نیمه دوم زندگی یک زن

پست های وبلاگ نیمه دوم زندگی یک زن از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

الگو
همسر یه پسر داره که تنها زندگی میکنه. مردیه ۷۲ ساله که زن و بچش خارج از کشور زندگی میکنن و خودشم تو یه خونه درن دشت قدیمی که بازسازی کرده و سبک اروپایی چیدمان کرده زندگی میکنه. یه تویوتای های لو زی اشه و گه گاهی که بیرون ببینیش حدس میزنی داره میره شکار. وضع مالیش خوبه و خیلی هم خوب زندگی میکنه. شب چله خونه مادرهمسر بود. کلی با هم حرف زدیم. اولا سنش رو گفت و من دهنم از تعجب باز موند. بعد هم از برنامه ورزشی روزانه اش و کارگاه نجاری که به تازگی کنار خونش درست کرده صحبت کرد. 

از برنامه غذایی روزانه و چگونگی سلامت خوریش. این یکی دو روزه همش فکرم دور و برش میچرخید. چجوریه که بعضی آدما بلدن زندگی کنن؟

اینکه حتی بتونی از پولت خوب استفاده کنی و  اونو ابزار کنی . از پریشب تا حالا نظرم در مورد زندگی عوض شده. راحت بگم تا الان فکر می حتی اگه پول داشته باشی بازم باید کار زیاد کنی تا بتونی اونو نگه داری کنی. اما الان میگم باید بلد باشی پول رو ابزار رفاهت قرار بدی.  اما راستش تموم آدمایی که اطراف من بودن و یجورایی الگوم بودن از جمله پدر و پدربزرگم و حتی پدرجان و ....طرز فکرشون این بوده که باید تا آ ین لحظه زندگی کار کنی و راستش هیچ کدومشون خیلی لذتهای زندگی رو نچشیدن. چون بلد نبودن. البته قضاوت کار سختیه. شایدم ارزشهاشون برای زندگی یه چیزای دیگه بوده. ولی من جنس زندگی این پسر رو دوست دارم. هرچند که هیچ وقت نمیتونم برای خودم عملیش کنم. 

ولی آیا این آقا انسان موفقیه تو زندگیش؟ اینم نمیدونم. فک کنم همین راه رفتن کلاغ رو ادامه بدم بهتر از تقلید کبکه. مبادا همینم از دست بدم. بهترین کار اینه از نوع زندگی اون لذت ببرم و به به چه چه کنم و شاد بشم اما همین روش پدرانمون رو ادامه بدم. آره . این با روحیه من سازگارتره.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : الگو - زندگی ,کرده ,میکنه ,زندگی میکنه
الگو زندگی ,کرده ,میکنه ,زندگی میکنه
کوه دیروز
توان دیروزم در کوه نسبت به جلسه قبل تقریبا ۵ برابر شده . اما در ارتفاع بالای ۳۰۰۰ دچار ح تهوع شدم که به گفته لیدر محترم از علایم کوه زدگیه و عدم تطابق ا یژن با بدن. تموم این مشکلات واسه وزن بالاست و تو اون جمع فقط من بودم که وزن ۸۰ کیلو داشتم . کشیدن یه بار ۸۰ کیلویی تو سربالایی کجا و نهایتا ۶۰ کیلو کجا. خدا کمکم کنه. 

دفعه پیش که تهران بودیم همسر برام کلی لوازم کوه ید که هزینه زیادی شد. دیروز وقتی مارک اونا رو میکندم تا استفادشون کنم چشمای همسر از خوشحالی برق میزد. ب قبل خواب داشتم بهش فکر می که همسر یه سری اخلاقای خاص مثل بچه ننه بودن داره اما خدا رو شکر منو محدود نکرده که هیچ برای پیشرفت من هر کاری میکنه. شب یلدا ساعت ۱۲ شب تو اون برف ازش خواستم بریم پیاده روی و اونم قبول نکرد . اما وقتی من خواستم برم هم مانع نشد و با اینکه تا ۱:۳۰ بیرون بودم هیچی نگفت . یا همین برنامه کوه. با حساسیتهایی که من در همسر میشناسم نسبت به من و اینکه میدونه این گروهها مختلطن و حتی تو مینی بوسها مجبوریم کنار هم بشینیم و حتی تو ارتفاع گاهی لیدرا باید دست آدمو بگیرن اما بازم منو تشویق میکنه که رها نکنم و وزنمو پایین بیارم تا بتونم ادامه بدم. آدم باید متفکر باشه و همینجور که بدیها رو میگه خوبیا رو هم بگه. این موضوع خیلی به چشمم اومده و بابتش خدارو شکر میکنم. 

کوه خوبی بود با اینکه یادم رفت ضدآفتاب بزنم و صورتم بدجور سوخته. 

از خدا میخام توانمو بالا ببره و همزمان وزنمو پایین بیاره.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : کوه دیروز - همسر ,اینکه
کوه دیروز همسر ,اینکه
صبح بخیر زندگی
صبح تون بخیر و خوشی. جلو در خونه عروس وایسادم ببرمش آرایشگاه. همه کارها به طور دقیق و طبق برنامه انجام شده. 

این چندروز هوا خیلی خوب بود.اما دیروز غروب یهو هوا طوفانی شد و حال همه گرفته شد. 

تو کتابای ابت خونده بودیم که برخورد توده سرد با توده گرم هوا باد ایجاد میکنه. ازونجا که ما حد فاصل بین کویر و شمالیم اینجا اکثر اوقات باده.

ب باد شدیدی شد. ازون طوفانهای وحشتناک. آ شب از خدا خواستم کمک کنه و خدا هم انگار نشسته حرف از دهن من دربیاد. صبح که پاشدم باد وایساده بود و هوا خوب بود. 

امروز خیلی کار دارم. اما میدونستم همتون نگران مجلسید. گفتم خبر بدم که همه چیز مرتبه. فدای همتون بشم. این روزا رو خودتون واسه عزیزانتون تجربه کنید ان شاالله. ماس دعا

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : صبح بخیر زندگی
صبح بخیر زندگی
تحول
هیچ وقت آدم نبودم و کلا از این مبحث متنفرم. اکثر اوقات حتی دلم نمیخاد به اخبار و یا نقدای گوش بدم . با اینحال از اینکه تو این جامعه زندگی میکنم خوشحالم. با همه کم و کاستیهاش. با همه خوبی و بدیهاش. برا خودم اعتقاداتی دارم که میتونم بگم یجور تعصبه. یجور جانبداری. شایدم ترس از بدتر شدن . هر چی هست از ایی که بد میگن دلگیر میشم. مخصوصا الان که دشمن نشسته بینمون تفرقه ایجاد کنه. 

قبل سربازی رفتن مهدی یروز پشت ت بد گفت. یکم با هم بحث کردیم. از ماشین پیادش . گفتم ایشالا سربازی ببرنت مرز تا قدر امنیت رو بفهمی. 

سربازی مهدی تو یه پاسگاه اطراف شهر میگذره. گاهی میتونه بیاد و بره. تا چند روز پیش که ......

تلفنم زنگ خورد. مهدی بود. اون ساعت روز؟ فکر اومده مرخصی. گوشی رو که برداشتم دیدم داره زار میزنه که منو دارن میبرن لب مرز. یهو زدم رو ترمز. یا خدا. من از ته دل بچه رو نفرین ن . نکنه بره طوریش شه؟ 

صدای گریه اش منو بخودم آورد. گفتم خودتو لوس نکن. هیچی نمیشه. این یه سفره. خیلی هم خوش میگذره. فقط یه دفتر ب روزمره هاتو بنویس. آروم شد. تا روز بعد هی زنگ میزدم و با یه خوش و بش سعی می بهش دلگرمی بدم. تا اینکه برام پیام داد ۱۵ کیلومتری .....

دیدم الان وقتشه. بهش زنگ زدم. گفتم اونجایی که تو داری راه میری همونجاییه که بچه های خیلی کوچیکتر از تو مثل برادر شهید من با جعل امضای پدر مادراشون میرفتن تا از کشور دفاع کنن. اونجا مقدسه. حواستو جمع کن. بوی خون رو بو بکش. صدای تیر رو بشنو. بدنهای زخمی رو لمس کن. 

همسر تو ماشین بود. گفت ولش کن. این حرفا رو نمیفهمه. گفتم ما در قبال اینا مسوولیم.گاهی یه تلنگر سرنوشت آدمو عوض میکنه.

عصر همون روز مهدی مسیج داد که حرفات بد منو بهم ریخته. 

دیروز برش گردونده بودن اینجا. یراست رفته بوده سر خاک . امیدوارم تغییری در بعضی از افکار و رفتارش بوجود بیاد. خدا کنه فکرش فراتر از یه سرباز باز بشه. امیدوارم خدا عاقبتشو بخیر کنه. 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : تحول - گفتم ,مهدی ,سربازی
تحول گفتم ,مهدی ,سربازی
دلشوره
لباس عروس رو بردم یه مزون اینجا. با یه هزینه کم درست شد الحمدلله. خیلی هم از مدلش تعریف کرد. از دیروز دارم ید مواد اولیه شام عروسی رو میکنم. چند قلم اساسی مثل برنج و گوشت و مرغ رو خودم انجام دادم. از برنج غیر ایرانی متنفرم. حاضرم غذام گوشت نداشته باشه اما برنج خوب بخورم. 

یکی از دوستانم اینجا رستوران معروفی داره. غذاهاش عالین. اما چون برنج غیر ایرانی داره نمیرم. با اینکه چندبار تا حالا گله کرده. از ییلاق سفارش کره محلی دادم. باقالی پلو با کره محلی یه چیز دیگست. مردم شهر من خیلی شیکمو ان و خوش خوراک. فکر کنم خیلی بهشون حال بده. 

تقریبا کارها و سفارشات تمومه. با اینکه چند تا مجلس رو مدیریت کرده بودم اما تا حالا مجلس به این سنگینی و استراتژیکی رو به تنهایی نگردونده بودم. کارهام نوشته شده است ولی باز هی مرورشون میکنم. یکم ترس دارم. به هر کی کارت دادیم نه نگفته. فکر به اینکه مبادا چیزی کم و ر باشه منو به دلشوره میندازه. واسه همین امروز ۵۰ نفر به مهمونام اضافه . همه چیز زیادتر از لیست تالار. 

تو این روزا که به همسر شدیدا نیاز عاطفی دارم باز تموم وقتشو داره با مادرش میگذرونه. از اول اذان میره دنبالش با هم میرن مسجد. بعد با هم میرن یه جایی صله رحم یا دور میزنن. شب میارش اینجا میخابن. صب با هم صبحونه میخورن و با هم بیرون میرن. ظهر همسر میاد میگه ناهار منو بده برم با مادرم بخورم. به نظر شما من حساس شدم؟ 

بعد مراسم یه برنامه ریزی خفن دارم برا این موضوع. فعلنه باید آبروداری کنم تا مجلس بگذره

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : دلشوره - برنج ,میرن ,مجلس ,اینکه ,خیلی
دلشوره برنج ,میرن ,مجلس ,اینکه ,خیلی
چوب خدا
امشب رفتیم تالار برای ولیمه خواهرکوچیکه و بچه اش که از کربلا اومدن. 

مراسم تا ۹ طول کشید. خواهرجان بزرگه پیشنهاد داد بریم خونه اونا کارتای عروسی رو بنویسیم. همسر خستگی رو بهانه کرد و نیومد. نوشتن کارتا تا ۱۱:۳۰ طول کشید. بماند که دخترک دو سه بار زنگ زد که بابا میگه بیا. اما نمیشد کار رو نیمه کاره رها کرد. آ شب که اومدم خونه همسر خو ده بود و دخترک هم تو تخت من بود. دخترک آروم اومد بیرون و در گوشم گفت بابا از دستت عصبانیه . واسه همین به من گفته بیام تو تخت شما بخوابم تا مامان تنبیه شه. 

ازونجا که شبا مطالعه میکنم از خدا خواسته بودم. سریع فرستادمش پیش همسر و گفتم پس برو تا بیدار نشده. منم رو مبل تختخواب شو تو هال خو دم و دارم نت گردی میکنم. 

از یه ساعت پیش صدای دخترک میاد و صدای اه و اوه همسر که خوابش میبره و از صدای دخترک هی میپره و غرغر میکنه. منم اینجا غش خنده ام و ته دلم میگم منو میخاستی تنبیه کنی؟ حالا تا صبح بکش. 

آخه به چه جرمی؟ نه تو رو خدا شما قضاوت کنید

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : چوب خدا - دخترک ,همسر ,صدای , دخترک ,صدای
چوب خدا دخترک ,همسر ,صدای , دخترک ,صدای
من بیچاره
حالم از یهو غیب شدن بهم میخوره اما خودم همون کار رو میکنم. بیشتریاتون آدرس تلگرامم رو دارین و سراغمو میگیرین و من از خودم خبر میذارم. 

راستش تا حالا ایرانسل نداشتم و خیلی بلد نیستم شارژ و بسته ب م که هر جا میرم از روزمره ام بنویسم. باید صبر کنم برگردم خونه تا از سیستم وای فای خونه یا دفتر استفاده کنم. 

کارتا روز پخش شدن. عصر هم رفتم تهران برای ید لباس. با اینکه این چند وقت ورزش کرده بودم و چند کیلویی هم کاهش داشتم اما لباس سایز پیدا ن و تو آ ین لحظات یه لباس قیمت و کیفیت متوسط پیدا . البته زشت هم نیست. اما انتخابم خیلی محدود بود. در عوض یه فروشگاه وسایل کوهنوردی پیدا و تلافی لباس مهمونی رو درآوردم. 

روز پنج شنبه خبر دادن که پسر یکی از دوستام که نسبت با عروس داره فوت شده و صبح تو برف حرکت کردیم تا به تشییع جنازه برسیم. با توجه به اینکه کارتا رو پخش کردیم نمیدونم چه تصمیمی گرفته میشه. اما فکر نکنم کنسل شه. فقط یه عده از مهمونای اونا کم میشه.

مشکل بعدیم لباس عروسه که با وجود قیمت بالایی که برای دوختش دادم خیلی خیلی بد و بی کیفیت و با عیب و ایراد دوخته شده. حالا فردا میخام زنگ بزنم به فروشنده و ب تکلیف کنم. کاشکی کرایه کرده بودم تا لااقل میفهمیدم دارم چی میگیرم. این موضوع فکرمو امشب خیلی ناراحت کرده. خدا کنه براش راهی پیدا کنیم. در غیر اینصورت....

از جیبم پول میذارم و یک لباس آبرومند براش کرایه میکنم. بیچاره من

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : من بیچاره - لباس ,خیلی ,پیدا ,کرده ,پیدا ,کرده بودم
من بیچاره لباس ,خیلی ,پیدا ,کرده ,پیدا ,کرده بودم
باغیرت
شماره تلفن خونه باباها یکی ازون چیزاییه که هیچ وقت از ذهن هیچ کدوممون نمیره. حتی اگه بعد ازدواجامون پدرمادرا ازون خونه رفته باشن. چه خاطره هایی از این تلفنها که نداریم. مزاحم تلفنیا. تک زنگا. فوت ها و......هنوزم که هنوزه رمز عابر بانک و ... چهاررقم اصلی تلفن خونه پدرامونه.

شماره خونه پدری منم یه شماره رند و قشنگ بود. بعد فوت پدرم و رفتن بچه ها ازون خونه بزرگ به یه خونه کوچیکتر این تلفن هم قطع بود. بعد ها برادرم خونه پدری رو کوبید و ساخت برای هر واحدش یه خط ید.

ب که برای پرو لباس عروس خونه برادرم بودیم گفت فردا براتون یه سو رایز دارم. هر چی گفتیم چی؟ شیطنت کرد و نگفت. امروز با اون شماره خاطره های قدیمیمون به هممون زنگ زد و اشک همه رو دراورد.

پ ن : اگه یادتون باشه چند وقت پیش هم خط موبایل پدرم رو وصل کرد و الان دستشه و گاهی ازش پیامهای احساسی میفرسته. چقدر خوبه آدم غیرت داشته باشه. غیرت فقط این نیست که به خواهراش بگه روسریتونو بکشین جلو. گاهی با یه دست نوازش و یه پیام هم میشه غیرت رو جلوه داد. داداشی ازت مچکرم

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : باغیرت - خونه ,شماره ,غیرت ,ازون ,تلفن ,خونه پدری ,ازون خونه ,تلفن خونه
باغیرت خونه ,شماره ,غیرت ,ازون ,تلفن ,خونه پدری ,ازون خونه ,تلفن خونه
این روزها
از روزی که همسر از کربلا برگشته هنوز نتونستم باهاش صمیمی شم. یعنی هنوز نتونستیم. شایدم برمیگرده به چند ماه قبل تر و خیلی متوجه نبودیم. 

هرچی سعی می جواب نمیداد و کشدار شدنش منجر به بی احترامی. واسه همین تمرین سکوت می این روزها. چند شب پیش در پی یه درخاست که لطفا زندگی رو با من زندگی کن چنان خشمگین به روم برگشت که تا صبح تو دلم گریه و اما بخودم نهیب زدم سکوت کن و خدا خودش میدونه که چه فشار روحی و حتی جسمی تو این سکوت ها بهم وارد شد. 

همیشه جاده با همسر خیلی خوش میگذشته واسه همین پنج شنبه که قصد ید لوازم کوه رو از شهر مجاور داشتم بهش پیشنهاد جاده دادم. گفتم خدا رو چه دیدی شاید یکم رابطه مون گرم شد. اما خیلی راحت گفت نه . منم برای انتقام از خودم بخاری ماشین رو روشن ن و تا خود شهر مجاور سگ لرزه زدم که اصلا چرا بهش پیشنهادشو دادی که جواب رد بگیری . موقع برگشت از خود شهر مجاور تا اینجا رو یخ روندم و برام مهم نبود چه اتفاقی بیفته. فقط سعی با یاداوری خاطره های خوب دلمو از اون همه سردی نجات بدم و نذارم بمیره . 

روز بعد برگشت از کوه یکم هیجانمو بهش انتقال دادم اما بازم با چشمای بیروح نگاهم کرد و لبخند زد . پیشونیمو از سر عادت بوسید نه از سر نیاز. لباش سرد بود. چندشم شد. از دیدن دفترچه بیمه و کیسه قرص و داروهاش حالم داشت بهم میخورد و هنوزم میخوره. ۱۸ کیلو وزن کم کرده. زیر چشماش گود شده. همش ناله میکنه و میگه یجاییم مریضه. یروز کبد یروز کلیه یروز صفرا ....

برای منی که در اوج کمردرد میرم کوه یا در اوج دست و پا درد میدوم مریضی معنا نداره. یوقت یه بیماری از جانب خدا میاد که اون فرق میکنه.در مقابل اونم باید جنگید . اما یوقت مریضی رو خودمون به خودمون تلقین میکنیم. این ناشکریه محضه. اصلا و ابدا قبول ندارم. روح خدا در ماست. پس نتیجه عبادتهای فردیمون چیه؟ پس عبادت نکنیم وقتی نتیجه نداره. نظرم اینه باید جنگید. باید شاد بود. یوقتایی پیش میاد آدم کم میاره. خودمم اینجوریم. اما نباید وا بدیم. نباید بذاریم طولانی شه. باید تلاش کنیم . هرچند منتهی به مرگمون شه. این مرگ شیرینتر از اون عذابه. 

هر کار میکنم تو کت من نمیره. من همسر رو در اوج میخام. این همون آدمیه که شعار میداد نباید وا بدیم. باید بجنگیم. حالا یه دفترچه بیمه و چند تا پوشه پر از سونو و اکو اینا دستشه هی میگه من مریضم. 

همه اینا احساس این چند وقت بود تا امروز....

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : این روزها - یروز ,نباید ,مجاور ,برگشت ,خیلی ,سکوت ,باید جنگید ,دفترچه بیمه ,واسه همین
این روزها یروز ,نباید ,مجاور ,برگشت ,خیلی ,سکوت ,باید جنگید ,دفترچه بیمه ,واسه همین
الحمدلله
همسر بعد چند وقت بی اشتهایی ب درخاست غذا کرد. اونم چی؟ نخود پخته. سریع ریختم تو زودپز تا نظرش عوض نشده. صبحم که پا شدم بچه رو بفرستم مدرسه دیدم کنار تخت کلی پوست میوه ریخته. هر چند که کفرم درومد که مثل همیشه یه بشقاب زیرش نذاشته. اما خدارو شکر که اشتهاش باز شده. ی که میتونه غذا بخوره یعنی داره ریکاوری میشه. 

لبتاب رو از جلو دست برداشتم تا هی سایتای پزشکی رو پشت و رو نکنه. 

امشب قراره دو تا دیگ حلیم بذاریم. از صبح داریم تدارکاتشو انجام میدیم. 

جالب اینه همزمان سررسیدشو با خودش میکشه اینور اونور. الحمدلله چشماش برق میزنه. صدتا صلوات نذر مادر زمان . امشب میفرستم. خدا همه مشکلاتو به آسونی حل کنه.الهی آمین

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : الحمدلله
الحمدلله
روزهای پیش از عروسی
تقریبا دو هفته تا عروسی برادرم مونده و من هیچ کار شخصی ای ن . نه لباس برای خودم تهیه و نه دخترک. هفته پیش که تهران بودم برای دخترک دنبال لباس گشتم. متاسفانه سایزش یجوریه که نه تو لباس بچه فروشی میشه براش ید کرد نه تو لباس بزرگا . امروز برم پارچه فروشی پارچه ب م و بدم بدوزن. پریشب یک جلسه کاری خونه عروس گذاشتیم و کل کارها رو یادداشت کردیم و تقسیم کار کردیم. کارتها شنبه حاضره. امروز هم تکلیف آرایشگاه و غذا و تشریفات تالار رو مشخص میکنم. بیچاره داماد. همه مخارجش به گردن خودشه. تازه هنوز شهرستان هزینه ها پایینه اینهمه باید پول بده. ایشالا به خوشی و آبرو بگذره. 

خدا برای همه جوونا بسازه. 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : روزهای پیش از عروسی - لباس
روزهای پیش از عروسی لباس
چالش امروز
صبحها بعد رفتن دخترک تا بیدار شدن همسر یه ساعتی فاصله است. ازونجا که اهل خواب صبح نیستم بهترین زمان برای خلوت با خودم این زمانه. هر چند که شبا هم بعد خوابوندن این وروجکها از خلوت خودم لذت میبرم. اما شبا باید با خواب بجنگم واسه همین این لذت رو نخواهم برد. 

تقریبا کارهای عروسی انجام شده. خواهر کوچیکه با بچه اش کربلا بوده و ب رسیده. امشب تو یه تالار کوچیک براش مهمونی گرفتن. امروز باید کارتها رو بنویسیم و از فردا شروع به پخش کنیم. آ هفته هم میرم تهران واسه ید لباس. 

تو این چند وقت  واسه انتخاب لباس عروس و مدل مو و گل و .....از اینستا خیلی کمک گرفتیم. ب داشتم نیگا می چقدر پیج فالو . با انجام اون کارها دیگه نیازی به اون همه پیج ندارم. از پیجای طلا گرفته تا تجهیزات عروسی همه باید آن فالو شن. 

از کارای انجام نشده مونده گرفتن یه شنل برا عروس که هم پوشش حجابش باشه و هم اون شب یخ نکنه .

تالاری که گرفتیم سلف یه ه که بزرگترین سالن و برای عروسیای پرتعداد مناسبه که به وقتش میز و صندلیاش رو برای عروسی تجهیز میکنن. اما به چیزی که من دقت نکرده بودم سکو و مبلیه که عروس دوماد روش میشینن و این سالن تو این موضوع ضعف داره . اینو ب فروشنده شنل یاداوری کرد و ازم خواست اونجا رو با مبل جدید و ساتن و گل و تزیینات خاص برامون خوشگلش کنه که هزینه اش یکم بالا بود. هرچند ارزشش رو داره. واسه همین فکر یکم از اون چیزایی که میخایم ازون خانوم بگیریم رو خودمون ببریم. مثلا کرایه دو مبل ۲۰۰ هزار تومن . دیدم خدا رو خوش نمیاد و میشه این دو تا مبل رو از خونه خواهر بزرگه برد. اما شمعدونای پایه دار و پایه های گل و یه چیزای دیگه رو کرایه کرد. یه ایده جدید داشت این خانوم که چیدن میز خاطره بود. گذاشتن یه میز سفید با یه شمعدون و ع ای بچگی عروس دوماد و یه دفتر که مهمونا توش برای عروس دوماد یادگاری مینویسن یه ایده قشنگ بود . درست اینم کاری نداره و دادن اون هزینه سنگین یکم زور داره. تمام ابزارشو تو خونه هامون داریم. با توجه به اینکه این ایده ازون خانوم بوده نمیدونم کار درستیه که اینو خودمون انجام بدیم یا ازش صرف نظر کنم؟ و همون چهارتا تیکه بزرگ تزیینی رو ازش کرایه کنم. امروز باید تصمیم گیری کنم. اینم چالش امروز. خدا رو شکر. 

دعا کنید مراسممون به خوبی و با آبرو بگذره. 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : چالش امروز - عروس ,انجام ,کرایه ,ایده ,خانوم ,واسه ,عروس دوماد ,چالش امروز ,ازون خانوم ,واسه همین ,امروز باید
چالش امروز عروس ,انجام ,کرایه ,ایده ,خانوم ,واسه ,عروس دوماد ,چالش امروز ,ازون خانوم ,واسه همین ,امروز باید
ایمان
صبح سرد و دل انگیزتون بخیر.

چند روز غیبت خوردم. اول هفته به فامیل شوهر ولیمه زیارت همسر رو دادم و روز اربعین هم همراه عروس رفتم تهران تا هم اون لباس عروسشو پرو کنه و هم من دخترک رو ببرم غدد. تو این دو ماه سه سانت رشد قد داشته و ش از وضعیت جسمیش راضی بود الحمدلله. 

دیروز هم یه سری کار اداری داشتم که تا ۳:۳۰ بعدازظهر طول کشید. عصر هم یکم ید و برگشتیم .

تو خونه مادرشوهرم رسمه هر کی هر جایی میره میگه رفته بودم. طرف میره مشهد میگه بودم. میره کیش میگه بودم. دلیل این موضوع رو نمیفهمم. بارها شده خودمون تهران یا جایی کار داشتیم همسر یجوری نشون میده که باید بره و خ شم واسه اینکه قسمش راست باشه یه ی میره. اگه از مادرهمسر بپرسی فلان دخترت کجاست میگه اینقده زانوش درد میکرده رفته فلان جا . بعدا کاشف به عمل میاد کوههای هیمالیا بوده. غش خنده

اینجوریه که همه همدیگه رو میبینن دائما از مریضی مینالن و این کفر منو در میاره. 

نمیدونم چرا؟ اما هیشکی به هیشکی نمیگه رفتیم مسافرت خیلی خوش گذشت. همه بهم میگن نه بابا. اونحا همش مریض شدیم یا رفته بودم و....

انگار به هم بخلشون میاد که مبادا ی بفهمه یکی شاد بوده.

تو این چند روز که من نبودم مادرهمسر اینجا لنگر انداخته بوده. ب تا از راه رسیدم پرسید خوش گذشت؟ همسر دوید از تو کیفم دفترچه بیمه بچه رو دراورد که نه بابا. بیچاره بچه رو برده بود . چه خوشی؟ 

من دهنم وا موند . خوب من دو ساعت تو مطب بودم اونم نه واسه بیماری خاص بلکه واسه قد بچه. ید با عروس هم بود که خ خوش گذشت. اما همسر خواست نشون بده که اصلا بهشون خوش نگذشته. 

در صورتیکه تو خونه ما حتی اگه غمی هست خواهر برادر از هم پنهان میکنیم و فقط تیکه های خوبشو میگیم. اینکه الان با همسرمون رستورانیم یا داریم میریم مسافرت یا فلان یدو کردیم. بارها شده یکیمون مریض بوده و بقیه از بیرون شنیدن. میگیم چرا نگفتی میگه تو ناراحت میشدی. مگه چی بشه تا با هم درددل کنیم و یه چیز بد رو بگیم. 

چه میدونم والا. اینم شانس منه. حالا اگه از احوالات من جویایید بنا به روال زندگی خودم میگم جاتون خالی با همه خستگیاش خیلی خوش گذشت . اما بنا به عادت خانواده همسرم میگم نه بابا همش برف و سرما بود . کلی پیاده روی کردیم. پادرد کمردرد شدیم . بچه رو بردم . پدرم درومد. اسیر جاده شدیم....

حالا کدومش خوبه؟ مثبت یه موضوع رو گفتن یا از سختیای همون چیز شکایت ؟ کی آدم غرغرو رو دوس داره؟ 

از نشانه های مومن اینه که شاده. الکی خوش نه. شاد. یعنی با همه سختیها باز ایستادگی میکنه و وجهه های مثبت زندگیشو نیگا میکنه و برای برطرف سختیها تلاش میکنه و به دیگران انرژی منفیشو انتقال نمیده. 

بیایید مومن زندگی کنیم.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ایمان - ,میگه ,بوده ,میره ,همسر ,شدیم ,میگه , بودم ,رفته بودم
ایمان ,میگه ,بوده ,میره ,همسر ,شدیم ,میگه , بودم ,رفته بودم
درختان ایستاده میمیرند
از پارسال تصمیم داشتم برم کوه و دخترک رو با یه محیط جدید آشنا کنم. اما بخاطر نداشتن تجهیزات از جمله کفش نتونستم این فکر رو عملی کنم. 

یک ماه پیش اتفاقی با مسوول یه گروه کوهنوردی حرفه ای رودر رو شدم و ازش راهنمایی خواستم. اونم برنامه ۵ آذر رو که فرداست برای دفعه اول پیشنهاد کرد. برای کفش هم گفت نمیخاید هزینه کنید. از کفشهای بچه ها بهتون میدیم اگه خوشتون اومد و خواستید ادامه بدید هزینه کنید. 

دیروز دو جفت کفش بهمون داد و یه سری توضیحات داد برای پوشش گرم و کوله و .....از طرفی چون هوا خیلی سرده پیشنهاد داد دخترک رو نبرم. 

همسر هم گفت که میاد اما میدونم مثل همیشه درست لحظه آ نظرش عوض میشه. حالا موندم دخترک رو ببرم یا نه؟ 

از صبح لباسای گرم رو ریختم بیرون و دارم لباس تابستونیا رو جمع و جور میکنم. ولبشوئیه کف هال. گلنارم هنوز نیومده. 

اگه بتونم دخترک رو بپیچونم و خودم تنها برم خیلی حال میده. حال و حوصله استرس ندارم. یکمم تنهایی لازم دارم. 

دفعه اولمه. برم راه و چاه رو یاد بگیرم بعد دنبال خودم بچه راه بندازم. فکر کنم اینجوری به صلاحه. 

با این تصمیم فصل جدیدی داره تو زندگیم باز میشه . به نظر من آدم باید در حال حرکت بمیره . نه گوشه رختخواب. میرم تا دوره دوم زندگیم تو لوب حرکت بیفته. به امید اینکه تو رختخواب نمیرم. فقط همین

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : درختان ایستاده میمیرند - دخترک ,هزینه کنید
درختان ایستاده میمیرند دخترک ,هزینه کنید
من
تو ماشین نشستم منتظرم ماشین گرم شه . دارم از مه ای که تو هواست لذت میبرم. عاشق صبحهای سرد پاییز و زمستونم. 

همسر پریشب برگشت. الحمدلله خیلی حال روحش بهتر بود و من بابت این موضوع خوشحالم. 

خونه مرتب و تمیز رو که دید کلی شاد شد . با اینکه نتونسته بودم تموم ریزه کاریایی که دلم میخاست رو انجام بدم اما روی هم رفته عمل به چشم اومد.

بنا به درخاستم برام یه کفن جوشن کبیر آورده بود و یه قواره چادری. ده بیست تا هم شال رنگی آورده که بابت تبرک به دخترا بده و کیفهای چرم مردونه هم برا پسرا. به قول خودش خیلی حال و حوصله ید نداشته. منم گفتم عیب نداره. اما از تو کیفش یه انگشتر طلا دراورد و گفت اینو واسه مامانم گرفتم. منتظر شدم ببینم برا منم گرفته. دیدم ظاهرا نه. راستش خیلی به دلم اومد. بغض گلومو گرفت. اما رم شد که مستقیم بگم. 

با همه اعتقادی که به احترام به مادر دارم و به همین دلیل پا رو خیلی از مسائل میذارم اما نمیدونم چرا این بار ته دلم خیلی لرزید. حس هوویی رو داشتم که نادیده گرفته شده. خوب من خیلی اهل طلا نیستم . اما فکر به اینکه الان مادرهمسر از دخترک بپرسه بابات برا مامانت چی آورده و بفهمه فقط برا اون یده و برای من چیز خاصی نیاورده بیشتر کلافه ام کرد. 

شاید اگه من بودم حتمن به بچه ام میگفتم ممکنه زنت دلگیر شه. اما اخلاق مادرهمسر رو میدونم که دلش خونک میشه و احساس فاتح بودن بهش دست میده. اینو بارها تو رفتارش دیدم. بازم خشم پنهانی در وجودم موج میزنه. 

هر چی برا دلم دلیل میارم اما شده حالیش نمیشه. از این حس خودم بدم میاد. من دارم حسودی میکنم. من لعنتی. 

ازونجا که هیچ وقت نمیتونم حسمو پنهان کنم قیافه عبوسی دارم. بیشتر غمگینم تا عصبانی. این مه و هوای نیمه تاریک صبحم بهش دامن میزنه. 

ازینکه روحم بیماره ناراحتم. چرا من باید بخاطر این موضوع غمگین شم یا حسادت کنم؟

از دست خودم عصبانیم. ای کاش درونم حرف گوش کن شه. ای کاش شیطون از کالبدم بیرون بره. لعنت خدا بر دل سیاه شیطون که بخاطر همچین موضوعی داره ایمانمو متز ل میکنه. چقدر آدمیزاد لب پرتگاهه. یهو ممکنه بخاطر یه چیز پیش پا افتاده همه چیزو اب کنه. 

نمیفهمم چمه؟ نمیتونم با همسر صمیمی باشم. درست لحظه ای که باید . خدایا کمکم کن. خدایا قلبمو آروم کن. چیز دیگه ای ازت نمیخام. 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : من - خیلی ,بخاطر
من خیلی ,بخاطر
دوستان دور اما نزدیک
آرومیه. خونه مرتب شده. با اینکه هنوز نتونستم اون رابطه حسی رو با همسر ایجاد کنم اما روابط صمیمیه. 

از لحظه ای که پست دیروز رو نوشتم آتیش درونم کمرنگ شد. خاصیت این خونه مجازی برای من اینه. میگن نوشتن آدمو آروم میکنه. اما من عمیقتر میبینم. وقتی من حسم رو مینویسم ذره ذره شو از رو دوشم بر میدارم و با شما تقسیم میکنم. چقدر خوبه شماها هستید . من شرمنده همتون هستم.

منی که ادعا میکنم تنهام و هیچ رو ندارم حالا یه عده آدم رو خدا فرستاده که تنهاییای زمینیمو پر کنن و اون به عنوان انیس آسمونی احد باقی بمونه.

میخام یکی یکیتونو اسم ببرم. میترسم ی جا بمونه و دلگیری پیش بیاد.اما از همین راه دور دست تک تکتونو میبوسم و براتون آرزوی بهترینها رو میکنم. مرسی هستید. 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : دوستان دور اما نزدیک - میکنم
دوستان دور اما نزدیک میکنم
زبون نفهم
مادر همسر صبح زنگ زده و گیر داده برا چی بچمو فرستادی کربلا و اگه براش اتفاقی بیفته من از چشم تو میبینم. دهنم وا مونده بود. مثل مادرایی که چادر میبندن به کمرشون میان تو کوچه با بچه همسایه ها دعوا میکنن دقیقا با همون حس. 

میگم خدا نکنه . تازه اگه بخاد اتفاقی بیفته هم چه جایی بهتر از کربلا . آدمیزاد تخم مرگه و آب زندگانی نخورده که. فکر می دارم آرومش میکنم در صورتیکه ناخواسته عصبانی ترش . مثل پلنگ گرسنه غرش میکرد و امون نمیداد حرف بزنم. 

حالا چی شده بود که این افکار اومده بود سراغش؟ تو مسجد ب شنیده بوده کربلا شلوغ شده. اولش دلشوره افتاد تو دلم. همزمان که داشتم به حرفاش گوش نمی

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : زبون نفهم - شلوغی ,کربلا ,همسر ,اتفاقی بیفته ,مادر همسر
زبون نفهم شلوغی ,کربلا ,همسر ,اتفاقی بیفته ,مادر همسر
کجایی عزیزم تو بی من کجایی؟
من دی ماه 84 عروسی . اردیبهشت 85 هم باردار بودم. اوایل زندگیم خیلی خنگ بودم. چطوری؟ همش فکر می میخان همسرمو ازم بگیرن.  یکی نبود بگه آدم عاقل میخان ببرنش چیکارش کنن؟

تو بارداری چاق شده بودم و استراحت مطلق هم بودم. اونم از این موضوع سواستفاده میکرد و جولون میداد اساسی. از خونه مجردی تو تهران گرفته تا سفرهای شرقی و غربی. آ هفته ها هم با کارمنداش که همه هم سن و سال خودمون بودن شمال. هر چند تا مسافرت یدونه من . اونم چی؟ و مامانم.

خلاصه دوران حاملگی بدی رو گذروندم. قبل از ازدواجمون دو سه بار دبی رفته بود. اما اولین مسافرتش بعد ازدواجمون به گفته خودش ما ی بود . اونم از طرف کجا؟ شرکت تعاونی دامداران شهرمون برای بازدید از صنعت دامداری و مرغداری در ما ی.

بچه ام تازه دو ماهش بود که قرار شد بره. چون نزدیک به عید بود و فصل بازار کار گفت نمیرم و منه خل اصرار که نه برو . سفر علمی خوبیه برات و ......خلاصه ش رو بستم و راهیش . منم با یه نوزاد که همون روز وا ن زده بود راهی تهران شدم. طبق اصل زندگی من با کی؟ مادرشوهر

یادمه بچه تو راه از شدت درد تا خود تهران جیغ کشید و مادرهمسر کلی سرزنش کرد. بعد هم بچه سه روز تب داشت و من مردم و زنده شدم. اما خوشحال بودم که همسرو فرستادم گردش علمی و با کوله باری از دیدگاه اقتصادی برمیگرده.

اولی که رسید زنگ زد که ما رسیدیم و این سیم کارت اینجاست و هر وقت کار داشتی زنگ بزن. منم با توجه به محاسبه اختلاف زمان با ما ی تماس میگرفتم. سه روز گذشت و بماند که موبایلشو اونجا جا گذاشت و مثل همیشه به من آویزون شد و من با هزاران فرسنگ فاصله راهنمایی تا گوشیش توسط یه توریست به هتلشون برده شد. بعد سه روز پسر خواهرش زنگ زد که از چه خبر؟ گفتم الان میخاستن برن است . گفت خوش به حالش تایلند خیلی خوش میگذره و من گفتم تایلند نه . ما ی . ازون اصرار و از ما انکار . خلاصه با شک پیش شماره کشورها رو چک کردیم دیدیم بعلهههههههههههه. آقا تایلند تشریف دارن.

ازونجایی که مثل الان عاقل نبودم سریع شمارشو گرفتم و جیغ و داد که تو به من دروغ گفتی. یه دعوای حس بی نتیجه تلفنی. اون میگفت من خبر نداشتم کجا داریم میریم. گفتم اولندش که تا سر خیابون میخای بری اینترنتو چک میکنی و کنکاش میکنی . چطور اینجا رو چشم و گوش بسته راه افتادی؟ دومندش سه روزه تو تایلندی  چرا نگفتی که من اشتباه فکر و ما ی نیستم. سومندش نگو که هواپیما قرار بود بره ما ی اشتباهی اومد تایلند که میکشمت.

نتیجه چی شد؟ گفت من نمیخاستم بیام . تو منو بزور فرستادی. اصلا معلوم نیست چه نقشه ای داشتی.

منم که نتونستم از خودم دفاع کنم گفتم تو همیشه به حرف منی؟ پس دیگه حق رفتن نداری و بدین صورت تا دو سال ممنوع ال وجش . اما متاسفانه مثل همیشه زورم نرسید و اونم رفت جهانگردی بدون من .

 

پ ن : اینو نوشتم یکم دورهم شاد بشیم و بخندیم تا من دوری همسر رو بیشتر تحمل کنم. هرچند که دیگه برام عادی شده و اینقدرا که فکر میکنه یا به زبون میارم خودمو واسش نمیکشم با اینکه خیلی دوسش دارم.

 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : کجایی عزیزم تو بی من کجایی؟ - ما ی ,گفتم ,اونم ,تایلند ,خلاصه ,تهران
کجایی عزیزم تو بی من کجایی؟ ما ی ,گفتم ,اونم ,تایلند ,خلاصه ,تهران
زیارت
همسر امروز صبح پرواز داشت به مقصد نجف. امیدوارم سفرش بی خطر باشه . مثل همیشه زندگیمون دقیقه نودی بود دیروز. همش بدو بدو. قرار بود یجوری بره تهران که عصر برسه و شب رو استراحت کنه . اما وقتی دیدم ساعت 8 شب شد و هنوز کاراش نصفه کاره است صلاح ندیدم با ماشین بره. اول با یه آژانس هماهنگ . دوباره دیدم تصمیم خوبی نیست. خودت پشت فرمونی اعصابت راحتتره تا کنار دست یکی اونم نصفه شب بشینی.همش دلواپسی خوابش نگیره. واسه همین رفتم راه آهن و بلیط قطار ا پرس خواب گرفتم که این 4 -5 ساعت راه رو استراحت کنه .هر چند شوری که داشت نمیذاشت بخوابه اما بازم بهتر از هیچی بود.

ساعت 9 شب تصمیم گرفت گوشی ب ه و این کارای دقیقه نو همیشه منو تو فشار قرار میده. بماند که شانس میاره و خدا کمکش میکنه .مثل ب که قطار تاخیر داشت.

اما امروز تلگرامش فعال بود و من اولین نفری بودم که بهش پیام دادم.(تا حالا تلگرام نداشت)اولین چیزی هم که نوشت ع بی حجاب بچه رو از پروفایل بردار. صب نمیکنه از راه برسه لامصب.

همسر آدم فرصت طلبیه و میدونم ازین سفر دست خالی نمیاد و اینقدر دامن جدش رو میگیره تا شفیعش شه پیش خدا .

چیزی که دیروز خیلی وقتشو گرفت نوشتن حساب کتاب با اطرافیان بود و تصمیم برای نوشتن وصیت نامه.

قرار بود برای من صلح نامه ای رو تنظیم کنه بابت حساب کتاب قبلی. اما نشد و فتو یه سند رو برد با نمونه یه صلح نامه تا اونجا بنویسه و به رییس کاروان بسپره .امیدوارم تعلل نکنه. البته این موضوع ربطی به کربلا نداره و من انتظار داشتم خیلی وقت پیش حساب منو بده. دیگه تکرار نمیکنم و منتظر میشینم ببینم چیکار میکنه.

اما ته دلم اعتراف میکنم ازش راضی ام و اگرهم نداد حلال خودش و زندگیمون. اما همش میگم اگه من زیر دست ی بیفتم ازت نمیگذرم و حتی بعد مرگم نفرینت میکنم.

حالا ببینم اونجا وصیت نامه بنویسه؟ شایدم رفت جو گرفتش همه رو وقف کرد . 

خدا قسمت هممون کنه . اللهم الرزقنا زیارت الحسین.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : زیارت - نامه ,حساب ,تصمیم ,ساعت ,وصیت نامه ,حساب کتاب
زیارت نامه ,حساب ,تصمیم ,ساعت ,وصیت نامه ,حساب کتاب
معجزه پشت معجزه
در پی دوا درمون همسر بهش پیشنهاد کربلا دادم. بدون اینکه بهش بگم فتو مدارکشو دادم به یکی از کارمندامون که از لحاظ روحی و اعتقادی به همسر نزدیکه و ازش خواستم خودش و همسر رو ثبت نام کنه.

همسر دیروز آزمای رو برده پیش غدد و اونم گفته بدنت در ح استرسه و کاهش وزنت از استرسه نه مشکل تیرویید و کلی باهاش حرف زده و بهش پیشنهاد یه روانپزشک رو داده. چیزی که من جرات گفتنشو نداشتم. ازونجا که همسر زیر بار همچین کاری نمیره از من راهنمایی خواست و من پیشنهاد یه سفر زیارتی رو دادم و سفر کربلا رو پیگیری . کارمندم گفت که جور نشده و کنسله. منم بلیط هواپیما برا مشهد اکی که لااقل 24 ساعت خلوت روحی داشته باشه و با توکل بر خدا و توسل به رضا خدا به قلبش آرامش برگردونه.

امروز صبح کارمندم زنگ زد که دوتا بلیط کنسلی برا کربلا جور شده و من سریع پاسپورت همسر رو به دستش برسونم. همزمان با صدای آروم گفت که اگه به خودش تنها بود پیاده میرفت کربلا و در نتیجه هزینه اش خیلی کم میشد و اینجوری (هوایی)اون مبلغ رو نداره که بده. منم گفتم عیب نداره. فعلنه از صندوق مغازه برداشت کن تا بعدا در موردش حرف بزنیم.

نیم ساعت بعد زنگ زد که من تو صندوق پول ندارم که بدم. ( فروشنده شعبه در شهر مجاور) شما مبلغ 3400 از صندوقتون بدید. متاسفانه صندوق ما هم 200-300تومن موجودی داشت. گفتم تو کاراشو و بگو تا قبل اتمام ساعت اداری وجه رو میریزیم. خدا رو چه دیدی شاید فروش داشتیم. گفت : تو این روزا کار خیلی اده. گفتم خدا بزرگه.

ته دلم گفتم اگه تا ظهر جور نشد از برادرم قرض میگیرم چک ده روزه میدم. تا اون موقع وصولی داریم ان شاالله.

پاسپورت رو با سمند فرستادم شهر مجاور. گفتم همه کارا رو م بعد به همسر خبر بدم.

هنوز نیم ساعت نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. کارمندم بود. اخلاقاش خاصه. بچه محجوب و معتقدیه. خیلی هم منظم و وظیفه شناس. احساس داره گریه میکنه. ته دلم خالی شد. پرسیدم چیزی شده. با گریه گفت همین الان یه فروش نقدی به مبلغ 3400 داشتم. طرف حتی کارت نکشید. پول نقد داد و رفت (اگه کارت میکشید میرفت توحساب همسر و ما نمیتونستیم برداشت کنیم ).

الله اکبر از کار خدا. لعنت بر ی که منکر به حق بودن ائمه بشن. اینم یه معجزه دیگه از زندگی من. هنوز به همسرم نگفتم . الان تو راه مشهده. میخام از تو حرم که زنگ زد سو رایزش کنم.

همونجور که گفتم من مال شخصی در حال حاضر ندارم برا این جور کارا. اما خدا به عنوان یه همراه و کاتالیزور برای همسرم از منم قبول کنه و منو تو ثوابش شریک کنه.

دیگه اشک اجازه نوشتن نمیده. یا حق

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : معجزه پشت معجزه - همسر ,گفتم ,ساعت ,کربلا ,معجزه ,صندوق ,مبلغ 3400
معجزه پشت معجزه همسر ,گفتم ,ساعت ,کربلا ,معجزه ,صندوق ,مبلغ 3400
پول حلال ج کار خیر میشه
کنجکاوی اینکه مشتری دیروز کی بوده و شغلش چی بوده مغزمو ب درگیر کرده بود و از طرفی دسترسی به سیستم فروش شعبه شهر مجاور هم نداشتم.

صبح اول وقت تماس گرفتم و فاکتور فروش رو چک . یدار یه آقاییه که شغلش فروش ج ه بصورت اقساطه.

اینجا بیشتر ته دلم لرزید. این آقا یه معلم ساده مدرسه ابت بوده در سالیان گذشته که با یه مبلغ کم تو کار لوازم خونگی سرمایه گذاری میکنه و در حال حاضر تو تک تک ای استانمون شعبه داره و بیشترین بیلبوردهای تبلیغاتی مربوط به این فروشگاهه. همه جور لوازم زندگی داره و جنسشو با کمترین بهره و بعضیا رو بدون اضافه سود به مردم بصورت اقساط میفروشه و یکی از دلخوشیهای مردم برای تهیه ج ه اینه که از فلانی ید میکنن .

یه زاده ای تو شهرمون هست که در گذشته ضریح نداشت و روی قبر یه بقعه چوبی گذاشته بودن و روشو با پارچه سبز پوشونده بودن. بعد چند سال رو اون قبر ضریح ساختن و اون بقعه رو آوردن گذاشتن کنار حیاط زاده. مادرم همیشه میگفت که چرا این رو ازینجا بر نمیدارن تا اب نشه و من در عالم بچگی میگفتم این یه تیکه چوبه و مادرم در جواب میگفت این درختی که باهاش اینو ساختن از اول با بقیه درختا فرق میکرده و با لیاقت تر بوده . میتونست این درخت تبدیل به زغال شه اما خدا خواست و تبدیلش کرد به بقعه .

حالا پول این آقا هم متفاوت از بقیه پولای دیگرون بوده و خدا این آقا رو فرستاده تا هزینه کربلای دو تا عاشق توسط این آقا به دست ما برسه . نمیگم پول بقیه مشکل داره چون درامد زحمت کشی کارگرا حلال ترین درامداست. اما کار این آقا از دید من یجور قرض الحسنه دادن به مردمه اونم دقیقا تو نقطه عطف زندگیا که ید اسباب یه منزل برای یه نوعروسه و این آقا با کارش چه آبروهایی رو نگه نداشته و چه پدرای دست تنگی رو سربلند نکرده.

ازونجا که آدم متفکریم و دائما دنبال علت و معلول میگردم جوریکه با ش تن ناخون پام که نصفی از گوشت شصتم باهاش کنده شد و من اینو نتیجه اون عمل زشتم که تو تلگرام در مورد مادر عروسمون نوشته بودم میدونم اینجا هم دنبال این گشتم که کدوم آدم رو خدا برگزید و واسطه کرد تا دقیقا همون مبلغ نه هزار تومن کمتر نه هزارتومن بیشتر اونم نقد به دست ما برسونه (اگه اون مبلغ از پول کربلا کمتر و بیشتر بود من میگفتم روزیمون بوده و اسمشو معجزه نمیذاشتم) و نتیجه گرفتم بعضی از آدما آفریده میشن تا واسطه بین خدا باشن و بنده . خوب خدا مستقیم پول نمیریزه به حسابت. بلکه از عواملش کمک میگیره . چه بسا خودمو بارها بارها جزوی از این عوامل خدا رو زمین دیدم و احساس مسولیت .

کاشکی بتونیم از مردم دستگیری کنیم . دستگیری فقط با پول نیست. حتی یه لبخند .ای کاش ما هم واسطه باشیم

تو مترو جلو خونه خواهرم یه گروه جوون موسیقی مینوازن و مردم بهشون پول میدن. روزای پنج شنبه این گروه از مردم پول نمیگیرن و میگن فقط قصدمون شاد مردمه.

راههای رسیدن بخدا زیاده. فقط کافیه یکم فکر کنیم و نیت کنیم.

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : پول حلال ج کار خیر میشه - بوده ,مردم ,کنیم ,واسطه ,بقیه ,مبلغ
پول حلال ج کار خیر میشه بوده ,مردم ,کنیم ,واسطه ,بقیه ,مبلغ
طوفان درون
از صبح زود بیدارم.همسر مشهد بوده و ب برگشته تهران. امروز تا ظهر بر میگرده. یه خشم درونی شایدم حسادت درونم شعله وره که ناشی از این میشه که چرا من بخاطر مادرش باید از این درکنار هم بودنها محروم باشم. پیام داده ناهار درست کن به مامانم هم بگو بیاد اونجا چند روزه من نبودم .

احساس بدی دارم. فکر کنم یه طوفان در راهه. بهانه گیرم شدید. نمیگم دوسم نداره. اما من مرکز توجهش نیستم و این منو خشمگین میکنه. از یه طرف دوست ندارم نقطه ضعف نشون بدم. از طرفی دیگه آدم پنهان حسم نیستم. احساسم همیشه از رو چهره ام دیده میشه. خدا به خیر بگذرونه

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : طوفان درون
طوفان درون
ابکاری
آدمیزاد طی روز گندای زیادی میزنه. اما فک کنم بدترینشون این باشه تو یه گروه تلگرام یه چیزی رو بفرستی که نباید. بعدم از ترس و دستپاچگی لفت بدی به امید اینکه چون مدیر گروهی کلا گروه پاک شه. باز از همه اینا بدتر اینکه بعدش بفهمی میتونستی اون نوشته رو ادیت کنی؟ سرمو بزنم به دیوار؟

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ابکاری
ابکاری
شاتوت
یه فریزر تک درب داشتم که چون استفاده نمیشد گوشه انبار افتاده بود . تابستون امسال یکی از مشتریام که روستاییه یه سطل شاتوت آورد و ما واسه اینکه زیر دینش نمونیم یه مبلغی بهش دادیم. چون زیاد بود تو کاسه های یبار مصرف ریختم فریزشون . 

پوله به مذاق مشتری خوش اومد و دوباره برام آورد. بازم دلم نیومد دستشو پس بزنمو ازش گرفتم. وقتی دیدم دیگه جا ندارم فریزر رو از تو انباری آوردمو روشن . نشون به اون نشون چند بار این آقا برام شاتوت آورد و ما هم خوردیم و هم فریز کردیم. جوریکه از هفت تا کشو 6 تاش پر از پیاله های شاتوت یخ زده است. دیگه جا نداشتم و احساس آقاهه از رودربایستی من داره سواستفاده میکنه. دفعه آ دیگه بهش پول ندادم. اونم دیگه نیاورد. 

راستش این روزا هر وقت یکی بهانه بهانه اش میشه یه ظرفشو در میارم میذارم تو دامنش. خودم ازونا بدتر. همین امشب بعد خستگی و گرمای یه پیاده روی وارد خونه شدم حس جیگرم داره میسوزه. یه ظرف دراوردم و انداختم تو مخلوط کن یه لیوان شیرهم روش الهی به امید تو. 

از قدیم گفتن آب نطلبیده مراده حالا این شاتوت نطلبیده واسه ما مراد بود. خدا پدرمادر اون مشتری رو بیامرزه. میخام سر قسط آ ش یه تخفیف اساسی بدم بهش .فکر خوبیه؟

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : شاتوت - شاتوت ,آورد ,شاتوت آورد
شاتوت شاتوت ,آورد ,شاتوت آورد
بیماری
گفته بودم که همسر وسواس بیماری داره. یعنی دایما فکر میکنه بیماره. این موضوع تو خوانوادشون خیلی رواج داره. بیشترین قسمتی هم که دایما روش حساسه کبدشه. ی ره میپرسه چشمم زرده؟ هر چی میگم این افکار مس ه چیه باز کار خودشو میکنه. خونه پره از دارو شیمیایی و داروی گیاهی. من خودم تا رو به قبله نشم نمیرم و دارو نمیخورم. دم نوش گیاهی رو از باب تفریح دوست دارم. 

پارسال یه کلینیک تخصصی کبد پیدا کرد و رفت . منم گفتم بذار خیالش جمع شه که چیزیش نیست. همسر 105 کیلو بود. با قد 185. بعد دیدن جواب سونو و آنزیمهای کب گفت برو ده کیلو وزن کم کن و دوباره سونو جدید بده بعد بیا تا با هم حرف بزنیم. در سونو گرافی چربی کبد بصورت لکه هایی با گرید a دیده میشد که از دید من با اون وزن صددرصد طبیعی بود و اصلا بیماری محسوب نمیشد. اما همسر دایما میگفت کبدم از کار افتاده و ....خلاصه با رژیم خاص خودش و خوردن کاسنی و شاه تره و خارمریم و ریشه زرشک خودشو درمان کرد. 

از ترس از کارافتادگی کبد غذاش رو نصف کرد. پیاده روی رو گذاشت تو برنامه روزانه اش جوریکه گاهی شبا تو تاریکی رو تردمیلراه میرفت. خوردن چربی رو قطع کرد. دارو گیاهی هم که قربونش برم. 

منم مجبور بودم راه بیام. وزنش شد 95 کیلو و سونوی جدید هم نشون داد تموم لکه های چربی از کبد پاک شده. 

اما تو یکی دو ماه اخیر وزنش داره به سرعت پایین میاد بدون داشتن رژیم قبلی. گفتم آزمایش تیرویید بده شاید دچار پرکاری شده. خدا بداد برسه. این روزا تموم وقت به مطالعه در مورد تیرووید و دارو و ... اینا میگذرونه. حالا هر کی میپرسه ح چطوره ناله میکنه که مریضم و تیروییدم مشکل داره و هر ح ی رو ربط میده به این موضوع. هر چی من از اظهار عجز بدم میاد دقیقا این ع ش. این شبا با وجود کمردرد میرم پیاده روی . 

یا جوری ورزش میکنم که ی باور نمیکنه من درد دارم. از ناله بدم میاد. از اینکه دیگران ترحم کنن بدم میاد. از خوردن قرص و بدم میاد. 

تزم اینه یا باید مقاومت کنه و قوی باشه یا بره زیر خاک. 

امثال  ما آدما راه میرن راه میرن یهو از پا میفتن اونم برا همیشه. از خدا میخام یطوری نشه گرفتار دارو دوا شم. اصلا تحملشو ندارم. 

خدا همه مریضارو شفا بده . روم نمیشه به همسر بگم بجای این همه دوا درمون برو پیش یه روانپزشک تا روانتو درمان کنه. از خدا براش شفا میخام به حق جدش

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : بیماری - دارو ,میاد ,همسر , ,چربی ,خوردن
بیماری دارو ,میاد ,همسر , ,چربی ,خوردن
دخترک
در پی تغییر و تحولات و سرو سامون دادن به لوازم فرسوده خونه میخام یه حالی هم به دخترک بدم. کفپوش اطاق دخترک سرامیکه . اما ازونجایی که من از زمین بی پوشش متنفرم توش فرش پهن .

میخام فرش اطاقشو جمع کنم براش یه موکت پرزدار خوشگل ب م با یه فرش طرحدار دخترونه واسه وسطش. بالطبع رو هم عوض میکنم. کمد لباسش تا چند روز دیگه آماده میشه . حالا نمیدونم خودشو ببرم هر کدوم اینا رو انتخاب کنه بیشتر واسش هیجان داره یا اینا رو آماده کنم در یک حرکت ضربتی قبل از اینکه از مدرسه بیاد اطاق رو تغییر بدم؟

هفته پر از آرامش و پربرکتی رو برای تک تکتون آرزو میکنم.

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : دخترک - دخترک
دخترک دخترک
ماهی چایخور
من کلا آدم چایی خوری نیستم واسه همین خیلی هم تو چایی دم وارد نیستم. یکیم که میاد خونم سعی میکنم با پیشنهاد یه نوشیدنی دیگه از سر خودم وا کنم. اما بعضی خونه ها از کله صب سماورشون روشنه تا آ شب. 

با توجه به آب شهری ما که خیلی املاح داره چایی خیلی خوشرنگ و خوش طعم در نمیاد. اما با آب تصفیه چاییش خیلی خوشرنگ و خوش طعم میشه. تموم مساجد اینجا دستگاههای تصفیه دارن. واسه همین خوردن چایی تو مسجدا جدای از تبرک کلی کیف میده. منم تنبل. حوصله بالا آوردن دوتا دبه آب تصفیه رو ازین چند تا پله ندارم. 

ولی گاهی اوقات یه دبه آب میگیرم فقط واسه چایی. حالا میمونه دم ش که خیلی تخصصیه. خونه ما خوردن انواع دمنوش یه عادته. واسه همین عین عطاری میمونه. دیروز چای ترش رو با چایی معمولی قاطی و ب دم . اونم با آب تصفیه . هم رنگش عالی شد هم عطرش. از ب تا حالا نظرم در مورد نوشیدن چای عوض شده. 

پ ن : خواص چای ترش رو تو نت سرچ کنین

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ماهی چایخور - چایی ,خیلی ,واسه ,تصفیه ,همین ,واسه همین ,خیلی خوشرنگ
ماهی چایخور چایی ,خیلی ,واسه ,تصفیه ,همین ,واسه همین ,خیلی خوشرنگ
بی حیایی تا چه حد؟
عزاداری امروز هم ادامه داشت و ما برای ناهار به یکی از روستاهای کویری دعوت شده بودیم. اینقدر شلوغ بود که مجبور شدم ماشینمو جلوی قبرستون ده که تقریبا بیرون ده بود پارک کنم. بعد ناهار راه بندون شدیدی ایجاد شده بود و یه آمبولانس هم وسط ماشینا گیر کرده بود و هی آژیر میکشید. یهو دو تا مرد خونی مالی رو با برانکارد آوردن و گذاشتن تو آمبولانس و مردم هم میدویدن اینور اونور. از صحبتها معلوم شد دعوا شده و همدیگه رو زدن. داشتم زیر لب غرغر می که مثلا اومدن عزاداری . از اونور ماشینا دیدم چند تا زن افتادن به جون هم و دارن گیسای همو میکشن و های کشدار به هم میدن. مردا هم دارن اینا رو جدا میکنن. دو تا شون خیلی هار بودن. هم حرفای بد میزدن. هم تا میکشیدنشون عقب در میرفتن و دوباره حمله می . والا تا حالا همچین چیزایی رو تو عمرم ندیده بودم.

این که چی شده بود و کی به کی بود رو نفهمیدم . اما تا خود شهر داشتم فکر می اینا میخان بچه بیارن و نسل تربیت کنن ؟ خدا بداد برسه. تا اونجا که بهمون یاد دادن زن باید عفت داشته باشه و این عفت اول در کلام نمودار میشه. این خانوما ایی رو به زبون میاوردن که فک نکنم جز از دهن مردای دم گاراژی از دهن هیچ آدمی در بیاد. چطور روشون میشد الله اعلم. اما خ بی حیایی هم حدی داره. عجب نسلی بشه نسل بعدی که میخاد در دامن این جور آدما پرورش پیدا کنن.

 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : بی حیایی تا چه حد؟
بی حیایی تا چه حد؟
راز 2
پست راز رو که نوشتم ی خیلی استقبالی نکرد. خوب دلیلی نداره چیزی که واسه من مهمه برای بقیه هم مهم باشه. اما این پست رو برای یکی دوتاتون که پرسیدین مینویسم.

تو کاغذای پدرجان یک تکه کاغذ که نه مقوا پیدا که بخش عظیمی از اموالش رو یعنی چند تا از گرونترین ملکهاشو وقف کرده بود . البته نه تاریخ داشت و نه امضا و جمله آ ش هم نیمه کاره بود. پدرجان آدم باسوادی بود و به اصول شرع و قانون کاملا مسلط بود. اما معنی این کاغذ چی بود؟ گریه و گریه و بخدا شکایت که خدایا با این همه حساسیت که در من یا بهتره بگم ما (من و همسر) میشناسی چرا این مسائل شبهه ناک رو سر راه ما قرار میدی؟

زنگ زدم همسر اومد. کاغذ رو دید همون جا نشست زمین . شوکه شده بود. هردو گریه میکردیم. خدا شاهده که نه از بابت وقف اون املاک. خودمون بارها پیشنهاد داده بودیم بهش. حتی وقتی میخاست زمین مسجد رو وقف کنه یا برای بارگاه حرمین عسکریین پول زیادی بفرسته ازش خواستیم بیا بریم ببینیم کدوم روستا لوله کشی آب یا جاده آسف یا .....نداره همونجا هزینه کنیم که قبول نکرد. گریه ما ازین بود که اگه بقیه این کاغذو قبول نکنن چی؟ اصلا نیتش چی بوده؟ این اوا دائما به من سفارش میکرد برزخ از قیامت سختتره. از برزخ من یادتون نره. همه اینا کنار هم اشک مارو درمیاورد.

یکم که آروم شدیم تصمیم گرفتیم همسر بره نجف پیش آیت الله سیستانی که مرجع تقلید هممونه . از لحاظ قانونی تو امور حسبی اومده که اگه وصیتنامه امضا و تاریخ نداشته باشه قانونی نیست مگر اینکه تمام ورثه اونو قبول داشته باشن که همچین چیزی تو این خانواده ممکن نبود . اما نیت پدرجان چی؟

کارمون خیلی سخت شده. دست و دلمون واسه هر کاری میلرزه. خدا تو بد آزمایشی قرارمون داده. راستش همه چیز نیت بد نیست. شاید نیت بد هم نداشته باشی اما همینکه اهمال کاری کنی هم مسولیت داری.

قرار من و همسر بر این شد که اگه مرجع تقلیدمون حکم کرد این وصیتنامه صحیحه سهم همسر ازون ملکهای نام برده شده رو بنام پدرجان وقف کنیم . تنها راهی که به ذهنمون میرسید تا ازین مسولیت نجات پیدا کنیم.

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : راز 2 - همسر ,پدرجان ,قبول ,کنیم ,کاغذ ,گریه
راز 2 همسر ,پدرجان ,قبول ,کنیم ,کاغذ ,گریه
اینستا
یکی از تفریحای این روزام چرخیدن تو اینستائه. آی حال میده اسم ایی که در گذشته میشناختیشون و ازشون هیچ خبری نداری رو سرچ کنی بعد با ع ایی مواجه شی که اصلا حدس هم نمیتونستی بزنی.

 اینستائه خودم هیچ پستی نداره و فقط واسه ورود به این برنامه است. اما اگه تو فالور هام سرچ کنن حدودا میتونن تشخیص بدن کی ام.  یوزرش هم اسم کوچیکمه .

ب یه دوست دوران ابت مو پیدا . ظاهرا تو بیروت داره علوم میخونه. براش کامنت گذاشتم که کودکی ام پشت دیوارهای مدرسه .....جا مانده. امروز بهم جواب داده من شما رو میشناسم؟ براش اسم دوستای مشترکمون که تو یه کلاس بودیم رو نوشتم. هنوز که جواب نداده. یعنی اونم از پیدا من خوشحال میشه؟

 

 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : اینستا
اینستا
درددلانه
مهدی رو برای ده روز فرستادن اداره راه شهر مجاور. راننده غلطک شده (غش خنده) با اون جثه ریزش نمیدونم چجوری پاش به کلاچ میرسه؟

اینقده خوشحاله که حد نداره. جوون که بودم دلم میخاست برم سربازی. تا آدم تو یه شرایط قرار نگرفته آرزوی اون چیزو داره. اما به محض اینکه تو اون وضعیت قرار میگیره دست و پا میزنه. مخصوصا من که متولد سال گربه ام و از زندانی شدن متنفرم.

غروبا که از اونجا میاد 10 کیلومتری شهر زنگ میزنه میرم دنبالش. اول با هم یه چیزی میخوریم و یه دور میزنیم بعد میبرم تحویل مادرش میدم و حسرت داشتن یه پسر به سن و سال مهدی بازم به دلم میمونه. هرچند که به قول مادرش اینقد که با من و همسر وقت میگذرونه با خانوادش نمیگذرونه. تو این حال و روز یه کارمند جدید آوردم بنام بهنام . 20 روز به پایان خدمتشه. مادرش از من 4 سال کوچیکتره. ماشالا 3 تا پسر داره با یه شوهر بیکار و معتاد. از راه خیاطی زندگیشونو میگذرونه. دلم میخاد هر سه تا پسراشو ازش ب م. شانس رو میبینی تورو خدا؟ طرف نه پشتوانه داره نه یه هنر درست حس که به نسل بعدش منتقل کنه اونوقت سه تا پسر خدا بهش میده که به شرشون در میمونه. اونوقت من ....

هنوز با بهنام خیلی مچ نشدم. اما گاهی وقتی یه چیزی میخاد بگه منو مامان صدا میزنه. این موضوع تاحالا چند بار تکرار شده البته پشت تلفن. نمیدونم من بد شنفتم یا واقعا میگه مامان. اما اصلا حسی که نسبت به مهدی دارم به این ندارم.

خداست دیگه. نمیشه بهش شکایت کرد. حتما حکمتی تو کارش هست و من غلط کنم شکایت کنم. یه درددل ساده بود.

میگن رنگ نارنجی برای رفع افسردگی خوبه. شایدم واسه همینه تو این فصل هم برگا نارنجین هم میوه های نارنجی زیاد میشن. این روزا همسر از تو جالیز برامون چیزایی که کاشته مثل پیاز بادمجون بامیه و کدو حلوایی میاره. اگه ذوقشو ببینین وقتی دستاش پره و تو راه پله فریاد میزنه و منو صدا میزنه که بیا ببین برات چی آوردم. تو اون لحظه چ برق میزنه و منتظره ع العمل منه. منم برای شا کلی سرصدا میکنم و خوشحالی میکنم که واییییییی اینا رو ببین چه رن ی دارن ؟ و شادیمو با پختن یه غذای خوشمزه با اون محصولات پررنگ میکنم. الان فصل کدو حلواییه. از خوردنش غافل نشین. باهاش غذاهای خوشمزه میشه درست کرد. سرخ کرده اش هم به تنهایی یه عصرونه عالیه یا بجای ته دیگ بذارید کف قابلمه . خلاصه که پاییز با میوه های رنگارنگش بر شما گوارا.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : درددلانه - میزنه ,میکنم ,مادرش ,مهدی
درددلانه میزنه ,میکنم ,مادرش ,مهدی
مشکلات پدرجان (قسمت اول)
از یکی دو سال پیش تو نوشته هام همیشه مینوشتم که پدرجان املاک زیادی داره. اما این املاک در مشاعه با دوبرادر دیگش که یکیشون به رحمت خدا رفته و 11 تا بچه داشته که هرکدوم یجای دنیان.

کلی ازین املاک رو شهرداری و منابع طبیعی به بهانه های مختلف تصرف که خودشون یه قسمت از معضلات هستند.

اما بقیه ماجرا که تا حالا نگفتم و شاید برای شماها جالب باشه.

پدرجان 4 پسر و 4 دختر داشته که یکیشون تو حادثه تصادف همراه زن و بچه اش به رحمت خدا رفته .

پسر دومش سال 78  با بدهی معادل 500 میلیون اون زمان ورش ت میشه و پدرجان با خواهش تمنای خانواده کلی ملک میفروشه و بدهی این آقا که چند وقت هم زندان رفته جمع میکنه. بماند که همیشه میگفت راضی نبودم و هنوزم راضی نیستم. اما ......

همون موقع ها مردم پچ پچ می که این آقا پولا رو برداشته رفته تهران و سرمایه گذاری کرده که اینم الله اعلم.

پدرجان خیلی سعی کرد سر از کارش دربیاره . اما هیچ وفت موفق نشد ولی در نهایت بدهی رو پرداخت کرد.

قسمت بدتر این ماجرا اینجاست که پدرجان در زمان بچگی این آقا دو تا ملک خیلی بزرگش رو ولایتا بنامش زده  بوده و یهو متوجه میشه که دوروز دیگه سن پسرش قانونی میشه و متاسفانه تو اون دوروز نمیتونه کارای سند رو انجام بده و اونا رو برگردونه بنام خودش. تنها کاری که میکنه اینه که منافع این دو تا ملک رو مادام العمر بنام خودش بزنه .

حالا این آقا تقریبا 60 سالشه و چهارتا پسر داره و اینقده مار خورده و افعی شده که هرچی پدرجان تو این چند سال بهش گفت من بدهیتو جمع و اون ملکا دستت امانته و برو برگردون گوشش بد ار نبود . پدرجان زمانیکه بدهی پسرشو جمع میکرده ازش یک چک سفید امضا بابت ضمانت میگیره و من به نوبه خودم شاهد بودم که بارها تهدید کرد که چکت رو مبلغ میزنم و اقدام میکنم. اما متاسفانه اجل بهش امون نداد. حالا ما موندیم که آیا پدرجان واقعا میخاست این ملکا رو ازش پس بگیره یا نه ؟  اگه میخاست پس بگیره چرا اقدام نکرد ؟

حالا این چک دست ما افتاده و ما اونو به امانت نگه داشتیم و هنوز تو تردید نیت وافعی پدرجان موندیم . از طرفی بقیه ورثه دارن بهمون فشار میارن که چک رو بدید به ما و ما هر دفعه به بهانه های مختلف داریم سر میدوانیمشان تا نیت پدرجان بهمون مسجل بشه.

این یکی از مشکلات کوچیک ماست . فکر کنید مشکل بزرگ چه خواهد بود؟

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : مشکلات پدرجان (قسمت اول) - پدرجان ,بدهی ,حالا ,میشه ,قسمت ,املاک ,بنام خودش
مشکلات پدرجان (قسمت اول) پدرجان ,بدهی ,حالا ,میشه ,قسمت ,املاک ,بنام خودش
ای کاش .....
با تک تک این کلماتی که اینجا تایپ میکنم یک تکه از وجودم کنده میشه. برای منی که عاشقانه پدرجان رو با تمام خوبیا و بدیاش دوست داشتم خیلی سخته که اعتراف به اشتباهاتش کنم. این روزا در حین پیاده روی یا خلوتهایی که با خودم دارم هی گذشته رو مرور میکنم . خاطرات این پنج سال رو. از لحظه ای که بابت بدهی همسر رفتم پیشش و گریه و اون منو محکوم کرد به کشیدن نقشه تا اون موقع که فرستاد دنبالم و گفت لیست بدهیهاتون رو بنویس .

چه شبهایی که تا 12 شب پای تختش نشستم و با هم گپ زدیم. چه روزها که پابه پاش تو محوطه دامداری کار کردیم. چه خنده ها و چه گریه هایی که با هم داشتیم. شبهای ظلمات زمستون و روزهای داغ تابستون. من به غیر از نقش عروس یه پرستار بودم. عین یه بچه ترو خشکش می . اینقدر نیازمند بود که با اون همه غرورش خودشو به من میسپرد تا دست و صورتشو بشورم. با دست غذا دهنش بذارم. لباساشو عوض کنم . اطاقشو جارو بزنم.

چقدر خانواده اش به من توهین . چقدر پشت سر و روبرو حرف زدن که بخاطر پولشه که بهش رسیدگی میکنی. در صورتیکه خدا در قلب من بود و نمک شناسی نسبت به کمک اون روزای گرفتاری و لاغیر. در صورتیکه یک بار تمام اسناد رو گذاشت روبروم و گفت هر چی میخاین بردارین و باز هم خدا بین ما شاهد و ناظر که اگه کوچکترین حسی به اون داشتم. اما من ادعام میشه به رفاقت . از دید من وقتی یکی رو دوست داری نباید خودخواه بشی. باید عاقبت بخیری اون طرف رو مد نظر داشته باشی و من اثبات که پدرجان رو دوست دارم.

پدرجان ذاتا آدم بدبینی بود همینطور که همسر هم هست. با این افراد باید خیلی محتاط رفتار کرد . اما من تو روابطم با پدرجان خیلی بی محابا از برداشتهای شخصی شایدم منفی خودش و گاها اطرافیانش به رتق و فتق امور مالیش بهش تذکر میدادم. خدا خودش شاهد که اون لحظه هیچ منافع شخص خودم یا همسر رو در نظر نمیگرفتم و فقط قصدم یاداواری کارهای نیمه کاره اش بود که مطمئنا دست و پاگیر برای برزخ هر انسانی خواهد بود. ایمان و علم پدرجان هزار برابر من بود . اما نمیتونم تشخیص بدم علت این اهمال کاریها چی بود؟ شاید علاقه زیاد به دنیا شاید هم دلایل دیگه ای که من ازون بی اطلاعم. به هر حال جرات نظر دادن ندارم چون هر لحظه ممکنه خودم تو اون جایگاه قرار بگیرم و عمل ازون بدتر باشه.

تو این روزا هر چی گذشته رو مرور میکنم میبینم من به اندازه خودم شاید هم فراتر از وظیفه خودم بابت انجام کارهاش تذکر دادم . گاهی فکر می من یه م نسبت به پدرجان و یک فرستاده از جانب خدا. اما متاسفانه گره ها اونقدر زیاد بود که نشد که بشود. گاهی دچار تردید میشم که نکنه من باید بیشتر پافشاری می .باز به خودم جواب میدم تو سعی خودتو کردی. تنها یک موضوع همیشه زجرم میداده و هنوزم از ذهنم خارج نمیشه. چرا هیچ وقت جرات صحبت از وصیت نامه ن ؟ هیچ وقته هیچ وقت. شاید فکر می مردی با کمالات پدرجان حتما وصیت نامه داره و بعضی از چیزها از جمله یک سوم که بارها به زبون انجام بعضی کارهای خیر رو تذکر داده بوده رو کتبا اعلام کرده. حالا کی حرف منو باور میکنه. گنبد گلدسته مسجد وقفی خودش ساخت درمانگاه برای بیماران دیالیزی و .....

اینا صحبتهاییه که این روزا دلم میخاد باهاش م. اما افسوس که دستم کوتاهه و منه به ظاهر بازیگوش با درونی آشفته به جنگ با سرگشتگی روحم پرداختم و هزاران سوال و افسوس از مسئولیت سنگینی که در قبال نون و نمک یه پیرمرد تنها کمرمو خم میکنه. ای کاش ....

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ای کاش ..... - پدرجان ,می ,شاید ,همسر ,خودش ,تذکر ,وصیت نامه ,مرور میکنم
ای کاش ..... پدرجان ,می ,شاید ,همسر ,خودش ,تذکر ,وصیت نامه ,مرور میکنم
هن یشه
نگاهی به لیست اکانت تلگرامم میندازم. تصویر پروفایل همه اعضای خانواده همسرم ع پدرجانه با نوشته هایی گوشه و کنار ع . خنده ام میگیره. سالی یبار هم به پدرشون سر نمیزدن. یادم افتاده بود از شب یلدای پارسال که همشون دور هم جمع شدن اما ما و پدرجان رو دعوت ن . یادمه ساعت 10 شب پدرجان گفت فکر می برای من غذا بفرستن اما حتما شامشونو خوردن. و من اون موقع شب سبزی پلو درست و کوکو و بردم پیشش تا تنهایی دراز ترین شب سال اذیتش نکنه. 

تو بیمارستان خواهرهمسر داشت تند تند و با زور غذا میچپوند تو دهنش و پدرجان در گوش من گفت میخاد کار 365 روز رو تو نیم ساعت انجام بده و یواشکی هر دو خندیدیم. در صورتیکه من همیشه با دست غذا به دهنش میدادم و اونم عین یه بچه غذا میخورد.

چقدر مرده پرستیم. حالم از همشون بهم میخوره. از اشکای دروغینشون از اظهار علاقه های الکیشون از بازی اشون . ایکاش جراتشو داشتم احساسمو بهشون میگفتم

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : هن یشه - پدرجان
هن یشه پدرجان
خستگی
همسر اینقده درگیر خانوادشه که اصلا از ما یادش رفته. این روزا یا بیرونه یا وقتی تو خونه است تموم وقت داره با تلفن با خواهر برادرش حرف میزنه. امروز در پی یک جمله من که یاداوری ما هم هستیم رفتار تند از خودش نشون داد. البته بماند که ناراحتیش از موضوع دیگه ای بود. از من خواست عصر به ملاقات خانواده ای بریم که دو سه تا معلول داره و بعد از گرفتن جواب منفی از من ناراحت شد. 

این روزها اینقدر خسته روح و جسم هستم که توانی برای مشاهده ناراحتیها رو ندارم و برای منی که در آستانه افسردگی قرار دارم و با خودم مبارزه میکنم تا از پا نیفتم قرار گرفتن تو موقعیتهای ناراحت کننده مثل سمه. 

البته معنیش این نیست که دنبال شادی میگردم . من فقط دارم تلاش میکنم زمین نخورم. ازینکه همسر منو نمیفهمه خیلی متاسفم.البته نظر اون اینه که منم اونو نمیفهمم و اون الان نیاز به پشتیبانی داره و من پشتشو خالی . در حالیکه من خودم نیازمند توجه بیشتر اونم. 

دلم میخاد از این شهر دور شم. برم جایی که هیچ منو نشناسه. حتی اگه تو تنهایی بمیرم. فقط خسته ام

پ ن: دخترک مدرسه شاهد درس میخونه. اگه بدونم سهمیه ام تو شهر دیگه حفظ میشه و میتونم تو مدرسه شاهد ثبت نامش کنم همین فردا تو شهر مجاور که فقط 60 کیلومتر تا اینجا راهه دنبال خونه میگردم. این تصمیم جدیه

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : خستگی - البته ,مدرسه شاهد
خستگی البته ,مدرسه شاهد
گیم نت
فک کنم هیچ حسی به مفید بودن برای دیگران نرسه. امیدواری انسان اون لحظه ای از بین میره که میبینه دیگه مفید نیست. این حس تو آدمای مختلف درجه بندی داره و در من که خودمو سرباز خدا رو زمین میدونم با حداکثر شدت وجود داره. فک کنم اگه یروزی بفهمم دیگه نمیتونم به ی کمک کنم اون روز مرگ خودمو از خدا بخام. 

یه مریض ام اسی رو میشناسم که گاه گاهی بهش سر میزدم. عصر بعد یک دلتنگی شدید برای پدرجان به فکرم زد بجای چرخ الکی و بی هدف تو خیابون برم به این خانوم سر بزنم و همینکارو . عجیب هم نتیجه داد. 

ب پسر این خانوم برام مسیج زده که هر دفعه که میاین عیادت مامانم تا چند روز مادرم پر انرژیه و از من خواست بیشتر برم دیدن مادرشون و چون این بچه مدرسه ایه و روزا نیست برام نوشت که کلید خونشون رو برام ساخته تا هر وقت دلم خواست برم اونحا. 

ازونجا که دایما دنبال نشونه هایی از طرف خدا هستم و میدونم صدامو میشنفه و بهم جوابهای روشن و واضح میده اینو فرمان متقن خدا دونستم و نور خدا به قلبم ت د.

از طرف دیگه با اینکه با همسر یه بحث لفظی کرده بودم و تهدید به اینکه میرم تو شهر مجاور خونه میگیرم تا اونم مجبور شه که بیاد یه افت انرژی شدیدی کرده بودم و از عصر نتونسته بودم از تو تخت بیرون بیام. همسر هم با ناراحتی از خونه بیرون رفته بود و در جواب من گفته بود که فردا براتون دنبال خونه میگردم. اما آ شب که اومد خونه صدام زد که میشه بیای باهات حرف بزنم؟ بماند که من خودمو بخاب زدم اما ته دلم خوشحال شدم که هنوز به من نیازمنده و با صحبت با من تخلیه میشه. 

اینم یه جواب دیگه بود تا صبح به جبران ب بلند شم و برم نون تازه ب م و یه میز صبحونه متفاوت بچینم تا اینجوری نشون بدم من هنوز هستم. 

از خدای مهربون درخاست میکنم به من سعه صدر بده تا این روزهای سخت رو بگذرونم. هر چند که مطمینم بعد این زندگیم وارد مرحله دیگه ای از بازی میشه . زندگی عین بازی کامپیوتریه. تا یه مرحله رو یاد میگیری وارد مرحله سختتر میشی. مهم اینه که داری بازی میکنی و این بازی تا مرحله آ یعنی مرگ ادامه داره. کافیه کم نیاری. یا حق

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : گیم نت - بازی ,مرحله ,خونه ,برام ,خودمو ,میشه ,وارد مرحله ,کرده بودم
گیم نت بازی ,مرحله ,خونه ,برام ,خودمو ,میشه ,وارد مرحله ,کرده بودم
و زندگی جریان داره
از امروز فصل جدیدی تو زندگیم باز میشه و زندگی من بدون دغدغه فکری پدرجان اما با خاطراتش شروع میشه. بالطبع کارم کمتر شد و زمان بیشتری رو خواهم داشت. تو این چند وقت احساس کرختی بدی داشتم. یجور تنبلی یا بی حسی. شایدم دلیلش بی انگیزگی بود. هر چی بود با روحیه من سازگار نبود. تو سی چهل روز گذشته وزنم زیاد شد. بی برنامگی و استرس شدید باعث پرخوری و ازون بدتر بدخوری ام شده بود. کمر درد هم بخاطر س ا ایستادنهای طولانی و گاه گاهی جابجایی پدرجان هم مزید بر علت شد. امروز عصر تو سعی به خودم غلبه کنم. اول خودم رو به یه پیاده روی دعوت . در حین پیاده روی با ستون مهره ها و دیسک ها صحبت و ازشون خواستم باهام همکاری کنن. باهاشون اتمام حجت که من آدم بخواب تو رختخواب نیستم. پس خودشونو لوس نکنن و کمک کنن تا از شر این درد لعنتی خلاص شم . منم قول دادم ورزش رو به زندگیم اضافه کنم. در حین راه رفتن نفسهای عمیق کشیدم و از خدا بخاطر بعضی از کارهای بد معذرت خواهی و به اونم گفتم برای تو کاری نداره از نورت به قلبم بتابونی و آ کار منو ختم بخیر کنی. از فردا یه تصمیمهای جدیدی گرفتم. باید خودمو تربیت کنم. احتیاج به تمرکز و تمرین دارم. حالا نمیگم دقیقا چی. میترسم ابکاری کنم آبروریزی شه. ولی از نتایجش مینویسم براتون. امشب تولدمه. زندگی نمیتونه منو ش ت بده. از امشب دوباره از پیله بیرون میام و اینبار بدون پدرجان پروانگی میکنم. تولدم مبارک
عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : و زندگی جریان داره - پدرجان ,زندگی
و زندگی جریان داره پدرجان ,زندگی
اسراف حرامه
قبلنا گفته بودم که دامداری پدرجان حکم مدرسه شایولین رو برا من داشت و چیزهای زیادی اونجا یاد گرفتم. بهترین این آموزه ها اسراف ن بود. ب بعد اتمام مجلس تا دیروقت پابه پای پرسنل مسجد وایسادم و تموم غذاهای قابل مصرف رو بسته بندی و غذاها و سالادهای مونده و دست خورده رو برای مرغها و ته مونده گوشتها رو هم برای پیشی ها دسته بندی . بماند که خانواده همسر چپ چپ نگاه و پچ پچ . اما من کار خودمو . 

خدمه مسجد همه منو تشویق و قرار شد ازین به بعد همین روشو انجام بدن . کلی غذای تمیز دست نخورده به بچه های کار تو خیابون دادم و مطمینا مرغها هم دلی از عزا دراوردن. ثوابش باشه واسه روح پدرجان

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : اسراف حرامه - بندی
اسراف حرامه بندی
و زندگی جریان داره
از امروز فصل جدیدی تو زندگیم باز میشه و زندگی من بدون دغدغه فکری پدرجان اما با خاطراتش شروع میشه. بالطبع کارم کمتر شد و زمان بیشتری رو خواهم داشت. تو این چند وقت احساس کرختی بدی داشتم. یجور تنبلی یا بی حسی. شایدم دلیلش بی انگیزگی بود. هر چی بود با روحیه من سازگار نبود. تو سی چهل روز گذشته وزنم زیاد شد. بی برنامگی و استرس شدید باعث پرخوری و ازون بدتر بدخوری ام شده بود. کمر درد هم بخاطر س ا ایستادنهای طولانی و گاه گاهی جابجایی پدرجان هم مزید بر علت شد. امروز عصر سعی به خودم غلبه کنم. اول خودم رو به یه پیاده روی دعوت . در حین پیاده روی با ستون مهره ها و دیسک ها صحبت و ازشون خواستم باهام همکاری کنن. باهاشون اتمام حجت که من آدم بخواب تو رختخواب نیستم. پس خودشونو لوس نکنن و کمک کنن تا از شر این درد لعنتی خلاص شم . منم قول دادم ورزش رو به زندگیم اضافه کنم. در حین راه رفتن نفسهای عمیق کشیدم و از خدا بخاطر بعضی از کارهای بد معذرت خواهی و به اونم گفتم برای تو کاری نداره از نورت به قلبم بتابونی و آ کار منو ختم بخیر کنی. از فردا یه تصمیمهای جدیدی گرفتم. باید خودمو تربیت کنم. احتیاج به تمرکز و تمرین دارم. حالا نمیگم دقیقا چی. میترسم ابکاری کنم آبروریزی شه. ولی از نتایجش مینویسم براتون. امشب تولدمه. زندگی نمیتونه منو ش ت بده. از امشب دوباره از پیله بیرون میام و اینبار بدون پدرجان پروانگی میکنم. تولدم مبارک
عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : و زندگی جریان داره - پدرجان ,زندگی
و زندگی جریان داره پدرجان ,زندگی
برنامه ریزی
پنج ساله تو این خونه نشستیم. پوشش دیوارای این خونه گچه. بالطبع یکم تغییر رنگ داده. ازونجا که چند وقته تصمیم ب ید یا ساخت خونه حیاط دار داریم به فکر رنگ یا کاغذ دیواری نبودم. البته خیلی کثیف نیست. ولی شفافیت اولیه رو نداره. فقط دور کلید پریز ها جای دستهای دخترک کثیف شده بود که اونم یه قلم مو و یه قوطی رنگ سفید مات مایش بود. امروز خودم اینکارو . اول دور اونجایی رو که باید رنگ میشد با چسب پهن پوشوندم مثل کادر بعد داخلشو رنگ زدم. با وضعیت پیش اومده فک نکنم حالا حالا ها رفتنی باشیم. پس یکم همینجارو سرو سامون بدم. این برنامه بعدی زندگی منه.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : برنامه ریزی - خونه
برنامه ریزی خونه
نمیفهمم باز چی شده
نمیدونم چی شده دوباره دعای خواهرشوهرام گم شده. از ظهر دارن بهم بی محلی میدن. هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چیزی گفته باشم یا کاری کرده باشم که باعث دلخوری شده باشه. 

این در حالیه که جلوی من از سرو کول همسر بالا میرن و هی بوسش میکنن و قربون صدقه اش میرن. نه که من تو این سن و سال حسادت کنم . فقط نمیدونم چرا به من بی محلی میدن؟

امروز کارتهای شب هفت رو نوشتن و پخش کردیم. نمیدونم چرا برا خانواده من کارت نذاشتن. آدم و عالم رو دعوت . خوب پدرشوهرم مرد اسم و رسم داری بوده. اما نه اسم خانواده من تو لیست بود نه کارتی براشون نوشته شده. عمرا اگر من یاداوری کنم. 

شایدم کارت تموم شده و فردا میخان انجام بدن. در هر حال اگه کارت دادن که هیچی در غیر اینصورت همینو بهانه میکنم برای کنار کشیدن خودم از کارها. میدونید که دنبال بهانه هم میگردم. نمیدونم بگم خدا کنه بهانه رو دستم بدن یا نه؟

هر چی خیرو صلاحه همون انجام شه.

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : نمیفهمم باز چی شده - نمیدونم ,بهانه ,کارت
نمیفهمم باز چی شده نمیدونم ,بهانه ,کارت
دوست
من و همسر بخاطر زندگی پیچیده ای که داریم نسبت به هم چند تا نقش داریم. زن و شوهر همکار دوست . تو این نقشها گاهگاهی نقش یکیمون قویتر میشه. 

تو نقش زن و شوهری اون نقشش پررنگ تر از منه. یعنی اون شوهر بهتریه تا من . اما تو نقش همکار تقریبا هم عرضیم. اون یه اطاق فکر عالیه و من عملگر عالی. اما تو نقش دوست. بدترین دوستی که تا بحال داشتم همسرمه. ازونجا که همسر کلا تا حالا هیچ دوستی نداشته اصلا دوستی بلد نیست. اما من بخاطر روابط عمومی بالام رفیق بازم. هر چند که دوست صمیمی هم ندارم. اما کلی دوست دارم و وقتی باهاشون کار ندارم براشون انرژی میذارم. واسه همین طرف همیشه منتظره وقتش بشه و جبران کنه. در زمان احتیاج همیشه دورو برم چند نفر پیدا میشن که با جون و دل بخان کمکم کنن. 

رابطه دوستی ما یه رابطه یه طرفه است. یعنی من نمیتونم هر چیزیمو بگم و همیشه باید بترسم مبادا برداشت بد کنه یا ع العمل ناخوشایند نشون بده. دقیقا ع ش همسر با وجود من که فک کنم قد پنجاه تا دوستم دیگه احتیاج به دوست نداره. صبور و باجنبه. همسر خیلی راحت تمام افکارش و عملکردشو بدون ترس از ع العمل من یا برداشت من میگه. مثلا اگه بخاد از یه خانوم تعریف و تمجید کنه خیلی راحت یه لبخند تحویل میگیره و همینطور در مورد افکارش عقایدش کارش و ....

واسه همین اگه یه مساله ای چه مثبت چه منفی پیش بیاد سریع دنبالم میگرده تا هیجان اون موضوع رو به من منتقل کنه. 

گاهی به همسر حسودیم میشه از داشتن یه دوست خوب. اما من بیچاره وقتی میخام یه چیزی بگم صدبار سبک سنگین میکنم و جوانبشو میسنجم. اگه میخاید ببینید کدوم دوستی خوبه بدونید اون دوستی ای که توش راحت باشید و قوانین دست و پاگیرش کمتر باشه و همش لازم نباشه فکر کنید الان منظورش از فلان حرف چی بود یا اگه فلان کارو کنم چی میخاد برداشت شه. 

ب  یه جمله ای که یکی بهم گفته بود رو براش نقل . با اینکه حرف اون طرف بد بود اما من ناراحت نشده بودم. اما فورا رفت به طرف گله کرد که چرا زن منو ناراحت کردی؟ در صورتیکه من احتیاج به کمکش نداشتم. 

اینجاست که صدبار به خودم قول دادم هیچی رو بهش نگم باز اشتباه . گاهی میگم اصلا جز حرف واجب باهاش حرف دیگه ای نزنم. مگه میشه؟

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : دوست - دوست ,دوستی ,همسر ,برداشت ,احتیاج ,خیلی راحت ,واسه همین
دوست دوست ,دوستی ,همسر ,برداشت ,احتیاج ,خیلی راحت ,واسه همین
اخبار روز
داشتم واستون پست قبل رو تایپ می یهو صدای در اومد و متعاقبا صدای همسر که خانوم بیا این گوشتها رو از تو راه پله بردار   بسته بندی کن و برای فلانی و فلانی هم بذار. گفتم بیا بالا خودت بگو برا هر کی چقد بذارم. گفت کار دارم. هر جور صلاح میدونی عمل کن. 

تو این لحظه من پست رو تایید کرده بودم. وگرنه میخاستم به عنوان پی نوشت شادیمو ابراز کنم که ناراحتی سال قبل تو ذهنش مونده و بدون گفته من همشو آورده خونه تا هر جور که خودمون صلاح میدونیم تقسیم کنیم

همسر رفت و من دو تا پلاستیک بزرگ پر از گوشت ریز شده حدودا پانزده کیلو رو از پایین آوردم و ریختم تو سینی تا برای دهقانها و کارمندامون بسته بندی کنم یهو تلفن زنگ خورد. مادرشوهرم گفت من گوشتتون رو پخش . بیا یکم برا خودتون ببر. 

با تعجب گفتم به کیا دادین؟ گفت فلان و فلان و .....خلاصه فک و فامیلای خودش. گفتم پس این گوشتا که همسر آورده چیه؟ گفت کدوما؟ 

از ترسم حرفو عوض و تلفن رو تموم . فورا زنگ زدم به کارمندم و ازش پرسیدم. گفت گوشت از قص یدن. 

حالم داشت بهم میخورد. همسر از ترس مادرش جرات نکرده حتی برا کارمنداش و دهقاناش گوشت بگیره چه برسه به من. واسه همین رفته یده. 

همه کاراش همینطور بی برنامست. حالا چون خودش نگفته جرات نمیکنم به رو بیارم. اون وقت میگه بچه ها برا تو خبر میارن. 

تا آ امشب خونه ما هزار تا اتفاق غیر منتظره خواهد افتاد. گوش بزنگ باشید

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : اخبار روز - همسر ,گوشت ,گفتم ,بسته بندی
اخبار روز همسر ,گوشت ,گفتم ,بسته بندی
قسمت
 نه سال پیش روز عید قربان بسته بندی گوشتا رو که روی هر کدوم اسم صاحبش نوشته بود پخش کردیم. یه همکار داریم توصنفمون که هرسال سفارش تبرکی رو میده از قبل. اون روز رفتیم جلو خونشون اما نبودن. بسته گوشتشو آوردم گذاشتم تو  فریزر

چند وقت گذشت و هی یاداوری می که تبرکشون رو ببرم. اما چله شده بود.

یکی دوماه گذشته بود و ارزش کار یجورایی از بین رفته بود. یروز رفتم سر فریزر دیدم گوشت نداریم جز اون یه بسته . گفتم ولشکن دیگه . همینو واسه ناهار میپزم. یه ته چین با گوشت فراوون پختم. قبل ظهر همسر زنگ زد که برا ناهار مهمون داره. 

داشتم سالاد درست می که یهو همسر تو راه پله گفت یالله یالله. 

گفتم بفرما . فک میکنین چی دیدم؟ همون آقای همکارمون مهمونمون بود. همسر گفت خانومش نیست ناهار آوردمش اینجا. در حالیکه دهنم از تعجب وا مونده بود خوش آمد گفتم. 

سر میز جریانو گفتم. واقعا میگن هیشکی نمیتونه قسمت دیگه رو بخوره راست میگن.

 

 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : قسمت - گفتم ,همسر ,ناهار ,بسته
قسمت گفتم ,همسر ,ناهار ,بسته
کم آوردم
تیم پرستاریمون که شامل همسر دو تا از پرسنل و من میشه روز بروز داره فرسوده تر میشه. اول از همه من از پا درومدم. شایدم حرف و حدیث این کار و حواشی زودتر منو از پا انداخت. یکی از پرسنل که فروشنده مون تو شهر مجاوره دیروز سخت مریض شد و اون یکی هم که ب شیفتش بود خوابش برده و همسر انداختش بیرون. تنها ی که داره با تمام قوا مقاومت میکنه همسره که کار و زندگیشو ول کرده و من میدونم که از درون داره خالی میشه و بزودی از درون میپاشه.

همیشه همسر به خانواده پرجمعیتش افتخار میکرد. اما من از ازدواج با خانواده پرجمعیت سخت پشیمونم و اگه یروز بخام دخترمو شوهر بدم اصلا با خانواده پرجمعیت وصلت نمیکنم. تو این ده یازده سال جز دردسر ازین خانواده چیزی ندیدم. مهمونیای شلوغ و پر کار اولیش بود که کاشکی به این ختم میشد. عقاید و نظرات متفاوت مشکل بعدی بود. سومیش هم مشکلات هر کدوم به تنهایی بود که با ناراحتی شخصی هرکدوم باز خود به خود بقیه اعضا درگیر میشدن. مگه میشه بی تفاوت بود. 

من تا حالا مزیتی ندیدم. مگه غیر اینه که امروز باید این جمعیت کمک هم باشن تا سنگینی کار رو دوش یکی نباشه؟ پس کو؟

عصبانیتم ب وقتی شد که همسر ب زنگ زد غیر آبمیوه برای پدرجان یکم غذا بفرست. گفتم مگه بیمارستان غذا نداد؟گفت چرا  اما فلانی غذاشو خورد. 

نمیدونم اینا دیگه چه قومین؟ پر مدعا و بی مسولیت. توشون همسر مسولیت پذیرتره که اونم ازونور بوم افتاده. تو این چند وقت نه تنها کمکی نداشتن بلکه با حرفهاشون باعث دلش تگی شدن.

ازینکه تو این روزای سخت پشت همسرمو خالی از دست خودم دلگیرم. اما خدا خودش میدونه که کم آوردم. کمردرد و زانو درد شدید داره نابودم میکنه. تو این یه ماه 5 کیلو وزنم زیاد شده. دستم تموم وقت خواب میره و سرانگشتام بی حس شدن. از دخترک غافل شدم و نمیدونم داره چیکار میکنه؟ بقیه چیزا هم مثل مغازه و فروش آ فصل و اینا به امید خدا رها شده. 

نمیدونم چی بگم؟ فقط میدونم بیمار بعدی همسرمه. من ازون قویترم. خدا رحم کنه

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : کم آوردم - همسر ,خانواده ,میشه ,نمیدونم , ب ,خانواده پرجمعیت
کم آوردم همسر ,خانواده ,میشه ,نمیدونم , ب ,خانواده پرجمعیت
بنام خداوند حکیم
جدیدا تو بازارچه سنتی شهر یه سبزی فروشی باز شده که هم سبزی میفروشه و هم همونجا خدمات پاک و ریز داره. با توجه به سنتی بودن زندگی مردم شهر من هنوز ید ازین جور جاها خیلی مد نشده و مردم یکم با تردید بهش نگاه میکنن که مبادا سبزی خوب شسته نشده باشه و .....

اما یه بار فروشنده منو به مرکز پاک سبزیش برد . اون لگنهای سفید و اون محیط تمیز رو که دیدم چند وقتیه با خیال جمع سبزی رو تلفنی سفارش میدم و اونا هر جور که من میگم برام بسته بندی میکنن و رایگان جلو در خونه تحویل میدن.

دیروز دستور 5 کیلو جعفری داده بودم و آ شب که از بیمارستان برمیگشتم تماس گرفتم که سبزیمو اگه حاضره بیارین. هنوز پارک نکرده بودم که آقای فروشنده با موتور جلو در خونه رسید و بسته های جعفری رو تحویل داد. موقع رفتن گفت: دو تا بسته سبزی قورمه اضافه اومده اینارو هم بدم. گفتم نه . فروشنده تشکری کرد و رفت. نمیدونم چرا یهو دلم براش سوخت. سریع سوار ماشین شدم و دنبالش رفتم و اون دو تا بسته سبزی رو با اینکه نیاز نداشتم برای خوشحالیش یدم.

امروز همون سبزی قورمه رو تبدیل به قورمه سبزی و چند تا ظرف به نیت سلامتی پدرجان بیرون دادم.

طرفای ظهر همون آقا زنگ زد و بابت ب تشکر کرد و ازم پرسید تو شغل شما احتیاج به وانت یا نیسان ندارید؟ گفتم چرا اتفاقا بار برای تهران زیاد داریم. پرسید چقدر کرایه میدید تا تهران؟ گفتم x تومن. گفت : من هر شب وانت خالی میفرستم تهران تا تره بار بیاره . ازین به بعد با نصف اون x تومن براتون بار میبرم تا تهران.

اگه بگم چقدر خوشحال شدم حد نداره. میگن تو دنیا از هر دست بدی از همون دست پس میگیری. من ب هفت هزار تومن  پول دادم و رو که نیاز نداشتم یدم تا این آقا خوشحال بره پیش زن و بچش. حالا خدا هفتاد برابرش شایدم هفتصد برابرش رو بهم برگردوند. شک ندارم. دنیا دکاً دکاست.

 

 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : بنام خداوند حکیم - سبزی ,بسته ,تهران ,گفتم ,قورمه ,فروشنده ,نیاز نداشتم ,سبزی قورمه ,بسته سبزی
بنام خداوند حکیم سبزی ,بسته ,تهران ,گفتم ,قورمه ,فروشنده ,نیاز نداشتم ,سبزی قورمه ,بسته سبزی
ماهی بی جنبه
امروز یه اتفاقایی بین من و همسر افتاد که باعث دلگیری من شد و اونم خیلی دور دست و بالم نپلکید . چون میزان شدت خشمم رو تو اون لحظه میدونست. 

منم ناراحت بودم و بیمارستان نرفتم. هر چند که پدرجان تو آی سی یو بستریه و ممنوع الملاقات. 

عصر که شد یه دوش گرفتم . یکم به خودم رسیدم. دخترک رو با مادربزرگش رسوندم عروسی. خودم هم رفتم پیاده روی. گوشیمم به عمد نبردم. هوای ملس پاییزی جیگرمو خونک میکرد. دیدم احتیاج به یکی دارم باهاش درددل کنم. خواهر برادر که نمیشه از غصه هات بهشون بگی. دوست و رفیقی ام ندارم. زنگ زدم مهدی. سرماخورده بود اساسی. رفتم دنبالش. اول بردمش یه تو رگی نوش جان کرد. بعد بردمش برای کله کچلش یه کلاه یدم. بعد هم پیتزا سفارش دادم و با هم تو ماشین شام خوردیم . یکم درددل پیشش.بعدش یکم گفتیم و خندیدیم. بعد هم بردمش خونشون پیادش . تو راه برگشت داشتم فکر می خدا تو هر کارش حکمتی هست. اگه به من پسر نداد چون میدونست من آدم بی جنبه ایم و ممکنه به پشتوانه اون پسر به دنیا احساس بی نیازی کنم. واقعا کاراش قشنگه. اونجا که میگن داده اش نعمت است و نداده اش حکمت واقعا درست میگن

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ماهی بی جنبه - بردمش
ماهی بی جنبه بردمش
در جواب کامنتای دوستان
یه اعتقاد یه هدف یا یه انگیزه همیشه باعث میشه انسان تحملش زیاد شه و راحت تر بتونه تو سختیا دووم بیاره. منم تو زندگیم با سختیهای زیادی دست و پنجه نرم و هنوزم که هنوزه میکنم. چون به گفته خود خدا انسان در رنج آفریده شده. اما چیزی که من یاد گرفتم اینه که انسان باید انعطاف پذیر باشه و این نهایت ایمانه. باید بدونه این سختیها برای یه زمانه مشخصه و کافیه بتونی اون زمان رو رد کنی و هر چی جزع فزع کنی سرعت خودتو کم کردی. 

دومین موضوع هم فلسفه ایه که سرلوحه زندگی منه. شاید تکراری باشه از بس من تکرارش . اما بازم مینویسمش. 

رنج ها بر سه قسمند : یا نتیجه اعمال خودمونن. یا باعث ارتقا درجه میشن یا در اونها صلاحی هست که در آینده معلوم میشه. 

گاه گاهی برام از مشکلاتتون مینویسین یا میپرسین چجوری اینقده صبوری؟ من صبور نیستم فقط انعطاف پذیرم. بدون اینکه به خدا شکایت کنم منتظر میشم تا ازون مهلکه تو مرور زمان در بیام. البته خطا هم دارما. ولی تلاشم بر اینه. امیدوارم خدا توانم رو بیشتر کنه. 

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : در جواب کامنتای دوستان - انسان
در جواب کامنتای دوستان انسان
مال دنیا
پدرجان اصلا حالش خوب نیست. اون پیرمرد مهربون تبدیل شده به یه آدم فحاش بددهن که آبرو حیثیت برامون نذاشته. 

پدرجان یه مبلغ پول تو بانک پس انداز داره که پارسال به من گفته بود از م بپرسم چیکار کنیم بعد مرگش همسر اجازه برداشت اونو داشته باشه برای هزینه های کفن و دفن و مابقیش هم گنبد گلدسته مسجدی که اونو دادا وقف . راستش هیچ راه حلی نداشت مگر اینکه اون س بنام یکی دیگه شه که اونم شدنی نبود. 

موقعیکه میخاستیم ببریمش تهران بیمارستان 15 م به همسر پول داده بود. اما حداقل فقط هزینه های بیمارستانش 35 م شده و سر انگشتی تا الان نزدیک به 49 م هزینه کردیم. این غیر پول چند تا ربع سکه است که همسر سرخود برا پرسنل بیمارستان یده( 2930). که حالا از ترس خواهر برادرش جرات نمیکنه تو لیست ج کردش بیاره. 

از اون هفته پدرجان هی رییس اون موسسه رو میکشونه میاره بانک تا س اش رو بنام همسر کنه. اما تا رییس میاد خودشو میزنه به خواب و هر چی صداش میزنیم جواب نمیده. یا میگه الان توانشو ندارم و برو عصر بیا. آخه ب اینه خودش بهش زنگ میزنه . اما دلشو نداره. با اینکه تاکید کردیم بهش که این پول دست ما امانته و ایشالا برگشتی بهت بر میگردونیم. 

اما خدا در قرآن گفته انسان به مال و اولاد آزمایش میشه. دیروز بهش گفتم وجه رو بنام یکی از دخترا یا همسرت بریز. چنان غضبناک نگاهم کرد که جرات ن دیگه حرفی بزنم. 

تو این بازار و بی پولی همسر داره اوورت ج میکنه و منم جز موضوع سکه ها جرات حرف زدن ندارم. چون خدارو خوش نمیاد. 

ی که به زنده بودنش دلش نیومده و بچه هاش بخورن اون مال بعد مرگشم به ی خیر نمیکنه. البته به دخترا یکی یک قطعه زمین از بهترین املاکش داده و به پسرا هم غیر اون آب و زمین کشاورزی(بنام پسرا نزده فقط در تصرفشون قرار داده) اما نسبت به دارایی ای که داره اینا چیزی نیست و میتونست برا خودش یه عدد قابل توجه نگه داره و بقیه رو به بچه هاش بده تا تو این روزگار سخت که همشون دیگه عروس دوماد دارن با آرامش زندگی کنن و ته دلشون آرزوی مرگش رو نکنن تا زودتر از گرفتاری در بیان و اونم تموم وقت فکر کنه بچه هام منو واسه پول میخان. 

البته کار و نظر بچه ها رو تایید نمیکنم ولی روش زندگی پدرجانم نمیپسندم. کاشکی یکم از دل میکند و آ عمری برا خودش گنج درست نمیکرد تا مجبور شه دور خودش حصار بکشه و از دست ی چیزی نخوره به فکر اینکه نکنه میخان مسمومم کنن.

الان اگه من و همسر اونجا باشیم از دستمون غذا و آب میخوره. در غیر اینصورت به پرستارا هم اعتماد نداره و فکر میکنه همه میخان بکشنش. 

خیلی غصه میخورم برا این موضوع. یه عمر زحمت دنیا کشید ، یه عمر عبادت خدا کرد حالا آ عمری همه چیز داره اب میشه.

دلم نمیخاد سرنوشتم اینجوری شه. خدا رحم کنه

عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : مال دنیا - همسر ,خودش ,بنام ,هزینه ,میخان ,الان
مال دنیا همسر ,خودش ,بنام ,هزینه ,میخان ,الان
ناشکری
طرفای ظهر تو این هیرو ویر برامون بار اومده بود. به بچه ها گفتم برید بار رو خالی کنید تا همسر مجبور نشه خودش بیاد. یهو موبایلم زنگ خورد. کارمندم بود. گفت راننده حالش بهم خورده و کنار خیابون افتاده. یا خدا. اینو کجای دلم بذارم. به بچه ها گفتم سریع زنگ بزنید آمبولانس تا من برسم. در جواب همسر که کجا میری گفتم الان میام. وقتی رسیدم راننده بیچاره رو با آمبولانس برده بودن و من حتی اسمی ازش نمیدونستم. زنگ زدم به مدیر فروش شرکت .گفت نمیشناستش. دست و پام شل شد. مصیبت امروز نتیجه ناشکری صبح بود. کارمندم زنگ زد تو کما رفته و سی سی یو بستریش کرده. هنگ کرده بودم. همسر بیچاره اینقدر خسته و درگیر بود که کشش این خبر رو نداشت. یه لحظه شروع دعای فرج رو خوندن. یهو قفل مغزم باز شد. سریع زنگ زدم 110 و ازشون درخاست . زود اومدن. شرح ماوقع رو گفتم و صورتجلسه . بعد هم قفل در ماشین رو باز کردیم و موبایلشو برداشتیم. سریع در رو بستمو سوییچشو به تحویل دادم. دوتا کاسبم صدا به عنوان شاهد. تو دلم گفتم نکنه خانوادش بیان و شاکی بشن؟ دیگه به هیشکی اعتماد ندارم تماس گرفتیم و جریانو گفتیم. اونا هم گفتن الان راه میفتن. بنده خدا هنوز به هوش نیومده. حالا یه مریض تو آی سی یو داریم یکی تو سی سی یو. نباید شکایت کرد. فقط باید سکوت کرد. من امروز بازم ابکاری . خدایا من تسلیم. هر کار دلت میخاد . من سرباز تو ام. چشم و گوش بسته.
عنوان وبلاگ : نیمه دوم زندگی یک زن
برچسب ها : ناشکری - گفتم ,سریع ,همسر
ناشکری گفتم ,سریع ,همسر
اخرین جستجو ها
انشایی درباره جانشین سازی guide this ninjago skybound lego ninjago this application lego ninjago skybound انشا درمورد مقایسه قلم با خون شهیدان انشا درباره ی میز با درخت از روش سنجش و مقایسه انشا درمورد پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید پاسخ المپیاد ادبیات پایه نهم قصه حماسه هرمز در حمله مغول ها به ایران انشا درباره ناخن کلاس هفتم نحوه مصرف قرصهای گامبو انشا درمورد درخت به روش جانشین سازی یک متن ذهنی بنویسید انشا در مورد ضرب المثل سحرخیز باش تا کامروا شوی آیین نامه اجرایی موضوع تبصره 5 ماده 169 مالیات مستقیم سفره هفت سین مدل نسیم فیروزه ای کرم پودر میبا miba به مناسبت روز جهانی معلولین ک ن، در مرکز ساری 1 نیز بر بال پروانه ها سوار شدند انشا درباره ی مقایسه اب وخاک آدرنالین جایزه انشا یی که درآن تضاد مفاهین به کار رفته باشد از روش جانشین سازی یک متن ذهنی بنویسید موضوع درباره باران آهنگ اگه عاشقت باشه برمیگرده انشا درباره ی طعم لبوی داغ در یک روز برفی طراحی آلما سایت سایتهای طراحی طراحی سایت robot created chinese created married robot friend perfect match اطلاعات اینترنت دسترسی شبکه کامپیوترهای کامپیوتر شبکه اینترنت سایتهای گوفر قابل دسترسی اینترنت چیست down load آزمون آنلاین مجله الکترونیکی گاد6 ایا میتوان از پارافین تراپی برای درمان اگزما استفاده کرد چند زائر ایرانی نوروز ۹۶ به سفر عتبات می روند؟ داستان ضرب المثل دل که پاک است زبان بی باک است قیمت اقتصاد تقاضا مصرف کالا کالای مقدار تقاضای مصرف کننده مسائل اقتصادی قیمت کالاهای اقتصاد ٌد ترجمه آهنگ اوی یاره نوید زردی حل سوال ۵ صفحه ی ۱۰۵ ریاضی ششم‌ دبستان کلاس ششم دبستان برداشت شعر چوخواهی که نامت نماند نهان مکن نام نیک بزرگان نهان شهادت حضرت فاطمه زهرا س و ایام فاطمیه رژیم موزی ژاپنی برای کاهش وزن انشا در مورد قطره ای باران هستید که از ابر ی چکیده آموزش ساخت ظروف هفت سین با بطری لینک گروه های کردی تلگرام کاربرد اعداد اعشار داستان و خاطرات تنبیه spank ایرانیان اعجاب اشتغال کشاورزی مهاجم بلندقامت hammer wheatley’s will armie armie hammer hammer will alicia vikander govwebdataarchive crawldata 2017 05 02t16 43 37pdt to 2017 05 02t10 36 14pdt new alien covenant footage teases the grim fate of noomi ace s prometheus character انشا در مورد قطره بارانی هستید که از ابری چکیده میشوید همراه با مقدمه و بند های بدنه نمونه سوال مسابقه صحیفه سجادیه هفتم مرحله‌ شهرستان کانال های تلگرام سینمایی زمان ماندن ماسک زغال بر روی صورت تأثیر کود ی بر جزءبندی شیمیایی پتاسیم در خاکهای مناطق گردوکاری تویسرکان word جانشین سازی در کبوتر درس آزاد با قلمرو زبانی ادبی فکری گزارش تصویری از اولین روز تحصیل در دبستان سعدی 2 سال تحصیلی طرح لایه باز تقویم 96 با طرح حافظیه جواب درک مطلب درس هوشیاری فارسی ششم مدال رسید کیلوگرم پیروزی برابر پیروزی برابر تولید متن به روش ناسازی معنایی اعلام نتیجۀ یک تحقیق سال نوی تو هم مبارک رنگین کمانی عزیزم نقد وبررسی سریال تایوانی شاهزاده ی گرگ ها prince of wolf 1926 نگاهی به شعارهای دانشجویان در ات صنفی اخیر آرامش می خواهید از حلت درخشش دسالان باشگاه عرش در مسابقات قهرمانی استان چهار فصل تقویمم پاییز و پاییزه سی و یکمین نشست کتاب خوان کتابخانه ای شهرستان نهبندان everything you need to know about the samsung galaxy note بررسی فرآیند طراحی معماری به شیوه تکه انگاری فایل ورد wo شماره سامانه پیامک ارسال پیامک هیئت آهویی سامانه پیامکی مفید درمانی جوانی دوران مفید برای درمانی مفید درختی را که در غیر فصل بار بدهد باید از ریشه درآورد انشا ذهنی درمورد مقایسه جنگ و صلح اسامی برندگان مسابقه کتاب داستان و راستان سلام به انبیاء در زیارت حسین معنی السلام علیک یا وارث ادم ،وارث نوح ،وارث ابراهیم پایان نامم خبر داغ از خبرگزاریها اندونزی اولین محموله lpg ایران را امروز دریافت می‌کند س ‌گذاری قوه قضاییه در بانک‌ها و استفاده از سود آن ممنوع شد شبانه روزی السّلام علیک یا علمدار کربلا یا اباالفضل العبّاس ع اضافه کنید عوامل خشونت موانع مهرورزی تحقیق موانع تحقیق موانع مهرورزی power generation week خدا میدونه چی رو به کی بده حدادی‌فر هر وقت کادر فنی صلاح بداند بازی می‌کنم نیروهای ویژه نیروهای ویژه انحلال نیروهای شهید چمران پاسخ شهید سنگرهای و انگلیس در ایران 3 از نظر ی stop anxiety with acupressure تی شوی همراه با بین برزنتی مدل215 ت آموزش یازدهم فرهنگیان آموزشی پرورش ت یازدهم آموزشی ت تاثیر گذار فروش باغ ویلا 1500 در بکه شهریار حاملگی بدون جنین، چرا ؟ mother teresa چینیان به شبکه ۴ می‌آیند برخورد کُرات با ستارگان در تلویزیون 2017 volvo v60 expert review car review لیست نهایی جبهه اعتدال درگلستان و سراسر کشور عضویت جلال ایری درجبهه اعتدال محرم آمد آتش به دل زد ناامید آنقدر آنقدر ناامید ناامید ناامید چگونه از مخاطب منفعل به مخاطب فعال تبدیل شویم بوگیری کارخانجات تولید پودر و روغن ماهی کویر گردشگری جهانی آفتاب گرفتن گردشگری ایران جهانی کویر انشا تضاد درباره عشق ونفرت
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.603 seconds
RSS