قولنج قلم!

پست های وبلاگ قولنج قلم! از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

نمیدونم چندمی!
ب دوباره ح.می.د شروع کرد که من به شما احساس عمیقی دارم و اینا!

نمیدونم واقعا نمیدونم. حالا قراره بیشتر صحبت کنیم که رابطه در چه حد و حدودی باشه و اینا!

+هفته قبل رفتم اصلاح یه ژل هم گرفتم در واقع ماسک انار! صورتم رو روشنتر میکنه.

هفت هزار.

+من ایده زیاد دارم ولی سرمایه نه! دوست داشتم میتونستم برم داخل بورس.

+همین الآن این پیام رو فرستاده!

✔ فقر کلمات در بیان احساسات یا آل ی تایمی :

 

⚡️کاش ما فقط نگران هم نبودیم ...⚡️

 

♦️پدرم دلواپس آینده برادرم است؛ اما حتی یک بار اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.

 

♦️برادرم نگران فشار کاری پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.

 

♦️مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد، اما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟!

 

♦️من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : نمیدونم چندمی! - باهم ,نشده ,سخته ,آل ی ,احساسات ,دوست ,آل ی تایمی ,بیان احساسات
نمیدونم چندمی! باهم ,نشده ,سخته ,آل ی ,احساسات ,دوست ,آل ی تایمی ,بیان احساسات
یلداتون مبارک. من که ظهر پری.ود شدم اینقدر ضعف داشتم خبرش خونه پریایی هم رفتم.

اصلا افتضاحی بود واسه خودشا!!.

در خونه رو که باز دیدم داره بارون میاد، دامادمون خواهرمو که حالش یه ده بد شده بود رو از اورد پیاده کرد و من با اصرار مامانم باهاش تا دروازه تهران رو رفتم،

دم کوچه هم ننه پریا با ماشین اومد دنبالم.

رسیدم اونجا یه نیم ساعتی باهاش تایپ رو کار لپتاپ داغون شد یعنی خودم رو کشتم و درست نشد، بعد فکر کن یه نیم ساعتی خب کار دیگه، بعد تصمیم گرفتم پا شم بیام، مامانش میگه چند جلسه اومدین گفتم دو یا سه که نوشتم و اینا و امروز هم نیم ساعت که نمیدونم چطوری میخواین حساب کنید، اشتباه که نگفتم امروز به جای سی ده! گفت امروز رو حساب نکنید! یعنی من غلط م اون جلسه رو که تصمیم داشتم پولشو نگیرم بهش بگم، پشیمونم ! مگه ندارن! اصلا من نباید از این فردین بازیها در بیارم من که خودم کلی محتاجم، نه من واقعا روحیه ی بخشندگی در این مواردی که با زاجرات با این حال و روز رفتم اونجا و اذیت شدم رو ندارم، نمیتونم بگذرم. اینقدر هم ناراحتم که اینقدر این پولدارا مز فن، خوب شد حرفم رو نگه داشتم دیگه واقعا شناختمشون، امشب برادرش از انگلیس میومد جالبه نشسته بود از من نظر میخواست چی بپزم! بلدرچین مرغ و گوشت گذاشتم بیرون و چیکارشون کنم و اینا. بعدش هم تا سر ایستگاه منو رسوند ولی آ ش با اتوبوس تو این هوای سرد و بارونی برگشتم! میگه میخواین برسونمتون! اگه میخواستی که ده دیقه ای میرسوندی! معلومه منم میگم نه.

خلاصه اینم از امروزمون که اعصابم سگی شد.

+وقتی ه اومدم خونه شاید ساعت شش کمتر بود که ولو شدم پیش بخاری هرچی هم اصرار که بریم خونه مادربزرگه نرفتم با کی از خواهرام!

12 و نیم اومدن و من از یلدا فقط کمی از خوردنیهاش از جمله هلیم بادنجون و ما و نارگیلش نصیبم شد.

یادمه که پارسال چقدر اینجا غر زده بودم. امسال استفاده ن ولی خوشحالم که خانوادم رفتن

+کلی حرف داشتما یادم رفت. این پسره به.نام هم زنگید برنداشتم ازخواب پروندم، حتما حوصلش سر رفته بوده! ح هم پیام گذاشته امیدوارم یلدا خوش گذشته باشه و اینا.

خا رو هم که حس باهاش تسویه حساب دیگه وقتی به جایی نرسیده نوشته فقط عجب! جواب ندادم دیگه.

+به شرطی فردا امتحان ترم داشته باشیم! من که هم چنان! فردا میرم   البته الآن که بیدار موندم خدا میدونه تا کی خوابم ببره.

بقیه حرفامو هم یادم رفت.. چه خوبه که من میشینم ناخودآگاه بعد سوژه پیدا میکنم بیام بنویسم

ولی خیلی ناراحتم از امروز، از اینکه پولم به راحتی رفت از دستم! اینکه پولدارا چقدر خسیسن، از اینکه نتونستم اینقدر بخشنده باشم که با وجود خساست اینا من ببخشم، واقعا هم که خدا کریمه! کریم به معنای ی هست که نمیییتونه که نبخشه یا بدون اینکه ازش بخوایم میبخشه، رحمان یعنی بخشنده خالی! فرق دارن با هم.

 

+اه با همراه اولم نتم قطعه اومدم بفرستم وصل نمیشم نمیدونم چرا!

ساعت 3 و 5 دقیقه نیمه شب اول دی! عمرمون هم رفت!

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - اینا ,اینقدر ,خونه ,اینکه ,حساب ,واقعا
اینا ,اینقدر ,خونه ,اینکه ,حساب ,واقعا
خب 4 شنبه که رسیدم فهمیدم دوستای خواهرم دعوتن و کلا خواهرم چون خونه مادربزرگه خیلی جالب نبوده دوست داشت همگیمون دور هم باشیم دوستاش خیلی با حالن دعوتشون کرد و کلی بخور و بخند، به جرأت میتونم بگم چند وقتی بود اینقدر از ته دل نخندیده بودم اینقدر دلقک بازی در اوردیم و ع گرفتیم که نگو!

آ هم به این نتیجه رسیدیم که فردا شب هم ما بریم، شب هم ما رفتیم ولی خیلی نموندیم، دیگه انگار مزه اش رفته بود ولی خوب بود،

عاشق شکل و مزه ی آناناسم، سبز بود و نشد که بازش کنیم یعنی همه به این نتیجه رسیدیم بذاریم بیشتر برسه، کلی هم دیوونه بازی در اوردیم که نمیخواستیم به شما بدیم و فقط واسه تزیین سفره بود و اینا. شام هم کوکو پختیم خونه اونا هم شام نخوردیم ولی لواشک و آلبالو از هر دو نوع خشک و فریزری خوردیم، باغ دارن البته باغ که نه یه تیکه زمین که درخت آلبالو داره خیلی با حاله هر دفعه من هم میرم کمک! تابستونا!

خلاصه خوب بود تا ...

+وقتی خواستیم بریم خونه اینا بابام هول کرده بود نمیذاشت بریم، خونشون از تو پنجره ما پیداست اینقدر نزدیکن، ولی از اونجایی که یاد گرفته که ما تفریحی نداشته باشیم کلی غر زد رفتیم و اومدیم و دیروز صبح آ ش بهونه های احمقانه خودش رو گرفت و بله! من هم کتک خوردم! رفتم دفاع کنم از مامانم که ...!!

البته یه اشتباهی هم از طرف خواهرم شد، واسه کربلاش رفت با اینام که باهاشون قهر بودیم خداحافظی کرد باعث شد دوباره رفت و اومدهای بابام به خونه مامان بزرگه بیشتر بشه و واسه اینکه میبینه نمیتونه اونجا به جای بابای خدا نیامرز پدرسوختش رئیس بازی در بیاره عقده ای میشه میاد سر ما خالی میکنه.

خیلی وقته دیگه دعا هم نمیکنم دیروز فقط دلم میخواست یه سکته میزدم که پر بودن ظرفیتم ثابت بشه به همه.

نشد.!!!

+فرمای کارگاه رو دادم خا. امیدوارم ایرادی نگیرن و مدرک هم بهم بدن.

+حم.ید هم هم چنان هست ولی صحبت خاصی نشده و همین حال او احوال معمولی، دیروز واسش پیام گذاشتم که نوشت اتفاقا همین الآن داشتم به شما فکر می و اینا! کاش واقعا قید خانوادشو میزد میومد ازدواج میکردیم شرایط مشابهی داریم یه جورایی! کلا من نمیتونم روابط این شکلی رو تحمل کنم تازه الآن که ابراز عشق کرد بدتر شدم انگاری بیشتر میخوام فاصله بگیرم البته این دلیلش همون دلبستگی نا امنی هم هست که اون سری در موردش نوشتم.  گفتم شاید با خودش میگه کاش ابراز نکرده بودم مغرور شد دختره. واسه همین دیروز خودم پیامش دادم، خلاصه نوشتم دل به دل راه داره که نوشت خیلی هم راه داره!

یعنیا همش داریم تک و طعارف میکنیم انگاری! تو هوا! حس گیر افتادن دارم نه هیچ کدوم میتونیم راحتتر باشیم نه میشه برگشت به رابطه ی قبلی!

نمیدونم.

راستی رو هم نرفتم. امروز دیگه برم واقعا!

+چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام ش تن

برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی ش تن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زَنَد بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رفتن

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,واسه ,خونه ,دیروز ,نشستن ,البته ,تنها نشستن ,نتیجه رسیدیم
خیلی ,واسه ,خونه ,دیروز ,نشستن ,البته ,تنها نشستن ,نتیجه رسیدیم
امروز شاید برم ببینم کجا چه خبره!

 تو عمرم دانشجو مثل خودم ندیدم که ندیدم! ندیدم که ندیدم! هو.هو.هو آرمین نصرتی پروداکشن!!!! [خنده] [خنده]

+دیروز mt که بلاکش واسم کامنتیده بود. پرو. ولی منم مثل خودش انگار نه انگار. راحت جو دم.

+ننوشتم که خواهرم همه ج کربلاشو خودش داد که بابام بهش غر نزنه!

سوغاتی هم کیف و بلوز شلوار گرفتم. دارم به خودم شک میکنم آ ایمر گرفتم نمیدونم سوغاتی رو نوشته بودم انگاری. شاید هم واسه ی دیگه ای نوشته بودمش.

قراره خواهرم سفره زیارت بندازه 5 شنبه. با ج خودش.

+خدایا خیلی کمک. +امروز تولد س.ح.ره.

+راستی به پسره گفتم به دلایل شخصی نمیتونم با شما کرگاه رو برگزار کنم! میگه دلیل خاصی داره منم پیچوندمش!

شاید تو اسکایپ برگزار . فقط نگران ع العمل خودش و دوستانِ حسودمم. خب به من چه این ایده به ذهن من رسیده. کاش نه مخالفتی بشه که حتما باید حضوری برگزار کنیم نه ی حرف مفت بزنه.

+هفتتون پر از خبرهای خوش

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خودش ,ندیدم ,برگزار ,شاید
خودش ,ندیدم ,برگزار ,شاید
لعنتی! سرم دوباره میدرده.

ب یه قرص سرما خوردگی خوردم خو دم چون پیشبینی می اگه نمیخوردم بدتر بود. ط.ی.ب.ه هم گفته میایی بریم بیرون؟ کلا گوش شنوای خوبی هستم دوباره مطمئنا کلی حرف داره.

وای دوباره این روانشناسه و کلاس مس ش! اصلا زنگ نزدم به پری چون معذرت خواهی جلوی همه ازش با اینکه خودشو زد به کولی بازی ولی بالا ه چون دلش ش ته بود با اینکه مقصر نبودم شاید معذرت خواهیم کمی تسکینش داد. اگه دوباره زنگ میزدم بدتر میشد.

دیروز هم رفتم میان ترم فنون مشاوره رو گرفتم از بدون امتحان. باشد که بقیشو هم همین طوری رد کنیم.!!!

+خدایا تا کی اینقدر سرم درد میگیره کاش یه راه چاره بود. یعنی واقعا قرصهای سینوزیت به راحتی سرم رو خوب میکنه؟

+آقایی بود که گفتم نروژه و بهم انرژی میده دوست خوبیه. جدیدا یه طورایی شده  دو سه هفته پیش که گفت باورت میشه من به تو فکر ؟! منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم چه فکری؟ که گفت هیچی. حالا دوباره دیروز داشتیم میچتیدیم که گفت همیشه واسم جذاب بودی.!

کلا به چیزایی که محاله فکر نمیکنم و انرژی نمیذارم. مثلا میدونم که نه خودم با این شخص ازدواج میکنم نه شرایطمون به هم میخوره و نه خانوادم اجازه میدن.

+سه بار این دختره مر.ضیه رو اتفاقی دیدم اتفاقی هم با هم تو خیابون آشنا شدیم. دیروز از نوه ی خانمی میگفت که خونش زندگی میکنه عاشقشه و شرایط خوبی داره. میگفت من از اونایی بودم که میگفتم هیچ وقت ازدواج نمیکنم! حالا هم دوست ندارم. ریشه ی گفت پسرایی که اذیتم می تو بچگی رو خیلی متنفر بودم و اذیتشون می . مشاوره ازدواج اینجا به دردم خورد اگه روم میشد بهش میگفتم فرم رو پر کنه. ولی جدی کیف هم آگاه بودم هم آگاهش . میگفت فقط از بابام به عنوان یه جنس مخالف اونم نه صد در صد تونسته خوشم بیاد! بهش گفتم اگه دوستش نداشته باشی و ازدواج کنی هم به خودت ظلم کردی هم به اون.

+اینقدر ناراحتم دندونام دوتاش دوباره درد میکنه.

+من کلا آدم ول جیم. یه قرض الحسنه هست که یکی از همسایه هامون خانوادگی دارن انی هم رو که قبول داشتن رو هم نوشتن. یه بار 500 هزار حالا هم یه میلیونی. اولی زود اسمم در اومد. این یکی  نه. خلاصه واسه ی من عالییههه عاااالیی.چون مثل یه قلک واسم عمل میکنه. دلم هوای قلک کرده. به تورم بخوره می م

+دیروز آ.م.ن.ه اینا اومدن خونمون خوب بود. واسه خواهرش میخواست خواستگار بیاد و زود رفتن. آدمای پر انرژی و خوبی هستن.ت تقریبا هم سطحیم و میجوشیم باهاشون

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - ازدواج ,دیروز ,میگفت ,میکنه ,انرژی ,گفتم
ازدواج ,دیروز ,میگفت ,میکنه ,انرژی ,گفتم
دیروز با ط رفتیم بیرون.

تصمیم گرفتیم شیرموز بستنی بزنیم که واسه ورزش هم خوب باشه  6 تومان. منصرف شدیم و با 5 تومان ساندویچ هندی و نوشابه خوردیم. دقیقا الآن به همین نتیجه که اصفهانی حاضره نون و پنیر رو با دلدردش تحمل کنه ولی کباب نخوره رسیدم خخخ. البته واقعا گرون بود و همه جا هم این شکلی نیستیم توضیحاتشو قبلا بیشتر دادم فکر کنم.

ِ راستی غزاله یه بار گفته بود در مورد اصفهانیا بنویس یادم رفت! خوبی غزاله؟! راستی چه جالب همه چی یه هو با هم ربط داده شد یادمه یه بار هم نوشته بود تو دنبال جلب توجهی! قصد داشتم در مورد اونم بیشتر بنویسم پیش نیومد. قبلا یه چیزایی نوشته بودم.

آره ببین البته نه به هر شکلی! مثبتش. مثلا جلف باشم و دلقک بازی در بیارم تو هر جمعی و تو کوچه و خیابون نه! وای این پیام نور مثل دبیرستانه دخترا اینقدر جیغ و ویغ می یکیشون چنان جیغی کشید احمق نمیدونم با پسرا انگار دعواشون شده بود خیلی زشت بود.

از کجا رفتم کجا. دوباره ف روانشناسه اومده بود اولش یه جورایی فکر کنایه به من میزنه اخمام رفت تو هم. بعدش کلی جو خوب شد و منم فهمیدم زود قضاوت و کلی همه انرژی مثبت گرفتیم که اثرش کاملا محسوس و مشهود بود تو بازی.

خلاصه دیروز هم خودم اومدم چون مربیمون بچش جای دیگه بود.  6 و هفت دیقه رسیدم. دقیقا یادم نیست که با مربیمون چند میرسم خیلی تفاوت زیادی نمیکنه ولی حد اقل خستگیش کمتره.

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
واسه کارگاه اطلاع رسانی انگار همه میترسن وارد بشن خخخخ.

جالبه که محدودیت  ایجاد ن و نوشتم بهتره که افراد بین بیست تا 35 باشن یه آقایی وارد شده که با توضیحات خودش  حدودا 60 هفتاد سالشه. یه پسره 12 ساله هم اومد چتید که گفتم چت نکنید و فکر نمیکنم بحث حالا حالا به درد شما بخوره و میتونین لفت بدین که لفت داد.

یعنی اگه گفته بودن بیایین جک و جفنگ بگین همه ریخته بودن تو گروه. البته من نکاتی مثل اینکه من خانمم و رودرباسیهای آقایون یا حتی شرم خانما رو هم در نظر میگیرم ولی کلا حتی وارد عمل نمیشن ریسک کنن اگه به درد نخور بود بلفتن. یعنی عاشق این اشتیاقشون در ب آگاهیم! البته کمی هم دارم زود قضاوت میکنم شاید یکی دوتا بیان و واسه هم توضیح بدن بقیه هم بیان.  در مورد موارد جن.سی که نه اطلاعاتی دارم نه خیلی تو کارگاه آگاهی دادند بهمون.

کلا از بس همه چی رو پیچوندن حالا هم این مشکلات رو داریم یا همه بی جنبه هستن یا کلا وارد نمیشن و ترجیح میدن بی اطلاع باشن. در حد تعادل کم پیش میاد ی باشه.

خلاصه از خدا خواستم کمکم کنه. چون واقعا قصدم خیره البته بعد از هدف اصلی که مدرکه.

+ر زنگید باید برم بانک سپه جلسه فردا

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - البته ,حالا
البته ,حالا
مدام میخواستم بنویسم موکولش می به یه وقتی که کامل بتونم تمرکز بگیرم.

باااااورم نمیشه!!

البته میشه ها ولی فکرشو هم نمی !

ح.م.ی.د که اومد شمال پریشب پیام داده سلام و احوال پرسی، گفتم چه خبر؟! میگه دلتنگی!! منم نوشتم واسه چی یا کی؟ البته به همین صراحت نه ها! پیامم مثلا همراه با پرس و جو از هوا و اینا بود که ضایع بازی نشه خخخخخخخ!!!

خلاصه نوشت یعنی شما متوجه نشدین! نوشتم متوجه حدس میزنم در مورد ازدواج و اینا باشه یا من چون تو جو مشاوره ازدواجم این حدسو زدم!!! دیگه نوشت که آدم یه وقتایی به دلیل شرایط نمیتونه از مکنونات قلبیش صحبت کنه و خلاصه ی پیامهاش این بود که من فقط به خاطر شما اومده بودم شمال و این که فلان و فلان کار رو می واسه شما بود!!!! دریغ و صد دریغ که شما برع من هیچ حسی به من نداشتین و فکر می شما هم حسی به من دارین! خخخخخخ.

آخه من واقعا خیلی از رفتارها رو به دل و منظور نمیگیرم یعنی یه معیارهایی واسه خودم دارم که میگم خب شاید با هم ه همین طوره که بهش هم گفتم بعضی از رفتارهای مشابهتون با دیگران رو که میدیدم حس می با همه همین شکلین و اینا. گفتم که دوستام هم میگفتن ولی من به دلیل شرایط اون شبی که توضیح دادین فکر می یا حسی ندارین یا به دلیل شرایط احساساتتون رو سرکوب میکنید!! ادامش هم واسه اینکه در به در خیلی حس بدی پیدا نکنه گفتم من هم اگه حسی بود سرکوب می البته خب واقعا هم بود همینجا هم خیلی در موردش نوشتم! خلاصه اون شب رو گفتم که با خواهر خواستگار قبلیم رفتیم تئاتر و گفتم که این یارو منو میخواسته و دیگه کلا گفتم آ ش هم نوشت دلیل نمیشه از حس من نسبت به شما کم بشه و از این حرفا! تصورشم نمی که درگیر این طور مسائل شده باشین! خییلی عجیب بود. ولی دیگه خبری هم نیست ازدواج که هیچی دوستی هم بهش گفتم من هیچ وقت اقدام واسه دوستی ن و اینا که متوجه بشه حتی اگه دوستی هم باشه در همین حد باید باشه چون بحثهای خاک بر سری رو که من اهلش نیستم و اونم شعورش خیلی زیاده مطرح نمیکنه بعید میدونم، و اگه هم مثل خیلی از دوستیهای دیگه بخوایم فرضش کنیم که این دوره!

شانس که نداریم همه رو برق میگیره ما رو از این چراغ ماشین پلیس اسباب بازیها هستا! خخخخ!

خلاصه همین که مطرحش کرد و تازه میگفت من از قبلشترش هم حس پیدا کرده بودم و اینا جالب بود.

وای حالشو ندارم دیروز رو بنویسم دیروز هم خیلی با حال بود.

+رفتیم جلسه بانک ... گل بهمون دادن هی.د.ر.ی گفت من گلم رو تقدیم میکنم به خانم قله! دو سه بار هم رو به رو همه گفت!!! گل رز قرمز با روبان قرمز! کلی هم خوش گذشت و ایده و پیشنهاد دادیم من کنار همین نشسته بودم و چیزی بود میگفتم و اون  هم توضیحات لازم رو میداد کلا چون خودم فوق العاده اجتماعیم و صد البته با ادب و رعایت خط قرمزها خیلی حرفا رو به دل نمیگیرم با اینکه بارها نشون داده که به من علاقه منده و دیروز هم اوجش بود ولی هنوز چون پیشنهاد نداده و شاید خیلی هم جدی بهش فکر نمیکنم به هیچ عنوان خیال پردازی نمیکنم.

بعدش کلاس مربیگری داشت و رفت جی.ه... میخواست رمز دوم عوض کنه که گلشو داد به من همین که نوشتم پسر خوبیه ولی یه بچه هم داره خلاصه یه ی بود دیروزا تا ایستگاه چون با هم بودیم و گل رز هم دستمون بود همه فکر می دوستی چیزی هستیم! از خانمه که دنبالمون راه افتاد و دوست داشت که کرایه ما رو بده و سؤال میکرد گرفته تا مسئول گیت بیآرتی!  خیلی با حال بود بعد گلها رو دادم بهش گفتم ببرین واسه خانمتون فقط دقیقا نگینا که  چه اتفاقی افتاده بگین تو جلسه بهمون دادن خیلی خندیدیم! گفت فقط کافیه من رو با شما ببیننن و برن به خانمم بگن.

خیلی با مزه بود.

+کلمات کلیدی:!! مرد ناشنوا! سمعک! سه راه حکیم نظامی!

+امروز هم که میریم با س.ح.ر و مر.جا.ن  بگردیم سرم هم درد میکنه فکر کنم دیگه دارم میمیرم همش سرم درد داشته تو این دو هفته اخیر یه قرص سرماخوردگی خوردم.

امیدوارم امروز هم خوب باشه راستی دیروز و ب کلی اینجا بارون زد. خدا رو شکر!

 

 

بازم راستی! دیروز توجه می که چقدر با این گلها عشق رد و بدل شد. بانکیها با عشق و محبت دادن به ما ح به من! من به جی! جی به خانمش!

واسم دعا کنید سرم دردش بدتر نشه و امروز هم روز خوبی باشه

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,گفتم ,همین ,می ,واسه ,باشه ,دلیل شرایط ,راستی دیروز
خیلی ,گفتم ,همین ,می ,واسه ,باشه ,دلیل شرایط ,راستی دیروز
یه عالمه حرف دارم ولی حالشو ندارم البته در مورد اتفاقات خاصی نیست کلا دوست دارم همیشه یه سری چیزایی رو بنویسم یادم میره.

مثل اینکه من وقتی میرم دستشویی و به قول قدیمیا شکمم کار میکنه حس خیلی خوبی پیدا میکنم! نوشتن نداشت؟! داشت دیگه! باید آدم هرچی بهش حس خوبی میده رو بنویسه! مگه نه؟!!!!

خخخخخخخ.

دیروز کتلت داشتیم کلا با گوشت چرخ کرده جور نیستم صبح استفراغ حالم بد بود.

از ارث و میراث همش بدبختیها و مریضیهاش بهمون رسید، اقوام مامانم خیلیشون معده دردین، منم حساسم ولی خدا رو شکر معده درد ندارم که بخوام قرص بخورم.

+وای کلا هفته گذشته خیلی رؤیایی بود، شبِ بود فکر میکنم، قن.قن آن شد! وقتی تبلیغ گروه مشاوره پیش از ازدواجم رو دید شروع کرد دیگه که آره من مشکلم با دلمه و همیشه عاشق انی میشم که یا به من علاقه ندارن یا تناسبی باهام ندارن منم شروع روان کاوی که واقعا من جذ تم رو واسه تو از دست میدادم و خسته میشدی و من هم همینطور. اووووو! یه عالمه حرف زدم باهاش خیلی واسم جالب بود حسشو پرسیدم سبک شده بود مشاوره رو در موردش به کار گرفتم.

کلا تموم شده اعلام حسشو، هرچند من همون روزای اول بهش گفتم من به تو حسی ندارم. خلاصه جالب بود فوق العاده هفته ی پیش

 

+جالب بود واسم!

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - عاطفی ,میشود ,نمیتوانند ,جالب ,خیلی ,ندارم
عاطفی ,میشود ,نمیتوانند ,جالب ,خیلی ,ندارم
از اون وقتی که فهمیدم خواهرم وبمو میخونه دیگه خیلی دلم نمیخواد اینجا بنویسم!

هرچند روزمرگیهایی باشه که اونم در جریانه.

حالشو هم ندارم یه وب جدید بزنم اینجا رو خیلی دوست دارم.

بگذریم ...

+تشریف بیارین نمایشگاه پل شهرستان. بیست و دومین نمایشگاه اتوکام اصفهان. اتوماسیون اداری و کامپیوتر،

هستیم ما هم!

استقبال هم خوبه! یعنی خیلی بهتر از دفعه ی قبلیه.

+از طریق ایمو با خواهرم تصویری کال میدیم.

میگه خیلی جاتون خالیه.

+امروز دیگه به شرط حیات و به شرط هماهنگ بودن میرم خونه پریا!

صبحشو هم موندم که برم یا نه!

+راستی پارسال یعنی حقیقتا دقیقا نمیدونم کی بود! ولی نمایشگاه قبلیرو هم نوشتم خاطرشو! دختره مژی خیلی گله! چی فکر می ! چی شد! از ی گفت که دوستش داشته بعد طبق یه اتفاق عجیب و وار تصمیم میگیره که  ادامه نده. دختره باباش تو یه رستوران کار میکنه پسره یه روز که داشته روزمرگیشو تعریف میکرده، گفته که رفتم فلان رستوران! دختره فقط سر اینکه نکنه باباشو دیده باشه و بعد بفهمه سعی میکنه فاصله بگیره، یعنی میگفت اگه پسره میپرسید چرا؟ من بهش میگفتم! ولی هیچ وقت نپرسید! جالبه خیلی از ماها خیلی از جاهایی که باید، حرف نمیزنیم و خیلی از جاهایی که باید، فکر نمیکنیم. تقصیر هرجفتشون بوده به نظرم، ولی به دختره گفتم آخه اون که فکر تو رو نمیخونده که! اشتباه کردی و اینا. خیلی حرف زدیم از اینکه باباش چند سال   پیش رهاشون میکنه به حال خودشون. منم تقریبا تا حدی از بابام گفتم! ولی در کل جالب بود و در آ هم به این نتیجه رسیدیم که اگه پسره واقعا میخواستش تلاش میکرد و در مورد من هم همین طور، راستی میگفت در مورد ازدواج هم خیلی حرف جدی ای زده نشده بینشون.

+این لینکو گوش بدین پشیمون نمیشین! آهنگ پیشوازش هم 70 333 هست.

خواستین بزنگین به من گوشش بدین! :d

http://media.farsnews.com/media/uploaded/files/sound/1393/09/08/13930908000431.mp3

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,دختره ,پسره ,میکنه ,یعنی ,نمایشگاه
خیلی ,دختره ,پسره ,میکنه ,یعنی ,نمایشگاه
337 فکر کنم
هیچی دیگه میبینم چرا نظرات این شکلین! نگو دیوونگی از خودمه! نیشخند رو کپی زده بودم  پیستش کرده بودم به جای این همه نوشتن.

هیچی نوشته بودم دلم تنگ شده واسه نوشتن. راستی خواهرم امروز رفت کربلا منم جلسه ی مهمی داشتم که نرفتم. صبحش هم گزارش نویسی بودم.

با این پسره اح..... اومدم قبلا در موردش نوشتم کمی! اهل شهرضاست و جالبه!

همین!

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : 337 فکر کنم
337 فکر کنم
خیلی خوش گذشت

سوم شدیم

کلی هم بارون اومد ریز ریز و رمانتیک!

واسم تولد گرفتن،

اینقدر خندیدیم. حاشیه ی خاصی نداشت به جز دلخوری دوتا مربی و یه کم بحث که با وساطت ماها رفع شد!

خوب بود روحیم تازه شد، راستی سر بازی اولی هم س من رو به گریه انداخت ولی حقیقتا بیشتر نقش بود تا گریه ی واقعی که بعدش هم کلی با من خوب شد و کلی دلقک بازی در اوردیم همگی! کمک راننده ی رفتمون اسمش حسین بود که به شوخی واسه من نشونش و تا آ سفر هم مس ه بازی در اوردن!

پسر خوب و به قول مربیمون چشم پاکی بود. .

+این شعر هم کلی خاطره ساز شد به خصوص بخش دورودودورودوش! کلی هم خوانی کردیم و از قسمت دودودورو واسه تشویق اینا استفاده بردیم!

http://dl.myganja2 .com/ganja2 /archive/n/noosh%20afarin/album/noosh%20afarin%20-%20%20shab%20to%20shab%20man/noosh%20afarin%20-%2004%20-%20shabe%20to%20shabe%20man.mp3

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - بازی
بازی
امروز تولدم بود.

یک سال بزرگتر شدم. خدایا به حق همین ماه عزیز سال دیگه تغییرات بزرگ و اساسی از نوع خووووبش تو زندگیم اتفاق افتاده باشه. خدایا یه کاری خ !

عزیزم مامانم رفته گل چیده اورده. کلی مس ه بازی در اوردیم و ع انداختیم. دوتا کیک یزدی دعا خونه م بوده اورده بود. دلقک بازی در اوردم چاقو گذاشتم روش! واقعا شاید اگه تولد بزرگی بود اینقدر نمیخندیدیم!!!

میوه هم خوردیم.

عالی و با حال. بابام هم گفته تو واسه جا شدن تو دل اینا این کارارو میکنی. خب بگو تو هم بتون و !

فکر کن نمیتونه شادی ما رو ببینه حتی با دوتا گل از باغچه! البته پایین که نیومد بالا گفته بوده. تازه اصطلاحش هم زشت بود من محتواشو نوشتم اینجا.

تولدم مبارک!

+یه پسره مال شماله. بهنام. دیوونست ولی با مزست. دو سال کوچیکتره ولی حس خوبی بهش دارم کلی کلکل کردیم با هم.

قرار بود من واسش گز ببرم که نبردم! البته جدی نبود قضیه!

+بچه خواهرم امروز در رو باز کرده رفته گم شده. کلی همه ترسیدن.

گفتم شوهر مامانم 4 شنبه مرد؟!

یعنی بیستایی شد تو این ماه خبر فوت شنیدم.

خدا عاقبت به خیرمون کنه.

+هوش برتر جالبه شبکه نسیم!

یعنی من میشینم دپرس میشم که اینقدر بی عقلم.

+دوتا بسته کوکی اضافه تر گرفتم واسه پترس و آقای ر. فردا میبرم. به نظرم هفته ی پرکاری باشه به امید خدا..

+راستی نوه عمو بابام شاید هم مامانم. حامله هست فشارش رفته بالا دو هفته دیگه وقت داره که بچش به دنیا بیاد. دعاش کنید.

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - دوتا
دوتا
دیروز وضعیتم قرمز شد دلم شدید درد میکنه، حیف که کارت ملیمو نبردم وگرنه امروز نمیرفتم، برخلاف خیلی وقتا اصلا یادم رفته میخوام برم مسافرت هنوز یه دونه از وسایلم رو هم آماده ن ،

+دیروز رفتم و همین چند دقیقه پیش فهمیدم که فلش رو جا گذاشتم از همین الآن گیج زدم!!! آقای ا مرد خوبیه هم چنین آقای ر و پترس جان که ازش واقعا انرژی میگیرم

+دیروز خواهرم واسه دوبینیش رفت چشمش ضعیف نبود که شده و عمل برای دوبینی هم ممکنه مشکل رو هادتر کنه. 

+خبر خاصی نیست دیگه، راستی خیلی خوب بود نشستم پشت سیستم و شاید شروعی تازه!

+

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - دیروز
دیروز
امروز یکم از ماه آبانه، ماه تولدم.

دوستش دارم آبانو.

وای پارسال آبان بود که مامانم حالش بد شد و اورژانس اومد خونمون!

ایشالا که ماه خوبی باشه و اتفاقات خوبی رخ بده.

خواهرم اسباب کشی کرد، ب هنوز وسایلشون رو کامل نچیده بودن که فاضلاب میزنه بالا. واقعا قدر بدونیم صاحب خونه بودن رو. خونه ی خوب و بزرگ و دلباز داشتن رو. خونه شون قشنگه ولی خیلی هم کوچیک نیست ولی نه زیاد نوسازه نه قدیمی، امیدوارم خونه دار بشن. هرکی رفته تو این خونه میگه بعدش خونه دار شدیم. امیدوارم واسه خواهرم هم همین اتفاق بیفته.

+امروز شاید رفتم خونه پریا کار رو تموم .

+دیروز ز.ح که حذف شد زنگید کلی حرف زد. نمیدونم بیاد مسابقه یا نه.

این هفته خیلی کار دارم هفته بعدش هم که کلا شلوغم.

+دلم هیجان میخواد از نوع خوبش. یه عشقی یه پولی، یه تفریحی،

انگار دیگه همه منو یادشون رفته. قبلنا یکی یه ابراز علاقه ای میکرد. البته از نوع پوچش بیشتر، واسه همین هم که خودم خواستار ادامه نبودم همه کناره گرفتن. واقعا نمیتونم از این جنگولک بازیها در بیارم. آخه خیلی هم شیره ی دلچسبی نیستن.

 و اینگونه است که زندگی خالی از هیجانه. پول و تفریح هم که ...

+

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خونه ,خیلی
خونه ,خیلی
دیروز رفتم واسه کارت ملی هوشمند. یعنی 4 شنبه که من باشگاه بودم بقیه رفتن که کلید رو هم نذاشته بودن تو ناودون و منم کلید نبرده بودم و بیش از نیم ساعت پشت در منتظر موندم. هیچ کدوم از همسایه هامون هم که میشد بری خونشون از جمله زنعموی خودم و زن مامانم نبودن. یه کشاورزی هست رو به روی خونمون محصول میکاره فکر کن کلید خونشون رو داد گفت شاید قفلها به هم بخورن؛ نخورد.

دیروز هم واسه مامانم که دوباره یه کم حالش بد شد نوبت گرفتم پیش خون خودم هم میرم، چند وقتیه معدم یه کم میسوزه و مدفوعم هم ح اسهال داره، دو سه سال پیش که رفته بودم پیش همین واسه خون؛ معدمو گفتم بهش گفت عصبیه یه قرص داد خوب شدم؛ حالا هم میخوام با یه تیر دوتا نشون بزنم.

هیچی خبری نیست جز دوری شما!!!!

چرا اینقدر باب شده که شبا دیر بخوابن و صبحها تا لنگ ظهر خواب باشن؟ به کجا داریم میریم؟ ملت به خود بیایین! الکی مثلا من خیلی حرص میخورم!

+نشستیم و قسم خوردیم ,,رو در رو به جانِ هم!

,,,اگــرچــه زهــر می ریزیــم ,,تــــوی استکانِ هم!,,,همه با یک زبانِ مشترک ,از درد می نالیم,,,ولی فرسنگ ها دوریم ,,از لحن و زبانِ هم,,,هــوای شــام آخــــر دارم و بدجـور دلتنگم,,,که گَردِ درد می پاشند ,مردُم روی نانِ هم!,,,بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح,,,فقط پاپــوش می دوزیم ,بر پای زیانِ هم!,,,قلم موهای خیس از خون ,,به جای رنگِ روغن را,,,چــه آسان می کشیم این روزها ,,بر آسمانِ هم,,,چـه قانــونِ عجیبـــی دارد این جنگِ اساطیری,,,که شاد از مرگِ سهر م ,بینِ هفت خوانِ هم,,,برادر خوانده ایم و دستِ هم را خوانده ایم انگار!,,,کــه گاهـی می دهیم از دور، دندانی نشانِ هم,,,سگِ ولگرد هـــم گاهــی ,,بلانسبت ,,شَرَف دارد,,,به ما که چشم می دوزیم ,,سوی استخوان هم!,,,گرفته شهر رنگِ گورهای دسته جمعی را,,,چنـــان ارواح ، در حالِ عبوریم از میانِ هم!

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - واسه
واسه
تولدت مبارک با یه روز تأخیر، تولدت مبارک رفیق روزهای بی ی، تولدت مبارک رفیق روزهای پردردم،! تولدت مبارک رفیق روز تنگم، تولدت مبارک پرنده ی قشنگم! اوووه! اولش داشت گریم میگرفتا!  والا با این نوناشون! با این ترانه هاشون!

خلاصه تولدت مبارک گوش شنوای روزهای غمگینم، تولدت مبارک رفیق روزهای پر حرفم، تولدت مبارک رفیق روزهای غرغر من!تولدت مبارک آرامش روح و روانم، تولدت مبارک آرام جانم، اوه اینم که ربط داده شد به روضه! یعنی چی آخه! تولدت مبارک رام کننده ی احوالاتم، حَوِل حالنا همیشه! چاکریم مخلصیم وبلاگ نازنینم، تو خیلی گلی ناز و خوشگلی! فدا مدا! بوچ بوچ! ولی جدی جدی اشکم در اومد، این خواهرم مزاحمه،

خدا هفت جد پایه‌گزار وبلاگ و وبلاگ نویسی به خصوص تو رو بیامرزه،

چقدر نق زدم چقدر بد و بیراه گفتم، چقدر خوشحال شدم، چقدر از خاطره های خودم با بقیه دختر و پسر خواستگار و خوانواده دوست و رفیق و شهروند و کارمند نوشتم، از مربی! از دوستها و دوستیهای اتفاقی!

از برادران دینی!! از خارجیها، از ورزش و ورزشکارا، از اجحاف شدن حقوقم، از معجزه ها و راه گشاییها، از برنده شدنام، از بازنده شدنام، از بدبختیهام از خوشبختیهام، تو فقط گوش کردی، نه سرزنشم کردی نه نصیحتم، بعد از مامانم فکر کنم تو رو بیشتر دوست داشته باشم!

وای وای،! یک سال گذشت با همه ی بدیها و خوبیهاش، نمیخوام بگم سرجای پارسالمم، ولی خیلی تغییر بزرگی تو زندگی علیرغم اتفاقات خوب و بدش ایجاد نشده، امیدوارم سال دیگه بیام بنویسم که چقدر پیشرفت و به آرزوهام رسیدم، چقدر خوشبختتر از الآنم، چقدر خانوادم سالم و سلامتن، چقدر همه خوشحالن! خدایا یعنی میشه،!؟

خیلی دوستت دارم وبلاگ خوبم، همیشه رفیقم بمون!

+

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - تولدت ,مبارک ,چقدر ,رفیق ,روزهای ,وبلاگ ,تولدت مبارک ,مبارک رفیق ,رفیق روزهای
تولدت ,مبارک ,چقدر ,رفیق ,روزهای ,وبلاگ ,تولدت مبارک ,مبارک رفیق ,رفیق روزهای
زن عموی مامانم بعد از کلی زجر کشیدن چند ساله، به رحمت خدا رفت. خدایش بیامرزاد.

روحش شاد.

یه جورایی سال مامان بزرگ و پدربزرگ ملعونم هم بوده مادر بزرگ نازنینم یه هفته بعد از عاشورا تاسوعا فوت شد و اون یکی هم آانگار اول دوم آبان بود که هم خودشو راحت کرد هم بقیه رو!

هیچی صلوات!

خلاصه مامانم اینا صبح تا حالا دستشون بنده. یکی از خواههام هم رفت کمک خواهرم که داره وسایلشو جمع میکنه فردا بیاد خونه جدید

چه خوب 150 تومان میدن ظرف دو سه ساعت جیرینگی ماشین میاد بار میکنه و خالی میکنه خونه جدید.

+ز گهواره تا گور، قِسمت نبود

+ پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد! باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!

در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد. نه پر و بال ریخته اش!!

+ من یک مادر بزرگ داشتم زمان انقلاب   میگفت: شاه خوبه

میگفتیم :عزیز چرا؟

خیلى ساده اما یک جواب دندان شکن میگفت: شاه مثل صاحب خونه میمونه ولى رییس جمهور مثل مستاجره هر چهار سال باید جاش رو عوض کنه.

پسرم همیشه صاحب خونه به فکر خونشه اما مستاجر هیچوقت بفکر خونه اى که نشسته نیست چون مال خودش نیست و دلش نمیسوزه.

.

.

.

 

هنوز هم در این جواب ماندم و مبهوتم.

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خونه ,میکنه ,صاحب خونه ,خونه جدید ,مادر بزرگ
خونه ,میکنه ,صاحب خونه ,خونه جدید ,مادر بزرگ
چرا کمتر مینویسم؟

دلیل خاصی نداره شاید زیادی مشغول گروه ها شدم و حواسم بیشتر به گروهیه که ساختمش،

مسابقاتمون هم مشخص شد،

دیروز با مربی اومدم هرچند اعصاب دی هم داشت و ایستگاهش ..بگذریم! خواهرم آ این هفته اسباب کشی میکنه بیاد نزدیکتر، صاحب خونشون خیلی پروه خانمش یعنی!

سمی میگفت ر چشمشو عمل کرده! امروز باید بزنگم حتما، خونه پریا رو جلسه آ شو باید برم امروز و فردا، سرم میدرده ولی قرص نخوردم، فری واسه بچش معلم گرفته، حالا کیو؟ مریم،! هیچی فقط جالب بود واسم،

دیروز هم ویس 18 دقیقه ای حمید رو گوشیدم، امن و امان و حرفای همین طوری،

راستی یه بچه ها شمال که بودیم سنجد اورده بود خیلیها فقط سر سفره هفتسین دیده بودن نخورده بودن از جمله همین! عجیب بود واسم!

یعنی قراره بازم شمال! ایولول،

+

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
کلاس خوبی بود، چقدر از این درسها تو زبان فارسی داشتیم و بی اهمیت بودیم نسبت بهشون.

ولی خانمه خیلی مغررور بود، من یه کم شیطنت و پا شدم به بچه ها کمک میدادم که گفت نظم کلاسو به هم میریزی، از این ناراحت نیستم که چرا تذکر داد حق داره و هیچ وقت هم در پی توجیه نبودم ولی نظم کلاس به هم نخورد، حرف مفت زد انگار حس میکنم ناراحت میشد من بیشتر بدونم یا من به ی کمک کنم،

از تهران میومد و دوست خواهر این یارو آدم آهنی بود، جالبه اینا که اصلا فکرشو نمیکنیم دچار چه آدمایی میشن به نظر با کلاس میومدن، راستی باباش باغ رزوان خاک بود و میگفت تقریبا هر هفته میام سر خاکش!!

جالبه میگفت حقش بود بابای خیلی خوبی بود!!

خیلیه ها!

راستی بابام شاید گو عمل داشته باشه، عفونت داره، ننوشتم که پریروز از صدوقی اومدن دم باشگاه بردنم، تو راه هم بابام بستنی قیفی گرفت، اینقدر خوشحال بودم که بابام اخلاقش خوب بود، اینقدر وضع داغونه که این چیزا واسم آرزوه، ی تا تو شرایط ی نباشه نمیتونه قضاوت کنه و نباید هم قضاوت کنه، خلاصه غر نزنم،!!

صبح اول وقت م رو خوندم و زیارت عاشورا، خدایا همه مریضارو شفا بده از جمله خانواده ی منو،

آخی شوهر ال پیوند کلیه داره. چقدر این دختر خوبه،

همینا دیگه فکر کنم تموم شد حرفام!

 

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - بود، ,بابام ,کلاس
بود، ,بابام ,کلاس
 

دیروز هم طبق سنوات گذشته پای تیوی، البته بقیه رفتن،

یه همسایه داریم چند متری بالاتر از خونه ما تو یه کوچه خونشونه، خونشون فکر کنم صد متر هم نباشه،

ولی هر سال تاسوعا روضه میگیره و نذری میده، رو آتیش پشت خونشون هم میپزن، اینقدر ساده و بی آلایشن، اینقدر مهربون و انسان دوستن، ولی خیلی فقیرن، البته الآن که دختراش بزرگتر شدن میرن سر کار ولی دوتا مجرد دختر و یکی پسر داره، پسره گفته تا اونا نرن منم نمیرم، اول خواهرام،

چند باری هم شوهرش ما یا حتی من تنها رو دیده اورده تا دم خونه، خلاصه که دیروز خورشت آلو پخته بودن رو آتیش،

خدا نذرشون رو قبول کنه،

+این که من یه ورزشکار حرفه ای هستم و جزو هیئت مدیره ی ... هم هستم و کامپیوتر هم بلدم و یاد میدم، زبان هم یه کم بلدم، پیام زور هم دارم میتحصیلم و فوق دیپلم میخوام بگیرم رهاش کنم و روابط اجتماعی خوبی دارم، میشه گفت موفقم؟

اصلا موفق به کی میگن؟!

من خودم نظرم اینه که موفقیت واسه هر ی متفاوته، یکی تو شرایطی که من دوست دارم باشم، هست، ولی رضایت نداره پس موفق نیست، ولی ی تو شرایط فعلی من باشه رضایت داره و موفقه و البته خوشبخت، خوشبختی هم همین طوره، رضایت از زندگی یعنی خوشبختی،

میشه ی موفق باشه ولی خوشبخت نباشه، ولی ی که خوشبخته یعنی رضایت داره از زندگیش پس از نظر من موفق هم هست،!!

+طبق هر سال عزاداری یزد و کرمان رو از همه جا بیشتر پسندیدم،

رفتم سال گذشته رو چک ، همون آرزوها همون حاجات!

 

ali ghazinezam:

می گفت :

هر چیز ی چند نفره اش خوب است!

دونفره ، سه نفره، جمعی...

حتی آتیش هم یکنفره اش غمگین است،از دو تا به بعد بزمی!

راست می گفت...

زیاد که می شویم غممان تقسیم می شود، کم می شود...!!

چنتا که می شویم انگار یادمان میرود،حواسمان پرت می شود.

لازم است،چند وقت به چند وقت یک چنتایی بازی لازم است.

+اگر مُعلم اید،

 اگر پدر و مادر اید،

اگر نویسنده‌اید،

هر ی که هستید،

خواهشا اگر اطرافِتان بچه‌های کوچَک می‌بینید،

بهشان "ذوق " را یاد بدهید.

 این روزها به گذشته‌ام

که نگاه می‌کنم،

 دردناک‌ترین روزهایش وقت هایی بوده که کاری برای انی انجام داده ام

و انتظار ذوق داشته‌ام،

اما آنها ذوق بلد نبودند ...

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - رضایت ,موفق ,البته ,رضایت داره
رضایت ,موفق ,البته ,رضایت داره
 

 

حقیقتا حرفی واسه گفتن ندارم،

همش امروز تو دنیای مجازی میچرخیدم، یه گروه هم زدم امیدوارم که مفید باشه،

+حمید امروز وویس گذاشته بود و احوال پرسی و سؤال فنی و اینا،

+جالبه ها من فشاری از این بابت که با ی دوست نیستم و اینا واردم نیست ولی یه وقتایی واسه تجربه دوست دارم که ی بود در حد و حدود خودم مرد و مردونه با هم میگشتیم!

+هر چند , با عاشق شدن مشکل ندارم

یک مشکل اما هست ; دیگر دل ندارم

 

در  بوستانی   که  خودم  آباد 

چندی ست دیگر حقِ آب و گل ندارم

 

باید مرا از نو بچیند دستِ تقدیر

چیزی کم از احساس یک پازل ندارم

 

دیوانه ام  آری, مرا دیوانه د

ناچارم از بس"دشمنِ عاقل ندارم"

 

فیل و رخ و اسب و م را گرفتند

حتی   دو تا  سربازِ   نا قابل   ندارم

 

دل را زدم دریا بخواهد یا نخواهد

دیگر  خیالِ  دیدنِ   ساحل  ندارم

 

 من در جوابِ..عشق آیا اتفاقی ست؟

حرفی به غیر از "ای دلِ غافل" ندارم...

+ali ghazinezam:

تو حق نداری

اسمِ دردهای مزمنت را

عشق بگذاری!

می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی

اما محتاجِ آنکه زخمی‌ات کرده ، نه...!

دست بردار از این افسانه‌های بی‌ سر و ته

که به نامِ عشق، فرصتِ عشق را از تو می‌گیرد...

آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد

آدمِ تو نیست، آدم نیست...!

و تو سال هاست

حوای بی آدمی...

حواست نیست!

@baycott

#افشین_یداللهی

+ali ghazinezam:

پشتِ تمامِ تغییرِ رفتارهاى یکهویىِ آدمها،

یک نفرِ سومى هست...

شک نکنید!

#علی_قاضی_نظام

+‍ مثل توپ

 

 توپ را که شوت می کنند و به آن ضربه می زنند ، بالا می رود اما پایی که ضربه می زند به عقب برمی گردد.

 و این خود یک درس  است .

یعنی اگر به ی البته به ناحق و نابجا ضربه ای بزنی  آنکه ضربه می خورد اوج می گیرد ولی تو که ضربه می زنی عقب می افتی و این یعنی  بدی های تو به خود تو بر می گردد.

و این همان است که قرآن کریم می گوید :

           "و ان اسآتم فلها"

 بدی های شما به خود شما باز می گردد.

 دیوار را ببین !

 صبح که می شود سایه سیاه و دراز خود را به این طرف و آن طرف می اندازد ، اما نزدیک به ظهر که می شود همان سایه ، آرام آرام  ،به خود دیوار برمی گردد .

 

ماس تامل✅+خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار

خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرش ته، چشمهایی پینه‌بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

 

صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده

خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

 

عصر ج های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری

 

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق

شنبه‌های بی‌پناهی، ‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:

در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

 

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - ندارم ,ضربه ,گردد ,آنکه ,برمی گردد
ندارم ,ضربه ,گردد ,آنکه ,برمی گردد
دارم میرم کلاس، یه جلسش 5 شنبه بود که یادم رفت ادامه دار هم بوده که ی خبرم نکرد و دیروز خود ر زنگید حالا قراره برم،

+سرم خورد تو چفت داخلی در کمد و خون اومد حالا هم میسوزه،

+ترخون رو کلا بلاک ریموو ، قبلش  فقط بلاک بود و از بلاکی درش اوردم ولی این دفعه خودم رو راحت ،

+مشاور خان هم استخدام شده باریک،!

میگه خلقم پایین هست و واسه همین زیاد آن نمیشم، دیگه هم حرف چرند نمیگه چون میدونه من استقبال نمیکنم،

+از همه مهمتر واسه مسابقات انتخاب شدم، فکر کن من سومی بودم و بچه هایی که اصلا انتظارش رو نداشتیم اول دوم شدن، ایول، تست بهتره اون طوری پارتی بازی زیاد میشد، ط که پنجم شد، ز.ح هم که نمیارنش در صورتی که موفق بشیم سمی رو که غیبت زیاد داشته بگیم نیارن! همه اعتراض کردیم ولی پشتوانش قویه، زحمت زیاد میکشه ولی این دفعه اصلا حقش نیست

+وقتی از شهر به پرواز درآمد تن تو، دست در گردنم انداخت غم رفتن تو.

پشت هر پنجره یک بغض به یادت گل کرد، زنده شد در دل شب خاطره ی روشن تو      

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - زیاد
زیاد
 

خلاصش اینه که با وجود اینکه خودم پست کلاس رو منتشر کرده بودم یادم رفت که برم، قرص هم هم چنان میخورم، البته دو روز بود که نخورده بودم،

آب لیمو عسل و عرق نعناع و بخور و ... که سر جاشه،

+راستی اون لینک اولی تو پست قبلی لینکِ کلی سایت بود

http://gyrusclinic.com/%d8%b3%d9%86%d8%af%d8%b1%d9%85-%d8%a2%d8%b3%d9%be%d8%b1%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%aa%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/

+راستی ننه پریا پولم رو ریخت یعنی تقریبا یک هفته ای میشه ریخته، اصلا یادم نیست تا کجاشو نوشتم، آهان ... بعد کاملتر مینویسمش،

+قرمه سبزی داریم، مامانم دیروز حالش کمی بد شد، واسه اعصابش هم هست البته، رفته بود بیمارستان زنعموش تو کماست،

+دیروز نرفتم خونه فری که دعا بود، حال نداشتم حالا هم ندارم!!

به جای باشگاه همه رفتن خونش با توافق قبلی، درخواست تغییر سانس با یه تیم دیگه رو کرده بودیم که قبول ن د،

+ali ghazinezam:

برای همه یمان،یک روزهایی هستند که می نشینیم کنج اتاق و همانطور که دست هایمان یخ کرده می گویم : دیگر نمی شود ادامه داد.

برای همه یمان

روزهایی هستند که خودمان را روی مبل پرت کنیم و بگوییم از این بدتر نمی شود...

روزهایی که خیال میکنیم،دیگر هیچ وقت شاد و خوشبخت نخواهیم بود...

روزهایی که قید خودمان را می زنیم.. فکر میکنیم تاریخ مصرفمان گذشته و خودمان را جایی میان روزمرگی ها دور می اندازیم...

اما خیلی زود

دوره ی ِ  روزهای " دیگر از این بدتر نمی شود" ها

و ِ " دیگر نمی توانم "هایمان می گذرد .

یاد میگیریم که چگونه با روزهای بد تا کنیم و از آنها بگذریم ...

«یاد میگیریم که روزهای بد می مانند»

نه تمام می شوند و نه کوله بارشان را از زندگی آدم جمع میکنند

«این ما هستیم که باید ، از بین آن شلوغی ها مسیرمان را ادامه دهیم»

روزهای بد می مانند و

این ما هستیم که باید برویم

 

برای همه یمان

روزهایی هستند

 که باید از چراغ قرمز های وقت گیر گذشت!

از اندوه هایی که به زندگیمان فرمان ایست می دهند ..

یاد میگیریم که روزهای بد

دست انداز های بدموقعی هستند

که باید سرعت را پایین آورد و از آنها رد شد!

برای همه یمان

روزهایی هستند

که باید در ابتدایشان تابلویی نصب کرد و روی آن نوشت :

 خطر!روزهای بد، مشغول ِ ماندند.

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - روزهای ,روزهایی ,میگیریم ,یمان ,کرده ,خودمان ,روزهایی هستند ,یمان روزهایی ,یمان روزهایی هستند
روزهای ,روزهایی ,میگیریم ,یمان ,کرده ,خودمان ,روزهایی هستند ,یمان روزهایی ,یمان روزهایی هستند
 

دیروز بابام یه سردرد داشت که رفت با آبجی کوچیکه، یه دفعه فشارش بالاتر هم میره و سیتی اسکن و اینا، کلی ترس و استرس واسه آبجی کوچیکه و ماها،

یعنی بدبختی داریما! اینقدر فشار عصبی و استرسیم بالا بود که نگو، تازه یعنی من و آبجیم ظرفیت بالاهاییم اول زنگید به من و قضیه رو گفت به ی هم کامل نگفتیم، آخه کلا حال مامانم هم رو به راه نیست،

اینکه خیلی وقته میگم ظرفیتم پر شده اشتباه نمیکنم فقط حس میکنم واسه این دیوونه نشدم که فعلا داره جاهای خالی که پر نشده اون زیر میرا پر میشه و اونا صمیمیتر خودشون رو جا میدن که جای جدیدیها هم بشه وگرنه ...

اصلا یه وضعی! واقعا نمیدونم چرا خدا داره اینقدر اذیت میکنه، هر موقع حرفی میزنم تازه بدتر میکنه،

خلاصه قرار بود بستری بشه که نشد، جالبه که بابام با ماشین خودش رفت و حتی برگشت، ریسک!

دیروز واقعا بی ی رو با تموم وجودم حس ،

دامادمون که سربازی نرفته داریم جور میکنیم ب ه، پشت ماشین هم نه داشته که بشینه نه مسلما گواهینامه داره که بشینه، خیلی خوبه ها ولی خیلی کاریه یعنی زیادی کاریه، زنگش زده بودن که در جریان باشه به نظرم باید میرفت ولی پرسیده نیازه که بیام!؟ به خواهرم که گفتم میگه تو توقعت بالاست به خانمش نه ها! در صورتی که یه دلگرمی بود واسه ما و بابام هرچند کار زیادی هم از دستش برنمیومد به خاطر رانندگی مثلا، بعد که اومد خانمشو ببره اومد داخل. کلا ما خیلی بدبختیم یعنی از هر لحاظی بگی خدا زده تو سرمون،

با اینکه بابام اینقدر اذیتمون میکنه طاقت مریضیشو ندارم دیروز مغزم از ترس داشت وامییساد،

+ ب خورشت آلوچه یا همون آلو نذری خوردم از مسجدمون،

خیلی چسبید، شله زرد هم خوردم،

خدا واقعا قبول کنه معلوم نیست که با چه حاجتی نذر میکنن خدا امیدشون رو نا امید نکنه،

منم دو سه ساله چون خودم چایی دوست دارم اندازه ده تومان چایی می م میذارم تو مسجد سر خیابونمون،

 

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,یعنی ,بابام ,واقعا ,اینقدر ,دیروز
خیلی ,یعنی ,بابام ,واقعا ,اینقدر ,دیروز
خبر اینکه: سرما خوردم وضعیتم هم قرمزه، دیروز هم تست دادیم واسه مسابقه، خوب بودم مثلا ایستگاهی رو از همه بالاتر 1 و شش ثانیه رفتم،مقداری از راه رفت و برگشت رو با تا ی رفتم هر کدوم 3 هزار، برگشت یعنی خواستم زود برسم استراحت کنم اتوبوس اشتتباهی سوار شدم راهم دورتر هم شد، مرضیه دوست جدیدی که مال شهر کرد هست تا دم خونه اومد یعنی اتفاقی واسه دفعه دوم دیدمش و اصرار که همراهیم کنه و پیاده شد.

همین خب دعوا و اینا هم که جزو لاینحل زندگیمونه هم چنان،

+نمیدونم واسه پاییزه یا ... یه حس استرس و گریه و اینا دارم،

به خصوص که بعضی جاها حس میکنم دست کم گرفته میشم،

مثلا امور جاری رو نوشتن که مثلا همکاری کنیم خیلیشو که ننوشتن و آ ش مشخصه  خیلی هم دوست ندارن ی وارد کارشون بشه و دیکتاتوری عمل میکنن،

+دلم یه اتفاق شاد میخواد، شاد شاد

+زنگیدن بهم که فلان پست رو ارسال کن و اینا،

اوه از کی تا حالا تو ورد موندم دارم متن رو مینویسم مدام بلند میشمو میشینم،

+یه شعر قشنگ میخوام متناسب با حال و هوام!

+یکی از نشانه های کوچیک خوشبختی اینه که

اینقد سرت شلوغ باشه که دیگه وقت نکنی تو اینترنت ول باشی

شبا هم بیهوش شی

+دیروز نوشتم هر کاری نشد بفرستم یه بار و یه بار و یه بار ...!!

+دلم میخواد بی عیب و نقص هرچی میگن رو تمام و کمال انجام بدم که حرفی توش نباشه و روم حساب کنن،

+یعنی کاملا صحیحه این متن: اصلا اگه این طوری باشه دنیا گلستون میشه،

مهمترین کاری که

یک پدر می تواند برای فرزندانش

انجام دهد این است که

عاشقِ مادرشان باشد...!

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - یعنی ,مثلا ,واسه
یعنی ,مثلا ,واسه
 

                ب حنابندون خوب بود،

فقط بابام زود رفته بود بدون خبر، با دختر خالم اومدیم که اخلاق شوهر اونم یه بار گفته بود شبیه بابا توه، مجبور بودیم با اون بیاییم، بقیه ماشیناشون پر بود، فقط همین قسمتش زشت و آزار دهنده بود

راستی تزیین حناشون قشنگ بود حنا رو به شکل کاج کرده بودن سر خلال دندون و همشو زده بودن داخل یه قالب حنای قلب بزرگ!

+امروز از خواب بیدار شدم از سردرد داشتم میمردم هم اینکه باد کولر دوباره خورد به سرم هم دیروز ماهی بعد هم هلیم بادنجون و شربت آبلیمو و ...! یه قرص سرما خوردگی خوردم و خو دم با صدای زنگ تلفن پا شدم ساعت نه، مامانم هم ب خو ده بود اونجا از راه رسید، اینقدر بخور و چای نبات و زنجبیل و دارچین اینا خوردم که دیگه ناهار نخوردم یعنی نمیتونستم بخورم، رفتم باشگاه حتی لقمه که بردم رو نخوردم، بعدشم رفتم جلسه . چه جلسه اییی! با دکی صحبت و کلی انتقاد و پیشنهاد، کلی استقبال کرد و اووو! اینقدر گفتم که اینا فقط شعار میدن و پای عمل ... البته فوق العاده مؤدب و محترمانه بیانشون ، کلی هم استقبال و کلی خواهش که بازم بیا ک د شو که مجبوری فردا میرم بعدشم گفتن آژانس میگیریم واست! دست و جیگوو هورااا

+از حکیمی پرسیدند:

چرا از ی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟

با خنده جواب داد: آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .

میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است. پرواز که کنی، آنجا میرسی که خودت می‌خواهی .

پرتابت که کنند ، آنجا می‌روی که آنان می‌خواهند .

پس پرواز را بیاموز...!

پرنده ای که "پرواز" بلد نیست ،

به "قفس" میگوید تقدیر.

 

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
پریروز عصر واقعا دیگه کاری از دستمون برنمیومد اولش یه خواهرام رفت پیش بابام و بعد هم کم کم همه رفتیم و کلی شکوه و شکایت که تا کوچیک بودیم میگفتی پول جمع میکنم واسه روز مبادا و بزرگ شدناتون و و و و، در کل بخوایم حساب کنیم و نا مردی هم نکنیم غیر از مسائل خوراک و کلا مایحتاج خونه که انصافا کار سخت و پر هزینه ای هم هست، بابام پول چندانی جایی واسه ما ج نکرده، دوتا خواهرام که تی روزانه قبول شدن، پول بلیط و غذا اونم مثلا خواهر اولیم بیشتر خودش میبرد، و خلاصه ...، رفتیم و کلی داد و بیداد شد و ... دیگه بابام دید حق با ماست و دفاعی نداره حرف حق و به جایی نداره، رفت چوب اورد آره دقیقا چوب که مثلا ما بترسیم، منم همونجا وایسادم گفتم ما نخورده نیستیم!!! کلا همه پر و پخش شدن  گفتم ما اگه هم بریم از چوب ترسیدیم نه تو،! خواهرم هم گفت اگه ضعیف نبودی و به خاطر یه پول اعصاب د نمیکردی چوب نمیوردی و از همین حرفا که دیگه حالم به هم میخوره تکرارشون کنم، خلاصه که پول نداد، یعنی تو عمرم یادم نیست گفته باشم پول بده و دعوا راه ننداخته باشه، ما هم در حالی که لباس پوشیده بودیم به امید ید، لباسا رو کندیم و کلی گریه کردیم به حال بدبختیمون،  دیروز بعد باشگاه زنگیدن که با کلی مکافات 500 داده واسه n  تا نفر، فکر کن لباس مجلسی، انقلاب قرار گذاشتیم و در نهایت همه به هم رسیدیم، بابام نیومد خدا رو شکر، من یه لباس سبز به قول خودشون مدل عروسکی گرفتم که میشه گفت دوستش دارم به مکافات 150 دادیم، آ ش به دو نفر پول نرسید و مجبور شدن از خودشون مایه بذارن و ..

تا حدود نه و نیم بیرون بودیم، تو عمرم این موقع تو سطح شهر نبودم و چقدر دلم میخواست که باشم، اصلا زندگی جاری بود همه جا، خیابون ما بیشتر صافکاری ایناست شبا میشه شهر ارواح، محله هم همه میرن تو لاک خودشون، من ذرت و بقیه هم طبق میلشون یه چیزی خوردیم و با تا ی که 14 تومان پیاده شدیم برگشتیم،

امروز هم نوبت دندون پزشکی بود که پوسیدگی یکی دیگش رفع شد و جرم گیری انجام شد که دندونام توپ شده تقریبا ولی هنوز جا کار داره،

راستی بابام هرچند با دعوا و کلی منت ولی پول دندونام رو داد، جالبه مینویسه و امضا میگیره، سند واسه کجا؟ خودش آدم دروغ گویی هست فکر میکنه ما هم شکاک و دروغگوییم، مشاوره تو ازدواج میدونین چیکار کرد، گفت از چندتا دوست فاصله گرفتین و چرا؟ صفاتی که بدتون میومد رو بنویسین؟، جالبه ی که من فکر می حساس باشه 4 بار حساس رو در مورد 4 نفر به کار برده بود، روان شناسه گفت به احتمال قوی که خودتون حساسین، احتمالهای دیگه اینه که آدمای حساس از شما خوششون میاد، و یا اینکه شما کاری میکنید که !!! اوووو، یادم رفت،

خلاصه هرچی صفت قویتر و نفرت انگیزتر به خودت نزدیکتر،!

نه که ما خیلی با بابام سر و کار داشته باشیم و بخواد دروغ بگه ولی میشه گفت در 95 موارد هم رو راست نیست، فکر میکنه سیاسته و کار خوبی میکنه در صورتی که ...،

بگذریم امروز دیگه خج رو پرتش و پیام دادم ننه پریا که لامسبا پول منو بریزین خبر مرگتون،!!!

اونم انگار رو گوشیش خو ده بود گفت چشم ش بده در اولین فرصت، هنوز که خبری نیست، گفتم یکی دو جلسه بیشتر از این دوره نمونده تو اون هفته هماهنگ میشیم، نه خبرم کنید! نه هر وقت صلاح بود بگین بیام! نه حتی خبرتون میکنم! اونم نوشت چشم بیایین،!

+مشکل وقتی شروع شد که حواسمون به زمان نبود

فکر کردیم واسه هر کاری همیشه زمان هست

+چی بگم غ؟

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - بابام ,واسه ,میکنه ,حساس ,میشه ,گفتم
بابام ,واسه ,میکنه ,حساس ,میشه ,گفتم
امروز انتخاب واحد ، 14 تا، شاید اگه نمره رو گرفته بودم از اصول معدلم خوب میشد واسه بیستا واحد، شاید فوق دیپلم رو بگیرم ولش کنم دیگه، راستی آقای ر یه کارهای غیر قانونی هم کرد که البته موقتی بود و فکر کنم الکی میگفت، واسه دانشجوهاییی که اوضاعشون در حال حاضر خوب نیست را حلی ارائه میداد، آ ش که چی؟ بدهی میاد رو بدهی،!

+دندونم چه آرومه ژلوفن معجزه هست،

+امروز شوید و شمبیله پاک کردیم،

باشگاه هم به دلیل دندون درد نرفتم،فردا ساعت هشت و نیم باید بیمارستان باشم،

 

+این آهنگ رو خیلی دوست دارم اصلا با یه حس خاصی خونده شده، راننده شمالمون خیلی پایه و با سلیقه بود دقیقا در راه برگشت از جنگل گذاشتش،

http://file.sadsong.ir/new/s3/derakht%20-%20www.sadsong.ir.mp3

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
مامان و دوتا خواهرام رفتن عروسی،

کلی خوشحالم که مامانم رفت، زنگ هم زدم حالش خوب بود،

این یعنی خود خوشبختی!

هورا خدایا شکرت،

...

هامو تا حدی میخونم اونم تقریبا سر وقت،

مرغ هم سیاهشو کشته بود دوست خواهرم، یه وس سیاه هم نذر کلیمون بود،

مرغ نذر خودم بود.

+تو مودم این متن رو گذاشتم:

ببین: هیچ دوست ندارد تا این اندازه تنها شود.

ولی من هم دوست ندارم برای این که دوستی پیدا کنم از راه خودم خارج شوم.

 فقط همین

بعد ح.م.ی.د نوشته این چیه رو مودتون؟! انگار میخواین پیامی به ی بدین!

 انگار که حرص بخوره ها! بعد هم نوشتم هدف خاصی نبود البته بی منظور هم نبود، که نوشت عجب و یه کم در مورد شمال و اینا!

من فکر کنم از اونایی هستم که زود عاشق میشن و اگه بخوان زود فارغ،!

البته فقط آدمای خاص و جذاب نه هر ی،!

امثل دیوونه ها نیستم که بشینم به ی که اصلا معلوم نیست به من فکر کنه، فکر کنم و عشق یک طرفه و اینا،

+تقریبا وسط مطلب قبلی بودم ب که مامانم اینا اومدن، خدارو شکر به خوبی و خوشی تموم شده بود، واسه ما هم شیرینی و شام اوردن،

میگفتن خیلی خلوت بود و آدماشون خیلی ساده بودن،

ولی دختره خیلی زرنگه همچین پسره رو میچاپه ها،

کلا خانواده ی مهربون و احساسی هستن خیلی خوب شد که خواهرم رفت تو این خانواده،

برع خانواده ما سراسر عاطفه و احترامند،

از همینا که از ابراز احساسات خج نمیکشن مثلا همین داماد ما بارها شده خواهرم میگه میره کف پای مامان باباشو میبوسه، همشون همینطورنا، اینقدر راحت محبت میکنن به هم کمک میکنن،

!

آدمای ساده و صمیمی

+ زندگی را

 

یا باید پذیرفت، یا تغییر داد...

 

اگر پذیرفته نشد

پس باید تغییر داده شود

 

اگر تغییر داده نشد

پس باید پذیرفته شود...

+ حال دارد ،یک شب و دریای شمال

قهوه و جوجه کباب، آتش و سیگار و وصال

 

باد موهای تورا با خودش همراه کند

من حسادت م بر سرت اندازم شال

 

آنقدر بوسه به دریا بفرستیم به شوق

تا که فتوا بدهند بوسه به لب هست حلال

 

آب بازی و دل به دریا بزنیم

بعد با خوردن یک قهوه بخندیم به فال

 

تو مرا غرق در آغوش عمیقت ی

فارغ از آن همه شیدا شدن و شور و حال

 

آنقدر هیزم آماده به آتش انداز

نگذار این شب زیبا برود رو به زوال

 

آه، می دانم اگر امشب ما صبح شود

منم و حسرت آغوشت و رویای محال

+ همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

بارانی باید ، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما ، انسانهایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید ، زود

خواهی دید خیلی زود!!!

+ پس از سربازان یی

 

فرمانده یی خطاب به سربازانش : رفتار ایرانی ها با شما چگونه بود؟!

سرباز یی : بسیار خوب؛ حتی به ما ناهار و شام دادند!

فرمانده: وای! ایرانی ها در غذایشان ماده ای می ریزند که شمارو دنباله رو عقایدشان می کنن

 

 

سرباز: نه به هشتم اصلا اینطور نیست!

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی , یی ,تغییر ,بود، ,دوست ,تغییر داده
خیلی , یی ,تغییر ,بود، ,دوست ,تغییر داده
این آهنگ رو خواهرم میخواست دیدم قشنگه،!

http://dl.cafenew .ir/95/tir/03/salar%20aghili%20-%20charkho%20falak%20128.mp3

+❤️عاشقى کن! که هنر نیست به تن بالیدن

❤️از  هر  آغوش  به  آغوش دگر  غلتیدن

 

❤️هنر این است: در این شهرِ پُر از دلبرکان

❤️"یک نفر" یافتن و دل زِ "یکى" یدن

 

❤️جاىِ بوسیدنِ لب هاى هزاران شیرین

❤️لبِ شیرین "یکى" را همه شب بوسیدن

 

❤️چشم بر هر که جز "او" روى نماید بستن

❤️از همه ماهرُخان روى "یکى" را دیدن

 

❤️اشهدِ "حسِ تنوع طلبى" را خواندن

❤️هر بساطِ هوس و وسوسه را بر چیدن

 

❤️معنىِ "عشق" اگر مى طلبى جز این نیست

❤️دل "یکى" هست، و باید به "یکى" بخشیدن

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
حال که نداشته باشم جواب تلفن نمیدم، درس نمیخونم، کار خونه نمیکنم، و و و و ...

ب دوتا بهم زنگ زدن که حرف زدن باهاشون هیجانی نداشت واسم و تازه حس و حال اضافی هم میخواست، جواب ندادم،

+مادرها...

 

شبیه نخ تسبیح میمانند

به نسبت دانه‌ها

کمتر خودنمایی میکنند

اما اگر نباشند هیچ دانه‌ای

کنار دیگری نمیماند‏

 

خدایا نخ هیچ تسبیحی نشود...

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
این دیگه چه مدلشه،

دیروز یه آقایی زنگ زده به من اولش 913 هست، تا جایی  که میدونم یزد و کرمان و اصفهان پیش شماره هاشون شبیه همه،

زنگ زده که من ع شما رو تو اینستاگرام دیدم،!

میتونم باهاتون صحبت کنم؟!

به نظر موقر میومد ولی نه میگفت تو چه پیجی نه هیچ اطلاعات دیگه ای منم گارد گرفته بودم، آخه نه اینستا دارم نه میدونم کی ع گذاشته، میگه دوستتون گذاشته بود،

میگم چطوری بود ع م، میگه چطوری بگم! هیچی نمیگه یعنی از بس من تعجب کرده بودم و سؤال میپرسیدم و جواب نمیداد کلا آ ش گفت ببخشید تداخلی پیش اومده خ ظ خخخ.

رفتم تو وات دیدم هستند، اینکه میگم هستن دو نفر بودن که نمیدونم کدومشون اصلی بود،! به نظر اهل مس ه بازی نمیومدن،

منم که درگیر شده بودم که کی به کیه برخلاف میلم ویس گذاشتم که چون حاشیه های شبکه های مجازی زیاده من کمی گارد گرفتم و مقصر هم خودتون هم بودین که اطلاعات ندادین، اگه کمکی یا سؤالی هست در خدمتم،لامذهب جواب نداده با اینکه بعد من آن شده،

اصلا بدجور ذهنم مشغوله ها، خدا بگم چیکارش نکنه،

نمیدونم وقتی قاتی خبرنگارا بودیم ع انداختن یا اون روز که از قسمت دفتر آیت الله ... اومده بودن و ع گرفتن گذاشتن جایی،

یا کلا سر کاری بوده، خیلی بده کاملا تو خماری موندما،

لهجش یزدیه میگه مال زاهدانم،

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - میگه
میگه
گفتیم آشناست یکیشونا، احسان قائم مقام شطرنج بازه هست که مطمئنا اون که نیست فرد کناریش زنگ زده بوده،

خدا لعنتش کنه که منو گذاشت تو خماری خخخ.،

یکی از بدترین حسها واسم همین تو خماری موندنه،

کاش بی خیالش بشم اگه کارش واجب بوده باشه دوباره میزنگه، شاید هم میخواسته کلاس بذاره که من با همچین شخصیتی ع دارم و حتما ورزشکاره،

ولی مغزم واقعا داره وایمیسه شماره منو از کجا اوردن، چرا سریع معرفی نکرد که کیه و چیکارست و چیکار داره، در ضمن من خیلی هم مؤدب صحبت باید جواب سؤالای منو میداد، من گفتم از این مزاحمهاست که بعید هم نیست بوده باشه،

+امروز واسه اولین بار فرشهامون رو دادیم بیرون بشورن،

اصفهانی جماعت خسیس نیست قناعت میکنه در حدی که نون و پنیر رو با دلدردش تحمل میکنه ولی حاضر نمیشه کباب بخوره!

البته نه تا این حد،

ولی واسه این فرشها هم قضیه ای بود، بابام حاضر نمیشد یه کرایه بده بیان ببرن، خب مامانم که کلا حالش سرجاش نیست و دیسک هم داره خودش هم تا حدودی داره، نهایتا قانع شد با توضیحات من و آبجی کوچیکه،

همیشه هم خودمون با در قابلمه میفتادیم به جونش، امیدوارم طوری باشه که دیگه مجبور نشیم خودمون بشوریم،

+راستی ننوشتم که چقدر سرویس دهی شمال افتضاح بود و کلی همه معترض شدن،

اتاقهاش که مثل لونه مرغ، غذاش که بی کیفیت، نداشت و فقط تنها حسنش به ساحل بود یه سری دوش آب یییخخخخ هم کنار ساحل بود که اونا میشد ما، من که کلا موهامو نشستم اونجا، ولی در کل سفر خاصی بود، من عاشق سفرم،

پایه ی هر تفریحی،

+این یکی هم از آهنگهایی بود که خاطره ساز که بود بیشتر شد،

آهنگی هست که با اینکه شاده ولی به قول خواهرم بیشتر تنهایی میچسبه، خیلی قشنگه و با احساس ناب خونده شده از نظرم،،

http://dl.vaio .org/ / irani/bi-ghararm-moen%5b128%5d.mp3

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
از بد شدن حال مامانم و نبردنش توسط بابام به بیمارستان و از خودم البته با نهایت کمال و افتخار مایه گذاشتن و آژانس گرفتن و فرستادنش برای نوار گوش به که بگذریم، میرسیم به مطلب بعدی که انصافا چه به جا و عالی بود،

+من اصولا آدم کمال گرا و مس ه ای هستم،

یعنی بدون دلیل یه هو جمع کثیری از اه و برنامه ریزیهام یادم میاد و هنگ میکنم و همش حس میکنم به جایی نرسیدم و نمیرسم، هرچند الآن هم خیلی قانع نشدم و هم چنان ذهنم مشوشه ولی بارها و بارها به این مشکل خوردم و گاهی به نتیجه ی منفی و خیلی اوقات هم به نتیجه ای مثبت رسیدم ولی بعد از چند روز که فواصل زمانیش هم بستگی داره به  دیدن ش تها، پیروزیهای خودم و موفقیتها و پیروزیهای بقیه، دوباره مغزم آب و روغن قاتی میکنه و زندگیم نفسگیر میشه،

اصلا واسه خودم جا نیفتادم که بابا لامذهب تو اینقدر میتونستی و و انجام دادی، چه انتظاری داری از خودت،! یا قانع باش به سهم خودت یا بیشتر میخوای تلاش کن، خیلی از شرایط دست تو نیست، تو پول کافی نداری شرایط جسمی و روحیت تا یه جایی یاریت میکنه، اینقدر حس بد نداشته باش، از خودت انتظار زیادی نداشته باش آدم باش، هر ی یه طوره ولی کو، کاش حالم خوب میشد کاش میفهمیدم که تا جایی که میتونم تلاش کنم و خودمو و جسم و روحمو اذیت نکنم، ولی فکر اینکه تا آ عمر مثلا قراره خ نکرده نرم کشوری خارجه برای تیم ملی که یکی از آرزوهای خودم و خانوادمه اذیتم میکنه، عاشق مشهور و محبوب بودنم، جالبیش اینجاست که بین هم سطح هام تقریبا جزو بهترینها هستم، ولی اصلا تو این زمینه اعتماد به نفس ندارم، حتما باید به جای خاصی برسم تا خواستم رفع بشه تازه هرچند بعیده ولی بعد از تیم ملی رفتن خواسته های دیگه ای جایگزین میشه که اذیتم کنه، ولی این یکی برآورده بشه خیلی عالی میشه،

هرچند جدای از پایین بودن آمادگی جسمانی خودم تو اردوهای تیم ملی پارتی بازی هم شد و انتخاب نشدم، همون حسی که به اردوها یه باری راه پیدا خیلی خوبه و میشه گفت امیدی هست، ولی من اگه میشد جای سمی بودم چقدر عالی میشد،

دیگه توضیح زیادتری نمیخوام بدم هرچند رو دور نوشتن هستم ولی این مطلبی که واستون لینکشو میذارم خیلی مطلب شیکی بود یعنی خیلی آرومم کرد،

این سایتی هست که بعیده یه پستشو بخونی و چیزی یاد نگیری، هرچند من عضو فعال نیستم و نمیتونم از همه مطالبش هم استفاده کنم ولی حتما مطالبشو تا جایی که میتونین بخونین مطلبی هم که میذارم رو حتما بخونین نه واسه اینکه من میگم واسه اینکه  بدونین هر ی را بهر کاری ساختن، به خصوص کامنت اولشو و کامنت فواد انصاری رو که من خودم فعلا تا همینجا خوندم و چون مطالبم میپرید و حس نوشتنم میرفت رها و نوشتمش،

راستی من میدونم که انسان طماعه ولی باید همین حریص بودنش هم در حد خودش و شرایطش باشه،

امیدوارم همیشه از زندگیهاتون راضی باشین، هرچند میدونم خیلیش ریشه داره در تربیتم ولی ...

+این لینک مطلبه:

http://www.google.com/url?q=http%3a%2f%2ftrack.mlsendir.com%2flink%2fc%2fyt00ndm0mjq3ndg4nzgxnzawotcmyz1snwg1jmu9mtkyocziptu4mdq3odmxjmq9ztrumgs0zw%3d%3d.wssualqbxtvekidfk_jkwubeytkg1edqsuacjeo_tfs&sa=d&sntz=1&usg=afqjcnfxo4g2e8ggg4vfqh4mh15rqjzdrq

+غزاله جان کلی خندیدم اومدم مطلب رو بفرستم که نظرتو دیدم،

احتمالا عصبی شده بوده شدید هاهااا

شما به بزرگواری خودت ببخش خخخ، حالا شاید یه بار یه مطلب کاملی نوشتم در مورد خسیس بودن یا قناعت اصفهانیا

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,هرچند ,جایی ,مطلب ,حتما ,خودت
خیلی ,هرچند ,جایی ,مطلب ,حتما ,خودت
مامانم کمی گو سنگین شده،

ولی ربطی به سرگیجش نداره و کلا متخصص هم نبوده امروز،

+پسره زاهدانیه رو شناختم، ورزشکاره،

اصلا بهش نمیاد 74،

فکر کن کلی سؤال آ ش هم میگه شما واستون مهمه با کوچیکتر از خودتون ازدواج کنید،

نه عزیزم چرا آخه، بیا بغلم ببرمت پارک!!!!

جمع کن جوجه! خج بکششش،

+رفتارهای بابام و زجری که ما میکشیم دقیقا مصداق این جملست، یعنی مصداق نه، تقریبا مفهومش:

«آتش بگیر تا ببینی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود»

البته خدا نکنه ی دچار بشه ولی اینقدر دعوا و اذیت زیاده تو خونه ما که نه ی باور میکنه نه درکشو میکنه،

+دوس دختر حسنی بهش گفت: حسنی میایی بریم ؟

 

 

حسنی: بریم بریم

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - حسنی ,بریم
حسنی ,بریم
اوووهه خیلی با حال بود کارگاه مشاوره پیش از ازدواج،

کلی همه با حال پاکار و فعال و کلامی!!!!!!

اگه خود فعال و کلامی هم میبود دیگه خیلی فع ر و کلامیتر میشد،

منم خیلی اکتیو بودم و داوطلب واسه کارهای عملی،

وای حالشو ندارم اینقدر ولی حرف دارم خیلی دوست داشتم آخجان فردا و پسفردا هم هست،

مثلا پرسید اولین چیزی که دو نفر به هم علاقه پیدا میکنن چیه، یکی گفت عشق و هر ی یه چیزی، که من گفتم «جذ ت» که گفت آفرین،

5 تا فاکتور هست که افراد جذب هم میشن که عبارتند از:

ویژگیهای ظاهری. ویژگیها یا همون صفات شخصیتی.

سازی یا همون مشابهت و ناهم سانسازی یا همون تفاوت،

و آ ی هم موقعیت اجتماعی،راستی من ممکنه کلمات رو دقیق مثل خودش ننویسم، ولی منظور رو میرسونم،

مثلا همین نا ‌سازی نمیدونم درسته یا من کلمشو اشتباه میگم،

خلاصه گفت یه نفر رو که تو ذهنتون جذابه فرض کنید،

ی نبود جز؟

.....!!!!

ح.م.ی.د،

من واقعا از ذهنم رفته بود تا امروز که خب گزینه ی بهتری پیدا ن ،

خلاصه گفت از یک تا بیست به هر کدوم از فاکتورهای مذکور، در اون شخص، از یک تا بیست نمره بدین،

من سه تا 17 داشتم یه 19 که شباهتهامون بود و یه 10 که تفاوتهامون بود،

رو هم رفته هشتاد شد،

بعد گفت حالا به 5 تا فاکتور رو هم رفته یه نمره از یک تا بیست بدین که من بازم 17 دادم،

5 تا اولی رو جمع کردیم شد هشتاد، نمره ککلی 5 تا فاکتور رو هم ضرب در 5 کردیم که شد 85

که به من گفت برآوردت خوبه و ریسکت پایینه،

من و یه پسره که نشد ته توشو در بیارم 5 تا تفاوت تو اعدادمون داشتیم، میگفت 5 درصد خوبه،

اگه بیشتر از فکر کنم هشتا باشه نشون میده که شما بیشتر از چیزی که اون فرد واقعا هست جذاب فرضش کردین،

من مطمئن بودم که کارم درسته چون مطمئن بودم که اون فرد جذ هست واقعا،

خیلی آگاه شدم خیلی مطالب خوبی میگفت،

و چقدر خوبه که آدم مطالعه کنه، شرکت کنه تو چنین کارگاه‌هایی،

آگاهانه تصمیم بگیره، خیلی از اشتباهات ما ناشی از جهله،

من آموزش این شکلی رو خیلی میپسندم، کاملا جو خودمونی و فعال و تقریبا همه مطلع و خوش صحبت،

نظرات متفاوت، دیدها و عقاید متفاوت و مقایسه سنت با مدرن بودن،

خیلی دوست دارم بنویسم بازم،

+این روهم از یک وبلاگی یاد گرفتم که طبق معمول چون معنیشو نمیدونستم زدم تو گوگل و یه چیست هم زدم تنگش،

سندرم ژیلبرت (gilbert's syndrome یا gs یا gilbert–meulengracht syndrome) یک بیماری کبدی ژنتیکی خوش‌خیم مزمن است که. از علائم اصلی آن زردی پوست و چشم به سبب افزایش غلظت بیلی روبین غیر ژوگه در خون است. علت افزایش بیلی روبین غیر ژوگه در خون، کاهش فعالیت آنزیم گلوکورونیل ترانسفراز است که کار این آنزیم ژوگه بیلی روبین و برخی مولکول‌های چربی‌دوست دیگر است.

این بیماری در ۳ تا ۱۲ درصد جمعیت دیده می‌شود و در هر دو جنس و در تمام سنین دیده می‌شود، اما تمایل چشمگیری به جنس مذکر دارد. این نشانگان از تولد با فرد همراه است اما علایم آن ممکن است تا ۲۰ الی ۴۰ سالگی آشکار نشوند.

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,بیلی ,روبین ,نمره ,بیست ,فعال ,بیلی روبین ,روبین غیر ژوگه ,مطمئن بودم ,خیلی دوست ,بیلی روبین غیر ژوگه
خیلی ,بیلی ,روبین ,نمره ,بیست ,فعال ,بیلی روبین ,روبین غیر ژوگه ,مطمئن بودم ,خیلی دوست ,بیلی روبین غیر ژوگه
اووه، امروز هم خیلی با حال بود،

جوج زدیم واسه ناهار،

چقدر خودشناسی خوبه، کاش یه کارگاه دیگه میذاشتن واسه اونایی که تو قبلی نبودن، چون کاملا خودشناسی بوده،

از یه چیزی خیلی ناراحتم، حس بچه سر راهی ها رو پیدا ،

گفت سه نوع دلبستگی داریم که من نا ایمن بودم،

میگفت این نوع ح با دست پس و با پا پیش میکشی رو داره،

اغلب از صمیمیت زیاد ناراحتی و وقتی ی صمیمی یا عاشقت میشه بهت میگه تو هم صمیمی باش ولی نمیتونی، کاملا در مورد من صدق میکرد،

سه نوعشو گفت منم چون حس می یه جای کار میلنگه ترجیح دادم گزینه رو مثل همه بلند نگم،

جای بد ماجرا اونجایی بود که گفت هر ی این گزینه رو انتخاب کرده باشه، در دو تا شش سالگی به خصوص، عشق پدر و مادر به هم، و عشق پدر و مادر به خودش رو ندیده،

اولی که خب هیچی، قشقرق نباشه ما عشق هم نمیخوایم،

ولی دومی ....

خب ما هم اینکه زیاد بودیم نمیشده مطمئنا به همه برسن،

که خب خیلی هم منطقی نیست،

یا بابام بد اخلاق بوده و کلا همش سر کار بوده،

از لحاظ همه چی در مضیقه بودیم، اقتصادی: کار میشده ما باباهه رو نمیدیدیم، که البته فرقی هم نمیکرده چون دعوا بوده،

عاطفی و و  ..

برای مطالعه کامل به این لینک مراجعه کنید،

http://www.kidsone.ir/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86/

+یه پسره همون که تو بحث جذ ت مثل من بود، آدم جذ ه، خوش لباس و خوش صحبت،

اووه، گفت دوتا دوتا بشین مجسمه بسازین از هم،

کلی این پسره چل و خل بازی در اورد،

خیلی خندیدیم،

یعنی این دو روز خیلی کلا خوب بود، خیلی روحم باز شد، شاید به جرأت بتونم بگم شمال اینقدر روحم رو صفا نداد،

چون هم آموزشیه هم جذاب هم تفریح  و اینکه اجباری هم در آموزشش نیست،

خیلی حرفها زد اینکه روابط س.ک.س قبل ازدواج اصلا خوب نیست،

علمی و همه چی ثابتش کرده،

پسره ح اکراه پیدا میکنه به دختره، اصلا میگه حالا که این طوریه واسه چی ازدواج، و کلی مطالب دیگه که نه دقیق یادمه نه شاید بتونم حق مطلب رو به جا بیارم،

فردا صبح هم مجبورم آژانس بگیرم، هر کاری کردیم نشد که نشد بندازیم شنبه،

+لامذهب این سایت پیام زور باز نمیشه یعنی من هنوز نفهمیدم آ ش اون واحدهایی که شک داشتم رو پاس شدم یا نه،

شاید شنبه برم که امیدوارم دیر نشه،

+حال و روزم اگرچه جالب نیست

شب همیشه به صبح غالب نیست

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,پسره ,شاید ,نیست، ,بوده، ,بود،
خیلی ,پسره ,شاید ,نیست، ,بوده، ,بود،
خیلی با حال بود،

به جرأت میتونم بگم حدود یک سالی بود تا این حد رفرش نشده بودم،

چون فرهنگی بود, آموزشی بود تفریحی هم حساب میشد،

یعنی در یک جمله باب میل من بود،

خیلی چیزا یاد گرفتم،

حالا ببینم اولین مشاورمو واسه کی به کار میگیرم، خودم یا بقیه!؟

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
از همون ای که حال مامانم بد شده هنوز خیلی سرحال نیومده،

یعنی دارم روانی میشم،

یه خو هم دیدم که صدقه دادم و با خوندن این صفحه دلم آروم گرفت،

http://www.pasokhgoo.ir/node/67662

 

کاش من هیچوقت نمیفهمیدم که خوابها تعبیر دارن،

اگه از هر نوع مذهب و دینی هستین تو رو خدا دعا کنید واسه مامانم،

اومدن با خواهرم برن نوار گوش رو پیش متخصص نشون بدن که چند قدمی خونه مامانم حالش بد میشه برگشتن،

بابام هم تو خونست اگه بگی یه کلمه گفت بیا ببرمتون، ای خدا ای خدا خدا، چقدر استرس دارم میترکم،

تو رو خدا دعا کنید فقط واسه مامانم،

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
بابام چون خودش هم میخواست بره نوار گوشش رو نشون بده، عصر مامانم رو برد و الآن رسیدن،

ه گفته باید دوباره بری پیش مغز و اعصاب،

امیدوارم هرچی هست که به خیر بگذره که بدجور همه درگیریم، همش یکی باید پیشش باشه، خدا هیشکیو محتاج خلقش نکنه، هرچقدر هم خوب باشن آ ش کار و زندگی دارن و ممکنه خسته بشن،،

کلی دعا با دعای عرفه تو رادیو،

هرچند وسطش رسیدم، ولی خوب بود،

خیلی از خدا دور شده بودم،من به حضرت ابو الفضل خیلی اعتقاد دارم، یه ی هم داره که مثل صبحه با نیت حضرت ابو الفضل،

فقط بعدش 133 مرتبه باید بگیم، یا کاشفَ الکرب، عَن وجهِ الحسین، اِکشِف کربی به حق اخیکَ الحسین،ظهر خوندمش،

کلا طبعیه که آدم تو گرفتاری بیشتر یاد خدا میفته،

البته من خیلی وقتایی هم که خیلی خیلی خوشحالم یاد خدا میفتم،

به درجه ای از عرفان رسیده بودم که تو دعا داشتم فکر می که آیا میشه واسه هم دعا کرد؟!!!

خودمم حرفی ندارم حقیقتا!!!!

راستی دو سه سالیه دوست آبجی بزرگه واسه خودشون که قربونی میکنن میگیم واسه ما هم مرغی وسی که مرغ ترجیحا سیاهه رو بکشن، میگن مرغ سیاه خیلی خوبه، من جدا یکی نذر کاش بتونه آخه مال شهرن و همه معتقدن، ممکنه تموم بشه، تو نوبت باید وایسن،

خدایا همه ی بیمارها رو شفا بده، مامان منم رو هم سرحال بیاار، واقعا ستون خونمونه، وقتی مریضه همه داغونن،

راستی دوتا خواهر بزرگام رفتن گلستان که بعدشم با دختر خالم و شوهرش برگشتن، مامان اینا هم بعد بیمارستان رفتن ، که نرفتم هنوز بالا ببینم چیکارا ،!

+دلم گرفته پدر

برایم بهار بفرست…

ز شهر کودکی ام یادگار بفرست

دلم گرفته مادر!

روزگار با من نیست…

دعای خیر وصدای دوتار بفرست

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار

برای کودک خود "قرار " بفرست

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را…

کمی ستاره دنباله دار بفرست

به اعتبار گذشته

دو خوشه لبخند...

در این زمانه بی اعتبار بفرست

تمام روز و شب من پر از زمستان است دلم گرفته

برایم بهار بفرست…

 

 

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها : - خیلی ,بفرست ,واسه ,بهار بفرست… ,برایم بهار
خیلی ,بفرست ,واسه ,بهار بفرست… ,برایم بهار
عید همه مبارک، هر روزتون عید باشه ایشالا،

+رفتم تو سایت حدود 580 بد ارم، باید دوتا ربعی که واسم باقی مونده رو بفروشم، اصلا به بابام گفتن که فایده نداره،

خاک بر سر این پریا که حالیش نیست باید پول منو سر وقت بریزه،

ولی همین که خودم پول در بیارم حس خوبی داره، اگه کار ثابتی داشتم که غمیم نبود، هر موقع پول خوبی دستم بیاد یه ربع می م بعد هم وقتایی مثل الآن میرم میفروشم،

این بده که آدم یه تکیه گاه نداره،

من یه دخترم و قطعا نه میتونم نه دوست دارم که همیشه بارمو خودم به دوش بکشم، دوست داشتم میشد به یکی تکیه کنم، نگرانیهامو تقسیم کنم باهاش، مردی شدم واسه خودم کلا،

وقتی آدم مجبور باشه مرد باشه، اتوماتیک ناز و کرشمه های دخترانه از وجودش رخت برمیبنده، همش نهیب میزنه که باید قوی باشی وگرنه راکد میمونی، وگرنه ادامه غیر ممکنه،

و این نهایت بدبختیه واسه یه دختر،!

دیروز داشتیم با خواهرام میحرفیدیم، هممون یه جورایی یه مرد قدرتمند میخواستیم، یعنی این ملاک در رأس بود، از بس همه مستقل بار اومدیم، هیچ کدوم حاضر نبودیم ی رو قبول کنیم که دست و پا چلفتی و ت و بی پاچه باشه،

هم ناراحتم که باید ربعهامو بفروشم دیگه چیز زیادی پس انداز ندارم هم خوشحالم که زیر منت بابام نیستم،

مامانم هم هم چنان مریضه و من چقدر دلم میگیره خدایا،

+دلم یه قالب خیلی سنگین و قشنگ میخواد به خصوص از پاییز،

یکی یه کپی بزنه فقط من پیستش کنم!!!

+نه نغمه نی خواهم و نه طرف چمن،

نه یار جوان نه باده صاف کهن

خواهم که به خلوتکده ای از همه دور،

"من باشم و من باشم و من باشم و من "

عنوان وبلاگ : قولنج قلم!
برچسب ها :
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
شعر در مورد خشونت از کجا نشات گرفته است زاویه درجه مثلث مجموع داخلی ضلعی مجموع زاویه مثلث متساوی درجه است؟ مثلث قائم قائم ا اویه مثلث متساوی الساقین است؟ وهریک زاویه مفهوم ضرب المثل تو نیکی نی کن ودر دجله انداز انشا درمورد خورشید به صورت ذهنی انشا ذهنی درمورد مقایسه جنگ و صلح guardians of the galaxy vol 3 confirmed director james gunn out art mahjongg egypt english فغان که شبها بی تو تنها به پای مینا ساغر به دستم مست مستمتقدیم دوستان تحقیق چگونه عده ای خشونت را می آموزند chinezen en akzo belegger willen ac milan naar de beurs brengen مسابقات آزمایشگاهی مرحله ی آموزشگاهی چطور دوش بگیرید تا سرحال‌تر شوید؟ نمیتوانم عناوین پایان نامه های رشته فلسفه تعلیم و تربیت سوره ای همنام یکی از مخلوقات که نه انسان ونه حیوان است و نه نام فرشته نام این سوره چیست friesland pina and mec join up for csr initiative in singapore الگوریتم مساحت محیط دایره ابعاد استاندارد الاچیق بارم بندی اقتصاد دهم king g weird history explained who should g fight in a sequel بلاکم کرد اونی که میگفت عشقم افتخار آفریدید صمیمانه قدردانی و تشکر می‌کنم گسترش ضرب المثل باد آورده را باد میبرد نگارش دهم محتوای دوره مبانی اصول اموزش پرورش در فنی حرفه ای mahjong mahjong adventures swedish bus ad mocks the self importance of self driving cars تحقیق دنیای اینده رسانه ای چه مزایا چالش هایی خواهد داشت invloedrijke fed bestuurder ziet nog 2 rentestappen dit jaar انشا زیبا عینی ذهنی درباره طبیعت مضرات و فواید استرس را می دانید؟ زخمام ک خوب شه خیلیارو زخمی میکنم 2017 gmc acadia expert review car review داروی تاخیری میراکل wikimedia incremental dump files for the nouormand wikipedia on january چگونه در برابر خشونت ایستادگی کنیم جواب کدام یک ازمراسم ی به موضوع تبری بسیار اهمیت داده شده است قلمرو زبانی درس ازاد دهم wreck it ralph sequel gets a title ralph breaks the internet fill item dailymotioncom 20170329 105619 for dailymotioncom متن نوحه کیمدی ابوالفضل باشینا fill item msnbcmsncom 20170329 105506 for msnbcmsncom انشا عینی و ذهنی درباره ی یک موضوع زیبا nintendo switch fake draw tournament sourcefedplays تلگرام بانک ربات مسکن دریافت مشتریان ربات تلگرام بانک مسکن سیستم بانکی مشتریان بانک تلگرام بانک انشا عینی وذهنی در مورد دنیای مجازی remy ma dressed up for nicki minaj rsquo s lsquo funeral rsquo explains the reason for their beef هیچ وقت ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودت مقایسه نکن کلمات هم معنی ومخالف درس مدرسه گوش ها داستان کوتاه از زبان گفتاری و نوشتاری comment on taylor swift in hiding why she finds reports that she’s missing hilarious by lakshmi kunnath املا ودانش زبانی کلاس چهارم دبستان درس فارسی دیالوگ یلدا با فرزین در قسمت 26 هشت نیم دقیقه فرند زون چیست brussel verbiedt fusie engelse en duitse beurs بینی قسمت غضروف کنارى باعث لایه تیغه میانی کنارى بالایی داخل بینی باشد باعث اجزا داخل strange and beautiful i ll put a spell on you کارکلاسی صفحه 8 کتاب کاروفناوری پایه هفتم پودمان نوآوری خلافیت کار کلاسی طراحی ساخت elliott roept op tot overleg akzonobel en ppg برگزاری جشنواره الگوهای برتر تدریس لوله پیتوت به انگلیسی pitot tube tagesschau 20 clock evening news 1993 06 انشای ذهنی درباره زمین mar17183 kannada bank janardhan comedies یک متن عینی درباره درخت kpn grootste stijger in nipt hogere aex تخم کتان برای لاغری و کاهش وزن filmula’s johnny lin brian oliver acquire rights to ‘rise’ from warner bros سلامت روان هوش عاطفی و مشارکت جمعی انشا در مورد خودکار به صورت عینی the 5 best us cities for women in tech فعلی شورای بحران هویت دچار بحران فعلی دچار دوره ضمن خدمت نقشه کشی فنی رایانه ای درس مشترک گروه برق رایانه انشا عینی درباره درخت ها تهیه ارده حلوا کنجد روغن خواص حلوا ارده تهیه حلوا روغن کنجد شیرینی یزدی تهیه پشمک محصولات کنجدی اردکان ارده اردکان مضرات تولید کارخانه کلوچه توجیهی اندازی مربوط اندازی کارخانه اطلاعات مربوط مقایسه ی کتاب با اسمان مقاله با موضوع اقتصاد مقاومتی تولید اشتغال رخدادهائی که می بایست ازوقوع آن جلوری می شد موضوع انشا خشونت loyverse dashboard کتاب خوب در حکم رفیق خوب است چند حدیث عربی که فعل امر داشته باشد انشا درمورد خشم ازکجا نشات میگیرد دیالوگ یلدا به فرزین در سریال هشت و نیم دقیقه رایانه های خانگی در میان کاربران محبوب تر شده اند انشای درس دوم پایه دهم ذهنی staat geeft nieuwe korte lening uit انشا درمورد دنیای مجازی فرم95 فرا رسیدن ماه مهر ماه تعلیم تربیت مبارک باد انشا متن ذهنی با روش مقایسه بین میز و دیکتاتور comment on taylor swift in hiding why she finds reports that she’s missing hilarious by hill انشا سفر خانوادگی brexit dag britten hamsteren goud ونخبگان فرهیختگان تلگرام فرهیختگان ونخبگان https telegram آدرس لینک تلگرام https تلگرام https telegram نکات ریاضی پایه هفتم فصل سوم comment on brad pitt secretly met angelina jolie kids on bodia trip — getting back together by mulikat مسابقات فیزیک آزمایشگاهی شهید فرجی تی آزمایشگاهی فیزیک مسابقات آزمایشگاهی فیزیک نمونه نمونه تی تی شهید مسابقات آزمایشگاهی انشا خیالی و ذهنی انشای ذهنی دربارهی مقایسه دیوار و تنهایی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 1.109 seconds
RSS