علی و نفس

پست های وبلاگ علی و نفس از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

حجاب

 

سلام

این خاطره مربوط به چند ساله پیشه

سیما خواهر محمد یه مدت بود داشت راجب حجاب تحقیق میکرد بعضی وقتا هم میومد مغازه چند ساعت مشغول بود داستانای مختلف صحبتای مخنلف رو میخوند

تا اینکه بالا ه تصمیمشو گرفت

یه روز ما قرار بود بریم خونه محمد اینا یه چایی بخوریم بعدش بریم بیرون دسته جمعی

ما رفتیم سپهر درو باز کرد شدیدا اخماش توهم بود خیلی ناراحت بود ما رفتیم داخل و نشستیم شروع کردیم به خوش و بش محمد برع سپهر خیلی خوشحال بود

هی شوخی میکرد سیما برامون چایی اورد ولی یه کم روسریش اومده بود جلوتر سپهر خیلی بد بهش نگاه میکرد اما بقیه همه خوششون اومده بود

خلاصه جاتون خالی چایی رو خوردیمو و بچه ها رفتن حاضر شن تنها که شدیم از سامیار پرسیدمم که سپهر مشکلش چیه

گفت دلش نمیخواد سیما با حجاب بشه نفس گفت من نمیدونم اصلا چه ربطی به سپهر داره این یه تصمیم شخصیه  واسه خانوما شماا دوتا تو کار من دخاللت کردین نکررردینااا

سامیارمیخواست جوابشو بده که سیما اومد بیرون

هیچوقت به غیر از وقتی که رفته بودیم مشهد سیمارو اونجوری ندیده بودم

با چادر فوق العاده شده بود

کلا خانما با چادر یه ح خاصی پیدا میکنن

نفس شروع کرد به قربون صدقه رفتن از همین حرفایی که دخترا بهم میزنن

محمد خیلی دوست داشت این ح سیما رو همه دوست داشتن فقط سپهر بود که اخم کرده بود

سیما رفت بهش گفت داداش سپهرر چجوری شدم سپهر جواب نداد گفت ولم کن سیما

ولی سیما اشتباه کرد که باز دستشو کشید اونم یه دفعه چادرو از سر سیما کشید انداخت اونطرف گفت زشت شدی زشت بدم میاد از این ح ت میفهمی؟

سیما نمیدوست اصلا باید چه ع العملی نشون بده ولی محمد اومد دست سپهرو کشید بردش تو اتاق سیما هم بدون اینکه چادرو از رو زمین برداره رفت تو اتاقش

من چادرشو از رو زمین برداشتم در زدم گفت بیا تو رفتم داخل نشستم رو تخت مهدی اون رو تخت خودش بود داشت گریه میکرد

گفتم واسه چی خودتو ناراحت میکنی سیما؟سپهر بچست

گفت انقدر بچه نیست که این چیزا رو نفهمه

گفتم چرا هست به قد و هیکلش نگاه نکن هنوز بچست اصولا ما پسرا عقلمون از هیکلمون عقبه یه کم دیر رشد میکنه

گفت اره ما دخترای بیچاره باید همش از دست شماها بکشیم

گفتم اره چون شماها زودتر عقلتون رشد میکنه اصلا واسه همینه زودتر به سن تکلیف میرسید

گفت خووبه خودتم قبول داری(حالا همینجوری که جواب میداد اشکم میریخت)

گفتم اره ولی میدونی چی جالبه؟

گفت چی؟

گفتم این که عقل شماها زود رشد میکنه ولی از یه سنی متوقف میشه ولی واسه ما دیر شروع میکنه اماا تا مرگمون ادامه دااره

بالشتوو پرت کرد طررررفم گفت اه ه ه ه ه علیییی برو بیرون حوصله ندارم

گفتم ولی حالا جدی یه چیزیو بهت بگم سیما

تو خودت بهتر از من میدونی الان سپهر خیلی انعطاف پذیره سنش خیلی حساسه و محیط هم خیلی روش تاثیر میزاره یه جورایی الان داره حس میکنه تو تافته ی جدا بافته ای

به خاطر محیط خانواده دوستا و همه این چیزا

اما کم کم که بزرگ تر بشه میفهمه که چقدر اینجوری برای تو بهتره و حتی خودش چقدر بیشتر ارامش داره وقتی خواهرش اینجوری تو جامعه ظاهر بشه

مطمءن باش خودش میاد ازت عذر خواهی میکنه

خلاصه یه کم باهم صحبت کردیم که اروم تر شد بعد بهش گفتم

محمد الاانه که دیگه حس از کوره در بره من جای تو بودم میرفتم داداشمو نجات میدادم

انگار بهش برق وصل رفت سریع از اتاق بیرون محمد و سپهر داشتن باهم بحث می

سیما به محمد گفت داداش ولش کن کاریش نداشته باش بیا بریم بعد چادرشو از من گرفت باز سرش کرد

بعدشم رفتیم بیرون اما سیما کلا سپهرو تحویل نمیگرفت

و جالب ترین قسمت اون شب این بود که نفس هم اصلا با سپهر حرف نمیزد و هی سعی داشت اذیتش کنه کلا باهم درگیر بودن

اما الان سپهر دیگه با این قضیه مشکلی نداره و خیلی هم به این تصمیم سیما احترام میزاره

و چند روز بعدش خودش رفت از سیما معذرت خواهی کرد

و اینکه حجاب برای خانما خیلی قشنگه و دخترا اگر که مثل سیما شروع به تحقیق کنن مسلما به این نتیجه میرسن

که حجاب داشتن باعث میشه که ارامش داشته باشن 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان یکی از اشناهای ما ۵شنبه باید ستون فقراتش رو عمل کنه از همتون میخوام براش دعا کنید که عملش خوب انجام بشه و مشکلی پیش نیاد.

 

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : حجاب - سیما ,سپهر ,خیلی ,محمد ,گفتم ,میکنه ,الان سپهر ,سپهر خیلی
حجاب سیما ,سپهر ,خیلی ,محمد ,گفتم ,میکنه ,الان سپهر ,سپهر خیلی
خان

سلام

قبل از اینکه این خاطره رو تعریف کنم باید یه سری چیزا رو بهتون بگم

اول درمورد حمید

داداش من خوندم کامنتاتو مشکلی با تایید شم ندارم ناراحت هم نشدم ازت من چیزایی که فکر می درسته بهت گفتم دیگه خودتی که باید تصمیم بگیری

اماا از تو خیلی ناراحتم انا اعنراض میکنن همش که چرا دیگه انا نیست مشکل چیه؟؟سریع کامنت بزار که دارم عصبانی میشم

اما خاطره.....

عرضم به حضورتون که مادر من یه داره که خیلی خشنه و بزرگ فامیل هم هست

نفس از این خان داایی بدش میاد چون وقتی بچه بود همش شیطونی میکرد خان همش دعواش میکرد و اینکه یه بار به سامیار  توهین کرد به نفس هم همش میگه از سامیار فاصله بگیر نامحرمه نفس هم که جونش به سامیار بنده ازش کینه به دل گرفته

از یه هفته پیش قرار بود که دیروز بعد از ظهر بریم بهش سر بزنیم نفس وقتی شنید خیلی خوشحال شد ولی سامیار از همون اول گفت من نمیام نفس یه هفته رو مخش کار کرد که ا کلافه شد گفت باشه میام خلاصه دیروز ما رفتیم دم خونه ی معروف و با اونا رفتیم طرف خونه وقتی رسیدیم یکی یکی رفتیم جلو با روبوسی کردیم نفس خیلی عمیق روبوسی کرد طوری که قشنگ دو طرف صورت جاش موند قیافش واقعا مضحک شده بود سامیار و مهتاب داشتن منفجر میشدن از خنده هم حرص میخورد بعدش نشستیم نفس رفت پیش مهتاب نشست جایی که من نه تنها نمیتونستم بهش دست بزنم حتی درست هم نمیتونستم ببینمش چون بقیه افراد حاضر جز بین ما نشسته بودن

بعد از اینکه از همه پرسید که کارا چطوره کاملا بازجویی کرد طبق معمول شروع کرد به گله از اینکه نمیتونه راه بره و بدن درد داره

گفت این روزا دیگه از جامم نمیتونم بلند شم به خاطر مواد غذاییه قدیما اینچوری نبود نفس گفت البته جان ربطی به غذا نمیتونه  داشته باشه یه کم هم به خاطر وزنه همه کپ کردیم خیلی رک صحبت میکرد

به نظرم بهتره یه تردمیل ب ید ورزش کنید بعد یه جوری که مثلا میخواست ی نشنوه ولی همه شنیدن در گوش مهتاب گفت فک کن این شاپور خپل بخواد رو تردمیل... بعد باز شروع کرد به خندیدن سامیار کنار من بود داشت میلرزید نگاش دیدم سرخ شده  اروم گفتم نخند ببینم سعی کرد خندشو جمع کنه گفت نه بابا نمیخندم گفتم اره معلومه مهتابم دست کمی نداشت حتی شوهر هم میخندید نمیدونست اصلا چی باید بگه فقط نگاه کرد بعد بحثو عوض کرد کشوند سمت زن خدا بیامرز

باز نفس گفت البته زن شانس اورد زود رفت چون با وجود یه هیتلر تو خونه بیچاره زجر کش میشد اگر بیشتر زنده میموند واقعا خداروشکر که رفت

هیچ کاری نمیتونستم م که جلوشو بگیرم

بعد باز بحثو عوض کرد گفت راستی خان متوجه شدید خانم توکلی فوت کرد؟

گفت اره خانم خیلی خوبی بود اما مریض شده بود واقعا داشت عذاب میکشید

نفس گفت اااا جدی میگی؟فوت کرد؟

پس دیگه نووبتیم بااشه نوبت شمااست خان

گفت ااا دختر این چه حرفیه میزنی زبونتو گاز بگیر ایشالا صد سال سایشون بالا سرمون باشه

نفس به یه ح مس ه گفت ایشالا صد سال که بودن صد سال دیگه هم بموونن ایشاالا

دیگه امپر چسبونده بودم گفتم با اجازه ما دیگه میریم خان هم هیچ مخالفتی نکرد گفت باشه به سلامت همه بلند شدن نفس دیگه نرفت روبوسی کنه از قصد اومد بازوی سامیاارو گرفت رفت پایین من گفتم واقعا معذرت میخوام خان که یه حرفی زد که بهتره نگم

تو  اسانسور تا برسیم پایین حس مخ منو خورد که باعث شد عصبی تر بشم

نفس گفت دم در من میخوام برم پیشه مهتاب گفتم نمیشه باید بریم خونه گفت میخوااام برم با مهتاب برنامه ریزی کرده بودیییم علی همه چی بهم میرییزه

گفتم نفس یه بار گفتم نه یعنی نهه با یه لحنی گفتم که دیگه نتونه اعتراضی ه

نفس بدون هیچ حرفی رفت رو صندلی عقب نشست وقتی رسیدیم گفتم شما برید بالا من میام الان

تو ماشین نشستم تا یه کم اعصابم بیاد سر جاش 

وقتی رفتیم بالا سامیار دم در وایستاده بود گفت داداش کاریش نداشته باش به خاطر من با اونطوری رفتار کرد گفتم کاریش ندارم میخوام  باهاش حرف بزنم گفت پس منم میام گفتم بیا ولی من زودتر رفتم تو اتاق نفس هلش دادم عقب درو قفل

گفتم نفس خوبی؟گفت اره خیلییی خوووبم تو چطوری؟

هیچی نگفتم فقط نگاه گفت اینجوری به من نگاه نکن حقش بود

پیرمرد فت انتقاممو از بچگی تا الاان ازش گرفتم

گفتم تو بیخوور کرددی ابروی منو جلوووش بردی میگی انتقام گرفتم؟اصلا دلت نمیخوااد بزرگ شی؟

رسماا بهش گفتی بااید بمیریییی

از کی تاحاااالا انقدر شجاع شدی که جلوووی من با بزرگترت اینجووووری حرف میزنی خانم کوچولو؟ 

و..و...و..و..و..و

بعد از کلی دعوا گفتم همین الاان زنگ میزنی ازش عذر خواهی میکنی

گفت عمرااااااا

گفتم ا؟اینجوری؟..باشه

رفتم از تو کمد خط کششو برداشتمم گفتم دستتو بیاار جلو گفت توو به خاطر اوون پیرمرد با من اینکاارو نمیکنی

گفتم دستتت

دستاشو اورد جلو ده تا رو هرکدووم زدم

گفتم ببین مثل خودت رک باهات صحبت میکنم تا وقتی زنگ نزنی و معذرت خواهی نکنی هرشبب همین وضعیته وهمین اتفاق برات میافته حالا دیگه خود دانی خانم کوچولو

ناگفته نمونه در تمام این مدت سامیار داشت خودشو میکوبید به در بلکه بتونه درو بشکنه بیاد تو

بعدشم از اتاقش اومدم بیرون گفتم چه خبرته دیوونمون کردی؟؟؟جمع کن بابا

رفتم تو اتاق خودم ولی تا این لحظه هنوز نفس زنگ نزده به خان

 

 

 

 

 

 

 

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : خان - گفتم , ,سامیار ,خیلی ,باشه ,مهتاب , بحثو ,وقتی رسیدیم
خان گفتم , ,سامیار ,خیلی ,باشه ,مهتاب , بحثو ,وقتی رسیدیم
ی
سلام در مورد قالب وبلاگ امروز این قالبو گذاشتم فردا یکی دیگه میزارم شماها بگید کدوم به نظرتون بهتره که همونو بزاریم به عنوان قالب اصلی وب.

در مورد نصفه بودنم والا من توگوشیه سامیارم امتحان بازم اوکی بود نمیدونم مشکل از چی میتونه باشه واقعا عجیبه!

خاطره ای که الان براتون میگم مربوط میشه به ۱۶ سالگیم.

طبق معمول صبح زود مامان منو از خواب بیدار کرد که حاضر شم برم مدرسه منم بعد از کلی دادوبیداد و غرغرای مامانم از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم تو خواب و بیداری چندتا لقمه صبحونه خوردم و به نفس نگاه که اون موقع ۶ سالش بوود و خواابه خواب بود اوومده بود توی پذیرایی خو ده بود موقعی که میخواستم از در برم بیرون از قصد پاشو له که باعث شد از خواااب بیدار شه و دل من خنک بشه با اینکه خیلیم بچه نبودم ولی خیلی حرص میخوردم از اینکه صبحااا اون میخوابه و من باید برم مدرسه خوشبختانه ی نفهمید که من از قصد اینکاارو فقط باباام بهم گفت پسر حواااستو جمع کن دخترمو از خواب بیداار کردی منم گفتم اخ ببخشید بابا حواسم نبووود بخواب نفس جان بخواب عزیزم و زدم بیرووون رفتم دنبال دوستم  حمیدو باهم راهیه مدرسه شدیم تو مدرسه با بچه ها نشسته بودیم دوره هم داشتیم میخوووردیم  که حمید گفت بچه ها به نظرتون توی اون خونه ای که همیشه خالیه وسیله ای هم هست؟(برای توضیح باید بگم که یه خونه ای تو محل ما بود که چند سال بود خالی بود هیچ م رفت و امدی به اون خونه نداشت همیشه هم درش قفل بود صاحب خونه مرده بووود بچه ها هم خونه رو به حال خودش ول کرده بودن ی کاری به کار اون خونه نداشت)من گفتم اره حتما وسایل اون خد امرز مونده دیگه یکی دیگه گفت شاید روحشم باشه بعد همه زدیم زیر خنده بعد باز حمید گفت نظرتوون چیه امتحان کنیم؟یکی بره ببینه چیزی هست تو خونه یا نه شاید یه چیز به درد بخوور باشه تووش یکی دیگه از بچه ها گفت نه بابا ولش کن حمید دنبال دردسریاا خلاصه زنگ خورد و ما رفتیم سر کلاس برای  برگشت من و حمید باید از جلوی اون خوونه رد می شدیم  اخه اون خونه خیلی به خونه ی ما نزدیک بود دم در خوونه که رسیدیم حمید گفت علی بیا بریم اونا ترسیدن بیا بریم ببینیم و بیایم ما که نمیخوایم چیزی از اون خونه برداریم منم که کلا دنبال دردسر بودم هرکااری که صددرصد اشتباه بودو انجام میدادم پسر بچههه بودم دیگه قبوول خلاصه من قلاب گرفتم حمید رفت بالا بعد تقریبا ۲۰ دقیقه اوومد بیرون گفت هیچ وسیله ای تو خوونه نبوده ولی خیلی خونه ی بزرگی بوده خلاصه حس فضوولیه ما خو د بعدشم من رفتم خونه شب راس ساعت ۸ بابام اومد منم مثل هروز رفتم سلام بعدشم رفتم تو اتاقم دنبال من بابا هم اومد تو اتاق درو هم  قفل کرد اون ارامشی که وقتی اومده بود تو خونه داشت ارامش قبل از طووفان بود یه سیلی بهم زد گفت حالاا دیگه کاارت به جای رسیده که از دیوار مردم میری بالا اره؟؟؟من شووکه شده بودم نمیدوونم از کجا فهمیده بود دوباره منو بلند کرد و یکیی دیگه زد بعد کمربندشو کشیدد هی منو میزد و بلند بلند داد میزد و با من دعوا میکرد منم نه گریه می نه مااس می   فقط کتک میخووردم  میگفتم ببخشید بزار توضبح بدم بابا ولی اصلا گوووش نمیکرد به حرفم خیلی عصبانی بود مامانمم هی در میزد  میگفت ولش کن کشتیش پسرموو ا بابا از زدن من خسته شد منو ول کرد منم دیگه توان وایستادن نداشتم همونجا نشستم رو زمین مامان نزاشته بود نفس بفهمه سرشوو گرم کرده بود وقتی در باز شد خودش اومد تو  منو بغل کرد  پشتمم زخم شده بود که برام چسب زد و بعد رفت سراغ بابا منم یواشکی رفتم دنبالش میخواستم بفهمم بابا چجووری فهمیده من اینکارو که بابا واسش تعریف کرد که مغازه خبری نبوده و میخواسته بعد از مدت ها بیاد باهم غذا بخوریم که تو راه منو دیده قلاب گرفتم حمید بره بالااا  بعدم عصبانی شده برگشته چون میدونسته هیچی تو اون خونه نیست که ما بخوایم برداریم و نمی خواسته جلوی حمید ابروی منو ببره من دم در اتاقشون وایستاده بودم داشتم گوش می بابا داشت تعریف میکرد که نمیدونم چجووری ولی فهمید اومد دوبااره گوش منو گرفت برد تو اتاااق گفت  بازم کی کوش وایستادی؟ ی شدی واسه خووودت علی اقااااا امشب کتک خوردییی تا بفهمی که نباید از دیوار خوونه مردم بری بالااا چه خالی باشه چه نباشه چه قصد ی داشته باشی چه نداشته باشی من پسر نمیخواام فهمیدی یا حالییت کنم؟منم گفتم فهمیدم ولی قصد ی نبوده گفت هرچی که بوووده دیگه تکرار نشه من چیزی نگفتم باز گفت نشنیدم گفتم چشم و برگشتم تو اتاقم و به شانس خوردم لعت فرستاادم بابا هیچوقت برای ناهار نمیومد خونه من شک نداشتم که بابا  و مامان مارو نمیبینن اصلا فکرشوو نمی بابا بعد از اینهمه مدت بیاد که ناهارو دور هم باشیم در کل شب بدی بود ولی الان که فکر میکنم میبینم اون واقعا لازم بوووده و کار من و حمید هم واقعاا حماقت بووده

حمید  هنوزم یکی از بهترین دوستان منه و الان خودش یه دختر کوچولوی خیلی دوست داشتی داره که بدتر از خودش خیلی خیلی شیطوونه.

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : ی - خونه ,حمید ,خیلی ,خواب ,خوونه ,خودش ,گرفتم حمید ,قلاب گرفتم ,خونه نداشت ,خواب بیدار
ی خونه ,حمید ,خیلی ,خواب ,خوونه ,خودش ,گرفتم حمید ,قلاب گرفتم ,خونه نداشت ,خواب بیدار
زندگی این رووزا.....
سلام

خب مدت زیادی بود به اینجا سر نزده بودم با این شبکه هایی که الان اومدده دیگه ی به وبلاگ سر نمیزنه کار و مشغله هم این مدت خیلی زیاد بود بچه ها (نفس و سپهر)کنکور داشتن  و هردوشون سخت مشغول بووودن اما الان که تموم شده من  و محمد ازااد شدیم نه این دوتا واقعا سال سختی بود برای هممون تو این مدت شیطنتشوونم کمتر شده بود اماا خب ۱۰۰ در۱۰۰ دوبااارررره میخوان شروع کنن و عالم و ادمو رسواا کنن هردوشون از کنکور رااضی بودن و خداروشکر تقریبا خوب بوده کنکورشون حالا باید نتایج بیاد منم دیگه دارم پیر میشممم زندگیمونم همونجووری ادامه داره و تغیری نکرده  سامیار هنوزم شیطنت میکنه و بعضی وقتا باهم دعوا داریم اما در کل پسر خیلی خوب و سالمیه و فقط شیطنتای دوران جوونیشه الانم که دیگه دانشجوو شده و واسه خودش مردی شده در ا ممنونم از انی که تو این مدت طولانی وب رو تنها نزاشتن و با نظراتشون واقعا وقتی بعد از مدت ها وارد شدم خیلی خوشحالم

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : زندگی این رووزا..... - خیلی
زندگی این رووزا..... خیلی
سیگار

سلام

چند شب پیش من ا شب بیدار شدم اب بخورم دیدم از اتاق نفس صدا میاد رفتم پشت در شنیدم داره با تلفن حرف میزنه گوش دادم داشت میگفت باشه ساحل پس تو ایندفعه بیار اره دیگه همونجا با بقیه هم هماهنگ کن دیگه خودت  اوکی عزیزم فقط با علیم هماهنگ کنم قطعی شد میگم بت شب بخیر و قطع کرد خیالم راحت شد ساحل بوده رفتم خو دم صبح موقع صبحانه نفس اجازه خواست که با ساحل بره بیرون گفتم کجا گفت میریم رستوران ناهار با ساجل گفتم خودتون دوتایی؟گفت اره اینجا یه کم شک بهش اما چیزی نگفتم رفتم مغازه اما شک نداشتم داره دروغ میگه منم خیلی نگران شده بودم خلاصه محمد که اوووومد شروع کردیم به صحبت بین حرفاش گفت سپهر امروز با دوستاش رفته ناهار رستووران دیگه خیلی عصبی شده بودم حس می یه جای کار میلنگه رفتم جلوی خونه منتظر موندم تا نفس بیاد بیرون وقتی اومد رفتم دنبالش رفت دنبال ساحل باهم سوار ازانس شدن رفتن طرف درکه منم دنبالشون بودم به صورت نا محسووووس جلوی یه رستوران پیاده شدن رفتن داخل منم یه کم بعد رفتم داخل وصحنه ای دیدم که هنوزم با یاداوریش اعصابمم خورد میشهههه اونا تنها نبودن علاوه بر سپهر چنتا پسر دیگه هم بوووودن و بدتر از اون داشتن سیگااار میکشیدن همون چیزی که قرار بوده ساحل بیاااره داشتم از عصبانیت منفجر میشدم زنگ زدم به نفس گفتم کجایی گفت رستوران با ساحل گفتم تنهایید؟گفت ارره زدم به سیم ا گفتم همین الان گورتو گم میکنی میااای از اون اب شده بیرووون تا نیومدم جلوی دوستااات ابروریزی کنم تو ماشین منتظرم و قطع رفتم سمت ماشین بعد از چند دقیقه نفس اومد بیروون منو دید رنگش حسا ی پریده بوود ساحل و سپهرم باهاش اومده بودن هرسه تااشون مخصوصا نفس و سپهر ترسیده بودن منم زل زده بودم تو چشمای نفس اومدن سمت ماشین شیشه رو دادم پایین گفتم سپهر خااان محمد خبر دااره؟گفت داداش تورو جون نفس نگو بهش تو رو به روح مااادرت عصبی بودن عصبی تر شدمممم گفتم خفهههه شو ببند دهنتو  رومو به نفس و ساحل گقتم سریع سوار شید سپهرم اومد بشینه نزاشتم گفتم خودش بره نفس نشست جلو ساحل عقب راه افتادم حرفی نمیزدیم لرزش دستای نفسو میدیدم رسیدیم دم خونه ی ساحل پیاده شد گفتم امشب منتظره تماس من با پدرت باش خانم کوچولو و گاز دادم نفس گفت داداشی من نمیخواستم برم سا..... نزاشتم بقیه حرفشو بززنه چون تو همون حاا رانندگی یه سیلی زدم بهش گفتم خفه شو اینو داشته باش تا تو خونه بقیشووو بدم بهت نوش جان کنی داشت از ترس سکته میکرد منم داشتم از عصبااانیت سکته می حس می رگااام الان میشن حساا داع کرده بودم خلاصه رسیدیم خونه رفتیم داخل یعنی اون لحظه نفس مرگو به رفتن تو خونه ترجیح میدااد مستقیم داشت میرفت تو اتاقش گفتم کجا؟؟؟رفتم جلووووش بازوشو گرفتم تو دستم و فشااار میدادم چسبوندمش به دیوااار گفتم بین اون همه پسر چه غلطی میکردی؟؟؟اون سیگااااار تو دستت چی میگفت؟معتاد شدی؟؟؟؟؟؟دختره ی حیوووون بیشعور اینه جواااب زحماااتم؟بعد یه سیلی زدم بهش که افتااد رو زمین بلندش داشت گریه میکرد و مدام عذرخواهی میکررررد منم کر شده بودم از عصباانیت فقط سرش داااد میزدم و دعواش می گفت داداشی به جووون خودم باره اولم بوووود اینجا دیگه طاقت نیاوردم کمربندمو کشیدم گفتم خفه شو دیگه به من دروووع میگی باااید زغال داغ بریزم تو اون ددددهنت خودت به ساحل گفتم اون شب ایندفه تو بیااار یعنی سری پیش خواهره رره من برده این اشفاااالو یه مدته کتک نخوردی دلت تنگ شده اره؟الان درت میارم از دلتنگی و شروع تا اندازه ای که صلاخ بود زدمش بازوشو گرفتم بردمش تو اتاااق گشتم کله اتاقشوو بازم پیدا م سیگااار باز عصبی شدممم باز بهش سیلی زدمممم که سامیار وارد خونه شد و از صدای گریه ی نفس اومد تو اتاااق وقتی نفسو دید تو اون حال و منو که بازم میخواستم بزنمش اومد گرفت منو گفتم برو کنااار وگرنه تواام کتک میخوری اما توجه نکرد ا منو اورد بیرون از اتاق در اتاق نفسو بست رفتم نشستم رو مبل داشتم دیوونه میشدم داشتم له میشدم من جیکار ؟من اینجوری تربیتش ؟حس می مقصرم سامیار نپرسید جی شده برام اب اورد رفتم تو اتاقم با مسکن خواا دم بیدار شدم دیگه نفس گریه نمیکرد رفتم تو اتاقش دیدم تو بفل سامیااار خوابش برده شب موقع شام نفس هنوز میترسید بیاد بیرون گفتم به سامیار بهش بگو بیاد بیرون کاریش ندارم وقتی اومد اول بهش گفتم حق ندااااااری دیگه بری بیرون حق نداری به ی تلفن بزنی تلگرامو از گوشیش پاک دیگه کلا اجازه نداره با هیچ حرف بزنه بعدم هنوز شام نخورده بود گفتم گم شو تو اتاقت نمیخوام ریختتو ببینم اونم با بغض رفت هنوزم هم تنبیهاتش ادامه داره  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : سیگار - گفتم ,ساحل ,خونه ,بیرون ,می ,عصبی ,بیاد بیرون ,بازوشو گرفتم ,ساحل گفتم ,وقتی اومد ,بیرون گفتم
سیگار گفتم ,ساحل ,خونه ,بیرون ,می ,عصبی ,بیاد بیرون ,بازوشو گرفتم ,ساحل گفتم ,وقتی اومد ,بیرون گفتم
اشتی

ب نشسته بودم تو اتاق با گوشیم ور میرفتم که صدای در اومد فکر سامیاره گفتم بیا تو سامی دوباره سرمو تو گوشی خلاصه شخص مرموز اومد داخل سرمو بلند دیدم نفس نشسته رو صندلی دیدمش اخمام رفت تو هم دوباره سرمو انداختم پایین نمیدونم قیافش چه شکلی شده بود ولی یه دفعه اومد گوشیو گرفت از دستم خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه منم خب چند روز بود باهاش نه حرف زده بودم نه حتی نگاهش کرده بودم دلم براش تنگ شده بود منم بغلش موهاشو نوازش اما حرفی نزدم  اونم حرف نمیزد فقط گریه میکرد خلاصه یه چند دقیقه ای تو این ح بودیم که بالا ه دست از گریه کشید و همینجوری نشسته بود کنارم روی تخت بعدم بلند شد از اتاق رفت بیرون یه یه ساعتی دراز کشیده بودم فکر می بالا ه تصمیم گرفتم رفتم تو اتاقش اونم دراز کشیده بود رو تختش چ و بسته بود اما بیدار بود نشستم جلوش گفتم توضیحی داری؟سرشو ت داد یعنی نه یه پوزخند زدم گفت من و ساحل باهم خوش بودیم علی کاری به این کارا نداشتیم ولی این اوا با یه دختری اشنا شدیم تو فضای مجازی یکی دوبار باهم رفتیم بیرون سه تایی خبری از این چیزا هم نبود نه پسری میومد نه سیگار و این چیزا بود یه دفعه قبل اون باری که تو اومدی سه تایی رفته بودیم بیرون که گفت شماها تاحالا سیگار کشیدید؟تجربه کردید؟گفتیم نه خب داداشی هر دختری دلش میخواد یه بارم که شده تجربش کنه نه فقط دختر پسرا هم همینطور تو خودتم دوست داشتی تو سن من نداشتی؟یه نگاه عصبی و پر از عصبانیت انداختم بهش سرشو انداخت پایین گفت خلاصه دختره سیگارشو دراورد داد به ما دوتا ماهم بدمون نمیومد امتحان کردیم و واقعا با اینکه به سرفه افتادم  اما بدم نیومده بود اون روز تموم شد منم اومدم خونه رفتم و با عطر و اینا اثرشو از بین بردم بعد رسیدیم به اون روز که من و ساحل رفتیم اونجا قرار بود ساحل سیگار بیاره برامون که تو جمع اونا ضایع نباشه من اول نمیخواستم برم با اون پسرا نمیشناختیمشون که اما دختره گفت که شما میخواید برید و باید اشنا بشید و خلاصه مون کرد بعدم که رفتیم و تو اومدی

داداشی من از سیگار کشیدن بار اول پشیمون نبودم و با توجه به حرفای اون دختره از این که با پسرا بیرون بودمم ناراحت نبودم  از تو ناراحت بودم اون اوایل بعد اینکه فهمیدی اما خب تو این مدت که کلا حرف نزدیم و کاری باهام نداشتی حس خیلی بدی داشتم علی من میخوام ۱۰۰ سال هیچیو تجربه نکنم میخوااام با هیچ پسری معا نکنم امااا یه روزم نمیتونم دیگه بدون تو نفس بکشم تورو خدا منو ببخش و دیگه این تنبیهو ادامه نده من دیگه طاقت ندارم من نفسم اماا دارم نفس کم میااارم 

من دوباره بغلش چون باز داشت گریش میگرفت گفتم نفس نمیدونی چه حسی داشتم وقتی تورو توی اون جمع دیدم همه ی دخترای دیگه به درک اما تو نفسی تو نفس منی همه ی زندگیه منی من نمیتونم ببینم تو توی این جمع ها باشی اون دختره راست گفته تو میخوای بری منم دیگه نمیتونم محدودت کنم که حق حرف زدن و دوستی با هیچ پسریو نداری اتفاقا داری اما خواهره من نباید انقدر ساده باشی نباید انقدر راحت گول بخوری تو رفتی با ایی که نمیشناختی اگر اونا بلایی سرت میاوردن چی اگر میبردنت خوونه چی؟؟؟

من مشکلی ندارم که تو سال بعد جزوه رد و بدل کنی یا حتی با اکیپی که توش پسرم هست بری اینور اونور اصلا دیگه این چیزا طبیعیه اما نباید انقدر ارادت ضعیف بااااشه که تا گفتن سیگار واسه اینکه همرنگ اونا بشی یا واسه اینکه دوست داری امتحان کنی بکشی تو باید تو هر شرااایطی شخصیتتو حفط کنی نفس میخوای بری تو جامعه دیگه بچه نیستی که شاید یکی اومد بهت مواد داد شاید یکی اومد بهت پیشنهااد دیگه ای داد تو شاید دلتم بخواد ببینی چه حسی داره امتحانم ی اماا به چه قیمتی؟؟

از این به بعد دیگه نمیخوام دروغ بشنوم نفس میخوای بری بیروون وقتی میپرسم با کی نمیخوام درووغ بشنوم میفهمی که؟؟

سرشو ت داد بعد پرسیدم سپهر کجای این داستان با اونا اشنا شده بود؟گفت من به سپهر گفتم باهام بیاد اون رووز چون بالا ه نمیشناختم اون پسرارو گفتم خوبه باز یه کم بهت امیدوار شدم

بوسش و رفتیم باهم بیرون ساامیار داشت از خوشحالی سکته میکرد بیچاره دیوونه شده بود تو جو سنگین خونه دیگه خودش رفت برامون چایی اورد و  کلی هم دلقک بازی دراوردن این دوتا این چند روز خیلی بهشون فشاار اورده بود مجبور بودن سااکت بشینن و مس ه بازی در نیاارن کلی خودشونو تخلیه و این  ماجرا هم تموم شد

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : اشتی - بیرون ,گفتم ,سیگار ,اینکه ,اونا ,رفتیم ,نباید انقدر ,واسه اینکه ,دراز کشیده ,بغلش ,دوباره سرمو
اشتی بیرون ,گفتم ,سیگار ,اینکه ,اونا ,رفتیم ,نباید انقدر ,واسه اینکه ,دراز کشیده ,بغلش ,دوباره سرمو
انتقاااام

سلااااام.

دوستاان ما ب یه مهمووونی دعوت بودیم خونه ی ی گرااام من با دختر خااالم هماهنگ کرده بودم که شب اونجا بمووونم ساعت۸ ما راه افتادیم طرف خووونه ی خاالم و من و سامیار طبق معمول سر اینکه کی جلوبشیه مثل بچه های ۵ ساله بحث کردیم و اوون پیرووز شد خلااصه رسیدیم خونه ی ما تقریبا ا ین خانواده بودیم همه اومده بوودن منم خیلی خوشحاال داشتم به همه سلام می کههه متوجه شدمممم نوه ی خااالم هم هست خب خیلی دعا کرده بوودم نبااشه چون ازش متنفررررم تنفرمم دلیل داره دلیلشم اینه که این دختره هی خودشو میچسبوونه به علی منممممم از هر دختری که بخواااد به داداشم نزدیک بشه 

مـــــــــتـــــــــــــنــــــــــفــــــــــــــــــــــرم

تمااام مدتی که علی اونجاا بود عسل سعی میکرد خودشوو بهش نزدیک کنه سر میز رفت نشست کناار علی چایی اورد براش هی سر صحبتو باهاش باااز میکرد یه جووری راه میرفت که بخوره به علی از قصددد وقتی علی و سامی حاضر شدن برررررن رفت با علی روبوووسی کرد منمممم دیگه حسا امپر چسبوونده بودم ولی از یه طرف خوشحاال بودم الان این دختره میررره میتونیم یه کم با مهتاب بگیم بخندیم خوش بگذرونیم چون در تمام طول مهمونی من داشتم حرص میخوردم

اماااااااااا عسل خاااااانم گفت میخوااد بمووونه پیش من و مهتاااب گفت حااالا که نفس جوون مونده منمممم میمووونم دوره هم خوش میگذرووونیم یعنی اووون لحظه قیافه ی من دیدددنی بوووود کارد میزدی خونم در نمیووومد

براای اینکه حوووصله ی صحبت با اونو نداشتم گفتم مهتاب سرم درد میکنه میخوااابم زووود رفتم در کماال پروویی رو تخت مهتاااب خو دم من و مهتاب باهم جاا میشیم رو یه تخت مهتاابم رفت براای عسل رخت خواب اورد پهن کرد رو زمین گفت عسل جووون اینم جای شما عسل جوووووووونم اصلاااا خووووشش نیووومده بوووووووود معلووم بود داره حرص میخوووره

خلاااصه خامووشی شد و مهتاب وعسل خوا دن امااا من اصلا قصد خوااب نداااشتم یه نقشهه کشیده بوووودم منتظر بووودم خواابشوون عمیق شه فکر میکنمم یه ۲ ساعتی گذشت از تخت اوومدم پایین ارووم ارووم رفتمم اشپز خوونه قیچی رو برداااشتم خوشبختانه عسل به پهلو خو ده بوود موهاش ریخته بوود پشتش یعنی خداا خودش میخوااست این کاار انجام بشهه منم موهااشو

در کمااال ارامش برااش کوتاه ممم هردسته هم یه اندااازه مثلا یکیشو چون تولد دوستم ۴رمه ۴ بار قیچی زدم یه دسته ی دیگه رو به مناسبت تولدمهتاب که میزبان ۶ باز قیچی زدم و همینجوووری ادامه دادم تا تمووم شد بعد موهارو قشنگ جمع قیچی رو بردم گذاشتم سر جااش با خیاال راحت سرجاام خو دددم

وااای قسمت جذااااب ماجرااا صبح بووود

بااا صدااای گریه و جیییییغ من و مهتاب از خواااب پریدیم عسل خوودشو تو ایینه دیده بوود من و مهتااب با دیدن اون قیااافه زدیم زیر خنده عسلم هی پشت هم فحش میداااد که چرا میخندید و گریه میکرد خااااله اوومد داخل دیییید اصلاا کپ کرده بوود حرف نمیتونست بززززنه

بعد از چند ثانیه از شوک خارج شددد یه نگااه به من و مهتااب کرد گفت میکشممممتون منم قیاافه مظلووم گرفتم گفتم خااله جون ما نبوودیم کهه معلووم نیست کیی اینکااروو کرده من و مهتااب که خواب بوودیم اما خب مس ه بوود چون خالم و شوهر خالم که نبوودن ۱۰۰ در ۱۰۰ خودشم که با خودش اینکاارو نکرده پس فقط میمونیم با ۲ تاااا

خاااله از اتاق رفت بیرررون عسلم برد با خوودش که دلداریش بده و این داستاانا من و مهتااب تنها شدددیم داشت میترکید از خنده گفتتتت این چه کااری بود خل شدی مگه؟؟؟

منم بهش گفتممم تا اوون باشه هی به پروپاای داداش من نپیچه گفت حااالا ماماان من کااری میکنه همین دادااشت امروز پدرتوو در بیاااره

میدوونستم برخورد علی نمیتوونه اصلا خووب باشه اما من طبق معموول اصلااا پشیموون نبوودم

خلااصه به زوور به عسل صبحاانه داد و هموون موقع بردش ارایشگااه اماااا

قبلش........

زنگ ززززددد به علی گفت بیااا بیااا ببین خواهرت چه بلااایی سرموون اورده ببین چجووری بدبختموون کرده ببین دختراای مردموو کچل کردده(یعـــــــــــــنی عهههد کرده بوود با خودش منو به کتک بددده کهه اینجووری پیااز داغشووو زیااد کرد)

خلااصه من حاضر شددم چون میدونستم سر یه ربع علیی خودشوو میرسوونه وقتی اومدد باالا همچین اخم کرده بووود که ادم نمیتوونست باهاش حرف بزززنه مهتاب رفت جلوو گفت عللی جان این چه قیاافه ایه؟؟ماماان زیاددی پیاز داغشو زیااد کرده من و نفس یهه کم از مووهاشو کوتااه کردیم (بیچاره روحشم خبر نداشت من میخوام اینکارو م دختر ی با معرفت به این میگن) مامان الکی جو میددده کچل شده کچل شددده تازه حقشمم بود اصلا با..... اینجا علی حرفشو قطع کرد گفت مهتاب جان من خیلی دیررم شده ما دیگه بریم زنگ میزنم بهت ازت میپرسمم منم دیگه کم کم داشتم میترسیم سریع خ ظی رفتم پایین نشستیم تو ماشین طبق معموول که من یه گندی میززنم راه تا خونه در سکووت  کاااملسپری شد  وقتی رسیدیم خواستم برم تو اتاققم گفت کجا؟؟؟

منم با مظلوومانه ترین لحن ممکن گفتم بهه خداا کچلشش ن خااله الکی میگهه  گفت خووشت میااد یکی بیااد موهاااتو کووتاه کنه تو خواااب؟؟؟؟گفتم اگگگر من از اینکااارا ارره ه چون حقم

یه نگااهی کرد و گفت بروو تو اتااقت منم رفتم تو اتااق رفتم تو تلگرام ع ی که موقع صبحاانه یواشکی ازش گرفته بوودمو واسه علی فرستاادم گفتمم ببین داداشی خیلیم خوشگل شددده

صداای خندششش از تو اتاق اوومد اما استیکر عصباانی فرستااد گفتم داداشی نارااحت نشو دیگه باید تنبیهش می واسه اشتبااهش

گفتتتت تو چیکاارشی که تنبیهههش کردی؟؟؟

گفتمم من کاره ی اوون نیستم اماا هرکی بخوااد خودشو برای داداشم لوووس کنه بلاایی سرش میاارم که پشییمون شه

دیگه جواب ندااد دوباره پی ام دادم داداشی؟؟گفت بله؟گفتم اشتی دیگه؟گفت نخییییر

استیکر نارااحت فررستاددم گفت بااید بری مووهاتو کووتاه کنی منم که جوونم به موهام بستسسست گفتم محاااله گفت نپرسیییدم ازت خانم کوچولو گفتمم باااید دیگه داشت گریم میگرفت رفتم تو اتااقش گفتم عمراا عمراااا عمرااااااا خیلی خونسرد گفت اصلاا حق انتخاب ندااری رفتمم تو اتااقم علیم رفت مغاازه منم همش مثل افسرده هاا زل زده بوودم به یه جاا علی اووومد خوونه من نرفتم جلو بهش سلام کنم از اتاقم بیررون نرفتم اصلا بعد اومد تو اتاق خندید گفت نمیخوااد بری موهااتو کوتاه کنی میخوااستم فقط ببینی که اون دختر بیچاره الان چه احسااسی داره اصلاا انگاار دنیاا رو بهمم داد خیلی واقعاا ناراحت بووودم رفتم بووسش گفتم داادااش خوودمی اونم خندید و بعد شام خوردیم وبعد شاامم من ماجراای عممملیااتمو تعریف م علی سعی میکرد نخخنده اما ساامیار داشت زمینو گااز میزدد

خلااصه میدوونم خیلی نارااحت شدده اماا واقعااا حقش بووود  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : انتقاااام - کرده ,گفتم ,مهتاب ,بوود ,خیلی ,قیچی ,کرده بوود
انتقاااام کرده ,گفتم ,مهتاب ,بوود ,خیلی ,قیچی ,کرده بوود
شکلک
کوچـــــه بـــاغ  شـــــعر:

اضافه ِ شکلک‌ها به شبکه‌های اجتماعی شاید بسیاری از سخن‌ها را کوتاه کرده اما دلتنگ‌ها را دیوانه می‌کند...

فکرش را ید: دلتنگش هستید، ساعتی کلنجار می‌روید، وقت می‌گذارید، شعری یا متنی پیدا می‌کنید، تمام احساستان را در آن ریخته و می‌فرستید به او

اما در جواب:

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : شکلک
شکلک
مسافرت

سلااام

خانواده ی ماا و محمداینا ووو خالم و شوهرر خاالم(هموونا که نفس خونشوون مونده بود)برای تمدد اعصاب دورووز رفتیم باغ اینا

محمد روز اول که میخواستیم راه بیوفتیم به خاطر یه سری مشکلات کاری یه کم عصبی بود صبح زود من و محمد رفتیم ماشینارو از پارکینگ دراوردیم تا بچه ها بیان نفس و سامی زودتر از بقیه اوومدن اماا طبق معموول سر جلو نشستن بحثشوون شد محمدمم که اعصاب ندااشت با یه لحن تند گفت بس کنید دیگه بچه اید مگه یکی بشینه جلو دیگه ما۳تااا خیلی تعجب کردیم از برخوردش چون معمولاا به این بحث تکرااری میخندید و جدا از اوون به نفس و سامیار هیچوقت چیزی نمیگفت چون ربطی ندااره بهش خلااصه اون دوتا هم دیگه بحث ن و سامیار نشست جلو بعد سیما خواهر محمد میخواست بیاد پیش نفس وقتی رسید دم در اومد نشست تو ماشین ماا خب سیما بختر بچه نیست که به اجازه ی محمد واسه این قضیه نیاز داشته باشه اما محمد اومد در مااشین گفت تو از کی اجاازه گرفتی اومدی اینجا؟؟کم مونده بود داد بزنه سرش سیما داشت شاخ در میاورد گفت یعنی چی؟چی میگی محمد؟مگه من بچم که از تو اجازه بگیرم؟اونم گفت من بعدا به حساب تو میرسم و رفت تو ماشین سیما هم اخماش رفت توهم راه که افتادیم گفتم خودتو ناراحت نکن واسه کارش عصبیه گفت به من چه که عصبیه؟حق نداره با من اینجوری رفتار کنه سامیارم گفت راست میگه دیگه داداش اصلا به اون مربووط نیست که من ونفس بحث میکنیم باهمم چرا دخ میکنه؟منم دیگه چیزی نگفتم رفتیم دنبال اینا و ۳ تا ماشین راه افتادیم به باغ که رسیدیم تقریبا به جز و شوهرش همهه پکر بودن معلوم بود به سپهر و مهدی هم تو ماشین پریده خلاصه وسایلارو جابه جا کردیم و محمد رفت خو د نفس هی سعی میکرد شووخی کنه و بچه هارو بخندونه تقریبا هم موفق بود محمد که رفت باز بچه ها میگفتن میخندید شوخی می نفس به من گفت که با سیما میرن به دووری بزنن تو شهر و یه سری یدم ن و بیان منم سوییچو دادم سیما رفتن اما اصلا متوجه نشدیم که مهدی هم باهاشون رفت من وشوهر و سامی و سپهرم بازی میکردیم(بمااند چه بازی بود) هم با تلفن حرف میزد خلااصه یه نیم ساعتی گذشت محمد بیدار شد اومد پیش ما نشست یه کم بعد مهدی رو صدا زد دیدیم جواب نمیده پرسید جایی رفته؟گفتم نه فکر نمیکنم نفس و سیما رفتن بیرون نفس نگفت مهدی هم میره یا نه محمد بلند شد از این اتاق به اون اتاق رفت تو باغو گشت من زنگ زدم به نفس گفت مهدی با ما اومده رفتم تو باغ دنبالش که بهش بگم همون لحظه نفس اینا رسیدن مهدی سرخوش پیاده شد از ماشین یه بستنیم تو دستش بود محمد مهدی رو که دید دیگه حسا امپر چسبوووند رفت جلو یه سیلی زد بهش که افتاااد رو زمین میخواست بلندش کنه باز بزنتش که من وسامی رفتیم گرفتیمش من بردمش اونطرف باغ منو هل داد گفت ولم کن بابا گفتم چته تو؟گفت چیزیم نیس گفتم به بچهه چیکار داری؟گفت بیخود میکنه بی اجازه میره بیرون گفتم خوااب بودی بیدارت میکرد باز یه جور دیگه دعواش میکردی بعدم با سیما رفته مگه فقط از تو میتونه اجازه بگیره اگه تو برادر بزرگشی اونم خواهر بزرگشه گفت خوده سیما هم باید اجازه میگرفته میرفته گفتم عقده داری مگه ازت اجازه بگیرن؟از صبح کوفتمون کردی مشکل داری که داری به بقیه چه ربطی داره اعصاب مسافرت نداشتی........خوردی قبول کردی بیای مگه زورت کردیم؟خلاصه هی من گفتم هی اون گفت ا ش بهش گفتم یا مثل ادم رفتار کن یا برو خونه من خودم بچه هارو میارم فردا اومدم تو ساختمون مهدی داشت گریه میکرد بقیه هم همینجوری نشسته بودن مهدی رو بغل بردمش تو اتاق گفتم نبینم داداش کوجوولوم اینجوری گریه کنه هیجی نگفت گفتم عزیزم نباید از محمد اجازه میگرفتی؟یا حداقل میگفتی بعدش میرفتی که ما نگرانت نشیم؟گفت خواب بود چجوری میگفتم؟گفتم به سپهر یا من میگفتی که وقتی محمد بیدار شد سراغتو گرفت بهش بگیم باز چیزی نگفت بوسش گفتم اماا اونم نباید الان تورو میزد اونم جلوی اون همه ادم من کلی دعواش تو دیگه گریه نکن داداشم خلاصه یه کم حرف زدیم و رفتیم از اتاق بیرون محمد اومده بود داخل نشسته بود یه گوشه مهدی از بغل من ت نمیخورد نمیرفت سمت محمد جو خیلی سنگین بود خالم و شوهرخالمم خیلی ناراحت بودن نفس برای همه چایی اورد جلو محمد که گرفت گفت به خدا فقط میخوام تعارف کنم بخوری ببخشید اجازه نگرفتم برای درست ش به خدا دیگه تکرار نمیشه قول میدم ببخشید بی اجازه دارم بهتون تعارف میکنم اگر دوست ندارید دیگه بهتون تعارفم نمیکنم همه خندمون گرفته بوود محمد یه نگاهی کرد بهش و گفت نمیخورم خلاصه نفسم نشست پیش ما و محمد گفت من واقعا ازتون معذرت میخوام اقای عزیزی من امروز خیلی عصبی بودم همه کارام به هم گره خورده شوهر هم گفت که پیش میاد دیگه پسرم خودتو ناراحت نکن عیبی نداره و اینا بعد به مهدی اشاره کرد که بره پیشش مهدی گفت نمیام خودش اومد جلو صورت مهدی هنوز یه کم سرخ بود به همون قسمت نگاه کرد گفت ببخشید داداش کوجولو باور کن دست خودم نبود خیلی عصبی شدم وقتی دیدم نیستی اخه یه خبر نباید به من بدی و بعدش بری بیرون؟نمیگی من نگرانت میشم؟خلاصهه بعد از منت کشی از مهدی و بعدشم سیماا جو یه کم بهتر شد نفس گفت محمد از منم معذرت خواهی کن زود باش گفت از تو دیگه چراااا ز له گفت جلوی در خونه بد باهام حرف زدی در ضمن من مثل مهدی و سیما نیستم زود ببخشمتااا باید بیاای جلوم زانوو بزنی تا ببخشمت نفس میگفت ما میخندیدیم محمدم چشمااش ۴تا شده بووود نفس گفت زووودباش دیگه بدو محمدم برای مس ه بازی رفت جلوش گفت باانو نفس توروو خدا شماا رو قسم میدم منو ببخشید نفس یه نگااهی کرد و گفت از اونجاایی که من ادم فوق العااده بخشنده ایم قبول میکنم اما به یه شرررط امشب به همه شاام میدی محمد گفت نوکرشونم هستم حتماا خلاصه الکی الکی رفتیم بیروون و یه شام مفصل افتاد گردن محمد فرداش صبح زوود ۷ بود فکر میکنم سیماا همه رو بیداار کرد که بلند شید مگه اومدید اینجا بخوا د حالا ما ۲ خوا ده بودیم داشتیم هموون بازی رو میکردیم بعد این خانم 7 اومده بیدارمون میکنه با تلااشااای مستمر سیما 8 همه سر سفره ی صبحاانه بوودن بعد صبحوونه سپهر و محمد رفتن دنبال جووجه نفس سیما سامی سپهر مهدی من شوهر خااله والیبال بازی میکردیم خالمم تماشا میکرد خلاصه جوجه اومد نفس و خالم و سیما رفتن سیخ کنن جوجه هارو ماهم رفتیم اتیشو روشن کنیم که دیدیم داره داد میزنه رفتم دیدم نفس از سر تا ته سیخ کاااامل جووجه زده خالم میگفت این چه وضعشه درست کار کن حرص میخورد کلی به سیخی که نفس زده بوود خندیدیم بعدش دوباره رفتیم سر کارمون جوجه ها اومد و کباب کردیم سفره رو انداختن و شروع کردیم به خوردن و سر غذا هم از دست خاطره های محمد خیلی خندیدم وخوش گذشت بعد ناهاار تصمیم گرفتیم یه سااعتیو بخوا م تازه چشام داشت گرم میشد که جیغ زد نفهمیدم چجوری خودموو به اتاقش رسوندم نفسم اومده بودگفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه سووووسک نمیدوونستم واقعا باید چه ع العملی نشون بدم شوهر خالم سوسکو کشت گفت خانم چه خبرته؟

نصف جونمون کردی خالم زل زد به من گفت این کااره خواهرته نفس گفت خااااله؟به من چه ربطی داره؟

گفت تو اون دفعه هم یه سوسک انداختی جلوووی اون دختره یادت رفته الانم با من اینکاارو کردی فک میکنی بامزس؟نفس گفت واسه اون دختره دلیل داشتم شما کااری کردی که بخوام سوسک بندازم جلوت مگه؟یه کوچولو فشار دادم دستشو که ت شه گفتم جان اگر یه بار اینکارو کرده دلیل نمیشه هردفعه سوسک دیدید مقصرش نفس باشه الانم استراحت کنید اومدیم بیرون و هرکی رفت خو د بعد یه ساعت باز با غرغرای سیما بیدار شدیم چاایی خوردیمو رفتیم تو باغ یه کم میوه بچینیم ببریم الو هاای خیلی خووبی داشت رفته بود بالای درخت نفس داشت الوهاایی که رو زمین ریخته رو جمع میکرد درختی که رفته بود بالاش خیلی مستحکم نبوود شااخه ش ت خااله افتاد زمین کنار نفس بعد داد زد طررف نفس که چراا درختوو ت دادی شاخه بشکنه؟نفس نگاش کرد هیچی نگفت رفت پیش سیماا رفتم پیش گفتم چیزیتون نشد که؟گفت نه خواهرت به هدفش نرسید باز ت موندم بعد از اینکه خسته شدیم رفتیم تو ساختمون که وسایلامونو جمع کنیم و کم کم راه بیوفتیم طرف تهران نفس تو اشپز خوونه بوود رو به روی در اشپز خووونه داشت وسایلو میداد به شوهرش که بزاره تو ماشین یه دفعه ول کرد وسایلو دووید تو اشپز خونه همه رفتیم توو دیدیم رو امه هاایی که گوشه ی اونجا بود اتیش گرفته سریع یه چیزی انداختیم روش خاموش شد باز داد زد که چیکاار میکردی؟میخوای بکشیمون؟من نزاشتم باز بهش توهین کنه دست نفسو گرفتم بردمش تو یه اتاااق قبل اینکه چیزی بگم گفت باور کن حواسم نبود کبریت از دستم افتااد تو باغم خااله بهت الکی گفت منم ت ندادم درختو سووسکم کااره من نبود اخه چرا باید اذیتش کنم  این با خودش عهد کرده منو به کتک بده سر قضیه ی مووهای اون کینه به دل گرفته گفتم میدونم عزیزم هیچکدوم کاره تو نبووده اوردمت بیرووون که بیشتر از این بهت توووهین نکنه دیگه این دوروز داره تموم میشه خودتو ناراحت نکن نفسم .

چند ساعت دیگه راحت میشی و خلاصه رفتیم از اتاق بیرون خالم گفت حساابشو رسیدی؟؟دیدی چقدر اذیت کرده از صبح؟؟باید ادبش کنی گفتم رسیدگی جان بعدشم باز سر جلو نشستن بحث شد که ایندفعه نفس پیرووز شد و جلو نشست تا خونه هم خو د و اینجووری بود که این دوروز نیمه مز ف تموم شد  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : مسافرت - محمد ,مهدی ,گفتم ,سیما ,رفتیم ,خیلی ,سیما رفتن ,خودتو ناراحت ,خیلی عصبی ,اتاق بیرون ,بازی میکردیم
مسافرت محمد ,مهدی ,گفتم ,سیما ,رفتیم ,خیلی ,سیما رفتن ,خودتو ناراحت ,خیلی عصبی ,اتاق بیرون ,بازی میکردیم
اخرین جستجو ها
حضور همه ملی پوشان به جز رضاییان در تمرینات پرسپولیس انشا عینی درباره اسمان مقاله ای از صلح و نفی خشونت تولید زیسترایانه با استفاده از سلولهای کلیه ماجرای جالب زائر هندوستانی که از حاجت گرفت طرح تبدیل وضعیت استخدامی کارکنان قرارداد کار مشخص وزارت جهاد کشاورزی تشریح و حل المسائل کامل جبر مجرد هرشتاین آدرس تلگرام پایه های هفتم شهرستان دورود متن و ترجمه ی درس اول عربی دهم رشته ی تجربی ریاضی و انسانی reba mcentire transforms into sheriff in abc pilot from ‘desperate housewives’ creator doll hair salon and fashion حدیث انس بن مالک _ رضی الله عنه جواب چگونه باید دربرابر خشونت ایستادگی کرد انسان عقرب صفت نحوه تکمیل فرم آمار اجمالی نتایج امتحانات بِکَ أَسْتَجِیرُ یَا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضْوَانِ متن داستان حماسه هرمز توقع بیجا از دیگران calibre for linux 64 bit 10 نکته برای رشد معنوی مسابقه کتابخوانی معلم شهر وضعیت جاده چالوس در تعطیلات پایانی نوروز دنیای آینده ای رسانه ای چه مزایا و چالش هایی خواهد داشت انشا عینی مداد اس ام اس لیلةالرغائب billie jean king and lindsey vonn explain why so many s drop out of sports in nbc sports documentary خط لب و سایه لب میکروپیگمنتیشن درس درباره ی ادبیات بومی با قلمرو فکری زبانی و ادبی detroit kangaroo انشا ذهنی درمورد بهار ف ی ف ی ساختمانی سازه‌های ف ی امور سازه‌های باز افرینی ضرب المثل تو نیکی می کن در دجله انداز یک انشا درباره تو نیکی میکنو در دجله انداز from with spider that peter homecoming peter parker ground level with blissed comics with poster nods brexit leidt tot 4 types marktverstoringen انشا عینی در مورد درخت tesco treft schikking in boekhoudschandaal تن به ش ت نده الان همه مث خودتن فقط دروغگوترن پرش بلند ایران از روی دیوار چین به سمت روسیه ج و معیارهای تشخیصی dsm 5 برای اختلال اضطراب فراگیر تعمیم یافته ، منتشر mbid a372582c c665 46bd b912 c1f276187d3d انشای ذهنی درباره ی گنجشک قیمت کپسول گامبو افزایش وزن final release انشای عینی و ذهنی با موضوع آینه خلاصه کتاب تحلیل رفتار متقابل ، ون جونز، ترجمه بهمن دادگستر نشر دایره انشا کفش از طرف عینی به ذهنی سوالات علوم پنجم فصل 6 چه خبر 1 سال avon flourish خدایا خودت این روزارو بخیر بگذرون زنده موجودات چیست؟ بندی دسته جانوران موجودات زنده طبقه بندی دسته تقسیم اساس طبقه زنده چیست؟ انشا درباره چشمه جواب سوالات خوانش و فهم صفحه 31 فارسی ششم 99 s 22 from jordan petra great temple temple trench 55a locus unknown 99 s طلسم دوستی و محبت، طلسم جلب نظر و الفت آیدی کانال تلگرام آموزش پرورش مهاباد championship قیمت قرص چاقی گامبو متضاد بدنشان زالو تولید پرورش دستگاه تغذیه اتومات پرورش زالو دستگاه اتومات غذادهی زالو فروش دستگاه اتومات تغذیه فروش دستگاه اتومات دستگاه اتومات اهنگ نگارم نگارم منم که بی قرارم برای دیدن تو روزها رو میشمارم airlines american airlines china southern مزایا چالش های رسانه ها در آینده برگزیدگان مرحله ی منطقه ای مسابقات آزمایشگاهی gmada plots in aerocity mohali freshbooks زند نامه شهید شهناز محمدی زاده تداوم صدرنشینی با برتری قاطع پاس فجر مقابل مهتشان لافت کانال عضو شدن در کانال تلگرام انتخابات ترجمه دروس عربی دهم رشته انسانی بازی مود شده منچرز جابر 7 گزارش کتبی پروژه طراحی و ساخت پوتین ایران شریکی قابل اعتماد برای روسیه است نمونه سولات ریاضی ششم دبستان انتشارات سرمشق سال96 60 عنوان کتاب حقوق شهروندی تدوین شد پاسخ گفت وگوی پنجگانه سواد رسانه ای دهم نظرات در مورد پکیج ضد ریزش موی bk کاملترین خلاصه کتاب اصول مدیریت علی رضائیان انشا در مورد دو دوست به روش مقایسه خطر گازهای سمی در حفاری دفینه و زیرخاکی ساعت رسمی و ساعت واقعی چیست نماد دست در گنج و زیرخاکی و کشف عتیقه خوک و بچه خوک در گنج و دفینه انشا در مورد خشونت نقاشی کودکانه درباره ی بهداشت مقاله ای درمورد مقایسه کتاب بادوست خلاصه درس علوم تجربی هشتم متوسطه اجرای حسام در استیج 2017 اجرای زنده قسمت هفتم استیج jane goodall says trump’s efforts to derail climate action are ‘immensely depressing نوشته عینی درباره گل انشا ذهنی و خیالی در مورد اب استیج قسمت نهم 9 پنجشنبه 14 بهمن اجرای حسام استیج قسمت 7 پنجشنبه 7 بهمن چگونه با مقوا یک لوله را برش دهیم؟ نشانه زن در گنج و عتیقه و زیرخاکی قضاوت در حدود مرزها ؟ اجرای حسام قسمت نهم 9 استیج کانال تلگرام جک و ع خنده دار خطر تله های ریزشی در گنج و عتیقه اهنگ پشت خطت نمیمونم از مجید علیپور
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 1.03 seconds
RSS