یسه انسان ها آغاز طرح فلوراید تراپی در مدارس ابت تحت پوشش مرکز سلامت جامعه فردوسی برگه املا طرح دار نگران نباش نحوه برخورد همسر و فرزندان کارکنان به تماس تلفنی مشکوک؟ چیستان آن چیست رنگش بنفشه اسمش نام یکی از مسابقات علمی عملی هنرستانها قم نتایج گزارش ابعاد کنگره عربستان گزارش کنگره معنی و مفهوم ضرب المثل دل که پاک است زبان بی باک است معنی نگارش دل که پاک است زبان بی باک است اولین آفر سازه نگهبان اجرای مایل بتون نقشه سازه نگهبان نگهبان موقت اجرای سازه نگهبان موقت، آرماتورگذاری اجرا سازه نگهبان موقت، بهم میگه عجیب غریب ضرب المثل دل که پاک است زبان بی باک است انشا درباره خودکار و مداد به روش سنجش و مقایسه پودمان هدایت تحصیلی کاروفناوری نهم تقدیر و تشکر کدخدازاده محمدجان شهبازی از فرماندار و استاندار کرمانشاه انشا مقایسه کفش با پا انشا مقایسه خواب با شب امتحان انشا درمورد درخت به روش جانشین سازی یک متن ذهنی بنویسید انشا درباره ناخن کلاس هفتم طرز ساخت هفت سین با قاشق یکبار مصرف پاسخنامه آزمون کلاس دهم امیدان انشا درمورد مقایسه قلم با خون شهیدان انشای مقایسه ای قلم وخون شهید پایه دهم کرمانشاه ملکی انقلاب کرمانشاه فایل فلش گوشی طرح سامسونگ s7 sanno s7 51 mt6572 کاملا تست شده انشا ذهنی درباره کوه انشا درمورد نفرت انشایی ذهنی درمورد خورشید با روش ناسازی معنایی انشا درمورد دل که پاک است زبان بی باک است انشا درباره مقایسه کتاب با دوست نمونه سوال مبانی طراحی معماری _ تستی تشریحی زنجان مطهر بینش بینش مطهر استان زنجان انشایی در مورد جانشین سازی درخت انشای مقایسه دیوار با تنهایی انشای ذهنی درباره مقایسه ایینه باادم خودشیفته انشا سنجش و مقایسه ایینه با ادم دروغگو انشا در مورد مقایسه آدم دروغگو با آینه انشا در مورد میز و درخت با استفاده از روش مقایسه
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 1.098 seconds
RSS