خاطرات من

پست های وبلاگ خاطرات من از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

ورود من به عنوان مدیر سایت آژانس و ثبت نام تو کلاس وردپرس مدیریت صنعتی-آذر ماه تا بهمن ماه 94

نمیدونم کار درستی میکنم که خاطراتم رو می نویسم یا نه.شاید یه روز با خواندن این خاطرات دلم بگیره یا شایدم حال خوبی بهم دست بده از خوندنش.

قصه من از جایی شروع میشه که تو پاییز 1394 الهام بهم گفت آژانسمون یه نیرو میخواد میای اینجا بعنوان مدیر سایت کار کنی؟منم که عاشق کار تو آژانس و طراحی سایت بودم همیشه قبول .اونجا یه سایت با وردپرس داشتن که باید مطلب توش میریختم کم کم طراح سایت زد زیر مسئولیتش و دیگه پشتیبانیشو قبول نکرد اینجوری شد که الهام اول به من و بعد به مدیرعامل ساجست داد من برم یه دوره وردپرس بگذرونم که بتونم سایت رو هندل کنم،من و مدیرعامل هم قبول کردیم.

هفته بعد رفتم دیباگران واسه کلاس cms اسم نوشتم اوّل قرار بود اوایل دی ماه برگزار شه ولی هر چی تا اوا ماه صبر برگزار نشد و من خیلی عجله داشتم که بخاطر نمایشگاه گردشگری مادرید بتونم از وردپرس یه چیزایی یاد بگیرم که سایت رو اونجوری که دوست داریم تغییر بدیم.

یه دفه به سرم زد برم از سازمان مدیریت صنعتی که تو خیابون ارم بود و فقط یه خیابون با آژانس ما فاصله داشت بپرسم در مورد کلاس وردپرسش.یه روز بعد کار رفتم اونجا و بهم گفتن کلاسش بزودی  تشکیل میشه ولی من که عجله داشتم زود سایت رو هندل کنم گفتم میخوام با ش صحبت کنم که قبل تشکیل کلاس اگه میشه یکم کمکم کنه تا سایتمون رو  عوض کنم.مسئول دپارتمان بهم گفت دو شنبه ساعت 14 کلاس دارن بیا باهاشون صحبت کن.

گذشت و اون دو شنبه رسید رفتم چند دقیقه زودتر از ساعت 14 سازمان و نشسته بودم رو صندلی آموزش منتظر بودم بیاد یه کمی از ساعت 14 گذشته بود ولی هنوز نیومده بودن.هر ی که وارد سازمان میشد سنش زیادتر از دانشجوها میزد و خوش تیپ و هیکل نبود فکر می ه منتظر بودم بهم بگن تون هستن باهاشون صحبت کن. بعد چند دقیقه انتظار یه آقای قدبلند خوش تیپ وارد شدن من گمون می یکی از داشنجوها هستن ولی در کمال ناباوری به من گفتن تون هستن میتونی باهاشون صحبت کنی.

من انگار که لال شده بودم ،منی که همیشه تو محیط کار رو تحصیل مواظب بودم درگیر احساسات نشم ولی انگار زنگوله دلم به صدا در اومده بود،هر جور بود منظورمو به رسوندم و قبول کرد کمکم کنه و شمارشونو واسه راهنمایی ازشون گرفتم.فردای اون روز رفتم ثبت نام دیباگران رو کنسل و  3 بهمن مدیریت صنعتی واسه کلاس اسم نوشتم و 11 بهمن جلسه اول کلاس بود.جالب اینجاست از اون روز که با صحبت تا چند جلسه اول اصلا با در مورد سایت تماس نگرفتم و راهنمایی نخواستم،عذاب وجدان داشتم که تو محیط حرفه ای و کاریم احساسم درگیر شده و سعی می از احساسم فرار کنم و تا حدی هم موفق شده بودم ولی هر از گاهی ع ش رو تو تلگرام نگاه می به خواهرام و الهام در موردش گفته بودم و ع شو نشونش داده بودم.

عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : ورود من به عنوان مدیر سایت آژانس و ثبت نام تو کلاس وردپرس مدیریت صنعتی-آذر ماه تا بهمن ماه 94 - سایت ,کلاس ,صحبت ,می , ,وردپرس ,باهاشون صحبت ,مدیریت صنعتی , تون هستن ,منتظر بودم ,واسه کلاس
ورود من به عنوان مدیر سایت آژانس و ثبت نام تو کلاس وردپرس مدیریت صنعتی-آذر ماه تا بهمن ماه 94 سایت ,کلاس ,صحبت ,می , ,وردپرس ,باهاشون صحبت ,مدیریت صنعتی , تون هستن ,منتظر بودم ,واسه کلاس
بهمن 1394
چند جلسه ای که از کلاسمون گذشت بخاطر فشارهایی که ندا مدیر تور داخلی میاورد واسه تغییر سایت یه روز که کلاس داشتیم دست و پامو جمع رفتم با صحبت و خواستم یه روز جایی قرار بزارن بهم راهنمایی بدن.گفتن باشه بهم زنگ بزن که قرارشو بزاریم.
ولی روزای بعد هر چی زنگ میزدم یا اس ام اس میدادم جوابمو نمیدادن:
یادم اومد که سرکلاس همیشه ایمیلشونو واسه پر فرم های وب میدادن پس به سرم زد بهشون ایمیل بدم و هم ناراحتیمو ابراز کنم هم بگم اصلا نیازی به کمک شما نیست،خودم یه کارش میکنم.
متن ایمیلم این بود:

سلام.
..... هستم دانشجوی طراحی وبتون.
من درک میکنم شما گرفتاری های خودتون رو دارید ولی کاش قبل از شروع کلاس ها که باهاتون صحبت و حتی همین شنبه نمیگفتید میتونید کمکم کنید چون همین طور که قبلا بهتون گفتم از طرف محل کارم دارم این دوره رو میام که بتونم سایت اونجا رو هندل کنم.
قبل از شروع دوره ها هم باهاتون صحبت که ببینم اگه اکی میدید دوره اسم بنویسم.
الان که دارم این دوره رو میگذرونم مدیرعاملم توقع داره بتونم تغییراتی که میخواد تو سایت ایجاد کنم و من باز نمیتونم  .هر روز از من میپرسن کی میتونی از ت کمک بخوای پس؟و من جو ندارم.

من دیگه مزاحم شما نمیشم خودم یه کاری میکنم بالا ه.
ببخشید که این مدت خیلی اذیتتون .
موفق باشید.
خدا نگهدار


یه روز دوشنبه 26 بهمن اول صبح بهشون ایمیل دادم اصلا دلم نمیخواست برم کلاسشون از دستشون ناراحت بودم ولی مجبور بودم برم. رفتم و خیلی سرد برخورد می باهاشون و نگاهشون نمی ،انگار که باهاشون قهرم.خودشون هم فهمیدن من یه چیزمه.بچه ها میگفتن همش داشتن نگام می .
اون روز گذشت ،فرداش27 بهمن سرکار بودم که مسیج دادن بهم.
متن مسیجایی که بینمون رد و بدل شد این بود:
اون:دختر خوب فردا میای سازمان؟
من:سلام .وقتتون بخیر.بله میام:-).شما بفرمایید کی و آدرس  سازمانتون رو بدید.
اون:مدیریت صنعتی دیگه
من:ممنوووون اکی چشم.چه ساعتی شما وقت دارید؟
اون:فردا شش تا 9 کلاس رغع اشکال دارم
من:همون موقع بیام؟
اون:اره
اینجوری شد که فرداش 28 بهمن ساعت 14 اومدم آژانسو بعدشم ساعت 17:45 رفتم مدیریت صنعتی.خودشم اونجا بود گفت زود باش بیا کارگاه رفتم هیچ نبود تو کلاس تا 20 دقیقه بهم گفت صبح تپش قلب داشته بخاطر خوردن قهوه و بیمارستان بوده (البته من قبلا از ع ای اینستاش فهمیده بودم قهوه دوست داره) تو دستم خودکار بود و ازاسترس ازبس تو دستم چرخونده بودمش انگشتام خط خطی شده بود,بهم گفتن اینا چیه؟پاکشون کن زشته. داشتن با کلی درد سر مشکل سایتمو حل می که کم کم استیودنتاشون اومدن من رو بهشون معرفی و وقتی کارم تمام شد تشکر و رفتم.تو راه که بودم مسیج دادم و گفتم لطفا cpanel رو ساین آوت کنید یه وقت نشم بدبخت شم که گفتن لوگ آف و سیستم رو خاموش .من بازتشکر .
از اون روز احساس یه تغییر تو ارتباطاتمون و احساسم بهشون  ایجاد شد,البته یه تغییر کوچیک.
بیشتر دوسشون داشتم هم مهربونه و هم شوخ طبع.از احساسات اون هیچی نمیگم چون قضاوتش سخته.
اون روز فهمیدم رنگ سورمه ای دوست دارن چون هم ع ای اینستاشون هم لباس اون روزشون سرتا مه ای بود.چه جالب منم 1.5ساله به رنگ سورمه ای علاقه پیدا .
فهمیدم قهوه خیلی دوست داره منم قهوه همیشه دوست داشتم ولی چون همیشه بهم میگفتن قهوه واسه قلب بده کمتر میخوردم.
از اون روز شروع به پوشیدن گاه و بیگاه لباس سورمه ای و خوردن بیشتر قهوه دلم میخواست اینقدر قهوه بخورم که بمیرم.
شنبه آینده که سر کلاس رفتم همش به شوخی به هم کلاسیا میگفت بچه ها .... اعصاب نداره منو تو ایمیل تهدید میکنه.ایمیلشو بزارید نشونتون بدم ولی نشون نداد فقط شوخی بود.

عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : بهمن 1394 - قهوه ,کلاس ,دوره ,بهمن ,سورمه ,دوست ,صحبت ,دوست داره ,مدیریت صنعتی ,باهاتون صحبت ,بهشون ایمیل
بهمن 1394 قهوه ,کلاس ,دوره ,بهمن ,سورمه ,دوست ,صحبت ,دوست داره ,مدیریت صنعتی ,باهاتون صحبت ,بهشون ایمیل
اسفند 1394 و فروردین 1395
5 اسفند 94 با خانواده داشتیم میرفتیم سفر کنگان ، اونم یه روز قبل واسه کارش رفته بود عسلویه یادم اومد روز ه،بهش ت ت دادم و تبریک گفتم اونم به من تبریک گفت.
12 اسفند تو تلگرام در مورد سئو ازشون چندتا سوال ،از این روز چتامون کم کم شروع شد اول سر مسائل آموزشی و حرفه ای،بعد ارسال جک و بعد حرفای دیگه.
دوست داشتم در موردش خیلی چیزا بدونم،واسه همین خیلی به پیج اینستاش میرفتم و تو نت اسمشو سرچ می .
عاشق دشت و بیابون و تفریحه خودم اینو فهمیدم و بعد ها هم خودش بهم گفت،متولد 29 اردیبهشته ولی هر جا سالشو یه چیزی نوشته من فکر کنم متولده 60 هست ولی انگار اشتباه حدس زدم .رو سنش خیلی حساسه چون تا حالا هرچی ازش پرسیدم سنشو نگفته بهم و تو همه ع ای تولدش رو کیکش علامت سواله
عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : اسفند 1394 و فروردین 1395 - خیلی ,باشه ,بیرون ,میگفت ,واسم ,اونم ,آتیش بپره ,داشته باشه ,چهارشنبه سوری
اسفند 1394 و فروردین 1395 خیلی ,باشه ,بیرون ,میگفت ,واسم ,اونم ,آتیش بپره ,داشته باشه ,چهارشنبه سوری
اردیبهشت 1395-روز
سال 95 رو با کلی اتفاقات بد شروع .تو خونه،سر کار . هرجا فکر کنین کلی اتفاقای بد افتاده بود.خیلی بی انگیزه بودم حتی سر سفره هفت سین هم نرفتم.خیلی افسرده بودم.
از طرفی دگه جلسه های آ کلاسمون بود هر چی بیشتر میگذشت بیشتر افسرده میشدم سعی می دیگه کم کم فراموشش کنم چون با وجود نخ هایی که میداد عملا هیچ کاری هم نمیکرد،شاید منتظر بود من چیزی بگم و کاری کنم ولی عمرا غرورم و نجابتم اجازه نمیداد.سعی دیگه فراموشش کنم یه روز تو که کلاسش بخاطر مشکل اینترنت زود تمام شد تنهایی رفتم باغ ارم،ع گرفتم و ع رو گذاشتم اینستاگرام.فورا لایک کرد و بهم مسیج داد رفتین باغ ارم؟گفتم بله البته تنها.چقدر دوسداشتم اون لحظه اونم بود باهام از جلسه اول کلاس بهمون گفت یه روز میبرمتون باغ ارم ولی نبرد
عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : اردیبهشت 1395-روز - شیرینی ,فراموشش ,دیدنش ,الهام ,کلاس ,واسش ,مدیریت صنعتی ,شیرینی ب م ,واسه دیدنش ,میخواستم فراموشش ,شروع
اردیبهشت 1395-روز شیرینی ,فراموشش ,دیدنش ,الهام ,کلاس ,واسش ,مدیریت صنعتی ,شیرینی ب م ,واسه دیدنش ,میخواستم فراموشش ,شروع
روز تحویل پروژه و 29 اردیبهشت 95
18 اردیبهشت باید پروژه هامون رو تحویل میدادیم.من همه کارا رو انجام داده بودم ولی نتونسته بودم سایتمو رو تا صبح 17 ام رو هاست بیارم . یه دفه یه استرس بدی گرفتم.به تو تلگرام مسیج دادم و گفتم تو رو خدا سایتا رو جلو خودمون چک نکنین من استرس میگیرم
عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : روز تحویل پروژه و 29 اردیبهشت 95 - ,واسه ,استرس ,اسپرسو ,کلاس ,کردیم ,تحویل پروژه ,عذاب وجدان ,استرس داشتم ,نمیتونم بگیرم ,مدیریت صنعتی
روز تحویل پروژه و 29 اردیبهشت 95 ,واسه ,استرس ,اسپرسو ,کلاس ,کردیم ,تحویل پروژه ,عذاب وجدان ,استرس داشتم ,نمیتونم بگیرم ,مدیریت صنعتی
داد 1395

از بعد سوم داد که کلاس به کل تمام شد دلم خیلی براش تنگ میشد هر چی سعی می بهش مسیج ندم نمیشد دیگه روز سوم میمردم از دلتنگی و بهش مسیج میدادم به یه بهونه ای.

چند بار واسم کلیپ فرستاد تو اینستا.

یه روز یه شنبه خواستم برم درمانگاه شرکت نفت که تو ارم بود جواب آزمایش مادر بزرگمو بگیرم.می دونستم م هم ساعت 15 مدیریت صنعتی کلاس داره.من 14:30 از آژانس زدم بیرون.خواستم یه جوری برم که بعدش برم مدیریت صنعتی اونو ببینم.ولی وسط راه بی خیال شدم.ولی مثل اینکه اون روز تقدیرم بود ببینمش.

موقع برگشت از درمانگاه به مدیریت صنعتی که نزدیک شدم دیدم داره میره تو مدیریت صنعتی منم تند تند خودمو به مدیریت صنعتی رسوندم رفتم تو آموزش و دیدمش هردومون به هم سلام دادیم و احوالدادیم.گفت جانم با من کار داری؟گفتم نه با آموزش کار داشتم و در مورد سمینار سیمی ازشون پرسیدم و اومدم بیرون.انگار دنیا رو بهم دادن.

یه روز با هم چتیدیم و زدیم زیر قولمون قرار بود قهوه نخوریم ولی خب مگه من کی بودم که بهش بگم بخوره یا نه.خودش میدونست.گفتم بخورید ولی مواظب خودتون باشید.گفت بریم بخوریم؟گفتم به خودم آخ جون الان بهم ساجست میده بریم کافه ولی نداد نامرد					</div>

						<div class=

عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : داد 1395 - داد ,خیلی ,صنعتی ,مدیریت ,قهوه ,مسیج ,مدیریت صنعتی ,مژده اینا ,رفتم اونجا ,دوست داشتنی ,ازشون پرسیدم
داد 1395 داد ,خیلی ,صنعتی ,مدیریت ,قهوه ,مسیج ,مدیریت صنعتی ,مژده اینا ,رفتم اونجا ,دوست داشتنی ,ازشون پرسیدم
وقایع تیرماه 1395
چهارم تیر شب خو دم خوابش رو دیدم .خواب دیدم تو مدیریت صنعتی هی تو همه کلاسا دنبالش میگردم نبود.هرچی منتظرش شدم نیومد.در یه کلاس بسته بود بازش دیدم پنجره باز بوده خودش و شاگرداش یخ زدن:smile::smile::smile:رفتم نجاتش دادم.تازه قیافش هم کارتونی شده بود.
از خواب پ دیدم 00:45 دقیقست توتلگرام باهاش چت :
من:
خوابتون رو دیدم.خیلی با مزه بود:smile::smile::smile:

اون:
خواب چی؟

من:
همه شخصیتا تو خوابم کارتونی شده بودن.
شما خیلی با مزه شده بودین.

اون:
شیطون

من:
:blush:

اون:
خواب بهتر ببین

من:
مثلا چی؟
3
اون:
باغی، است ی چیزی

من:
است ؟:flushed::joy:

اون:
ها

من:
خواب کافه نبینم؟

باشه

سعی میکنم

اون:
است

من:
باشه خواب است میبینم
8 تیر گوشیم تو دستم بود یه دفه پیام داد که آ قهوه کار دستم داد. ببیمارستان بستری بودم:grinning:داشتم سکته می از ناراحتی گفت پروپلاس دریچه میترال قلب دارم من که نمیدونستم چیه فقط میدونستم چیز بدیه.
گفت گفته احتمالا بخاطر فشار عصبیه.بهم دارو دادن.اکو هم عصر رفتم.
کلی نصیحتشون که کافی کمتر بنوشن و مواظب خودشون باشم.
15تا 19 تیر مرخصی گرفتم که با مژده و وحید بریم اصفهان و از اونجا با فامیلای وحید بریم الیگودرز.
از اونجا که این دوتا همیسه دیر آماده میشن رفتم 15 ام رو حس واس خودم گشتم.رفتم حافظیه به تقلید از یه دستبند چرم و کیف پول چرم یدم،رفتم کافی شاپ و بعد رفتم خونه .ساعت 4 اومدن دنبالم که بریم.شب اصفهان خونه عمو وحید بابای هومن خو دیم و صلح همه با هم راه افتادیم بریم الیگودرز ناهار فلاورجان کباب نون خشکی دستی 5000 تومن بهمون دادن:pensive:حدود ساعت 17 رسیدیم.سه روز از صبح تا شب داشتیم بازی میکردیم.والیبال،فوتبال دستی پایی،هفت سنگ،مافیا،مجازات ،چشمک،چهارگانه و... همش هم در حالخوردن چیپس و پفک و لواشک و کشک قره قوروتی بودیم.19ام صبح راه افتادیم که برگردیم. فلاورجان ناهار خوردیم بورانی,خوشمزه بود .رفتیم باغ ندا اینا.باید فردا میرفتم آژانس ولی فامیلای وحید نمیزاشتن داستانی شد و با بدبختی تونستیم از جنگشون فرارکنیم.نصف شب 20امساعت 1:15رسیدم شیراز.باز 20ام تو آژانس هم بخاطر اینکه زنگ زده بودم یه روز بیشتر مرخصی بگیرم داشتم.:pensive:
21تیر با moment دو تا ع کارتونی از واسشدرست و فرستادم .
26 تیر اولین جلسه simiبو ی من دو دل بودم که برم یا نه.وااای کاش اسم ننوشته بودم یا حداقل پولمو رفته بودم گرفته بودم.
اصلا حالم مساعد نبود و سرکلاس نرفتم میترسیدم ببینمش.گفتم نرم ببینم اسمم رو تو لیست ببینه و ببینه نیومدم واکنشی نشون میده یا نه.همش منتظر بودم پیام بده چرا نیومدی کلاس ولی نداد:pensive:حالم بدجورگفته شد.
27 تیر دیگه داشتم صفحات آ ملت عشق رو میخوندم.یه رمان عالی بود و خیلی روم اثر گذاشته بود.سعی از شمس تبریزی الهام بگیرم تو زندگیم تصمیم گرفتم تو لحظه زندگی کنم و از حالم لذت ببرم.از هم که یاد گرفته بودم از تنهاییام لذت ببرم.تنها راه اینکه بتونم برم کلاس انگار همین بود.دیکه زدم فاز بیخیالی همه چیز رو سپردم دست خدا و ازش خواستم هر چی مصلحته پیش بیاد.چند روز با همین طرز فکر و آرامشی که همه وجودم رو گرفته بود گذشت تا اینکه 30 تیر چهارشنبه روز تشکیل جلسه دوم کلاس simi رسید.
دیگه باورم شده بود که اصلا بهم فکر نمیکنه و تا من مسیج ندم اونم مسیج نمیده از طرفی هم کلا بیخیال شده بودم و همه چیز رو بخدا س بودم.تا اینکه 30 تیر چهارشنبه صبح تو اینستاگرام دیدم خودش مسیج داده خوبی دختر؟منم جواب داوم:ممنون خوبم.شما خوبین؟که دیگه جوابم نداد.از طرفی اصلا باورم نمیشد بهم مسیج داده از طرفی هم به خودم میگفتم حتما اشتباهی فرستاده،میخواسته واسه دیگه بفرسته.
ظهر از استرس کلاس و دیدنش خوابم نبرد بعدش کلی تیپ زدم.مانتو سورمه ای خوشگله و شال آبیمو پوشیدم و با کلی هیجان رفتم مدیریت صنعتی.اونجا که رسیدم رو lcd زده بود کلاس طراحی وب دارن و کلاس simiندارن.
از آموزش هم پرسیدم گفتن کلاس تا چند هفته فقط شنبه ها هست.
ناراحت شدم چون تو گرما پا شده بودم این همه راه اومده بودم ارم,کلی هیجان داشتم و به استراحتم نرسیده بودم تازه بدتر از همه تا ساعت 9 نمیشد برگردم خونه مامان اینا فکرایی می .خب من تا ساعت 9 تو این گرما چکار می ؟اعصابم د بود .گفتم این که صبح مسیج داد میمرد بگه کلاس تشکیل نمیشه من پا نشم بیام؟اون که اسمم رو تولیست دیده.
بهش تو تلگرام مسیج دادم گفتم مگه کلاس simiندارین؟من این همه راه اومدم.
بعد رفتم کافه هایکو یکی از پاتوق های که ببینم چه گلی به سرم بگیرم.دو شات قهوه اسپرسو سفارش دادم و زیر لبی بد و بیراه به میدادم( ببخشید تورو خدا خب ناراحت بودم.) شات دوم که داشت تموم میشد تلگرام رو چک دیدم جواب دادن که الان کجایی,بیا کلاسم.جواب دادم هایکو هستم بزارید قهوه رو بخورم ,میام.
رفتم سرکلاس طراحی وبشون.میخواستن نحوه ساختن فرم روآموزش بدن همه فیلدها رو که پر می با اسم و مشخصات من پر می .:blush::wink: کافی تایم به مژده زنگ زدم و همه چیز رو واسش تعریف .گفت حالا دیگه ول کن بیا خونه ما وحید رفته یاسوج تنهام زهرا هم داره میاد.منم رفتم با خ ظی و رفتم خونه مژده و وحید.شام هم با زری و مژی بیرون خوردم:yum: شب تقریبا تا صبح خوابم نبرد بخاطر قهوه ای که خورده بودم.دستم بی حس بود ,تپش قلب داشتم،بازوم درد میکرد انگار هر لحظه ممکنه سکته کنم:pensive:مردم و زنده شدم تا صلح شد.
پنج شنبه 31تیر با اینکه حال قلبم زیاد خوب نبود رفتم آژانس.یه ساعت هم زودتر حد معمول سرکار رسیدم.از بس حالم بد بود قرص کلرودیازپو اید یدم و خوردم.اوج رابطه من و تو این روز بود و فکر میکنم از این بهتر هم نشه. صبح با همون تیپ شب قبل که کلاس بودم رفتم کلاس ,رفتم سرکار.آژانس بودم که بهم تو تلگرام مسیج داد و گفت بیا بریم کافه.واااای داشتم بال در میاوردم از ساجستشون.مرخصی گرفتم 1:30 ساعت و درخواستشون رو قبول .
خودم از قبل قلبم مشکل داشت هیجان دیدن هم بهش اضافه شد دیگه داشتم از استرس و تپش قلب میمردم.
اون:
روزای پنج شنبه هم کار میکنید؟

من:
سلام.صبح بخیر

بله سر کارم

تازه امروز یه ساعت زودتر اومدم آژانس

اون:
فکر بیکاری گفتم ظهر بریم مافه

کافه

من:
امروز کلاس ندارید مگر؟

اون:
سه به بعد
من:
کدوم کافه؟اگه اطراف فلکه گاز باشه شاید یه یک ساعتی بتونم بیام.

مرخصی گرفتم از 12:30

خب کجا ؟کی؟

اون:
کافه لادن خوبه؟

من:
کجاست؟آدرس بدین

اون:
سر اردیبهشت به صورتگر

من:
اکی خوبه

اون:
شلوغه

من:
خب چکار کنیم؟

اون:
فرق نداره

من لادنم

من:
اکی.از حالا اونجایین؟

اون:
اگه جای شلوغ دوست دارید اینجا، جای خلوت اونجا

من:
اونجا ینی کجا؟

اون:
تو فردوسی کافه نادری

من:
همون جا خوبه.

اون:
لادن؟ یا نادری؟

من:
لادن

اون:
اوکی

من:
من تازه 12:30 از آژانس میام بیرون

اون:
باشه

عجله نکن قرتی
من:
چشم:blush:

ممنون ازدعوتتون
ساعت 12:40رسیدم کافه لادن.سلام و علیک کردیم و دست دادیم رفتیم طبقه بالا رو صندلی نشستیم خیلی اصرار داشتن بریم رو مبل ولی من قبول ن .کاش صدامونو ضبط کرده بودم:pensive:
ما قرار بود از چندماه قبل با هم کافی بخوریم ولی من با این وضع قلبم نمیتونستم .من موهیتو سفارش دادم و ایشون یجور قهوه که نمیدونم هنوز اسمش چیه.یه جور خاصی بود.کلی با هم حذف زدیم و گفتیم و خندیدیم.از خانوادش گفت و ع اشونو نشونم داد.منم ع ی که سر سفره هفت سین گرفتیم نشونش دادمو معرفی .آدرس خونه ما و بابابزرگ رو پرسید.ساعت 14 خ ظی و رفتم.
راستی صبح هم عمو مهرزاد و مهرشاد اومده بودن خونه بابابزرگ اینا و ظهر اونجا مهمونی بود.منم از کافه رفتم اونجا.هصر هم با زری اطراف خونه بابابزرگ اینا دنبال پوکمون بودیم و بازی پوکمون گو میکردیم:smile::smile::smile:بازی باحالیه.
 
 
 
 
 
 
 
عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : وقایع تیرماه 1395 - کلاس , ,smile ,ساعت ,خونه ,بریم ,smile smile ,مرخصی گرفتم ,سفارش دادم ,تلگرام مسیج ,خوابم نبرد ,smile smile smile
وقایع تیرماه 1395 کلاس , ,smile ,ساعت ,خونه ,بریم ,smile smile ,مرخصی گرفتم ,سفارش دادم ,تلگرام مسیج ,خوابم نبرد ,smile smile smile
خاطرات مرداد ماه 95
یکم مرداد با مامان جون و بابابزرگ و وحید و مژده و عمو مهرداد و عمو مهرزاد رفتیم باغچه تا عصر و شنا کردیم.خدش گذشت.
6 مرداد بدلیل تعمیذرت خونه کوچ کردیم خونه بابابزرگ اینا خیلی خوش گذشت همش با زهرا عصرا میرفتیم بیرون پوکمون بازی و غذا میخوردیم.
روزی که رو دیدم بهم گفته بودن یه شب قراره دانشجواش بیان خونشون و 8 مرداد هم تولد دعوت هستن.
7 مرداد یه ع تو اینستاگرام واسشون فرستادم که نحوه درست یجور دسر بود.گفتم واسه دانشجواتون از اینا درست کنین.گفتن زیادی خوشحال میشن.بهم گفتن تو هم میای؟گفتم فکرنکنم.
8مرداد براشون تو اینستا از پیج beautiful names اسمشون رو فرستادم.یه تست شناخت طرف مقابل تو تلگرام باب شده بود واسم فرستاد منم پر و واسش فرستادم نتیجش که اومد هم خودش هم خودم کف کردیم 60درصد میشناختمش.منم واسشون فرستادم اول پر نمی فکر کنم میترسیدن صفر درصد شه:smile: بعد بهشون گفتم خب شما هم جواب بدین اشکال نداره اشتباه جواب بدین.پرش .30 درصد میشناختم.عصر میخواستیم با زری و مژده بریم پارک بعثت قبلش رفتیم خونه جونمو پیدا کردیم.همش میترسیدم ببینتم. آخه قراره امروز بره تولد.
9مرداد ازشون پرسیدم تولد خوش گذشت؟کف کرده بود یادم نرفته.
13 مرداد بهشون مسیج دادم که میتونن به من سئو یاد بدن؟گفتن که اصلا تایم ندارن.واسم قلب زدن منم واسه اولین بار واسشون قلب زدم.بچه ها امروز رفته بودن کلاس ورزش:grin:عزیز ورزشکارم.
سر کلاس میخواستن آموزش بدن چطوری میشه رو فلش آیکن گذاشت.فلشم دستشون بود روش آیکن قلب زد :wink::heart:اون روز بچه ها داغون بودن اصلا بلد نبودن کار کنن با وجود آموزشای من و هم حوصلمون سر رفت تو کلاس با هم میچتیدیم:wink:
کلاس که تمام شد تو ارم بودم که دیدم یکی از پسرای کلاس بهم مسیج داده که ببخشید جلو کلاس منتظر نبودم گفتم شاید خوب نباشه:grinning:یعنی جایی منتظرم بوده که باهام حرف بزنه؟من اصلا ندیده بودمش:smile::smile::smile:به اجبار چند جمله ای جوابش دادم و بعدش هم به اطلاع رسانی .پسره رو نمیشناخت ع ش رو فرستادم واسشون.
متن چتای 13مرداد:
 
اسم همکلاسی رو اینجا بهشون گفتم:grin:

:
kodomeshune
من:ع همکلاسی رو فرستادم.
:
che shetanati

من:
همکلاسی:
salam khanom janfada bebakhshid age jeloy cl naistadam goftam shayad zesht bashe:pray:mazerat

khodamam mirefi nakardam,andayesh hastam ham cl iton

من:
salam.bale be ja avordam,khubin?khaste nabashin

همکلاسی:
merci va hamchenin shoma

من:
mamnunam,

man ke aslan nadidamesh.yani jei montazeram bude?

:neutral_face:

:
شیطونه

ولی پسر خوبیه ها

من:
بابا ولم کنید.حوصله این قرتی بازیا رو ندارم

:
خوبه ها

من:
فکر کنم اونم تو آژانس کار میکنه

اذیتم نکنیییید:neutral_face:

امروز کلاس خیلی خوش گذشت:blush:

البته دلم واسه شما میسوخت،گناه داشتین:pensive:
14مرداد روز دختر بود که بهم تو تلگرام با ارسال یه ع تبریک گفت و منم زدمش تو اینستاگرام.
23 مرداد مانتو تیکه تیکمو پوشیدم و رفتم کاپ کیک یدم بردم سر کلاس.میخواستم کافی تایم بدم بچه ها بخورم که چون میخواستن یک ساعت زودتر برن دیگه وسط کلاس تعارفشون .هی میپرسید مناسبتش چیه. نکنه کاری کردی.منم گفتم نه عامو شوووهر کجا بوده.به بیشتر تعارف و بیشتر برداشتن.همش میگفت تو دلم جا داری دختر،عاشقتم.بعدش بهش گفتم من بعد کلاس میرم کافه نادری گفت با کی؟گفتم تنها.بعد به همه رو کرد گفت همه مستقیم میرید خونه و لوکیشن میدین تو گروپ تلگرام.رو به من کرد گفت من هواسم بهتون هست .به اون همکلاسیم هم که سر و گوشش میجنبید گفت فهمیدی پیام لوکیشن میدی.:smile:رو رابطه من و پیام حساس شده بود حالا فکر میکرد میخوایم با هم بریم کافه نادری.
من خواستم برم واسه تولد بابا کادو ب م که بیخیال شدم.گفتم برم خونه زود لوکیشن بفرستم فکر نکنه با ی جایی هستم.
14 مرداد همون اوایل بامداد با هم میچتیدیم مثه اینکه خیلی از تیپی که سر کلاسم خوشش اومده بود هی وسط چت میگفت :خوشگل,خوشتیپ و بابت کیک هم تشکر .
15 مرداد میدونید به چه نتیجه ای رسیدم؟این حرفایی که به من میزنه و قربون صدقه میره به همه میزنه :pensive:من الکی نباید خوشحال شم.
30مرداد شنبه بود سر کلاس بهم گفتم چهارشنبه بیا همینجا با هم کافی بخوریم.قبلش هم کافی نخور که تپش قلب داشته باشی نتونی بخوری.
عنوان وبلاگ : خاطرات من
برچسب ها : خاطرات مرداد ماه 95 - ,کلاس ,مرداد ,گفتم ,فرستادم ,smile ,neutral face ,کافه نادری ,smile smile ,جواب بدین ,بهشون گفتم
خاطرات مرداد ماه 95 ,کلاس ,مرداد ,گفتم ,فرستادم ,smile ,neutral face ,کافه نادری ,smile smile ,جواب بدین ,بهشون گفتم
اخرین جستجو ها
میلگرد فوتبال ولفسبورگ دژاگه تمرین تمرین دژاگه نخستین تمرین فوتبال کشورمان فوتبال ولفسبورگ اشکان دژاگه نخستین تمرین دژاگه سفرهای ۳ روزه عتبات عالیات ایران ناوهای یی را غرق کرد مهربانی و رحمت حضرت محمد ص دراستقبال از هفته ملی کودک برسی راندمان پیسی بازی quantum break تعیین موضوع پایان نامه کارشناسی جواب فعالیت های تفکروسوادرسانه اجرای حضوری جشنواره تدریس من قتل فی جنب الله فهوشهید سلطه پذیری میان ن شاغل قدرت سلطه پذیری وجود دارد ن شاغل خصیصه سلطه درمورد بررسی درمورد بررسی مقایسه تحقیق درمورد بررسی اجرای نمایش از کتاب قصه ما مثل شد شما به کدام د درآمدی تعلق دارید؟ زانو علائم، علت و درمان آن کارت خط شهری سانترال مدل kx tda1186 نشانه های زن و شوهر طنز تلخ جنگ نرم با فرقه هاى نو ظهور پروژه تمامی مرکز طراحی fcfs مدیریت مدیریت الگوریتم الگوریتم fcfs مرکز پروژه پروژه بسیار پروژه مدیریت پروژه مدیریت الگوریتم شیوه نامه ی تولید درس افزارآموزشی بغض هایم بوی پدر می دهد پروژه است روباز انگلستان آیا خدا از اول بوده است؟ فراز هایی از وصیت علی ع بسته های قیمتی همراه اول الگوی عمومی طراحی آموزشی سلام و باشلاما مقدمه راارهایی برای افزایش سرعت عملکرد آیفون پرهیز از خونریزی و خشونت انشا در مورد چهارشنبه سوری توانستن؟ خاطره بازی های دردناک health technology essment of non invasive interventions for weight loss and body shape in iran انجام پروژه ادمز برنامه‌ هفت کانون ادبی کلمه برنامه آزمون های پیش رو اعتراف نامه و تولد جدید اشعار ولادت حضرت زهرا س انتخاب صحیح در موقع گرسن هشدار و یک واقعیت جالب لطفا به سوالات زیر پاسخ دهید به شیرینی یک حبه قند بازدید از منطقه گرمسار اورانیوم با حکم آیت الله سال 1395 مبارک باد تو همانی که تقدیم به عشقم و یک دریچه خیمه بودند میامد کوبنده پادشاه عثمانی الدین ایوبی صلاح الدین میامد میفهمیدند هرزمان کوبنده عزتی داشتیم صلاح الدین ایوبی ترسناک کنستانتین ماده 709 قانونو مجازات ی سلام صد و هفدهم http weblog724xyz data book20151394 اتوبار اشرفی اصفهانی هواپیماهای کهنه خلوت هواپیماهای حیاط خلوت ثواب آیات مختلف قرآن روز های ترکیه و ایران انشا درباره ی مقایسه ی انسان با چوب درخت ۷ دلیل برای سفر به هند دبی نن زرین خلیج فارس احوالات باقر ع حسینی ره حقیقته من تصاویر ن ن نای نوازنده در مصر اقدامات وزارت تعاون قیمت ید کفش salomon مدل speedcross حکمت صلوات تحقیق و بررسی در مورد مالیات بر درآمد مشاغل چشم عسلی cache ghg8lb8zxm0j weblog724xyz data gole76 نمیدونم چیشد که سرما به قلبم زد من رفتم و تو م مهاجران سوری –کشورهای خلیج فارس طرز تهیه شیر برنج صنعتی آتلیه صنعتی تبلیغاتی گرافیکی باشادی انتقام بر troubles killings mod defends facebook post شب یلدا چه شبی است انشا درباره تلویزیون گردشگری کشورهای قفسه بندی صنعتی سی دی کابوس امین آلیاژ حافظه‌دار علیه مردم خداوند دوستی اِنَّ بالْقَلِیلِ مِنَ الله علیه علیه السلام عشق نجات یافتن است نمیدونم برات شهادت حضرت رقیه wikimedia incremental dump files for the serbo croatian wikipedia on january خطرات جبران ناپذیر آب های آلوده انشایی ذهنی بااستفاده ازروش ناسازی معنایی آموزش اسلحه کلاشنیکف 47 ak مقاله ای درمورد خشونت از کجا نشات گرفت زندگی نامه استیو جابز نمونه سوالات استخدامی ناظر کشاورزی رایگان بزرگترین فرش یکپارچه جهان 412 بود و نبود 1395 فعالیت های و مذهبی شهید دانستنیهای جالب عجیب علمی گسترده خوانی و نقش آن در یادگیری زبان انگلیسی پکیج های اچ دی 1مگاپی لی اسیالایت باز آفرینی مثل پایه دهم مسابقات آسیایی در ایلام کاری به کار عشق ندارم
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.936 seconds
RSS