تصمیم گرفتم ناراحتیامو اینجا بنویسم قبلا تو نوعروس مینوشتم ولی الان میترسم راجبم قضاوت کنن یا ی منو بشناسه

امشب ازاون شباییه که دلم میخواد بمیرم

دلم میخواد واقعا بمیرم

بعداز عقدمون تقریبا این دومین باریه که این حس اومده سراغم قبل از عقد خیلی میومد سراغم ولی بعد عقد عوض شده بود

یبار روز تولدم وقتی دیدم مسود فقط برام گل یده با نصف پوله یه انگشتر که حتی خودشم نرفته برام انتخاب کنه!!!بقدری واراحت بودم که بااون همه زحمت سو رایز و کیک آبجیم انگار تو ع ام بغض داشتم اصلا نمیتونستم به مسود نگاه کنم.اونم دسته خودش نبود فقط پول نداشت با وجود قسطامون

یبارم امروز که برای عید قربان به مسود گفتم هیچی نمیخوام که پولامون جمع بشه گفت مامانمینا انگار یچیزی برات یدن منم خوشحال بودم بالا ه اونا فهمیدن عروس دارن امروز فهمیدم باز پتو دارن میارن!!!مسودمم قرار بود برای عروسیه آ هفته کیفو کفش مجلسی برام ب ه گفتم همون ٢٥٠ رو بزار تو پاکت بهم بده

خلاصه بی خیال بودم نسبت به این مسایل که رفتم اینستا

یدختره رو فالو که همزمان با ما عقد کرده دیدم نامزدش براش کیک یده با به انگشتر که من خیلی طرحشو از قدیم دوس داشتم با ازاین گل جعبه ایا.دلم گرفت خیلی گرفت.دلم گرفت ازاینکه همیشه حسرت داشته های دیگرانو داشتم جشن عقدم دوران عقدم مجردیم همیشه همیشه.دلم میخواد خودمو بکشم یاد دستم افتاد که هیچ وقت نمیتونم لباس ی بپوشم پیش دیگران