دلنوشته‌ی یک واحد انسان

پست های وبلاگ دلنوشته‌ی یک واحد انسان از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

اگر نتونم چی؟
میشینم سر درس...

بکوب میخونم...

بعدویه دفعه افکار میریزن سرم

"اگه دوباره امتحانو گند بزنی چی؟

اگه مشروط شی چی؟

اگه ا اج شی چی؟

اگه نتونی به قولت پایبند نمونی چی؟

حتی نگینم ازت ناامید میشه بدبخت...

برو بمیر از الان"

چی بگم؟ :(

آبجی ... #دلهره #صدای‌لرزون

برچسب ها : اگر نتونم چی؟
اگر نتونم چی؟
حمله...
چرا اینقدر پر از خشمم؟

چرا اینقدر پر از غصه‌م؟

چرا اینقدر پرم از حال بد؟

چرا اینقدر ...؟

حی میکنم چشمام کاسه ی خونه!

حتی اینقدر سگم که با نگینم بد برخورد ...شرمندتم خواهرم...بازم ببخشید...

...

چند شب پیش یه خو دیدم

یه ص تو خوابم میگفت:

برای اینکه از این وضع نجات پیدا کنی یا باید بکشی یا باید کشته بشی...

برچسب ها : حمله... - اینقدر
حمله... اینقدر
آزمایش
چند روز پیش آزمایش دادم...

نمیدونم چرا اینقدر میخوام زودتر جواب آزمایش برسه دستم

اصن به طور مس ه ای!

از پریشب یه چیزایی تو ذهنم میچرخید...

"خدایا...من که از آیندمو از عاقبت کارم خبر ندارم...اگه عاقبت خوشی در انتظارم نیست...،...،...اگه نیست دوست دارم جواب آزمایشم بگه سرطان دارم...

اصن مهم نیست چه سرطانی..."

اط روی خواهرم خج میکشم که رو در رو بهش نمیگم

میدونم هرچی باشه حال خوبی پیدا نمیکنه نسبت به این حرفم...

هی تو ذهنم میپیچه" چقدر دوست دارم زود بمیرم! ن اینکه بعد مرگ همه چی تموم میشه و راحت و سرخوشما،ن! ولی ...نمیدونم! "

اه...

برچسب ها : آزمایش - آزمایش ,دوست دارم
آزمایش آزمایش ,دوست دارم
فازِ احمقیت
اصن خج میکشم از این کارم حرف بزنم!

آخه مگه سونیا چی گفت که اون روز اینقدر از یه جمله ناراحت شدی!

آخه احمق خان!

کار امروزت چی بود آخه!

دیوانه ی روانی!

نمیفهمی وقتی جواب نمیده ینی کار داره!

خب اسکل چیه مس ه بازی درمیاری!

الان میخوای بگی خیلی فانی!

خب سبک مغز! نمیگی احتیاط باید کرد در هرحال!

خیلی سرت قمپز درمیکنی که من اطلاعاتیم و فلان و بهمان

آرهههههههههه جون ‌ت

گن ی آقاجان...

بعد میگه" من نگران شمام؛حرفای پشت سرتون...."

خب چفت‌الدین بسطامی!خودت این حرفا رو درست میکنی

از خودم میترسم

فکر کنم کم کم باید یه قفسی بسازم برای خودم

که نتونم به ی نزدیک بشم

 

برچسب ها : فازِ احمقیت
فازِ احمقیت
سیلی...
یادم نمیاد سر چی عصبانی بود...

ولی یادمه از عصبانیت،دو سه درجه بالاتر بود...

یادمه جرمم وایسادن جلوی بابا بود به خاطر کارش...

یه سیلی سمت راست...

دومیش سمت چپ...

در عرض چند ثانیه صورتم حس نداشت...

صورتم آتیش گرفت

بدنم یخ زد

با کمر خوردم زمین...

بقیه ضربه هاش بی هدف بود...

ولی دو سه‌تاش کاری بود

کمر،سر،لگن...

با کف دست چنان زده بود تو سرم که مدت ها از گوشم صدای زنگ میشنیدم...

گوش چپم مدتها خوب نمیشنید...

یادمه مامان با جیغ و گریه بابا رو ازم دور کرد...

یادمه اون شب چجوری صبح شد...

یه عالمه تو بغل خودم لرزیدمو گریه ...

فکر کنم لبمم سده بود...دقیق یادم نیست...

میدونید چقدر سخته آدم کتک بخوره بعد یم نباشه پیشش دلداریش بده؟

جدا خیلی سخته...خیلی بده...

پووووف

مرده‌سور ببرن این خاطره هایی رو که هنوزم جدید داره...

الان یادم اومدش...

برچسب ها : سیلی... - یادمه ,یادم
سیلی... یادمه ,یادم
بچه
نمیدونم این کارای یحیی رو با چی اسم گذاری کنم

بچگی؟

سادگی؟

نفهمی؟

جوونی؟

موقعیت نشناسی؟

روال بودن موضوع؟

نمیفهمم...

فقط مبدونم هربار دارم یه جور گندکاریاشو جمع میکنم

احساس میکنم خوبم جمع م م

زود و سریع ...

ولی اعصاب نمیذاره واسه ادم این بشر

برچسب ها : بچه
بچه
خواب در بیداری...
فکر کنم این ح مو به خواهر گفته بودم...

ولی حالا در کل...

خیلی وقتاست که یه سری تخیلاتم رو خیلی زنده و واضح میبینم...

توبیداری

ینی مثلا میرم تو فکر یه لحظه...

بعد افکارم یه دفعه تبدیل میشه به داستان‌سرایی های مغزم...

بعد قربونش برم همیشه هم سوق پیدا میکنم به فجیع ترین چیزا...

۹۹/۹۹٪ هم یه اتفاق بدی برای ایی که خیلی دوستشون دارم میوفته ویا حتی بدتر، من باعث اون اتفاق میشم...

با اینکه بیدارم و تو فکرم...

ولی باور کنید از جا میپرم بعضی اوقات...

اینقدر که برام سخته...

انواع و اقسام اتفاقای بد...

مثلا خیال فاطمه ر گرفتم بدون اینکه دیده باشمش...

مثلا خیال یه اتفاقی واسه مامان افتاده و من باید کمکش کنم ولی بدتر....

مثلا خیال میکنم دربه‌در دنبال نگین میگردم که پیداش کنم...بعد که پیداش میکنم نمیتونم کمکش کنم و جلو چشمم...

#لرزش‌دست

خیلی بده...

آدما یه بار مرگ عزیزانشونو میبینن

من چرا باید ده ها بار استرس کشته شدن عزیزانمو ببینم ،ن حتی مرگ

روحم ترک خورده...

حسش میکنم کاملا...

مث ترک های روی یه سفاله :)

ولی با این تفاوت که اونو آب بزنی و باهاش ور بری درست میشه...

ولی این ن...

___________

من یه سرباز زخم خورده از جنگم...

___________

ممنونم که هستی خواهرم...

نمیخوام تکراری بشه این جمله

که فکر کنی لق لقه ی زبونم شده

ولی جمله ی بهتری پیدا نمیکنم

برچسب ها : خواب در بیداری... - میکنم ,مثلا ,خیلی ,خیال ,مثلا خیال ,خیال
خواب در بیداری... میکنم ,مثلا ,خیلی ,خیال ,مثلا خیال ,خیال
شاهد
خدایا تو شاهدی...

شاهد همه چیز...

خدایا، تو میبینی و میدانی...

مرا میبینی...

دردم را...

حسم را...

جسمم را...

روحم را...

دلم را...

بغضم را...

حالم را...

خدایا تو شاهد باش که چگونه تلاش میکنم

خدایا تو شاهد باش که دلم میلرزد از ترس اتفاقات آینده...

خدایا تو شاهد باش که من، حالم را و حسم را پاک نگاه داشته ام...

خدایا تو شاهد باش...

برچسب ها : شاهد - خدایا
شاهد خدایا
ترس!
میخوام کاملا صادقانه صحبت کنم

و یه واقعیتی رو بگم...

"من از خودم میترسم"

شاید به مس ه بازی و شوخی و هرچیزی که به شکل "به سادگی گذشتن از کنار موضوع" باشه،میشه باهاش برخورد کرد...

ولی من میترسم...

آدما ممکن الخطا هستن...

حتی خطا های بزرگ...

و من چجوری میتونم مصون بمونم از این خطاها...

فقط توکل به خدا

توجه به نفس...

وای چقدر سخته!

قشنگ حس میکنم اشتباهاتمو!

چقدر سخته کنترل کارا!

ینی چی میشه تهش...

 

برچسب ها : ترس! - چقدر سخته
ترس! چقدر سخته
غرور!
چند روزه که یه احساسی دارم

یه احساس بد خاص نامفهوم

یه چیز بهم میگه:"غرورت داره پایمال میشه!"

ولی میدونم داره چرت میگه

نمیدونم از کجا داره میسوزه یا از کجا دردش گرفته

ولی میدونم یه چیزیش هست

شایدم خوشی زده زیر دلش!

ن آخه نمیفهمه!

یکی نیست بهش بگه آخه احمق! یه مامان رو داری یه دونه همین خواهرتو! آخه کی بیشتر از این دونفر میتونن کمکت کنن! کی هست که پیششون میتونی خودت باشی! اصلا تا حالا تجربه‌شو قبلا داشتی که پیش یکی خودِخودِ واقعیت باشی! (باعرض معذرت) پس خفه شو! تازه قربونت برم،پیش مامانم که واقعا همه چیزت نمیتونه خود واقعیت باشه...میمونه نگین...قدرشو بدون...آدم باش توروخدا...کاری نمیکنی براش،اذیت و آزارشم نکن نامرد...خیلی بی‌همه‌چیزی اگه بخوای همچنین فکرای مس ه‌ای رو درباره غرور و این خزعبلات رو ادامه بدی...

همین

برچسب ها : غرور!
غرور!
گریه...
دلم میخواد تو بغل خواهرم گریه کنم...

ن گریه ی از ضعف...

گریه ی از روی غرور ش ته شده...

از ضربه هایی که خوردمو چیزی نگفتم...

از بغضایی که جمع ...

زل بزنم تو چشمش...

با غرور اشک بریزم براش...

فکر نکنه لوسم و بچه...

سرمو بندازم پایین از شرم اینکه "مرد گنده که گریه نمیکنه"

با دست چونمو بیاره بالا...

با لبخند بهم بگه: داداش من قویه...بهش اعتماد دارم...

________________________

.

.

هه...پاشو برادرمن...خواب دیدی خیر باشه!

این احساسای مس ت رو هم بذار کنار...

قرار نیست لبخندی وجود داشته باشه...

(شاید درباره‌ی جمله ی بالا نامردی کرده باشم البته)

برچسب ها : گریه...
گریه...
نامه‌ی‌کوچک‌شبانه!
الان که دارم این متنو تایپ میکنم،ساعت ۱:۱۸ دقیقه نصف شبه...

سرم به شدت درد میکنه...

چشمم هم داره از حدقه میزنه بیرون...

ولی اینا مهم نیست...

اینو میخوام بگم که...

خیلی فشارا رو دارم تحمل میکنم...

البته شاید واسه من فشاره! ینی اگه شما میدونستی برمیگشتی بهم میگفتی:هه!به این میگی فشار!

مث همون قضیه استرس و حجم و درس و اینا که من مونده بودم چی بگم...

ولی خب برای من سنگینه...

اگه ...

هووووووووف

هرچی بخوام بگم میدونم جوابتونو...بعد نمیتونم بگم... -_-

ده بار یه حرفی رو پاک دوباره نوشتم...

چی بگم والا...

خواهرا واقعا غمخوارن...

با تمام وجود ولی محکم میگم: ممنون که هستید

ببخشید که اینقدر بدم

#لرزش‌دست

حرف اصافی زیاد میرنم

توقعات اضافی و زیادی دارم...

عذرمیخوام بابتش

حتی توقعم رو میدونم کاملا بی جاست...

ولی همه حرفا گفته میشه به شما!

جالبه واقعا

#تمه

 

برچسب ها : نامه‌ی‌کوچک‌شبانه!
نامه‌ی‌کوچک‌شبانه!
سقوط
مهدی: الان از این بالا بیوفتیم هیچی ازمون نمیمونه

: من اگه بیوفتم از لحظه لحظه ی سقوطم لذت میبرم

خانم سیدی: وای سقوط عالیههههه

من: تا حالا چند بار سقوط کردید؟

[نگاه متعجب همه!]

مهدی: من یه بار از پله ی دوم افتادم(خنده)

برگشتیمو شروع به راه رفتن کردیم...به سمت آسانسور...

خانم سیدی سمت راستم بود

من: اگه سقوط رو تجربه کردید فقط سعی کنید نفستونو بدید بیرون موقع....

خانم سیدی: (با خنده) حالا بذارید من تجربه م بعد بگید...

....

کاش امشب خواب سقوط نبینم...

برچسب ها : سقوط - سیدی ,خانم ,خانم سیدی
سقوط سیدی ,خانم ,خانم سیدی
حس!
چرا اینقدر بی حسم؟!

یحیی میگه: دیوونه ماشین نو یدی تا حالا کاپوتشو بالا نزدی!

من: باور کن امروزم برای اولین باره باهاش روندم

یحیی: خیلی احمقی

من: باور کن هیچ حس خاصی ندارم!...خودم فکر می اگه ماشین ب م خیلی ذوق زده میشه...ولی اصلا اینجوری نیستم الان

.........

کلا اینجوریم ها!

کاملا بی حسم!

ن هیچی میتونه اینقدر خوشحالم کنه

ن میتونه خیلی ناراحتم کنه

ولی دارم سعی میکنم اون چیزایی که میتونه، واقعا خوشحالم کنه...

برچسب ها : حس! - خیلی
حس! خیلی
گرفتگی!
چرا دلم اینقدر گرفته؟!

چرا واقعا؟!

میخوام درس بخونم ولی حالشم ندارم

میخواستم به یحیی اس ام اس بدم که اگه اشکال نداره برم تو جمعشون یکم باشم...دیدم اونم که.....

گفتم بیخیال...

الان میخوام برم سوار ماشین شم تو وسط ترافیک برم خونه!

اونم به جور رو مخه...قشنگ موندم چیکار کنم...

 

برچسب ها : گرفتگی!
گرفتگی!
احوال!
[صدای نفس کشیدن]

خو دم وسط اتاقم...

پتو رو میکشم رو سرم...

ن میخوام گریه کنم ن میخوام ناراحتش باشم

ولی نمیتونم جلوی غم توی دلم رو بگیرم...

چرا من اینقدر اذیت میشم؟

آه

چرا من اینقدر احساسم کار میکنه!

...........

[صدای کشیده شدن کارد روی پوست دست]

-داری چیکار میکنی؟

+کاری نمیکنم که!

-دستتو الان قطع میکنی!!

+ن نگران نباشید :) چیزی نمیشه!

برچسب ها : احوال!
احوال!
قرآن
خواهر کوچیکم امشب اومده تو اتاق من بخوابه :))

شروع کرد به قرآن خوندن تا خوابش ببره...

یاد بچگیای خودم افتاد

یاد زمان نوجوونیم...

تا موقعی که مامان بالا سرم بود همیشه قبل خواب چهارقل رو با آیة‌الکرسی میخوندم :))

ولی از وقتی که ی بالا سرم نبود...

برچسب ها : قرآن
قرآن
غار!
هربار میخوام برم اون غاره که تو این کوه بالا بیمارستان مغز پیدا ...

میبینم غروبه...

نمیشه رفت

ینی میشه رفت ها

ولی خب نگرانم میشن...

دوست ندارم اذیت بشن...

ولی چقدر غم داره !

دلم اون عابر پیاده ی بالای همت رو میخواد!

ینی برم الان؟

برچسب ها : غار!
غار!
چقدر؟!
چقدر خستم!

چقدر سنگینم!

چقدر ح عجیبی دارم!

چقدر پاییزه!!!

چقدر بده اینستا یه عالمه آدم آشنا هست

چقدر بده که خوب نمیشم!

چقدر بده که ۵ ماه گذشت!

چقدر بده که هنوز اینقدر...!

چقدر بده دلم میخواد یکی بغلم کنه

چقدر بده این بغض لعنتی...

چقدر خوبه پل عابر...

چقدر خوبه سقوط!

برچسب ها : چقدر؟! - چقدر ,چقدر خوبه
چقدر؟! چقدر ,چقدر خوبه
جمع شده!
از موقعی که اومدم خونه...

تو تاریکی نشسته بودم...

حالم خوب نبود...

تماما دور سرم خاطره ها میچرخید...

فشار این روزا و استرساش هم مضاف شده بود...

به ح سجده،یه ساعتی بی حال بودم...

بعدش حالم تقریبا جا اومده بود و نشسته بودم...

به دیوار تکیه داده بودم...

گوشیم بغل دستم تو شارژ بود...

روشنش ...

سرو صدای بچه ها با کیفیت بالا و ولوم زیاد میومد...

بغض کرده بودم...

[صدای ویبره‌ی تلگرام]

با بی حالی به گوشیم نگاه

خواهرم بود...

سریع گوشیو برداشتم

سونیا:رسیدی خونه؟

من:‌[آخ آخ قبلم که پیام داده بوده!‌]

سلام...[سلاااااام خواهرممم #بغض]

آره خونه‌ام

‌[نمیدونم چجوری عذرخواهی کنم که اینقدر اذیتت میکنم،نگرانت میکنم،خیلی بدم،ولی تو خیلی خوبی،رو پل عابر که بودم،دلم میخواست بودی پیشم،جات خالی بود،ماشینا با سرعت رد میشدن،دستام یخ بود،مهم نیست...]

برچسب ها : جمع شده! - نشسته بودم
جمع شده! نشسته بودم
بارون!
بعدازظهر بود...

داشتم از مدرسه میومدم

صبحش بارون اومده بود...

سردم بود...

پاهام یخ زده بود...

رسیدم خونه

از صدای مامان معلوم بود داشته گریه میکرده

لباسمو عوض نکرده رفتم پیشش...

باهاش صحبت

دل ش تگی آزارش میداد...

بغلش

محکم...

سرشو با دست چسبوندم به سینم

زد زیر گریه...

-گریه کن مامانم...گریه کن...من هستم...تا هروقت بخوای...محکم پیشتم...غصه نخور...

برچسب ها : بارون!
بارون!
بزرگ!؟ کوچک؟!
نمیدونم چجوریه اوضاع

مخیل موندم!

قشنگ میشه بهش گفت دوگانگی ارزشی...

قشنگ میشه بهش گفت گیجی...

اگه بخوام راحت باشم و بگم و اینا...

که خب عادت میشه...

ترک عادتم که خودش.......

اگه بخوام "مرد" باشم و مث یه کوه!

پس باید خیلی چیزا رو کنار بذارم و خیلی بیرون ریختنا رو تموم کنم...

اگه بخوام بین این دوتا باشم بازم خودش درد سره...

اصن میفهمم دیوونه شدم!

......

یه چیزی که خیلی رومخه!

سارا داره باهام درد دل میکنه و اینا

میگه به غیر از اون دیگه از همه مردا چندشم میشه -_-

چی بگم بهش انصافا!

....

ن من ن زندگیم...

شاید جوی آبم نباشه

چه برسه به رودخونه...

ولی درگیر شدن توش خوب نیست

میدونم...

کاش نشده بودید

 

برچسب ها : بزرگ!؟ کوچک؟! - میشه ,خیلی ,بخوام ,قشنگ میشه
بزرگ!؟ کوچک؟! میشه ,خیلی ,بخوام ,قشنگ میشه
بی اعص
بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم...

تو حق داری الان ناراحت باشی

حق داری که به هم بریزی...

البته منم اشتباه کوچیکی ن ...

نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم

نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع

منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم

هی میگم چیز خوبی نیستا

انگار دوست داره! عی بابا!

من که کم نمیارم...

ایشالا که تهش خیر باشه...

منم باید خودمو یه جوری بسازم دیگه

برچسب ها : بی اعص
بی اعص
هیرو ...
حتی "بیم " هم نیاز به شارژ شدن داره!

میتونه پا به پات بیاد ها...

ولی یه جایی شارژش تموم میشه!

اون وقت باید بندازیش رو کولت...

یا زیر بغلشو بگیری...

هرجور شده برسونیش خونه...

بزنیش به شارژ...

بعضی وقتا جای "بیم " با "هیرو" عوض بشه...

ینی جای "مراقب" و "مراقبت شونده" :)))

 

برچسب ها : هیرو ...
هیرو ...
نون!
خواب دیدم...

برامون مهمون اومده بود!

از تو آشپزخونه صدام زد...

+بدو برو دوتا نون دیگه ب

-عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا!

و به خواهرمو و مامان اشاره !

یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه...

آب یخ بود که ریختن رو سرم!

به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف ک نت بدم بهش و همزمان گفت...

+چادرمو بده خودم میرم...

- ن میرم

+لازم نکرده

-عه! میگم میرم دیگه!

با ابروهای گره کرده بهم نگاه کرد...

سرمو انداختم پایین...

پارچه ی نون رو زد تو تخته‌ی سینم و برگشت که برهتو آشپزخونه...

مچش رو گرفتم

-سونیا...آبجی...ببخشید

+اینجوری میخواستی لایق باشی!؟

...

برچسب ها : نون! - میرم
نون! میرم
هیجان!
وای وای خدا!

سینم داره میکوبه... !

یه احساس خاصی دارم...

میدونید چیه؟!

نمیتونم درست و حس توصیفش کنم واقعیتش...

نگاه کنید...

من هرچی باشم یا هرچقدر کم باشم...

الان متوجه یه داستانی شدم

به خودی خود این موضوع اصلا مهم نیست واقعا...(البته قاعدش اینه)

و من ن سر پیازم ن ته پیازم...

و ن اینکه کاری باید انجام بدم...

و یا اصلا میتونم انجام بدم!

ولی خب...

مهم بودن این داستان برای من به خاطر اون شخصیه که داخل داستان بوده...

این فرد به عنوان بزرگ من، ی که منو تو زندگیم کمک میکنه،راهنمای من،اصلا اسطوره ی من،فردی که به جرات میتونم بگم جزیی از خانواده‌ی منه(حرف بزرگیه ولی واقعیت داره...چه خوب چه بد که البته من میگم خوبه)...

به هرحال...

از بس این فرد برای من بزرگه...

و الان که متوجه یه موضوعی از زندگیش شدم...

احساس میکنم خیلی کوچیکم!

و خیلی...

و اینکه لایقش نیستم انصافا...

احساس میکنم باید زود بزرگ شم...

که لایق باشم...

که نشه که وقتی به خودم نگاه کنم یا اصلا خود اوشون به من نکاه کنه...

متاسف نباشه که یه همچین آدم ضعیفی از داستان من خبر داره...

برچسب ها : هیجان! - داستان ,اصلا ,احساس میکنم
هیجان! داستان ,اصلا ,احساس میکنم
...
پیام دادمو گوشیمو گذاشتم بالای تخت...

یه نفس عمیق کشیدم...

علی همچنان داشت تحسینم میکرد بابت شعارای خوبی که پیشنهاد داده بودم واسه تبلیغات انتخابات شورای دانش آموری فاطی...

پشتم بهش بود...

بغض کرده بودم...

سعی جوری جوابشو بدم که نفهمه...

خوابم برد...

تا اذان پدرم دراومد از بس کابوس دیدم:)

برچسب ها : ...
...
خونه...
علنا حالم از خونه به هم میخوره....

در مقابل حرفاشون و برخوردای انفجاریشون هیچ ع العملی نشون نمیدم...

حتی وقتی از درِ مهر و محبت وارد میشم باهام جبهه گیری میکنن!

لعنت...

دلم گرفته...

اون خانم محترمم که پدر منو دراورده...ع شو میبینم گُر میگیرم

خدا حالشو خوب کنه...

شمام دعاش کنید...خوب نیست

قشنگ بغضم گرفته...

چرا اینقدر بی مهری؟

بعد روانپزشکه میگه مهر و محبت با خانواده...هه

خانواده رو اول به من نشون بده بعد...

برچسب ها : خونه...
خونه...
گیج...
وای خدایا چرا اینجوریم؟!

چزا اینقدر گیجم؟!

اصن نمیفهمم؟!

هی فکر میکنم از خودم دورم

بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان!

پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟

اشتباه دارم تو کارم ها!

ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده...

وای خدایا کمک کن...

سینم داره سوراخ میشه...

عه¡

اصن خیلی عجیبه برام

الان همه چیز تو همه!

آخه خو چرا!؟

خاطره ها اینجا چیکار میکنن؟!

پووووووف...

واقعا خودم خندم میگیره

چه مس ه و بی منطق!

...

دعام کنید

...

میشه فکر کنم اینجایید بعد من کنارتون سرمو بذارم زمین گریه کنم؟!

اصن قول میدم با یه فاصله...

میشه ؟!

#بغض

برچسب ها : گیج... - میشه ,میکنم
گیج... میشه ,میکنم
خودزنی!
داشت خودشو میزد

بدجورم میزد

مامان داشت گریه میکرد...

نمیتونستم کاری ه

شاید حتی نمیخواست کاری ه

رفتم جلو که نذارم......

"آخ صورتم،آخ کتفم،..."

با این حال نذاشتم ادامه بده...

داغون و آش ولاش...

اونم بدتر از من...

نشوندمش زمین...

همینجوری که محکم گرفته بودم

آرومش

اون یه ح بین دراز کشیدن و نشسته داشت

منم از پشت نشسته بودم و گرفته بودمش

بهم تکیه داده بود...

سرم داشت گیج میرفت...

بغض کرده بودم شدید

اشک میریختم...

به مامان نگاه می ...

رفت سمت آشپزخونه...

خیالش راحت شد که قضیه تمومه حداقل...

سرشو ناز ...

از خودم بدم اومد...

چاره ای نبود ولی!...

با این حال خیلی دووم نیوردم...

برچسب ها : خودزنی! - کاری ه
خودزنی! کاری ه
سرما!
از سرما بدم میاد...

   دستام که یخ میزنه...

   پاهام که یخ میزنه...

از باد سرد بدم میاد...

از هوای کثیف زمستون بدم میاد...

از حرف نزدن بدم میاد...

از بی‌ ی بدم میاد...

از تنهایی بدم میاد...

از اینکه مدتها دردمو بپوشونم بدم میاد...

از اینکه ساعتها بهت زده باشم و نتونم حرف بزنم...

 

 

برچسب ها : سرما! - میاد
سرما! میاد
حال بد
#بغض

اصلا حالم خوب نبود...

نشستم رو موتور...

از تو آینه نگاه به پشت سرم...

رفیقم امانتیشو گرفته بود و داشت میرفت...

سرم گیج میرفت...

بغض اذیتم میکرد...

#خاطره‌ی‌بد

به زور رسیدم خونه...

دلم بدجور گرفته بود...

دلم میخواست پیشم بود...

یا پیشش بودم...

گریه می یکم...

برچسب ها : حال بد
حال بد
ابراهیمی!
ابراهیمی: تو چرا اینجوریی میرشمسی؟! نیاز به یه کار اساسی داری . بگو هفته بعد پدرت بیاد مدرسه؟

من: (شوک زده) آقا حالا بیخیال. درست میشه خودش.

ابراهیمی: همین که گفتم. پدرت رو بگو بیاد باید باهاش حرف بزنم

من: آقا پدرمون خیلی درگیره. معلوم نیست کی بتونه وقت کنه بیاد

ابراهیمی: من نمیدونم دیگه. هفته دیگه منتظر پدرتم. وگرنه دیگه ...

برچسب ها : ابراهیمی! - ابراهیمی ,بیاد
ابراهیمی! ابراهیمی ,بیاد
یزد...
مامان: (باگریه)میخوام برم یزد...من که ن پدر دارم ن مادر...میرم خونه ی خواهرام

من:مامان جان،عزیز من،الهی من فدات بشم،یه لحظه فکر کن. اولا چی میخوای بگی به ها؟!دوما ،مامان جان،دور که بشی یه قدم به طلاق نزدیک شدیا!حواست هست؟سوما،دلت میاد منو تنها بذاری؟

+یه چیزی میگم بهشون بلا ه،حداقل برای چند روز...اگه به خاطر فاطمه نبود که خیلی وقت بود اینکارو کرده بودم...تو پسری،شما مردا خوب بلدید گلیمتونو از آب بکشید،چیکار من داری؟دو روز دیگه مث بابات منو ...

- #بغض

برچسب ها : یزد...
یزد...
ستاره...
آسمون یزد خیلی پرستاره‌ست...

جون میده واسه خیره شدن به سقف آسمون...

درد دل باهاش...

ولی حیف...

حالم اینقدری خوب نیست بخوام برم با خیال راحت حرفامو بزنم...

ن نفس درست و حس دارم...

ن زبونی برای حرف زدن...

فقط سینم از بغض خیلی سنگینه...

لعنتی...

برچسب ها : ستاره...
ستاره...
خواب...
ب خواب دیدم

تو یه زیرزمین بودم...

بعد از یه درگیری سنگین بود

اینجوری یادمه که خواهرم رو یه جایی قایمش و مطمئنم که نجات پیدا میکنه...

مامان و بابا هم زودتر فرستاده بودمشون رفته بودن...

علی هم کنارم ...

زل زده بودم تو چشمای نیمه بازش...

یه چشمشو خون گرفته بود...

بغض ...

تو عالم خواب همسر علی رو هم با خواهرم یه جا قایم کرده بودم

من دیگه هیچی فشنگ نداشتم...

یه سرباز در زیرزمینو باز کرد اومد.تو

با یه لبخند تمس ...

با یه حرکت خلع سلاحش و حفاظش برای خودم جلو سربازایی که پشتش بودن...

چنتاشونو با اسلحه همون سربازه کشتم...

ولی نارنجک...

دیر فهمیدم...

نتونستم سریع پناه بگیرم...

بووووممم...

احساس تماما صورتم داغ شد...

دیگه نمیشد وایساد...

چند لحظه بعد...

(صدای شلیک تیر خلاص)

برچسب ها : خواب... - خواب
خواب... خواب
مدرس...
امروز رفتم مدرس...

دبیرستانی که چهارسال توش زندگی ...

مث همیشه بود...

در ورو مث همیشه دری بود به یه راه روی تاریک...

بعد از راهروی تاریک...

حیاط بزرگ...

با درختای قدیمی و بزرگ...

که کهنسالی و فرسودگیش اولین چیزیه که تو چشم آدم میاد به جای اینکه سرسبزیش تو چشم باشه...

به صندلی چوبیای تعمیر شده ی سمت راست حیاط نگاه ...

همیشه اونجا میشستم...

پاهامو بغل می

میرفتم تو فکر...

نگاه که تنم لرزید...

سردم شد...

اونجا همیشه سرد بود...

کنار دیوار...جلوشم یه باغچه ی درازو کم عرض...

که توش علف هرز دراومده و بود یه چند تا درختچه...

چرا همه چیز میتونه اینقدر تازه باشه؟!

 

برچسب ها : مدرس...
مدرس...
تولدم...
امروز تولدم بود...

شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر!

یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام...

برام مس ا بود این روز...

با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم...

هدیه گرفتم...

و بعد دیروز...

با ن.گ صحبت ...

بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم...

ولی آروم و سبک بود...

دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن...

دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود...

همین...

امروزم واقعیتش اصن یادم نبود تا بعدازظهر...

ولی خب بدم نمیومد از این روز...

حتی دوسش داشتم:)))

شبم که رفتم صادق:)))

خیلی چسبید:)))

(نکته بی ربط:تو این سالایی که از خدا عمر گرفتم هیچی بیشتر از غربت و بی و آشنایی بران دردناک نبود...خیلی دوست داستم فامیلامون تهران بودن حداقل)

برچسب ها : تولدم... - برام ,خیلی
تولدم... برام ,خیلی
احمق
دور از جون همتون...

یه سری آدما خیلی احمقن...

خیلی ...

اون قدری که آدم تعجب میکنه که یکی چجوری میتونه اینقدر احمق باشه!

اینقدر بی مبنا و منطق حرف بزنه...

واقعا مس س...

منو باش خودمو واسه کی پایین میوردم...

...

سرم درد میکنه

اعصابم خورده

به خاطر قولایی که به خانم ز.س داده بودم نمیتونستم خیلی حرفا و خیلی جوابایی که درخورش بود رو بهش بگم...

نگفتمو ریختم تو خودم...

حالام سنگینم...

حالم دوباره خوب میشه

خیلی خیلی زود...

از اون دفعه که اون گندو بالا اورد که بدتر نیست

برچسب ها : احمق - خیلی
احمق خیلی
میثاق...
چقدر دوست داشتم این چند روزه بیام اینجا...

یکم حرف بزنم...

اندازه یکی دوتا پست...

ولی از صبح تا شب به شدت درگیر بودم...

با اینکه دلم لک زده بود برای حرف زدن...

هه...یادش بخیر...یه زمانی کلا حرف نمیزدم از خودم...

ولی درکل...

آخ که پدرم دراومده ...

خیلی سخته تمام قد وایسادن جلو همه چیز...

بدون اینکه حرفی بزنی...

آبرو خم کنی...

یا حتی لحظه ای بخوای خودتو با حال بد نشون بدی...

ولی از تو تماما در حال غلیان باشی...

نمیدونم چجوری این همه فشار جسمی و روانی و روحی (فکر کنم یکی باشن روانی و روحی البته:))) )

نمیدونم چجوری حرف نمیزنم ازش...

البته خب زمان ندارم...

وقتیم که یه جا ن باشم از خستگی خوابم میبره...

روحم درد میکنه...

نفسم درد میکنه...

دارم جون میدم تا حتی به فکرشم نرسه ش ت خورده...

همین...

برچسب ها : میثاق... - نمیدونم چجوری
میثاق... نمیدونم چجوری
شبت بخیر...
"شبت بخیر برادرجان:) "

سه چهار بار خوندمش...

هر سه چهار بار گریه‌م باصدا شد...

دفعه آ دیدمت...

موقعی که رفتم بخوابم...

روی صندلی نسشته بودی...

جلوی تخته وایت برد...

نگاهم میکردی...

انگار بغض کرده بودی...

دیگه تنها نبودم...

تنها نبودم که خوابم برد...

ممنونم که بعد ۱۸ سال اومدی...

همین که سر بزنی بهم خودش یه دنیاست...

برچسب ها : شبت بخیر... - تنها نبودم
شبت بخیر... تنها نبودم
بچگی
بچگیام از اینکه موهام بلند بشه خیلی خوشم میومد...

میتونم بگم عاشق این بودم که موهام بریزه رو صورتم...

از رنگ موهام خوشم میومد...

ینی عاشقش بودم

حظ می

وقتی موهام میریخت رو صورتمو همزمان نور میخورد توش که اصن هیچ...

رنگ مایی روشنش از ما تازه برام شیرین تر بود...

امروز برگشتنا...

وقتی کلاه کاسک سرم بود

یه دست از موهام اومده بود جلو چشمم...

نور میخورد توش...

ولی من ن عاشقش بودم

ن حظ از دیدنش...

خدا رحمتم کنه... :)

برچسب ها : بچگی - موهام ,عاشقش بودم ,خوشم میومد
بچگی موهام ,عاشقش بودم ,خوشم میومد
سرباز!
احساس یه سرباز تازه از جنگ برگشته رو دارم...

سربازایی که از خط مقدم جنگ میان خیلی داغونن...

آدمایی که دیگه آدم نیستن!

انگار دلشون سنگ شده...

به خاطر چیزایی که دیدن و تجربه

به خاطر زخمای روحیی که خوردن و چشیدن...

احساس یه سرباز از تازه جنگ برگشته رو دارم

که به صورت خانوادش لبخند میزنه...

که ظاهر دروغگوی خوبی داره...

که عادی برخورد میکنه...

ولی بعضی وقتا یه دفعه دیوونه میشه...

یه دفعه یه کاری میکنه که خودشم نمیفهمه دلیلشو...

ی که از جنگ برگشته خیلی سختس...

خلوتاش آزار دهندس...

گریه هاش شبیه زجه ست ولی آروم و بی صدا!

دیر خوب میشن...

سخت خوب میشن...

خیلی طول میکشه تا آدم بشن...

...

برچسب ها : سرباز! - خیلی ,برگشته ,سرباز
سرباز! خیلی ,برگشته ,سرباز
اشک‌های سهمی!
تو حیاط...

رو به آسمون...

هروقت که دلم بگیره...

هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه...

اشکام از رو شقیقه هام رد میشه...

خیسشون میکنه...

سرد...راهشو ادامه میده...

لای موهام قِل میخوره...

زیر سرم آروم میگیره...

با اینکه چشام پر اشک میشه...

ولی خوب میبینم آسمونو...

ولی ستاره ای نمیبینم...

زندگیمو توش میبینم

اینه که آسمون میشه " سینما"ـی "زندگی من"...

...

هووووفففف...

خیلی نامنظم نوشتم

ولی واقعا ذهنم نامنظمه

بیخشید...

برچسب ها : اشک‌های سهمی! - میشه
اشک‌های سهمی! میشه
مهر...
کلا سه ساله از مهرماه خوشم نمیاد...

ن خوشم میاد...

ن حتی دوست دارم بیاد...

مهربرام شروع پاییز نارنجی نیست دیگه...

برام شروع زمستون تاریکه...

اینکه تو اینستام گفتم پاییزجان دلم برات تنگ شده بود و این چرت و پرتا...

واقعا چرت بود 

میخواستم ببینم واقعا میتونم دوباره دوستش داشته باشم یا ن

که دیدم ن :)

#شب_بخیر

برچسب ها : مهر...
مهر...
ابه!
حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو اب ...

بعد یه بیل دادن بهش...

گفتن خونتو دوباره بساز...

خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش ه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه...

بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی

 

اگه نسازی فلانت میکنیم بهمانت میکنیم...

........

امشبم که نخو دم...

یه صحبتی با علی

یه سری کلیات رو بهش گفتم...

تعجب رو تو چهرش دیدم...

برچسب ها : ابه!
ابه!
بچگی
بچگیام از اینکه موهام بلند بشه خیلی خوشم میومد...

میتونم بگم عاشق این بودم که موهام بریزه رو صورتم...

از رنگ موهام خوشم میومد...

ینی عاشقش بودم

حظ می

وقتی موهام میریخت رو صورتمو همزمان نور میخورد توش که اصن هیچ...

رنگ مایی روشنش از ما تازه برام شیرین تر بود...

امروز موقع برگشتنا...

وقتی کلاه کاسک سرم بود

یه دست از موهام اومده بود جلو چشمم...

نور میخورد توش...

ولی من ن عاشقش بودم

ن حظ از دیدنش...

خدا رحمتم کنه... :)

برچسب ها : بچگی - موهام ,عاشقش بودم ,خوشم میومد
بچگی موهام ,عاشقش بودم ,خوشم میومد
خاطره!
من تو اتاق پایین خونه آبی بی،بین دختر ها و دختر م نشسته بودم...

محدثه:ن دیگه... بازی نکنیم

و من یاد آ ین بازیی که کردیم افتادم

من بچه ی فریده بودم،و تصادف ته بازی:))

و مردم:)))

(کلا دست به مردنم خوب بوده از اول:)) )

دلم برای ادا بازیایی که می تنگ شده

دلم برای پانتومیم هایی که با علی بازی میکردیم تنگ شده

دلم برای فوتبالی که تو خونه فاز۲ بازی میکردیم با علی تنگ شده

بازییی که علی ا ش به ضربه فنی:) منو برد

دلم خیلی تنگ شده...

دلم خیلی تنگه...

ای کاش میشد سال ۹۲ و ۹۳ هیچ وقت نمیومد...

برچسب ها : خاطره! - بازی ,بازی میکردیم
خاطره! بازی ,بازی میکردیم
خواندن
خب...

خیلی حرفا دارم بزنم...

ولی خب ن سردردم اجازه میده

ن میتونم بنویسم

فقط یه چندتا نکته هست که باید بهش اشاره کنم...

۱-فهمیدم چقدر اذیتش ...خب خیلی اذیت شده...خیلی...این حد از اذیت شدن و دم نزدن واقعا قدرت خارق العاده ای میخواد...که ایشون دارن...شما خیلی قوی هستید...خیلی محکمید...خیلی بزرگید که این همه اذیتتون ...حرصتون دادم...نگرانتون ...بازم شما چیزی نگفتید...خیلی خوبید...امیدوارم ببخشید منو...

۲-احساس میکنم احساساتم بیش از حده...نمیدونم...احساس میکنم ج این همه احساس اشتباهه...من اینجوری آفریده شدم...پس از احساس...و خب یه خلاء بزرگی احساسی هم داشتم...به خاطر همینه شاید یه مواقعی شاید بیش از حد میخواستم ایشون رو به خودم نزدیک کنم...شاید ایشون دوست نداشتن...شاید خوششون نمیومد...شاید معذوریت داشتن...ولی هیچی نگفتن...برای اینکه به من اجازه تام داده بودن که خالی شم...از این همه احساسی بودنم،مممم...نمیدونم دوستش داشته باشم یا ن!

اینکه شما رو به عنوان خواهرم بدونم نمیدونم درسته یا ن...نمیدونم ج این احساس ...

فکر کنم فهمیدید منظورمو دیگه...زیاده گویی نمیکنم

ولی از جو که ازش ترس دارم،میترسم...

خب به درک...

اگه لازم باشه باید احساسم رو سر ببرم...

...

به همین قصاوت...

۳-شما ش ت نخوردید...درست که مواقعی که "باید" نبودید (این حرفو میگم چون یه بار گند زدم و گفتم...دیگه حرف گفته شده...بذار تا تهش برم) ولی تا جایی که تونستید بودید

حتی آرزوهایی که تو وبلاگتون نوشته بودید کاملا میل قلبیتونو مشخص میکرد...پس میخواستید ولی نشده

پس دیگه از گردنتون ساقطه...نشده...نمیتونستید...شرایط دست شما نبوده...نمیشده هم کاریش ید

پس من باید زجر میکشیدم...

دروغ نمیگم خانم "...." ...

زجر کشیدم... 

یه قلم زجر کشیدنمو چهارشنبه دیدید...

خدامیدونه بارها شده اینجوری شدم ولی ی نبوده که بهم برسه

ساعت ها طول کشیده تا خوب شم...و حتی ی نفهمیده...و اگه فهمیده غر زده سرمم که "از بس غذا نمیخوری..."

من با درد آشنام...

با زجر آشنام...

و بازم میگم...مطمئن باشید نباختید

۴-شما هزاران لطف به من کردید...چندتاشو میگم

الف)به من اعتماد کردید و یه سری از مسائل زندگی شخصیتون رو بهم گفتید...بی نهایت برام خوشحال کننده بود که در این حد بهم اعتماد کردید...نیرو و انرژی عجیبی بهم داد....

ب)آدرس وبلاگتونو بهم دادید...فکر کنم باید فقط و فقط نزدیکانتون داشته باشن...نمیدونم...ولی جایی بود که خودتون بودید...و خدامیدونه که چقدر برای من مهم بود...هرچی بگم کم گفتم

پ)اینکه ناراحتید از اینکه احساساتتون خونده شده به خاطر یه چیزه...اونم ری اکشن افتضاح من...متاسفم که من وقتی با شما حرف میزنم ۹۹/۹۹% حرفای دلمو میگم...اصن دلیل نوشتن گزینه ی "۱" که اول پستم نوشتم همین بود...نمیدونم والا...شما بازم به من اعتماد خواهید کرد و احساساتتون رو مث الان شفاف و واضح در معرض دید من قرار میدید یا ن...ولی اگه این کارو نکنید کاملا بهتون حق میدوم...کاملا حق با شمایت و درکتون میکنم...و میدونم چه غلطی با این ری اکشن افتضاحم...حتی ممکنه دیگه ...

#خاعک بر سرم کنن

 

برچسب ها : خواندن - خیلی ,نمیدونم ,شاید ,میگم ,اینکه ,کاملا ,اعتماد کردید ,احساس میکنم
خواندن خیلی ,نمیدونم ,شاید ,میگم ,اینکه ,کاملا ,اعتماد کردید ,احساس میکنم
نتیجه میدهد که...
میدونید چیه؟!

ادما وقتی یه مدت طولانیی تنها باشن...

یه سری اتفاقا براشون میوفته

چه اتفاقی...

آها...

بشین برات روضه بخونم:)

وقتی تنها باشی،وقتی یه مدت فقط غم تو دلت موج خورده باشه،وقت دلت یه مدت فقط حال بد داشته باشه همینجوری میشه

اینجوری که فکر میکنی نباید مزاحم ادم خوبای زندگیت بشی

باید بکشی کنار

یا تو راهشون نباشی

یا تو دیدشون نباشی

بذاری یکم نفس بکشن،یکم حالشون خوب باشه،نشه که اینقدر با دیدن قیافه ی مز فت حالشون بهم بخوره،هرکی باشه

میخواد مادرت باشه

میخواد بابات باشه

میخواد داداشت باشه

میخواد #خواهرت باشه

میخواد هرکی باشه

از دور میشینی نگاهشون میکنی...لذت میبری از دیدنشون

همزمان دلتو با فشار زیاد پر غم میکنی...

حتی اشک میریزی

ولی بازم از دور

نگاه میکنی و نگاه...

فقط برای اینکه مریض تشریف داری برادرم:)

میثاق جان داداش

مشکل داری

در اسرع وقت سعی کن بمیری... :)

حتی اونی که با دیدنش تمام حس خوبای جهان تو دلت جمع میشه و میدونی که میتونی بدویی پیشش با ذوق /گریه/خوشحالی/غم حرفتو بزنی باید بکشی کنار،بعد دست و پات بلرزه،بعد عرق کنی،بعد گوشیتو دربیاری مث اسکلا،بعد بیاد بهت سلام کنه،بعد تو مث احمقا حتی جوابشم ندی،بزنی تو پیشونیتو به خودت بگی خاعک بر سرت که بی عرضه ترین ادم عالمی،نمیتونی راحتش بذاری تو...

بمیر بابا...

برچسب ها : نتیجه میدهد که... - باشه ,میخواد ,میکنی ,باشه میخواد ,باید بکشی
نتیجه میدهد که... باشه ,میخواد ,میکنی ,باشه میخواد ,باید بکشی
اخرین جستجو ها
نوکر حلقه به گوشیم و اسیر حسنیم یا حسن مجتبی ع حدیث فرمود علیه بحار زمین اینکه علیه السّلام باقر علیه باقر اثبات الهداه علیه السلام اعجاز معصومین علیهم عجّل اللَّه تعالى مجموعه کامل بک گراند مشکی زیبا و ساده و طلایی شهید حسینی قسمت حافظه بابونه باعث نعنایی قدرت تمرکز خورده بودند بودند مشاهده عملکرد حافظه بهبود عملکرد خورده بودند مشاهده بهبود عملکرد حافظه باعث به مشترکان تلفن همراه از امروز با ایرانسل زندگی دیجیتال را تجربه می‎کنند‎ رساله کلینیک عمومی حسین ع از دیدگاه شهید مطهری پاسخ مسابقه روزانه 12 بهمن راسخون manual gearbox design حادثه کامل حادثه جزئیات کامل گذشته باقرشهر حادثه وحشتناک mega panda panda mega mary degeneres moore tyler ellen degeneres’ mary tyler tyler moore ellen degeneres “i’m going mary tyler moore چرا عده ای خشم می اموزند دستگاه رایگان ۰۹۱۲۷۶۷۶۳۷۹ بدون گرمای تپکو آقای خدمات تپکو زردی نوزادان شعر ی در مورد عاشوارا با عنوان جنگ کفر و ایمان آلودگی هوای شهر کابل اوریل هیجانی خلاقیت پرسشنامه هیجانی اوریل خلاقیت هیجانی پرسشنامه خلاقیت برای خلاقیت هیجانی اوریل پرسشنامه خلاقیت هیجانی ادامه مطلب کرمت محتاجم دریاب تشنمه ترکیب جبهه مرتدین در صدر انواع مرتدین همایش بهینه سازی مصرف برق mandala coloring pages for adults p osign national farm life mobile بیوگرافی بازیگران ترک رهایی گوکان فساد 15هزار میلیاردی در مرز پرویز خان با دستهای برخورد شود ع ی از صحنه مشکوک به پن ی برای سیتی که گرفته نشد معجزه دستانت نیازمند چن نفر، مسلط به فتوشاپ جهت همکاری ازدواج همزمان با 4 دختر برای رو کم همسر سابق wikimedia incremental dump files for the bulgarian wikiquote on march wikimedia incremental dump files for the bulgarian wikiquote on march 24 استخدام کارشناس بازرگانی و مسئول دفتر در شرکت معتبر it طبقه بندی نیازها در ید بنفش رنگ ترسناکی است that digital have industry your brands digital content content next have heard your calls stated that publisher trade ociation چند خبر کوتاه فرهنگی، ورزشی و اجتماعی از شهرستان خاش عید سعید غدیر بر همگان مبارک اولین ی که مانع خواندن در مسجدالحرام شد، که بود؟ تاج نن منگوله دار jeweled tel halo خواص مصرف کدو حلوایی در زمستان سلطانی‌فر یک ریال هم به سرخ ‌ها نمی‌دهیم will punk grammy awards grammys announced daft punk this year’s recording academy grammy awards year’s grammy this year’s grammy volition time mana ent genesis open 2017 genesis حضرت زیاد طالب مقاله شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان سرفیس مایکروسافت مایکروسافت سرفیس درباره مایکروسافت درباره مایکروسافت سرفیس حرفهای تبدار ۱۲ بلاتکلیفی بتمن بعد از نولان غفلت دستگاه تلگرام مستی انسان کانال تلگرام متن موزیک جانم عزیزم بابک مافی کرده جنوب زندگی کشید آشپزخونه گفته بودم اتاق خواب برنامه قله تبار کوه2950متر خداست بگذار چقدر میخواهند خداست بگذار چقدر میخواهند کنند وقتی محصولات شیائومی xiaomi بهداشتی پرورش استان دامپزشکی بیماری‌های مراقبت دامپزشکی استان استفاده نمی‌شود طیور دامپزشکی بیماری‌های طیور بررسی، مبارزه طیور دا french tech seeks to become more visible بازشماری حل مشکل کم شدن حافظه c5000بعد فارسی سازی یا فلش مادرید یا باکو؛ میزبان فینال چمپیونزلیگ ترانه محلی بلال بلال vr car crash test 3d simulator کلاس یاسوج مکانیک مکانیک یاسوج در ادامه تاریخچه مطابع افغانستان انواع طرح و مدل کاغذ دیواری چه کار دارم می رسم یا نه؟ shadows oct کتاب گیاهان دارویی داروهای سنتی عوارض داروهای کتاب عوارض کتاب عوارض داروهای پلان ترمینال جی اصفهان در اول روز بدترین آدم ودر آ روزبهترین آدم oscars accountants involved in best picture mix up won’t be back امضای توافق نامه همکاری مشترک برای پیشری از حوادث ترافیکی و تلفات ناشی از آن درمناطق روستایی htc will give 1 000 vive trackers to vr developers — applications close february ج فراوانی فوت شدگان سال خشمن کنترل افراد موجب کنیم بریم کنار آمدن کنترل کنیم موقعیت هایی توانیم برای سازش بهتر اطلاعیه در مورد پیش ثبت نام نیمسال دوم جواب چگونه عده ای خشونت را می آموزند تولـــــدتــــــــــ مبــــــــــــــــــارکــــــــــــا میشه یذره چکار صحبت بیست کنم؟ زندگی شوخی ندارد برای همیشه اطلاعیه در مورد پیش ثبت نام نیمسال دوم 95 angi cng آشنایی با سوره ی دُخان برای درمان میگرن اسپند دود کنید لادن استیکر لادن استیکر اوضاع بد زمین چمن کمپ تیم‌های ملی انجمن انتخابات ی مجلس ‌ها داشته انجمن ی مدرسین ‌ها ی مدرسین فرا یون امید بیان اینکه انجمن ی مدر امضای ترامپ دونالد دونالد ترامپ تاریخچه مرور افشای تاریخچه جدید دونالد امضای جدید برای افشای تاریخچه جدید دونالد ترامپ اولین روز پاییزی باشد مسابقه کتابخوانی ی شهر وحدتیه آتش بازی تیم ملی فوتسال درازبتان کانال تلگرام درمسیر ا ت آدم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند فعالیتهای کارگاههایی ارزی و درمان اختلالات هیجانیِ رفتاری کودک faraday future production ff91 only orders faraday future ff91 production locked down only locked in 90 minutes humble bundle raises 300 000 for rights groups apps guestbook jax_guestbookphp archive it crawl data partner 1028 collection 7678 crawl job جوون ایرونی هلال احمری روزت مبارک fasttrack audio editing tips
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.706 seconds
RSS