از کوزه همان برون تراود که در اوست

پست های وبلاگ از کوزه همان برون تراود که در اوست از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

این روزا مثل قبلا تمام تلاشم اینه از تک تک لحظه هایی که زنده ام و فرصت زندگی دارم استفاده کنم. سعی میکنم از چیزای مس ه ناراحت و عصبی نشم. سعی میکنم حتی خیلی از انتقاد های مز فی که بهم میشه رو توجه نکنم و تحمل کنم که دوست صمیمی م یه مدته با اخلاقش دیوانه میکنه آدم رو. سعی میکنم درسم رو خوب انجام بدم و کار کنم چون میان ترم دارم و پایان ترم هم نزدیکه. این روزا تمام فکرم اینه که بابک با ی رابطه نداره و همش بازیه که من ول کنم. نمیخوام حتی یه ذره فکر دیگه ای کنم و میخوام با فکر مثبت و انرژی اونو برگردونم یا نمیدونم هرچی که دلخواه من باشه. ایمان داشتم به قدرت تمرکز و فکرم و رسیدن به خواسته ام همیشه. و این یکی دو روز اخیر خیلی بیشتر خودشو نشون میده. هر آدمی که دلم میخواد ببینم رو یهو و اتفاقی می بینم. با انرژی فرستادن! هر اتفاقی میخوام بیفته میفته چه توی چه بیرون. خیلی از دلخواه هام اتفاق میفته و من میخوام که لذت ببرم از همه چیز. خوابگاه بودن خیلی اعصابم رو آروم میکنه. و اصلا دلتنگ خونه و شهرم نیستم. اینجا دارم یاد می گیرم بزرگ شدن رو. یاد می گیرم کنترل احساسات و هیجانات منفی چطوریه و سعی میکنم به دوستام یاد بدم هرچند که خیلی خیلی کم اثر داره روی بقیه تمام تجربه هایی که به قیمت آسیب رسیدن به روحم به دست آوردم. بابک مال من میشه آ ش... اینقدر قوی هستم که به چیزی که میخوام برسم. + آلبوم شادمهر خیلی خوبه. روز سردش رو حتما گوش کن!
برچسب ها : - خیلی ,میخوام ,میکنم ,تمام
خیلی ,میخوام ,میکنم ,تمام
ولی بالا ه که یه روز از زیر بار قرض و مشکلات مالی درمیای؛ خودت و خانواده ت از شر بی پولی و کم پولی راحت میشید انشالله؛ اون روز؟ همون روز دقیقا؟ وقتی که دیگه مشکلی نداری اگه یاد من نیفتادی و دلت منو نخواست و دلت تنگ نشد؟ هر چی میخوای بگو. حالا وایسا نگاه کن. 

و در ضمن اون روز هی میگی مهسای دیوونه ی من... کجایی؟ اینقدر دلت تنگ بشه برام که اصلا حتی شاید بغضت هم بگیره از اینکه من احتمالا تنها دختری بودم که تا ته دنیام و بیشتر از توانم جون میدادم واست که خوشح کنم فقط و پیشت باشم. 

اصلا مهرداد میدونی؟ خیال که کنتور نداره. بذار خیال کنم اون روز تو به این فکر هم بیفتی که اگه با مهسا ازدواج کرده بودم زندگیم چطوری میشد؟ 

مهرداد :( 

نگرفته باش توروخدا :(

نگا من چقد دوستت دارم :( 

 

برچسب ها :
وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حس بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آروم! نه خوشحال! گفت بپرسم کجام دقیقا و حدودا کی میرسم که پرسیدم و از شانس گفت 3 صبح! وقتی بهش گفتم گفت به به عالیه! :| دوباره زنگ میزنم. آخه من از حرف شعیب فکر می ساعت 5 اینا می رسم. اس ام اس داد و دعواهاشو کرد! دعواهایی که نمیتونست پیش 5 تا از دوستاش ه! گفت الان من کجا ببرم تو رو؟ میخوای بیای بین ما 5 تا؟ با چی بیام دنب ؟ اگه گفته بودی زودتر فلان کار و فلان کار رو می کدم و الآن نمیتونم و خلاصه... 

[سوار سرویس میشم و از سرمای برف لرزه میفته به بدنم... گلو درد کمی اذیتم میکنه... و دلتنگ شدم وقتی شروع اینا رو بنویسم... ]

وسط اون حرف ها و دعواهاش گفت توقع داری الآن خوشحال بشم؟ و همین جمله ش خیلی دلم رو ش ت... و بعد از اون هر چیزی گفت فقط کوتاه می گفتم باشه... گفت وقتی نزدیک سنه شدی بهم خبر بده. گفت برای میدان قبا تا ی بگیر و من دور میدون وایمیسم منتظرت. گفتم باشه. چند دقیقه بعد گفت سعی کن بخو که فردا سرحال باشی... حالا یه روز داری میای... باز کوتاه گفتم باشه... آروم تر شد... فکر کنم دوستاش باهاش حرف زده بودن که ببین تا اینجا بخاطر تو داره میاد و باهاش بد حرف نزن... چه دلم برای خودم سوخت! 

مهربون شد یهو... گفت بیا خوشحال باشیم... لبخند بزن... بالا ه همدیگه رو می بینیم... و همون لحظه از چشمت می افتم چون تازه ریشمو زدم! خودش هم میدونست حرفش چقدر مس ه ست! میدونست من برای تک تک حالاتش می میرم! با ریش یا بدونش برام فرقی نداشت... بهش گفتم اگه زودتر گفته بودم تو بهانه جور می کردی. قبول نمی کردی. و هزار تا چیز دیگه... نمیخواستم برای من به زحمت بیفتی... 

و کم کم خوب شدیم... گفت نه برای اونجا تا ی نگیر. بیا بلوار جام جم. گفتم باشه عزیزم. و بعد از نیم ساعت دوباره گفت با یکی از دوستاش میاد ترمینال دنبالم... از اون به بعد فقط موزیک گوش . و اصلا نفهمیدم ساعت چطوری گذشت... 

فکر کنم یه ربع به 3 بود که پیام داد و پرسید کجایی؟ گفتم نمیدونم. فقط چندتا تونل رد کردیم. یهو گفت رسیدی که دیوانه! و یه تابلو دیدم که نوشته بود صلوات آباد! گفتم بهش. گفت چند دقیقه دیگه می رسی و صبر کن میام عزیزم... و کمتر از ده دقیقه بعدش من ترمینال بودم... یا شاید برای من زود گذشت... باورم نمیشد این منم که اینجام... باورم نمیشد و از خودم می پرسیدم مهسا اینجا چیکار میکنی؟ ترمینالش واقعا کوچیک و ترسناک بود! با چندتا مرد. بهش گفتم که اینجا ترسناکه و فقط یک جمله ش برای ساعت ها منتظر موندنم کفایت می کرد! " قربونت برم دو دقیقه دیگه ترمینالم." 

دونه دونه ماشین هایی که می اومدن رو نگاه می . اصلا نمیدونستم با چه ماشینی میاد. توقع پراید رو داشتم! یه دختر جوون تنها با یه جفت هندزفری سفید توی گوشش... پ وی آبی و مقنعه ای که داد می زد دانشجوئم... با یه کوله قهوه ای... 

تصمیم گرفتم دیگه به ماشین ها نگاه نکنم که اگه هم اومد اون اول منو ببینه! خدایا! هنوزم از فکرش تمام تنم غرق هیجان میشه... یه ال نود کاربنی اگر اشتباه نکنم... زنگ زد بهم... کجایی مهسا؟ ترمینالی؟ 

آره...

تو همونی که هندزفری تو گوشته؟! 

آره... تو کجایی؟ دیدمت.... دیدمت... 

یه نفر که جلو نشسته بود و گوشی کنار گوشش بود. یکی که توی تاریکی چهره ش رو نمی دیدم ولی شبیه مهردادم بود... جلوی پام ایستاد... و من مات... پیاده شد... 

یه جوان قد بلند لاغر... با لب هایی که می خندید... با صورت بدون ریش! با یه کاپشن چرم تنش... فقط نگاش می ... دستشو آورد جلو که دست بدیم... من خج ! حس غریبی بود! انگار که داری با یه غریبه دست میدی! غریبه ای که از مادرم بهم نزدیکتر بود... غریبه ای که تمام زندگیم بود... خج کشیدم و سرمو انداختم پایین... خواست بغلم کنه... خج نمیذاشت کاری که دلم میخواد رو انجام بدم... خودمو کشیدم عقب... اصلا یادم نمی اومد چی داشت می گفت. فقط گفتم چقدر فرق داری...! گفتم خیلی خوبی خیلی خیلی... یه چیزایی گفت و خندید. یه چیزایی تو این مایه ها که آره گفته بودم زشتم و بدت میاد ازم! دوستش توحید بود اسمش. مهرداد معرفی کرد. توحید پیاده شد و سلام کرد بهم. و هیچ کدوم از حرفام با اون رو یادم نیست! فقط یادمه تعارف و گفتم شرمنده که این وقت شب شما رو آواره خیابون ... یادمه فقط گفت که نه من شب تا صبح بیدارم! 

مهرداد در رو باز کرد برام. نشستم عقب. پشت سر خودش. موهاش رو نگاه می . گو ! که 4 سال جزء به جزء ش رو نگاه کرده بودم...

 

پایان قسمت دوم

برچسب ها : - گفتم ,باشه ,دقیقه ,میاد ,خیلی ,داری ,گفتم باشه ,باورم نمیشد ,گفته بودم ,دقیقه دیگه
گفتم ,باشه ,دقیقه ,میاد ,خیلی ,داری ,گفتم باشه ,باورم نمیشد ,گفته بودم ,دقیقه دیگه
امروز من میتونست جور دیگه ای باشه. 

مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تا ی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خو دم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم... 

ولی این جوری بود:

با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به  به آفتاب که یک ماه بود داغ دیدنش رو به دلمون گذاشته بود! صندلی گذاشتیم با زن عموم توی حیاط... توی آفتاب! جانمون گرم شد! زن عمو دلش موسیقی خواست. و چه بهتر از نوای تار آیدین؟ کمی دلتنگش شدم... ناهار و آلبالو پلو با سالاد روی سفره گیلانی حصیری که با ساقه برنج درست شده بود. کنار زن و مردی که حقیقتا برای من مادرند و پدر... با مهر بی دریغ... خو دن روی زمین و پتو و بخاری! با 1دای رادیوی عمو بیدار شدم. چای و میوه! پرتقال و انار سرخ... خاطره بازی های عمو بهرام... خاطرات سربازی و مار گرفتن! و غروب و راه برگشت به خونه و ثبت خاطرات امروز... امروزی که میتونست جور دیگه ای باشه و نبود! بین خوب و بد بودنش یا بهتر بودن کدوم یکی، میتونی تو قضاوت کنی! 

 

+ i hate you , i love you , i hate that i want you... 

برچسب ها : - بیدار ,عموم ,زدیم
بیدار ,عموم ,زدیم
دسشویی داشته باشی

حال نباشه که بری

از بابات متنفر باشی

با عشقت درد و دل کنی و راه منطقی بگه جای مهربونی

و دعوا بشه تهش

حوصله نداشته باشی 

حوصله هیچ رو

بخوای یکی دیگه بت پناه بده که مس ه ست وقتی هیچ حس خاصی نداری بهش

و یک ه تو اتاق باشه

و فردا 8 کلاس داشته باشی

و ظهر نتونی بخو و باید بری باشگاه و عذاب وجدان که چرا یک هفته و نیم نرفتی؟

و آرامشی که هی گم میشه... 

مرسی زندگی!

مرسی که عشقم مال من نیست

که هی بخوام برم فال بگیرم 

که بگه حرف نزن تا سبک نشی!

مرسی زندگی مرسی

برچسب ها : - مرسی ,باشی ,زندگی مرسی ,مرسی زندگی ,داشته باشی
مرسی ,باشی ,زندگی مرسی ,مرسی زندگی ,داشته باشی
خداوندا آیا من واقعا لایق اینهمه محبت و نعمتی که بهم دادی هستم؟ واقعا بنده خوبی هستم برات؟ هاری که نمیخونم رو می بخشی؟ خدایا تو منو دوست داری که منو خوشبخت کردی مگه نه؟ آخه من شنیدم که تو از چیزی که فکر کنم مهربون تری. و وقتی من میگم دوستت دارم تو هم حتما دوستم داری. خدایا خیلی ازت ممنونم خیلی خیلی زیاد. 

روز تولدم که شعله و دنیا و بیتا برام بهترین تولد رو گرفتن... عباس هم نقش کوچیک ولی خوبی داشت! 

شب تاسوعا که ماهان و شعله برام یه شب پر خاطره ساختن که هیچوقت یادم نمیره... حال بد اون شب ماهان و آوازش و اولین دست دوستی ای که بهش دادم... 

روز عاشورا و شعله ماهم که منو برد تو جمع خانواده ش و رفتیم صومعه سرا... طاهره و دو قلو هایی که دیروز به دنیا اومدن!

مهردادم... که میدونم وضعش بده ولی بهم اجازه داده کنارش باشم. حرفاشو گوش کنم. و هرچه در توانم هست از روحی و مالی یه ذره کمکش کنم. شک ندارم که یه روز یه نویسنده بزرگ میشه این مرد بزرگ من... 

آیدین که هست! هنوز هست! با هر عنوانی! نمیخوام به عذاب وجدانش فکر کنم... قبل از هر چیزی همیشه رفیق من بوده... و این روزا خوبه حالش :)

باشگاه! با شعله! کم کم لاغر میشم و کلی اعتماد به نفسم خوب میشه ایشالا :))

پوست و دارو! که تا یک سال آینده کلی خوشگل میشم ایشالا :))

امروز تولد داداشم بود. و دو روز قبل تولد مامانم. خانواده عزیز من... خدا حفظشون کنه برام الهی...

دوستای کرمانم. ام اونجا! افضلی جان دل! که خدا نگهش داره الهی... 

عزیز بودنم توی اتاق و خوابگاه! که محرم دل میشم... که من رو محرم می بینن... و این خوشی برام خیلی باارزشه... 

عمو و زن عمویی که حالا اینقدر بهم اعتماد دارن که کلید خونشون رو دادن بهم و من فقط با بهت نگاه می ...

خدایا... بهترین روزهای عمرم رو سپری میکنم... ازت ممنونم بخاطر تمام این ها و تمام چیزهای فوق العاده ای که بهم بدون هیچ چشمداشتی بخشیدی... حواسم هست که شکر گزارت باشم... حواسم هست که هوامو داشتی و داری همیشه:) خدایا! اصلا نمیدونم چی بگم! گرافیک عشق من بود و منو رسوندی بهش! حالا نصف راه رو رفتم تقریبا... و هنوز هم یادم میاد که چطور معجزه کردی برام... خدایا هر قدر ازت تشکر کنم کمه... امیدوارم برات بنده خوبی باشم... امیدوارم درد آدم های دیگه از یادم نره و هر وقت هر جور تونستم کمکشون کنم. خدایا دستمو ول نکن... کمکم کن بنده ی خوبی باشم... کمکم کن بیشتر و بیشتر قدر بدونم... خدایا عاشقتم... بخاطر همه زندگیم... بخاطر همه چیز... 

برچسب ها : - خدایا ,برام ,خیلی ,شعله ,خوبی ,میشم ,خوبی باشم ,بنده خوبی
خدایا ,برام ,خیلی ,شعله ,خوبی ,میشم ,خوبی باشم ,بنده خوبی
. فردا تولدمه. خوشحال؟ نه، بیشتر خسته م. یک سال دیگه هم گذشت و ندیدمش... یک سال بدون مهرداد... تلخی ها... و یاد گلو دردی که از بغض زیاد و اشک نریختن بود... باید لاک بزنم امشب. خوشحال باشم که فردا اولین روز از دهه سوم زندگیمه. آغاز 20 سالگی... چقدر زیاد! حس واقعا خانوم شدم! زندگیم خوب بوده توی این 20 سال گذشته... خداروشکر... 

باید یه چیزی برای ناهار فردام درست کنم. به شعله هم قول دادم که واسه اونم میارم. ولی خیلی خسته م خیلی زیاد. میدونم که فردا نباید منتظر تبریک باشم. به ویژه از جانب مهرداد... ولی هی ته دلم منتظرم... دلم میخواد یادش باشه... دلم میخواد دوستم داشته باشه... 

 

+ ساعت 22 و چند دقیقه از شب 18 مهر ماه 95

برچسب ها : - زیاد
زیاد
خداوند مهربونم ازت خیلی ممنونم بخاطر تمام خوشی هایی که برام فراهم میکنی. که بنده های خوبت رو جلوی راهم میذاری و مهر منو به دل بنده هات میندازی. ازت ممنونم که هر وقت چیزی رو به خودت سپردم برام بهترین رو فراهم کردی. که با بهترین محبت هات اون دل ش تگی های دوران کودکی و نوجوونیم داره از یادم میره. ازت بخاطر اینکه خدای من شدی ممنونم. ممنونم که هستی عزیزم. 

امروز رفتم خونه دنیا. از اول هفته منو جلوی بچه های دیگه دعوت کرد خونشون. یکم بد شد که جلوی همه گفت. مخصوصا شعله. انگار که بقیه کلم باشن! شعله هم دلگیر شد یه کوچولو ولی خب اینقد این دختر مهربونه یادش رفت و حتی خوشحال شد که میخوام برم. ساعت 3 با اینکه سرویس نبود ولی با ماشین شخصی رفتم از خوابگاه. قبل اینکه برسم یاد حرف بابا افتادم که بهم گفته هیچوقت دست خالی خونه ی نرم. رفتم نیم کیلو شیرینی کشمشی گرفتم که خب جعبه ش کوچیک بود ولی میدونم که مامان دنیا نه توقع داشت و نه چیزی میگه که کم بود! دنیا خیلی شبیه مامانشه:) مخصوصا چشم و ابرو و لباشون. رفتیم تو اتاق دنیا و مامانش لطف کرد میوه آورد. دنیا لپ تاپشو روشن کرد و کلی از اجراهای رامبد رو نشونم داد با ع اش. ع پسر ش هیراد و ع ای خانوادگی:) یهو به ذهنم رسید که دنیا عود داره! خواستم که بی و با کمک مامانش از بالای کمدش آوردنش! ولی ساز نزد برام. اول بخاطر حال و هواش که میدونستم دلش نمیخواد عود بزنه و بعدم هم یادش رفته بود هم ناخوناش بلند شده بود و با ناخون بلند نمیشه ساز زد! دوباره مامانش لطف کرد برامون چای و شیرینی آورد:) دنیا آلبوم ع ای بچگیش رو آورد و دیدمش که وقتی 10 ساله چه گوگولی و لپ دار بوده:)) بعدم که مجموعه ارزشمند کارت های عروسی که تو چند سال جمع کرده بود رو آورد که ببینم:) ساعت 6 و نیم بود و باید می رفتم دیگه. روبوسی کردیم و محکم بغلش . دنیا اولین بار بود که محکم تر منو بغل کرد و فشار داد! لپمو بوس کرد و گفت مهسا از رشت نرو. حس یه کوچولو تو چشماش اشک نشسته. به شوخی گفتم یکی رو پیدا کن برام که بمونم:) توس هال دینا خواهرش نشسته بود که اصلا شبیه دنیا نبود! یه لحظه حس خواست باهام روبوسی کنه که خودم رفتم جلو و بوسش :) دختر کوچولوی 14 ساله! مادرش خیلی مهربون بود و گفت که حتما یه بار برای شام یا ناهار بیام. منم واقعا با تمام محبتم جواب دادم و تشکر بخاطر پذیرایی و مهربونی و لطفشون. خداحافظی کردیم و اومدم. الآنم توی سرویس نشستم و دارم برمیگردم خوابگاه.

با سپیده و شیوا و مونا و زهرا و نازنین خیلی صمیمی شدم. با فاطمه ی کم حرف هم همین طور. باهاش حرف می زنم و گاهی کم سر به سرش میذارم. می شینم کنار تختش و براش یه چیزی تعریف میکنم. سپیده بخاطر روح هنر طلبش با من حرف های مشترک داره. از تئاتر برام گفت و من کاملا درکش . امروز ازم خواست براش کت که میخواد هدیه بده رو کادو کنم. که البته اب شد و شرمنده شدم! دو سه تا نکته کوچیک گفتم بهش که با مهربونی تمام گفت ممنون بخاطر ذوقت و چیزای کوچیکی که با سلیقه میگی! 

شیوا رو دوست دارم. بخاطر خوش رو و خوش خنده بودنش! و مونا که ب با لطف گفت چقدر خوبه که اینجوری رک هستی مهسا. گفت خوبه که الکی تعریف نمیکنی یا اگه آدم یه ایراد داشته باشه تو جوری میگی که طرف ناراحت نشه! و من غرق خوشی شدم که ی از شخصیتم تعریف کرده! و زهرایی که پیش خودم گفت که مهسا خیلی خوبه و من خیلی دوستش دارم! نازنین که یک سال ازم کوچیکتره و من خیلی سر به سرش میذارم و طفلک خیلی با جنبه ست! شقایق هم که دو سه شب پیش برای دومین بار اومد خوابگاه هم سعی باهاش رابطه خوبی برقرار کنم. میخواست کتلت درست کنه و من دو سه جا بهش کمک ! آ هم کلی ازش تعریف ! بخاطر تمام این ها خوشحالم. خوشحالم که خداوند به من این لطف رو داشت و به من مدر و مادر و خانواده خوبی داد که من با اخلاق بزرگ شم. خوشحالم که خداوند مردی مثل مهرداد رو جلوی راهم قرار داد که من یاد بگیرم با ادب رفتار کنم حتی با آدم های بد. 

دیروز با شعله و دنیا رفتیم پارک. از اون اتفاق مز فش که بگذریم خیلی خوش گذشت چون دنیا و شعله به همدیگه اعتماد د و از زندگیشون گفتن. و به خودم بالیدم که تو تمام این مدت هیچوقت حرف یکیشونو برای دومی نبردم و حتما اعتماد جفتشون به من بیشتر شده که دیدن هیچ کدوم از رازهایی که بهم گفتن رو به اون یکی نگفته بودم! بخاطر اینکه شخصیتم اینجوری بار اومده از پدر و مادرم باید تشکر کنم. 

شعله ع سه نفری مون رو گذاشت پروفایلش:) بی حد و اندازه بهم احساس خوبی داد! 

خدا جانم؟ ممنونم ازت... بخاطر تمام زندگیم ازت ممنونم... 

برچسب ها : - بخاطر ,خیلی ,تمام ,ممنونم ,شعله ,برام ,بخاطر تمام , بخاطر ,آورد دنیا ,بخاطر اینکه ,جلوی راهم
بخاطر ,خیلی ,تمام ,ممنونم ,شعله ,برام ,بخاطر تمام , بخاطر ,آورد دنیا ,بخاطر اینکه ,جلوی راهم
بذار اینجا رک و راحت بگم

حوصله شنیدن ناله های این و اون رو ندارم

حوصله هیچ آدمی رو ندارم

همه به درک

دلم فقط میخواست الآن دو سال پیش بود و من شهر اون بودم

و هیچ کدوم ازین اتفاقات گوه نمی افتاد

و الآن به جای همه ناراحتی هام خوشحال بودم

حوصله حرف زدن با خودش رو هم ندارم حتی

چون ش ته تو ذهنم

فقط دلم جسمش رو میخواست

حضورش رو

که اونم انگار به لطف پروردگار آرزو به دل باید از این دنیا برم

خسته م

حسودی میکنم

بدم میاد از همه

میخوام برای خودم باشم 

دلسوزی که تهش بهم گفتن ننه بزرگ

و حتما تو دلشون و با توجه به کنایه ها و شوخیا بهم گفتن حسود

چه میفهمن که من از لحاظ سنی اولا کوچیکترم از همشون

و بعدم منم یه زمانی عاشق تر از همه ی اونا بودم

و هیچ احمقی پیدا نشد که سر سوزنی منو درک کنه

به جز معصومه فقط... که چقدر دلتنگشم... 

دیگه بسه. هر کی هر دردی داره به درک. برام مهم نیس

و در آ گوه تو و گوشی لمسی که واسه نوشتن این چارتا خط گند زد اعصابم

برچسب ها : - ندارم ,حوصله
ندارم ,حوصله
دیروز با دنیا قرارمون نزدیک سینما بود! وقتی دیدمش حواسش به من نبود اصلا. رفتم جلو بهش گفتم میتونی هر قدر بخوای بهم بد و بیراه بگی :)) خندید! مثل همیشه! رفتیم کافه ای که دنیا دوست داشت:) یه میز سه نفره بود. و بسیار دنج! دوتا پنجره هم کنار من و خودش بود. گفت دلش برای غروب اینجا تنگ شده! برای همین تصمیم گرفتم تا غروب آفتاب بمونیم:) خیلی صحبت کردیم باهم. درباره خودش و رامبد راحت و این بار رو در رو حرف زد باهام. من از تجربه های خودم و تجربه های آدم های دیگه خودم رو گذاشتم جای رامبد و از نگاه اون باهاش حرف زدم. حرف هایی که بعضا رامبد زده بود که دنیا با تعجب می گفت تو اینا رو از کجا میدونی؟! و حرف هایی که میدونستم نگرانی های یک مرد هست و براش قابل گفتن نیست. دنیا یکم آروم تر شد. احساس خوبی پیدا کرد. و من بیشتر از اون احساس خوبی پیدا وقتی چند بار بهم گفت که من خوب درکش میکنم و خوب میتونم صحبت کنم باهاش. اینکه احساس اعتماد دنیا رو جلب و از اون مهم تر تونستم بهش آرامش بدم، خودم رو خیلی آروم کرد!

 

با شعله قرار داشتیم ساعت 7 ببینیمش وقتی میاد ع هاشو چاپ کنه. ساعت 7 بهش زنگ زدم و گفت هنوز مغازه ست و منتظرمونه. دنیا اول نخواست بیاد چون هم دور بود هم از اون طرف باید تا قبل از 9 می رفت خونه. منم البته باید تا 9 خونه عموم می بودم وگرنه عمو منو میکشت! هرچند که بعد فهمیدم زن عمو اوضاع رو اوکی کرده بود که تا 9 هم اگه نرسیدم چیزی نگه! خلاصه... تقریبا بدو بدو رفتیم مغازه مامان شعله! شعله به هم ریخته بود! ع هایی که ادیت کرده بود چند ساعت پیش پریده بودن و دوباره از اول ادیت کرده بود. خیلی حرص خورده بود و کاملا متوجه شدم که کلافه و ناراحته. گفت که ماهان هم باهاش تماس گرفته و خواسته بوده همدیگه رو ببینن ولی خب شعله کار داشت و نرفته بود. از برخورد سرد ماهان دلگیر بود. خلاصه رفتیم دنیا رو تا سر کوچه شون رسوندیم و بعد شعله اومد منو تا در خونه عموم برسونه. باهام حرف زد و گفت که دلگیر شده. از ماهان و اینکه همیشه برای همه بوده و هیچ برای اون همیشگی نبوده. بهم گفت ولی همش براش یه تمرین بوده. که بدونه هیچ همیشگی نیست و آدم ها میان و میرن. گفت خدا دوستش داشته که هر بار هم یکی از آدم های زندگیش رفته، خدا براش یکی دیگه فرستاده. ازم تعریف کرد:) گفت تو آدم توداری نیستی. ولی باید یه قسمت هایی از شخصیتت رو که پنهانه کشف کرد! گفت همون قسمت هایی که من و دنیا کم کم داریم کشف می کنیم! گفت آدم های احمق و ظاهر بینی مثل محمدرضا نمیتونن شخصیت من رو ببینن. دلم گرم شد به بودن شعله... بغلش و گفتم مراقب خودش باشه و هرجا که حوصله ش سر رفت بهم زنگ بزنه. 

 

ساعت 10 بهم زنگ زد و زنگ زدم بهش. داشت تنها پیاده می رفت. ماهان گفته بود میخواد دو هفته ای از همه دور باشه. و شعله رو هم جزء همه حساب کرده بود. دوست مهربونم بغض داشت. گریه کرد. بهش گوش . خواستم دلداری بدم ولی فکر الآن فقط احتیاج داره که حرف بزنه نه حرف بشنوه! یکم که آروم شد مجبور شدیم قطع کنیم. آ شب کلی باهام حرف زد. ازم تشکر کرد که همیشه حرفاشو گوش میکنم.بهش گفتم که بهترین دوست منه... گفتم که خوشحالم که روزهاشو با من می گذرونه...

 

دنیا ب انگار که کمی دلش خالی شده باشه وقتی بهم پی ام میداد می خندید. بهم گفت تو خوبی مهسا. گفت همیشه خوب بمون یا حداقل سعی کن خوب بمونی. گفت چقدر خوبه که من و شعله هستیم! بهش گفتم خودت خوبی که منو خوب می بینی. دقیقا جمله هایی که مهرداد یادم داده بود!

 

فائزه سر اون مشکلاتش ب خواست که بیاد و با من هم اتاق بشه. من گفتم نه. دلخور شد. خیلی! ولی برام آرامش خودم و راحت بودنم تو جایی که میخوام یک سال زندگی کنم، ارجحیت داشت به ناراحت شدنش! حرفامو نفهمید و این چیز عجیبی نیست! بهرحال من سعی می کنم بیشتر از قبل هواشو داشته باشم. یه پست گذاشت اینستا و ازم تعریف کرده بود. ع منم گذاشته بود! یه ع بی کیفیت که خودم نداشتمش! آ ش نوشته بود تولدت پیشاپیش مبارک! و کامنت های تبریک! شعله بعدا بهم گفت که فائزه اشتباهی فکر کرده تولدم دیروز بوده! و بعد که شعله گفته اصلاح کرده و نوشته پیشاپیش! برای من نیتش مهم بود. و صد البته دیگه برام چندان مهم نیست که اصلا ی بهم تبریک بگه. ذوق تبریک تولد رو تو این سه چهار سالی که با مهرداد بودم از دست دادم. وقتی یادش نبود! وقتی یک سال به کل فراموش کرد! خداروشکر که امسال هم هست... یک سال دیگه هم داشتمش... با سختی... با دل ش تگی... ولی خداروشکر که داشتمش... 

 

شاید میلاد بخواد روز تولدم بیاد اینجا. خیلی تو فکرشه... از روزی که اومدم دیگه خیلی کم حواسم بهش بوده... خودش هم نمیاد در طول روز یه زنگ بزنه:( کاش زودتر حالش خوب بشه... باورم نمیشد ولی جدی جدی هرویین رو کنار گذاشت. به تنهایی ترک کرد. یه دختر 8 ساله رو به س رستی گرفته... خیلی بیشتر از قبل براش احترام قائلم با این کارش...

 

آیدین... از وقتی فهمید مهرداد برگشته و من میخوام برم پیشش، شده عین دیوونه ها. ب بدون اینکه ازش بخوام برام تار زد. به چه قشنگی... چند شب قبلش من رو وادار کرده بود کاری م که دوست ندارم. خیلی عصبی شده بود. به شدت گریه می کرد. بخاطر یه آدم بی ارزش مثل من... ب یهو حرف اون شب پیش اومد. گفت بخش بزرگی از اون شب بخاطر عصبانیتش بوده بخاطر از دست دادن من... و اثبات اینکه من مال اونم نه مهرداد! گفت اما بخش مهمی ش هم بخاطر این بوده که عاشق منه! بهش گفتم که میدونم هر دو بخشش رو. گفتم ولی من راحت نیستم. گفتم بهم احترام بذار لطفا... دلخور شد. گفت باشه. چی بگم دیگه...

 

داریم با عمو و زن عمو و دوست زن عمو که 30 سال پاریس زندگی کرده میریم ساحل خزر... دلم میخواد به مهرداد زنگ بزنم که صدای دریا رو بشنوه و آروم بشه... کاش جواب بده و بخواد که بشنوه... 

 

برچسب ها : - شعله ,گفتم ,کرده ,خیلی ,بوده ,هایی ,قسمت هایی ,ادیت کرده ,خونه عموم ,خوبی پیدا ,احساس خوبی
شعله ,گفتم ,کرده ,خیلی ,بوده ,هایی ,قسمت هایی ,ادیت کرده ,خونه عموم ,خوبی پیدا ,احساس خوبی
به سلامتی مستقر شدم در اتاق 116 بلوک 1. با هم اتاقی های جدید که تا الآن فقط یکی رو دیدم. اسمش شیوا هست. از چالوس میاد. پس خوبه چون احتمال اینکه آ هفته ها بره شهرشون زیاده. کاش بقیه هم واسه اطراف باشن. 

چمدونام رو تازه باز .هنوز مرتب ن و قرار ندادم. ب اولین شب تنهایی خوابگاه توی ترم جدید بود. که البته دوتا دختر ارشد بودن و اتاق نداشتن اومدن تو اتاق من خو دن. شام سیب زمینی سرخ با اون سس اختراعی خودم. شامی که زن عموم درست کرده بود برام رو تو ایستگاه اتوبوس جا گذاشتم و ظرفای زن عمو گم شدن. بهش زنگ زدم و گفتم. گفت نگران نباشم و فدای سرم! ولی شرمنده شدم. خیلی. 

ناهار نخوردم. گرسنه نیستم ولی. با دنیا رفتیم بیرون. کلی راه رفتیم خیلی! پشت پاهام زخم شده بخاطر کفش. کف پامم همین طور. راه رفتن برام عذاب بود ولی بخاطر دنیا چیزی نگفتم. رفتیم بستنی خوردیم. در واقع من بستنی طالبی و اون اخته. برام حرف زد. بغلش دو بار. سعی آرامش بهش منتقل کنم! چهارشنبه هم که میشد اولین روز که اومده بودم شعله ساعت 6 زنگ زد و گفت همدیگه رو ببینیم! تا 7 و نیم هم برگردم من. سرویس که رفته بود و با سواری رفتم. وقتی دیدمش حس همدیگه رو بغل کردیم! دلم براش یه ذره شده بود. خیلی حرف زدیم! در واقع بیشتر اون حرف زد! بعدم که از سرویس جا موندم و زن عموم زنگ زد گفت برم خونشون. منم از خدا خواسته! تا پنجشنبه شب اونجا بودم که بعد غذا و اینا که جا گذاشتم:(

نمیدونم چرا آیدین اینجوری میکنه. چرا اینقد بی تاب و وابسته ست؟ به من؟ سعی میکنم درکش کنم چون خودمم تو همون موقعیت بودم. خیلی انحصار طلبی میکنه. مخصوصا از وقتی فهمید مهرداد برگشته. بهم گفت که عزیزترین انسان زندگیشم... جمله ی سنگینی بود! هیچوقت اینجوری ابراز احساسات نکرده بود. یاد فالی افتادم که نیلوفر برام گرفته بود... دو تا موقعیت عشقی برات پیش میاد! 

مهرداد وقتی ناامید شده بودم ازش، دوباره ب اومد... گفت دو شنبه یا هفته آینده همه تلاشش رو میکنه که منو ببینه. گفت باهام حرف می زنه که شاید بهش حق بدم بخاطر بداخلاقی هاش... گفت شاید هم دیگه نخوای باهام حرف بزنی چه برسه که ببینی... بهش گفتم خودش هم خوب میدونه که تحت هر شرایطی دوستش دارم. گفت هفته پیش خیلی گریه کرده یه شب. گفت هیچوقت فکر نمی کرده اینجوری گریه کنه. گفت حالش بده... ببینم میشه ببینمش یا بازم نه...هرچند این دفعه به محض اینکه بگه میرم بلیط می گیرم...

دوست میلاد مرد... جفتمون لال شده بودیم... خوشحالم که میلاد خودشو نجات داد... خدا از سر تقصیرات دوستش بگذره... خدا ببخشدش... 

برم شام درست کنم... تو آشپزخانه دائم جای خالی معصومه رو کنارم حس میکنم... چقدر دلتنگ گلاله و فرشته و ریحان و معصومه ام... حتی تارا... از یه دختره همیشه من و معصومه بدمون می اومد. امشب که اومدم تو اتاق یهو دیدم اونم هست. ضد حال بدی بود! امیدوارم باطن و شخصیتش خوب باشه و مشکلی پیدا نشه خدای نکرده... 

برچسب ها : - خیلی ,اتاق ,برام ,میکنه ,معصومه ,اینجوری
خیلی ,اتاق ,برام ,میکنه ,معصومه ,اینجوری
 دلم میخواد از حال خوبی که دارم بنویسم. از اینکه باید از خدا بسیار تشکر کنم که منو عزیز کرده بین چندتا دختر که هر کدوم مثل یه فرشته می مونن. به خودم ببالم که همچین دخترایی منو دوست خودشون و محرم دلشون میدونن. شعله که بهترین رفیق دنیاست برام... که هر وقت ببینمش با اون لبخندش بهم یک دنیا انرژی مثبت منتقل می کنه. از اینکه بعد از سه ماه دوباره خدا بهم فرصت داد که کنارش باشم و حرفاشو بشنوم، باید ازش تشکر کنم. شعله دلخوشی من تو این شهر بوده و هست... خدا اونو برام نگه داره الهی...

و دنیا... نازنین دختر... با اون دل کوچیک و پر مهرش که مثل یک شاخه گل می مونه... دوستش دارم... خیلی خوشحالم که منو لایق شنیدن راز دلش دونست... خوشحالم که دنیا هست. این شهر و این بدون دنیا چیزی کم داشت! 

فائزه که درسته که نمیتونه با من خوش بگذرونه، ولی همین که میتونه بهم اعتماد کنه و از اتفاقای زندگیش برام بگه و من تنها ی باشم که توی برام این حرفا رو می زنه، یک دنیا برام باارزشه. 

معصومه که دیگه نیست ولی خوشحالم که یک سال فرصت اینو داشتم که دوستم باشه و اینقدر بهم اعتماد کنه که از تلخ ترین صحنه های زندگیش برام بگه و پیشم گریه کنه و دلش خالی بشه... دلتنگشم... خیلی زیاد. وقتی بهش فکر می کنم بغضم می گیره! انگار که خواهرم رفته باشه... 

فاطمه که امروز دیدمش تو و بازم سر به سر هم گذاشتیم و بغلش .. دلتنگ شدم... خیلی زیاد. کاش یه روز دیگه به پارسال بر می گشتیم. این ترم فاطمه ترم آ ه و دیگه نمی بینمش. امیدوارم موفق باشه خانم معمار اتاق 101...

ریحان عاشق! که منو دوست داشت و به فکرم بود! کاش امسال بازم کلاس زبان بره و بهم خبر بده که ببینمش... 

گلاله که واقعا گل بود و هست. چی بگم از ی که همیشه هوامو داشت همیشه حمایتم می کرد؟

فرشته که واقعا اسمش برازنده ش بود... حتی به قیمت اینکه ازش بدم بیاد منو از خطر دور می کرد...

فاطمه دوست 16 ساله م... 16 سال می گذره که رقیق تمام دوره های زندگیم بوده و هست... خدا نگهش داره برام!

بهار و زهرا و زینب و فائزه و نازنین و فریده و زهره... تمام دوستایی که وقتی دانشجوی هنر بودم کنارم بودن. محرم دل بودن. آرامش جان بودن و هستن..

و تمام دوستای مجازی ام. که منو ندیده ولی دوست دارن! که من شرمنده میشم گاهی از دوست داشتن و محبت زیادشون! 

و مهردادم... تا روزی که ازدواج نکنه تکیه گاهش خواهم بود. با مهر و محبت بهش اینقدر احساس خوب منتقل میکنم که یکم دردای قلبش رو تسکین بده. بمونه برام الهی...

خدایا من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم که یک هزارم از نعمت ها و محبت هات جبران بشه؟ فقط بی نهایت بی اندازه ممنونتم. ممنونم که ایی که فکر می دوستمن ولی دشمن بودن رو ازم دور کردی و به جاشون بهم اینهمه رفیق دادی که مایه آرامش روحم باشن... ممنونم ازت خدا. ببخشید که خیلی اوقات چشمام نمی بینه که تو برام بهترین رو در نظر گرفتی... همیشه مراقبم باش لطفا...

برچسب ها : - برام ,دوست ,خیلی ,فاطمه ,تمام ,باشه ,خیلی زیاد ,زندگیش برام
برام ,دوست ,خیلی ,فاطمه ,تمام ,باشه ,خیلی زیاد ,زندگیش برام
دارم فکر می کنم واقعا قرار نیست نفر بعدی ای که در این اتاق رو باز میکنه یه آدم درست حس باشه که من بتونم یکم باهاش دوست بشم؟ واقعا نسل بزرگتر از خودم ها منقرض شدن؟ اونهمه آرامش... درک...

فقط تلفنی حرف زدن با معصومه دلم رو آروم کرد.. گفت میاد پیشم. گفت میاد که چند روز بمونه. از الآن روز شماری می کنم که زودتر ببینمش. چرا من همیشه تو گذشته ام؟ نه نباید به خودم تلقین کنم که اینجا خوب نیست. معلومه که خوبه. خب اولشه آشنا نیستن با من. وگرنه خوبن. صمیمی میشیم کم کم.. انشالله:/

مامان به طرز بدی اعصابمو اب کرده. بدم میاد از مسئولیت. فقط گفتم فردا به هر مرگ و مصیبتی شده این چارتا لیمو و ما رو ببرم واسه عمو اینا. اصلا هم اب نشدن. تو یخچال بوده بایا.  چرا اینقد میگن هی؟ اه. بخدا اگه پام زخم نبود اینهمه و کفشم اذیت نمی کرد می بردم همین امروز. 

پاشم چمدون لعنتی رو جمع کنم. پاشم که خدا میدونه چقدر پشت سرم حرف زدن تا حالا هم:/

برچسب ها : - میاد
میاد
میگه میدونی که بیای بهت دست می زنم. گفتم آره. گفت و میدونی که بعدش ارتباطمون تموم میشه؟ گفتم میدونم...

دروغ گفتم. نمیدونستم... گفتم فقط میخوام بیام. 

همچین اتفاقی نمی افته انشالله. فقط می بینمش و باهم صحبت می کنیم. زندگی می کنیم مثه آدم. همین.  خداوند مراقب منه... شاید اصلا وقتی دیدمش ازش بدم بیاد با این حد که لاغر شده. و شاید اون وابسته بشه... 

نمیدونم... دست تو خدا... همه چیز دست تو..

برچسب ها : - گفتم
گفتم
ازم متنفره. نمیدونم چرا قبول نمی کنم. به زبون نمیاره ولی میدونم هست. میدونستم نباید تحت فشار بذارمش. ولی حالم بد بود. اصرار برای دیدنش و عصبانی شد... دو سه ساعت بعد فکر شاید مثل قدیم باشه... شروع براش نوشتن. وسط حرفام پرسیدم الآن عصبانی هستی؟ جوابش یه جمله بود "بسه دیگه". چقدر حقیرم پیشش... بعد از مدت ها امشب یه نفر به جز خانواده م نگرانم شده بود. میلاد. اونم حتما بخاطر اثر قرصاشه... من دوست داشتنی نیستم... باور یا ن حرفای رهام فرقی به حال من نداره. اگه بتونم کمکش می کنم و اگر نه که هیچ.. مشتاق دیدار شعله و دنیام. مخصوصا شعله. و دائم از خودم می پرسم چطور تحمل کنم خوابگاه رو، وقتی دیگه معصومه نیست؟ با کی حرف بزنم ی که دلم داره از غم میترکه... + میخوام برم پیش یه دعا نویس... یه دعا بده که مهر "مهرداد" از دلم بره... و بگه آیا واقعا هیچ دیداری در کار نیست؟ برای ابد؟ و تقدیر چطوری بود...
برچسب ها :
فقط کافیه که سکوت برقرار بشه و تنها بشم. فکرم همش پیش توئه. تجسم میکنم تک تک لحظه ها و ساعت هایی که قراره کنارت باشم انشالله. هی دلم آشوب میشه. کاش امشب باهات حرف زده بودم. چرا هیچوقت تو اول پیام نمیدی؟ :| انشالله بشه به سلامتی برم چهارشنبه. کاش جور بشه همه چی. کاش نه نیفته توش. کاش بهانه جور کنه و هزارتا چیز دیگه که اگه بخواد میشه. اولین بغل ش... از تصورش نزدیکه خل شم. دوستت دارم... جز تو هیچی آرومم نمی کنه... کاش جور بشه.انشالله که بشه... + عاشق نشید. در عین خوب بودن خیلی مز فه. شخصیت و غرور نمیذاره واسه آدم :/
برچسب ها : - انشالله
انشالله
میدونم که رابطه مون حتی اگه دوباره شروع بشه دیگه ارزش چندانی نداره. دل من از تو ش ته. و هیچ تلاشی نکردی برای رفعش. همیشه درکت . تا اینکه میلاد رو دیدم و فهمیدم با هزار جور مشغله و درد های بزرگ باز هم اگه واقعا طرفت رو دوست داشته باشی براش وقت پیدا میکنی. 

دل منو چرکین کردی نسبت به خودت. که تا الآن صبر مراسم عقد برادرت تموم شه و هیچ خبری ازت ندارم. و تو هم که مثل سابق... برات چه اهمیتی داره مهسا کیه! یه حس مس ه تو گوشم میگه این ریسنتلی ت نه که به من ارتباطی داشته باشه نه، که میدونم هرگز بخاطر من کاری نمی کنی، ولی خودت رو از من هم راحت کردی! که مثلا ببینی و بتونی بخونی که صدات ولی از عمد باز نکنی!

بد دل شدم... شاید هم تو خوبی... 

نگرانم... از اینکه هیچوقت خوشی رو ندیدم توی زندگیت... امیدوارم امشب هیچ مشکلی پیش نیومده باشه و به سلامت تموم شده باشه مراسم عقد. 

نباید با محسن حرف می زدم. از لحاظ عقلی انگار 20 سال ازش بزرگترم. درک نمی کنه. جنس حرفامون... اصلا اگه هر کی جای اون بود... ولش کن بابا!

+ از این پست به بعد به جای " بابک"  از اسم "مهرداد" استفاده می کنم. دلیلش رو هم بعدا میگم. 

+ شب بخیر مهسا جان... شب بخیر...

برچسب ها : - باشه
باشه
شاید، فقط شاید، یک درصد از اینهمه اصرارم برای دیدنش، اینه که به روش بیارم که من از تو بهترم! چه جمله ی پر جسارتی گفتم! منم سرتاپا کلی ایراد دارم. نمیدونم... از فکر دیگه واقعا خسته و بیزار شدم... شاید دلم میخواد اینجوری بهش بگم تو فوق العاده نبودی! من بودم که بچگانه دوستت داشتم و بخاطرت حاضر شدم روی خیلی از چیزایی که واسم حرمت بود، وایسم. خودم رو بارها بشکنم. و تو اگه کمی قدر دان بودی من اینجوری هم برات می مردم. 

فقط میدونم که به شدت دلم میخواد زودتر دو شنبه برسه و من برم. باهاش دست بدم و ببینم چه آدمی بود ی که بخاطرش چه کارها . یه بار دیگه با چشم واقعیت و انصاف نگاه کنم... 

هی میخوام تایپ کنم ولی کلافه م... کلافه..

برچسب ها :
نه نه خواهش میکنم ال سی دی گوشی نازنینم... تو رو خدا اب نشده باش:( دارم چیکار می کنم؟ واقعا چه مرگمه؟ خوابم نمی بره. ورم لوزه اذیت می کنه گلوم رو. دائم دارم فکر می کنم. چرا؟ باید زودتر کار رو ی ره کنم. قبل از اینکه از فکر بیش از حد عقلم رو از دست بدم.

برچسب ها :
دوتا از با تجربه ترین آدم هایی که تا امروز باهاشون مراوده داشتم، یکی یک دختر 22 ساله بوده که چیزهای عجیب و بدی رو تجربه کرده بود و دیگری یک مرد 30 ساله که واقعا اون روی زندگی رو دیده بود. و بسیار دوستشون داشتم و دارم

 

. من با آدم های زیادی درباره " مهرداد " حرف زدم. و هیچ یاد ندارم که ی گفته باشه راهت چه درست چه غلط، اونو ول نکن؛ مگر اون دو نفر. معصومه آ ین روزی که کنارم بود، آ ین جمله ش از پشت شیشه اتوبوس، فقط یک جمله بود: " مهرداد رو ول نکنیا ". 

 

و دومین آدم... نزدیک به یه خداحافظی و با یه حال اب که اولین بار بود دیدم دلتنگ عشق دوره جوونی ش شده... :

 

" مهسا یه کاری بگم سعی میکنی انجام بدی؟

 

" مهرداد رو از دست نده " 

 

حالا که دوباره پیداش شده یه کاری نکن که بعدا افسوس بخوری. نمیخوام یه روز پیش خودت غصه بخوری که چرا مهرداد دوباره رفت "

 

تو مگه چیکار کردی که میگن نباید از دستت بدم؟ 

برچسب ها : - مهرداد
مهرداد
لعنتی.. چقدر تایپ کرده بودم:/

+ به تعویق افتاد! فعلا! افتاد واسه پنجشنبه انشالله! اگه بازم حرفش عوض نشه.

+ میخوام بخاطر یکی خودمو به در و دیوار بزنم که حتی یک کلمه نمی پرسه ح چطوره!

+ اینقدر لاغر شده که انگار یکی دیگه ست. خیلی عوض شده قیافه ش. فکر کنم به زور 45 کیلو باشه دیگه.

+ نمیدونم دردم چیه. بودنش یه جور. نبودنش بدتر. بودنش فقط میدونم یه چیزی بپرسم جواب میده. و خبری از اون آدمی که میشناختم و سه سال پای اون یک سال موندم، نیست. نبودنش ولی دق داره. اشک داره. نگرانی داره. دلتنگی داره.

+ بودنش بهتر از نبودنشه.

+ خوبه که نمیگه دوستم داره! دیگه نمیخواد دل منو خوش کنه.

+ بی حوصله ام. حوصله شنیدن درد و دل دیگران رو ندارم موقتا. خود خواهم.

+ من از روژنا خوشگل تر نیستم؟ از عروس اولشون؟؟ هر چند که اون خیلی با سواده اینجور که اون می گفت. ولی بهرحال... چرا باعث میشه خودمو هیچ ببینم؟؟؟

+ فقط باید هر از سه چهار ماه سراغت اومد که یک ذره دلتنگی کنی. همین

+ احمقم که دوستت دارم. احمق. یه احمق به تمام معنا.

+ زیر حرفت نزن. پنجشنبه ببینمت لطفا.

+ خدایا. به خیر بگذرون. بلاها رو از همه دور کن. و از من هم دور کن.

برچسب ها : - بودنش
بودنش
چه توقع ها دارم! به یکی دیگه میگم عذاب وجدان نداشته باش و از خودت بدت نیاد! بعد خودم..!

یه روز بالا ه به آرامش می رسم... 

چرا غذا نمیخوری؟ چرا اینهمه سیگار میکشی؟ تو که آزمایش دادی کلی... چیزیت نبود... بود؟ اگه نبود چرا اینقدرررر لاغر شدی؟ شبیه مردها 35 ساله شدی. خودتو دیدی اصلا؟ چرا اینجوری شدی؟ همش از دوری و عقد پرستو؟ فقط بخاطر اون اینقدر لاغر شدی؟ آره لابد. مثل اون موقع که صورتت پر بود و بعد که پرستو رفت اونهمه وزن کم کردی. حالا بعد از 4 سال که عقد کرده دیگه شدی پوست و استخون. من اصلا کجای زندگیت بودم؟ نیکوی 1 ماهه خیلی قرب و ارزش بیشتری داشت پیشت! 

نمیتونم. نمیتونم فکر کنم هیچی نشده. الآن میتونم خوب درک کنم که وقتی خواهش می منو ببخشی و می گفتی بخشیدی ولی تو دلت هیچوقت نتونستی فراموش کنی... من کینه ندارم. ولی نمیتونم هضم کنم که وقتی من تمام اون روزها تمام فکر و ذکرم گرفتن کادوی سالگرد دوستیمون بود و حکم آشتی کنون هم داشت، تو با نیکو می رفتی کافه... باشه اصلا بیخیال. اون دو میلیون به درک که ج خورد و خوراک و تفریح و لباس و مانتوی یه دختر غریبه کردی! لعنتی یه بار بگو ببخشید! یه بار بگو بهم یه فرصت بده. اصلا نگو. یه ذره فقط تلاش کن. نه برای بدست آوردنم. برای اینکه بگی دوستم داری! آه خدا! چرا اینقدر محتاج توجه و محبت این مرد هستم؟ بخدا که از همون ماه های اول میدونستم قراره دل نمونه برام... 

عیب نداره... فقط باش... فقط تنها حرف مشترکمون داستان نویسی باشه... ولی باش. بدار از احوال کارت باخبر باشم. حرف دلت رو که دیگه خیلی وقته برام نمی زنی. فقط کار می مونه...

خسته شدم از حرف زدن. جز اینجا جایی نیست که خودمو خالی کنم... خدا بمون پیشم. لطفا. من رو بدون هم بخواه. ولم نکن. آرامش بده بهم. 

برچسب ها : - نمیتونم ,اصلا ,شدی؟ ,لاغر شدی؟
نمیتونم ,اصلا ,شدی؟ ,لاغر شدی؟
آ کار خودمو ! ساعت 3... " بیداری؟" ...

بیدار بود... گفت جانم؟ گفتم وقت داری؟ گفت جانم بگو؟ و دو تا ع از یه رو مه و هفته نامه فرستاد. اول فکر شاید اینو فرستاده که بگه دارم اینو میخونم و کار دارم و این حرفا. داشتم می گشتم ببینم چیز خاصی هست که فرستاده برام؟ اسمشو دیدم! بالای یه ردیف از داستان روز! داستان بابک من رو چاپ کرده بودن! یه شماره دیگه از همون رو مه هم یه مقاله کوتاه که بابک من نوشته بود چاپ کرده بودن! فکرشو کن! بابک من... بی نظیر ترین مردی که دیدم... کم کم داره به چیزایی که دلش میخواد می رسه و من می بینم روزای خوب زندگیش رو بالا ه... هر قدر هم طول بکشه... انگار انرژی دوباره گرفتم... انگار جآنم رو بهم برگردوندن... 

ازش خواستم بذاره بیام پیشش... گفت نه. گفت بیای که چی بشه؟ چرا میخوای دوباره شروع کنی؟ گفتم تنها آرزومه... اجازه بده... گفت نه... پرسیدم کجاست؟ خونه خودش بود. خواستم بذاره صداشو بشنوم. گفت نه. گفت صدای من به چه دردت میخوره؟ گفتم باید حرف بزنیم. گفت همینجا بگو. گفت داره درباره یکی از نوشته هاش با ی حرف می زنه و نمی تونه. گفتم که هفته آینده من میام. گفتم هر روز که بتونه فقط بگه که من اونجا باشم. گفت کی میتونم بیام؟ گفتم بهش. گفت پنجشنبه عقد نیماست. برام اهمیتی نداشت ولی ته دلم خالی شد... که خیال زن دادن بابک افتاده تو سر پدر و مادرش دوباره... ترسیدم... از روزی که بشنوم فلان روز عقد بابکه... 

قبول کرد. گفت قول نمیدم ولی بذار تا بهت خبر میدم. گفتم باشه. 

گفت اوضاع خونشون به هم ریخته ست. گفت که فهمیدن سیگار می کشه. و مشروب رو دیدن تو خونه ش. گفت خیلی بد شده همه چی... 

چندتا از نوشته ها و داستان هاشو برام فرستاد. خوندم. هر روز داره بهتر می نویسه. اصلا انگار یک تکه از روح "هدایت" به تن این مرد رفته... مثل اون می نویسه... همون قدر قوی... پر ابهت... سنگین... و ابهام... 

چند تا از نوشته هام رو براش فرستادم. روزا و ی که با فکر بهش دستم شروع می کرد به نوشتن... و حس می ذره ذره امید و گرما به دلش نفوذ کرد... هرچند کم رنگ... ولی دلش گرم شد که تمام دنیا هم که پشتش رو خالی کنن، من مثل روز اول دوستش دارم. دقیقا همون جوری که هست... با سیگار... بی سیگار... لاغر و تکیده شده بود... از ع ی که برام فرستاد فهمیدم. فهمیدم که روزهای سخت و تلخی داشته... و من نباید رهاش می ... حتی با وجود زخم خیانتی که بهم زد... حس امشب منتظر بود چیزی بگم و گذشته رو به روش بیارم. ولی انگار واقعا مهسا متوجه هیچ چیز نشده بود... انگار همه چیز با مرجان خیالی دفن شده بود... من بی خیال و بی فکر، انگار که هیچ حرف تلخی نشنیده و نزده ام، قربان صدقه ش رفتم... 

خواست ع ی از خودم براش بفرستم. گفت دلش تنگ شده برام... باور . هیچوقت دلتنگی هاش دروغ نبود. دلمون همیشه پاک بود از هم... از دلتنگی من دلتنگ شده بود... حرف هامون جدی بود. وسط حرف های جدی یهو گفت دلش تنگ شده بود... چند بار بهش گفتم که دوستش دارم. ولی نگفت که منم دارم... و این برام اهمیتی نداشت. چون میدونم داره. چون از تمام حرفاش رنگ دوست داشتن رو می دیدم. بهش گفتم که باارزش ترین آدمی هست که توی زندگیم دیدم و شانس این رو داشتم که باهاش هم کلام بشم... چرا اینقدر این مرد عزیز و جان من شد... توی یکی دوتا از نوشته هاش حس غم از دست دادن پرستو چقدر بهش فشار آورده... نمیخوام تفسیر کنم که چرا اینقدر معمولی حرف زدیم... که همیشه همینجوری بودیم... که ماه ها حرف نزدیم ولی وقتی برگشتیم جوری رفتار کردیم که انگار آ ین باری که حرف زدیم همین روز گذشته بوده... 

فهمیدم که مثل همیشه دغدغه ش اینه که وقتی دیدمش از لاغر بودنش چیزی نگم. تو ذوقش نزنم. و من هرگز این کار رو نمی کنم. همیشه بهش گفتم که دقیقا همینجوری که هست دوستش دارم. و واقعا دارم. واقعا اینجوری دوستش دارم. همینقدر لاغر... با سیگار... غمگین... پر از حسرت... با نوشته های پر از ابهام... واقعا انگار بی حوصلگی هاش... کج خلقی هاش... و حتی خیانت نصفه نیمه ش که میذارم به حساب خیانت خودم، اصلا به چشمم نمیاد... انگار که این آدم رو بیشتر از خودم میشناسم... ولی نمیتونم بیان کنم... انگار با روح و جونم آمیخته شده... حاضرم تمام خستگی هاش رو به جون ب م... فقط باشه... هزار نفر هم قربون صدقه م برن، انگار برام کثیف ترین ها جلوه می کنه. ولی یه قربون صدقه اون... فقط یه " دردت" گفتنش... من نمیدونم چه خبره... فقط میدونم این مرد تا ابد برام عزیزتر از جونمه... حتی شده باشه بخاطرش از تمام آدم های دیگه می گذرم... از تمام حاشیه ها خودم رو بیرون میکشم و تمام وقت و انرژیم رو با جون و دل به پاش می ریزم... بودن کنارش سخته... اینکه هیچوقت چیزایی که ازش می خوام رو قبول نمی کنه برام سخته... اینکه کوچکترین چیزی که ازش بخوام با ترس مطرح می کنم و می ترسم که قبول نکنه، برام سخته... ولی بابکه! به همه دنیا می ارزه بابک... 

بابک؟ می بینی چقدر خاطرت رو میخوام؟! حس بهم احتیاج داری... احساس تنهایی... خستگی... و همه چیز... بار سنگین تنهایی و غم ها و مشکلاتت رو به دوش من بذار... زن نیستم اگه مثل قبل از خودم نگذرم و بذارم احساس غصه و درک نشدن پیدا کنی... ناف تو رو با درد بستن... و من انگار تا همیشه جون دارم که دردات رو به جون ب م... 

+ چقدر پر چونگی ... کاش واقعا هفته آینده ببینمش... 

برچسب ها : - انگار ,گفتم ,برام ,تمام ,نوشته ,واقعا ,دوستش دارم ,قربون صدقه ,سخته اینکه ,برام سخته ,برام فرستاد ,برام اهمیتی نداشت
انگار ,گفتم ,برام ,تمام ,نوشته ,واقعا ,دوستش دارم ,قربون صدقه ,سخته اینکه ,برام سخته ,برام فرستاد ,برام اهمیتی نداشت
تحت تاثیر زبان کت که می خواندم، اکنون سعی بر آن گونه سخن گفتن دارم! ایضا تحت تاثیر لحن نوشته های بابک که به راستی نویسنده قهاری شده اند. 

یک روزگاری که آرزو می ی همانند بابک تصدقم شود و دوستم بدارد، هر چه منتظر می ماندم و حتی یاد می دادم به آیدین، هیچ فایده نداشت. می گفتم آیدین جان! دلم می خواهد برایم حرف بزنی. از اتفاقات روزانه ات هر قدر هم کلیشه و خسته کننده به نظر بیاید، برایم بگویی. می گفتم دلم میخواهد برایم ساز بزنی. می گفتم دلم ساز و طرب می خواهد. می گفتم آیدین جان مرا درست و مهربان صدا کن. می گفتم به من بگو جان من! هزار و یک راه می گفتم و می خواستم فقط کمی دل مرا پایبند کند. می گفتم دلم میخواهد روز ها صدایت را بشنوم. می گفتم شب ها که می خواهی بخو چند دقیقه ای با من صحبت کن. هر چه می دانستم که ممکن است قلبم با آن گرم شود را یادش می دادم. بی فایده بود. جنس دوست داشتنش، طرز محبت کلامی اش، زمین تا آسمان فرق داشت. 

حالا که بابک جانم را بخشیده ام... حالا که خود دوباره خواسته ام کنارم باشد... همین حالا باید آن شوی که چند ماه آزگار می گفتم و نمی شدی؟! که صبح ببینم دقیقا مرا آن گونه صدا کرده ای که همیشه می خواستم؟ که ظهر به یادم بیفتی و بخواهی با تو حرف بزنم؟ آ الآن؟! الآن دیگر چه وقتش بود... 

+ میلاد به ناگهان قانع شد که بخاطر خودش مواد و افیون را ترک خواهد کرد! معتاد دو هفته ای ما... باور کرد که من برای او نیستم. چیزی بیشتر از یک دوست یا یک ناجی خیر نیستم. که مرا ببیند و انگیزه بگیرد که این راهش نیست و کنار بگذارد. این بار دیگر کنترل اوضاع را در دست خواهم گرفت به یاری خداوندگارم... 

+ ب این فکر به سرم افتاد که حتما لاغر شدنش بخاطر ازدواج و نامزدی رسمی نامرد و شیرینی خورده ی سابقش است. ولی بعد فکر که همین یک مورد نبوده. بیماری مادرشان از یک طرف، بدهی های خودشان از طرف دیگر، جنگ و جدالی که پیش آمده سر سیگار کشیدنش، و اینکه پیش من آن قدر خج زده و بی آبرو جلوه نمود... که من مثل وقت های دیگر در این زمان هایی که به حرف هایم شاید احتیاج داشت، گناهش رو نبخشیدم و ترکش ... حق دارد این قدر لاغر و تکیده شود پسرک بیچاره...

+ خوشمان آمد که دیدیم همان گونه که لحن سخن گفتن او بر ما تاثیر گذاشته، ما نیز به نوبه خود روی بیان جملاتش تاثیر گذاشته ایم! یک جمله ای را گفت که جز خودم تا کنون ندیده بودم دیگری آن گونه سخن بگوید! یک جور ادبیات خاص مثلا! 

+ آن منی، آن منی، آن من... 

+ جان من نیز هستی!

برچسب ها : - گفتم ,تاثیر ,گونه ,حالا ,بابک ,برایم ,گفتم آیدین
گفتم ,تاثیر ,گونه ,حالا ,بابک ,برایم ,گفتم آیدین
مثل تمام وقت های دیگه توی این یک سال اخیر، باز هم ثابت کردی لیاقت دوست داشته شدن بی اندازه از جانب من رو نداری. به این فکر می کنم که احتمال قطع به یقین این یکی از دعا های شر مادر جانم است که مهرت این گونه بر جان من فرو رفته. که می بینم مرا نمی خواهی و باز می خواهمت... از خیانت حرف نمی زنم. چیزی که عوض دارد گله ندارد. و این دل و مهر تو را چرکین کرده... و هر چه خواستم با جوهر دلم بشویمش بی فایده بود. 

و از آن طرف... از بدبختی ام است که آیدین را نمی بینم. نمی توانم تمام روح و جانم را تقدیمش کنم. می بینم که با تمام جانش مرا می خواهد. می بینم که ماس می کند برای او باشم. که برایش وقت بگذارم. احوالش را بپرسم... و من در فکر این روز را شب می کنم که بابک چه می کند! چطور به دیدنش بروم!

اول خواستم نگویم. ولی نمیشد. به آیدین گفتم که ب چه کرده ام و با رقیب عشقی اش حرف زدم. این نهایت پستی مرا می رساند که این گونه با او بازی . بغض کرد. گریه کرد. شاید نیم ساعت شد که سکوت کرده بودیم هر دو. بیش از ده بار خواست تلفن را قطع کند ولی مانع شدم. اصرار بماند. گفت نمی تواند. گفت طاقت ندارد. گفت شرمنده است ولی تاب ندارد. خواست برای همیشه برود. برای یک لحظه دلم واقعا لرزید که نکند دیگر او را نداشته باشم؟ با محبت بی دریغش همیشه تنها پناه من بود... دلش خون بود ولی مرا آرام می کرد. از ته دل می خواست که بابک دیگر هرگز برنگردد، ولی به من امید می داد که باز خواهد گشت. پدرم بدی کرد. بار بدی دیدن از او سنگین بود. روی دوش آیدین گذاشتم. بابک خیانت کرد. بارش را روی دوش آیدین انداختم. از دست هم اتاقی و هم کلاسی شاکی می شدم. آیدین آرامم می کرد. آیدین مردی بوده که همیشه به اون تکیه کرده ام. 

کمی که آرام گرفت گفت همان امثال بابک بهترند انگار. گفت چطور می توانی؟ به تو آن همه بدی کرد. تو را ندید. ترکت کرد. خیانت کرد. باز هم به سمتش می روی و تقاضا می کنی که ببینی اش؟! گفت آن وقت من که خودت بهتر می دانی چه دخترکانی برایم پیغام و پسغام می فرستند و فقط آرزو دارند یک بار من به ایشان جواب مثبت دهم، همه را به تو ترجیح داده ام و گفتم تا مهسا هست دختر دیگری راه ندارد... راست می گفت. نمی دانم این چه مرض لاعلاجی ست که این طور بیمار گونه ی که مرا نمی خواهد را طلب می کنم... با ناباوری پرسیدم واقعا میخواهی بروی؟ گفت بله. سخت است ولی دیگر نمی توانم...

با بغض گفتم نرو. چیزی نگفت. می دانستم گریه میکند. گفتم فقط بمان. سرد باش. اصلا سخن نگو. ولی بمان. گفتم تو بروی من دیگر هیچ پناهی ندارم. گفتم دوستش دارم. بی معطلی گفت نداری! گفتم خوب می دانم که ذره ای لیاقتت را ندارم. چیزی نگفت. بغضم ش ت. گفتم آرزو می کنم هیچوقت به دردی که من گرفتارم دچار نشوی. که بیمار گونه عاشق ی شوی که نمی خواهدت و هیچ راهی وجود ندارد که به او برسی... 

بغلم کرد. مرا بوسید. باز هم شد همان پدر مهربان... شوخی کرد و خندیدم. و تمام شد... صبح شده بود و خوابش برد...

نمی دانم چه خوبی ای کرده ام که او را خدا به من هدیه داده است... فقط می دانم با خودخواهی دارم زجرش می دهم... شرمنده ام... شرمنده...

برچسب ها : - گفتم ,آیدین ,ندارد ,کرده ,دانم ,بینم ,چیزی نگفت
گفتم ,آیدین ,ندارد ,کرده ,دانم ,بینم ,چیزی نگفت
دیدن ع دوست دبیرستانی که یه زمانی بی نهایت دوستش داشتم! داشتم دق می که دیگه نمیخواد با من دوست باشه! 

چقدر خانوم شده... چقدر چادر بهش میاد... اینقدر دور و پر از کینه بودم که حالا انگار خاطرات همین 5- 6 سال اخیر قدر یک عالم ازم دوره... پر از گرد و غبار... 

شاید یکی از دلایل اینکه مریم برام بی نهایت عزیز شد، شباهت ظاهری چهره ش به فاطمه بود!

حس عجیبی بود! انگار دیگه کینه ندارم از فاطمه... حتی اگر بخوام در گوشت بگم... آروم میگم که فقط یک لحظه دلم برای تمام خاطرات دبیرستانمون تنگ شد... یک لحظه فقط، حالم از تمام دنیای مجازی به هم خورد... وقتی دلم یه بغل واقعی میخواد و نیست... 

دوستت داشتم فاطمه... اون روزا آرزوم بود تا همیشه دوستم بمونی! خیلی گریه می خیلی... شاید اگه تو هم منو ول نمی کردی و من اینقدر احساس تنهایی نمی ،هیچوقت ی به اسم بابک نمی اومد تو زندگیم... ولی همه ی اینا فقط شاید و ای کاش و اما ست... همه چیز تموم شده. بابک هم رفته... و تو با یه ع منو بردی به گذشته...

+ یادم بود که امروز تولد ساینا بود... ولی فکر تبریک گفتن به دوست دبیرستانی که دو ساله هیچ حرفی به هم نزدین و سهمش فقط یه شماره و یه اکانت تلگرام بوده توی گوشیت، خیلی مس ه ست! به یادت بودم؟! واقعا؟!

برچسب ها : - خیلی ,فاطمه ,شاید ,داشتم
خیلی ,فاطمه ,شاید ,داشتم
یه ب بعد از سال ها ساعت 1 خواستم بخوابم.اونم از شدت سر درد بود! 

ساعت 7 بیدار شدم و دیدم که ب عزیزترین دوستام بهم احتیاج داشتن همون حوالی ساعت 1 و نیم و من خواب بودم... شعله و بهار... هر چند اون تایم فکر کنم داشتم به خودم می پیچیدم بخاطر سر درد که هنوزم یکم مونده... باید سه چهار ساعت دیگه که بیدار شدم از قسمت دوم خواب، خودمو بهشون برسونم و نذارم احساس تنهایی کنن...

بازم خواب خوش دوران دبیرستان:/ نگار، فاطمه ها و من و مدرسه! نمیدونم دلیل این خوابا چیه. شاید بخاطر کینه م هنوز یه تیکه از روحم توی مدرسه جا مونده... 

یاد صبح روزی افتادم که تولد بابک بود و امتحان ترم اول بود. گوشی برده بودم. رفتم زیر یه درخت نشستم و بهش زنگ زدم. یادش نبود تولدشه. شب قبلش مادرش کلیه ش رو عمل کرده بود بخاطر سرطان... خوشحال شد. تو راه بود که بره و می گفت ساعت 10 باید برسه و بعید می دونه برسه. گفتم مراقب خودتون باشید! هنوز بهش می گفتم شما! انگار ربطی نداره چه ساعتی از روز باشه. باید هر ساعتی خواستم یه چیزی بنویسم یاد اونم خودشو بندازه تو سر بیچاره من!

+ همه خواب و من از فکر تو مست...

+ تولد عزیز مبارک!

برچسب ها : - ساعت ,بخاطر ,خواب
ساعت ,بخاطر ,خواب
+ ببخشید امکانش هست اینجا درباره ع جناب نظر بدم؟!

- بله بله خواهش میکنم خانم! حتما! اینجا متعلق به خود شماست!

+ اوه مرسی! شما لطف دارید :) پس با اجازه! 

جناب ؟! چرا وقتی هزاران بار خدمتتون عرض که وقتی هنگام ع گرفتن لبخند می زنید چقدر جذاب تر می شید، بازم نمی خندید؟! ببینید! دوستتون حامد هم به این موضوع حتما واقف بودند که این ع رو انتخاب د و گذاشتند روی صفحه اجتماعی شون! وقتی گردن مبارکتون رو به سمت چپ متمایل می کنید و با مهربونی لبخند می زنید، دلی برای این بانوی هنر باقی نمی مونه جانم! شاید از نگاه یه غریبه ی حسود شما چندان زیبا نباشید ولی به چشم بنده حقیر، هیچ مردی روی این کره خاکی وجود نداره که به اندازه شما هوش و قرار از من ببره! اگر هم گاهی یه اجنبی از دیار فرنگ تونسته برای چند روز به این مهم برسه، وقتی باطنش رو نشون داده دیگه برام اهمیتی نداشته! شما بودید جناب که با هر ظاهری، حتی نیمه شب با سر درد و چند روز نرفتن و آفتاب سوختگی، باز هم می تونستید دل من رو ببرید!

جناب ؟ میتونم در گوشتون چیزی عرض کنم؟ من هر شب و هر روز که قصد خو دن کنم، باید شما رو تجسم و تصور کنم که کنارم هستید و به قول شاعر مرا سخت در آغوش گرفته آید! اصلا جز شما تصور همچین گناهی، غیر ممکن است جانم! 

دلمان براتان تنگ است بابک... برگردید...

برچسب ها : - ,جناب ,جناب ؟
,جناب ,جناب ؟
ببین مهسا جان، بیا عزیزم! بیا اینجا بشین پیش خودم تا باهم صحبت کنیم و فکر کنیم درباره تصمیمی که گرفتیم. باشه؟ ممنون دختر خوب!

خب، تو میخوای که بری پیشش. بحث بودجه مطرح هست اولا، که باید تا اون روز بازم پول جمع کنی و بعد هم اگر رفتی تا آ ماه صرفه جویی کنی عزیزم! که خب... یا نهایتش به خونه میگی پولم تموم شده دیگه... چیکار کنم ج شد خب! که صد البته دروغ زشتیه ولی خب... خیلی سعی کردیم - هم من هم بقیه - که منصرفت کنیم. ولی گفتی فقط یک بار زندگی می کنم و نمی خواهم وقتی 30 یا 40 سالم شد حسرت بخورم که چرا این کار رو ن و یک روز کامل باهم نبودیم؟ خب طبق معمول شما دختر لجباز و یک دنده ای تشریف داری و من میگم با همه ی ترس هاش، با تمام ریسکش، باشه... ولی هر چی شد پای خودته و این مسئولیت خیلی سنگینیه. هر چند که صدقه و خدا و رضا... 

اما مشکل جای دیگه ست. اینکه هیچ راهی نداره مگر اینکه به خودش بگی که میخوای بری. هر قدر هم بگی نصفه شب توی خونه ترمینال می مونم تا هوا روشن بشه، بازم بعدش چطوری میخوای پیداش کنی؟ اگه خونه ش رو عوض کرده باشه اونوقت چی؟ اصلا عوض نکرده باشه. مگه همیشه نمی گفت اونجا صاحبخونه ش اگه بفهمه به مادرش میگه و آشناست؟ پس باید به فکر خونه یکی از دوستاش باشه حداقل برای همون نصفه شبی که می رسی تا وقتی هوا روشن بشه و برید بیرون. 

بعدم مسئله ی بودن خودش مطرحه. مگه آ ین بار خبر نداشتی که توی یه داروخونه مشغول کار شده؟ خب اگر اونجا باشه که نمی تونه صبح تا غروب کنار تو باشه و تو میخوای چیکار کنی اون همه ساعت رو؟ تازه همش یکی دو ماهه اونجا کار می کنه و نمیتونه مرخصی بگیره قطعا... پس باید یه روز تعطیل بره... 

و باید قبل از شروع شدن بری اگه واقعا قصد رفتن داری دختر جان. که دوستای اون و هم خونه هاش نباشن. که همیشه می گفت نمیخواد ذره ای تصویر بدی از تو بسازن تو ذهنشون یا بخوان بگن مهسا فلان بود! می گفت برای خودم مهم نیست، تو مهمی. یادته که؟ 

و با همه این تفاسیر مجبوری با خودش هماهنگ کنی. و اینکه چطوری بهش بگی شده معضل! چون احتمال اینکه تلفن تو رو جواب بده تقریبا صفره. و پیام هم که اصلا احتمال نمیدم بخواد جواب بده. تازه تازه یه فرض محال که جواب داد. فکر کردی قبول میکنه که تو تنها بری و به خانواده ت چیزی نگی؟ اصلا پیش خودش هنوز روی این رو داره که بخواد باهات رو به رو شه؟ که دوباره نگه ببین مهسا جان، میدونی که ته این رابطه ج ه. حالا اینکه بازم همدیگه رو ببینیم و کنار هم باشیم جفتمون رو بیشتر داغون می کنه. 

- مغز جان؟ میشه لطفا ت باشی؟ بسه سوختی داغ کردی اینقدر فکر کردی بهش:| 

برچسب ها : - باشه ,خونه ,اینکه ,میخوای ,خودش ,تازه ,مهسا جان، ,ببین مهسا
باشه ,خونه ,اینکه ,میخوای ,خودش ,تازه ,مهسا جان، ,ببین مهسا
نمی خواستم با نیما حرفم بشه. ولی شد. خیلی هم جدی! به یه نتیجه رسیدم. که چشم می زنم خودم رو. دیگران نه ها، اتفاقا همیشه بهتر میشه براشون؛ ولی خودم نه. والا راست گفته شوخی نکنید. که شوخی شوخی جدی ناراحتی پیش میاد. این حکایت ما بود امشب. 

با یه اکانت دیگه برگشتم به همون گروه مز ف عطا! یه حرف زدم که هر سه چهار نفری که اونجا بودن گفتن مهسا خودتی؟ جمعش ولی دلم میخواست حداقل مهدی بدونه. اینقدر که یادم کرد و گفت کاش بیاد! بابابزرگ 17 ساله! آ رفتم پی ویش و گفتم که مهسام. ظاهرا همه میدونستن عطا با من دعواش شده به لطف مگی جان! مهدی گیر داد که برگرد و گفتم نه. فقط بفهم کی چی گفته بود به عطا و اینکه من تمام پسر های دبیرستانی یا بزرگتر اونجا رو می بخشم به خودشون! هر چی پی ام های روز قبل رو می خوندم قشنگ یا دارن میدن یا موضوع ندارن! حالا من که بودم شلوغ! محسن هم همین رو گفت که دیگه ی حال نداره اونجا. امیدوارم این مهدی گند نزنه و فقط بفهمه. حوصله بحث و دعوا ندارم. مخصوصا که نمیتونم دلیت اکانت کنم و اینکه عطا شماره م رو داره. خلم بخدا. خودم رو درگیر چه چیزای مس ه و بیهوده ای می کنم.. 

برای هفته بعد بلیط می گیرم ایشالا... و میرم از خونه تا 5 ماه... تا فراموش کنم که امسال هم چه تابستون تلخی داشتم... 

+ وقت خوابه... با فکرت بیا که بخو م بابک جان...

برچسب ها : - مهدی ,اونجا ,شوخی
مهدی ,اونجا ,شوخی
مثلا بهم بگید به به چه قالب قشنگی انتخاب کردی :) مثل زمان های قدیم که تا قالب عوض می کردیم انگار که لباس نو پوشیده باشیم همیشه چند نفر میگفتن قالب نو مبارک! [اول یه قالب دیگه گذاشته بودم ولی دیدم مشکل داشت یکم، این رو گذاشتم. اگه به نظر ی زشته یا نوشته ها رو بد نشون میده میشه بهم بگه؟:) ]

فکر کنم امشب عروسی داداش کیمیا باشه. وقتی خواهرم رو دعوت کرده خب اون که خودش تنها نمیره که! منم با مامان میرم باهاشون!

+ گذاشته پروفایل که : " در روزی بزرگ به تو می رسم؛ به شانه تو دست می زنم؛ که به پس بنگری و ببینی که نمی خندم. " خب مثلا الآن من میدونم که آدمی نیست که بخواد با ع پروفایل منظور برسونه یا بخواد حرف بزنه. و اصولا اگر حتی یک صدم درصد هم همچین قصدی کنه، این شعر نو برای هر ی میتونه باشه به جز من. که من رو حتما در آ ین لایه های ذهنش مثل یه سیگار مچاله شده که از ماه ها قبل مونده و سرطان خالصه، آتیش زده و دفن کرده!

برچسب ها : - قالب
قالب
عجیبه ها ولی؟ نیس؟ یکی که هیچ نمیشناختیش یهو سر و کله ش پیدا میشه و تو بعد از گذشت یه مدت زمانی اصلا احساس غریبگی نکنی باهاش. اصلا انگار که صد ساله میشناسیش و کنارش زندگی کردی. وقتی باهاش حرف می زنی کاملا خودتی و خنده هات واقعیه. اصلا انگار محرم ترین آدم زندگیته. بدون اینکه چند جمله عربی بینتون خونده شده باشه. نمیدونم... ولی به نظر من عجیبه!

بعد از اون بیست تا آدم دیگه هی میاد ها؟ ولی انگار لامصب همشون غریبه ن. یعنی میگی می خندی گوش میدی ولی اونجوری نیس که با اون بوده! هر کاری که با اون می کردی همون لحن حرف زدن اصلا، همون همون خودت هم هستیا؟ ولی آ آ دلت غریبگی میکنه. نمیدونم چی این وسط اتفاق میفته. هر قدر هم به اندازه همه دخترا دلم عروس شدن بخواد ولی وقتی به ازدواج با یه غریبه که یه روز عصر با مامانش اومده و دیده تت و بعد رفتید تو اتاق حرف زدید و بعد نامزد کردید و تازه اون موقع باید تلاش کنی و یاد بگیری از تمام صفاتش خوشت بیاد، فکر میکنم (!) به نظرم مضحک میاد. اونجوری آخه دلت باهاشه یا چون بله دادی توهم می زنی که نه این مرد زندگی منه!؟ اون آدم خونوادت حساب میشه. اصلا نمیدونم بیخیال. اینا چه فکرای مس ه ایه دیگه! من که حداقل تا 4 5 سال دیگه وضعیتم همینه. تا اون موقع هم حتما مثل اکثر دخترای دیگه رفتار میکنم... تازه اگه زنده باشم. ی چه خبر داره...

برچسب ها : - اصلا ,نمیدونم ,انگار ,اصلا انگار
اصلا ,نمیدونم ,انگار ,اصلا انگار
چراغ خاموش بود و نفهمیدم که اینکه افتاد گوشه لبم ه بود. اومدم ورش دارم که نیش زد. و الآن یک عالم باد کرده و حس خیلی بدی دارم. بیشتر شبیه ترسه. نمیدونم چرا از نیش ات حالم اینقد بد میشه... و الآن متوجه شدم یه جای دیگه از جون بیچاره م رو هم یکی دیگه نیش زده:( آقا این انصاف نیست من اینقدر نیش میخورم همش... 

اگه مهدی فداکاری نمی کرد و با مگی و عطا حرف نمی زد؛ اگه خودش رو کوچیک نمی کرد در حالی که من اصلا نخواسته بودم ازش؛ و اینقدر اصرار نمی کرد که برگردم به گروهشون؛ امشب قطعا به بابک پی ام داده بودم و خواسته بودم یه وقت بذاره تا باهاش حرف بزنم... بدبین شدم بهش... یه فکر مس ه میاد تو سرم که نکنه با یه دختر داره تا این ساعت حرف می زنه؟ خوب شد که اون گروه هست... خوب شد که سایه بود. محمد بود و گذاشت اونقدر سر به سرش بذارم. که گذاشتن داستان جدید بنویسم و بخندن! 

+ لبم... حالم رو خیلی بد کرده این نیش. تمرکز ندارم.

+ بابک... کاش وقتی بهت پیام بدم جواب بدی... من میخوامت هنوز...

+ عطا :/ باید یه روز ازم عذر خواهی کنی :| 

برچسب ها :
واقعا خداوند لحاظ میکنه من اینهمه به مردم روحیه میدم؟:| بهار و میلاد رو به هزار مرگ آشتی دادم. جدا جدا باهام درد و دل و دهنم صاف شد تا همین الآنا. آ م پشم :| 

میلاد ب پی ام داد یهو. گفت نگرانمه! گفت حداقل تو گروه حرف بزنم. خواستم کمکش کنم دوباره. که بره کمپ. ولی با میلاد بهار حرف زدم و گفت هر چی گناه داشت گردن من. بیخیال شو. منم واقعا خسته ام دیگه. نمیتونم همراهی کنم... یه نامه نوشتم و بلاک در اوج بی ادبی... اصلا حرفی ندارم درباره ش... 

تولد مریم بود دیروز. یادم رفت مثل پارسال. درگیر بابا بودم. که تصادف کرده بود دیروز. که غصه خوردم از ناراحت بودنش. که یه لحظه گفتم خدایا غلط . بابام رو دوست دارم. حرفای یک ماه قبل رو حدی نگیر خدا... 

مریم بهم زنگ زد. یه تیکه بد انداختم و یکم دلخور شد. هرچند زود بخشید ولی خودم شرمنده شدم. ع عروسیش رو فرستاد و دیدم که چقدر ماه شده بود اون شب... خوشبخت باشه خواهر و دختر و رفیق جانم...

به محسن بسیار روحیه میدم که اعتماد به نفس داشته باش. که از فکر شبنم بیا بیرون و به درست برس. و اینکه خیلیم ظاهرت خوبه و به ی ربطی نداره عینکت چطوریه. بچه خوبیه. الآنم واسش کلی ع بکگراند فرستادم که به جای ع شبنم بذاره صفحه گوشیش!.

به مهدی روحیه دادم که سر دردات ایشالا که چیز مهمی نیس. و بسیار اصرار که برو . دلش یکم گرم شد که ممکنه سر درد کلی دلیل دیگه هم داشته باشه به جز دور از جون سرطان.

به شعله کلی روحیه دادم و خوشحال شدم که به یه نتیجه رسید. سمیرا یا ماهان کنار اومد که شعله فقط یه خواهره و نیازی نیست حسادت کنه! خوشحالم که شعله خوشحاله :)

دنیا! دنیای حساس و زیبا! روحیه در حد چی بهش میدم ها! حرفایی که خودم باورشون دارم و ندارم. همینکه آروم میشه خودش دنیاست برام. دنیا رو دوست دارم. 

دلم میخواست الآن که به آیدین فرصت داده بودم تلاش کرده بود خودشو تو قلبم جا کنه. حالا که همه چی اونجوری شده بود که میخواست. دیگه من رو با بابک شریک نیست... هرچند دلم... دلم میخواست به آیدین تکیه کنم. و تکیه گاه خوبی بود. دوسش دارم هنوز...

بامداد خمار رو تا نصفه خوندم. جرات پیدا و خوندم.  تمام صفحه هاش چهره بابک تو ذهنم بود... بابک سه چهار سال پیش... خسته و عاشق... 

بد جور به صرافت افتادم که باهاش حرف بزنم. فقط میترسم از جواب ندادن و نخواستن... 

میخواستم مفصل تر بنویسم. ولی خسته م. 

+ بابک حان؟ تو که ساعت 2 خو دی. من بیام پیشت بخوابم ولی... شب بخیر!

برچسب ها : - روحیه ,بابک ,شعله ,میخواست ,خسته ,میلاد ,روحیه دادم ,دوست دارم
روحیه ,بابک ,شعله ,میخواست ,خسته ,میلاد ,روحیه دادم ,دوست دارم
آخرین وبلاگهای به روز شده
    وبلاگهای اتفاقی
      اخرین جستجو ها
      کرم پودر میبا miba ان دریایی درلندن حساب بانکی دارند آمدن رفتن نمونه پروپوزال آماده با موضوع به روز کارشناسی ارشد رشته حسابداری راننده سخنرانی السائق اینشتین there are four ways to reduce inequality and all of them are bad خواهی خیلی پژمان قشنگ دوستت دارم tripeaks horses world tour aunty acid wwwripplecashcom bernie sanders ted cruz debate lifts cnn to ratings victory over fox news شارژ همراه اول ۴۰۵۲۵ نتایج ازمون علمی امیدان اذربایجان شرقی گونل عزیزان تلگرام گونل مقاومت عیار رابطه سیمان مشخصه کیلوگرم عیار سیمان مقاومت فشاری فشاری مشخصه نمونه مکعبی مقاومت مشخصه مقاومت فشاری مشخصه نمونه مکعبی بر اهنگ بگو اونم مث من میخوادت یا باعاش حرف میزنی نفس کم میاره از ایلیا روز عذرخواهی و دلجویی از اصحاب رسانه غیبت آقای کارگردان در نشست خبری پر مخاطب no tank water cooler اینترنتی فروشگاه بسیاری فروشگاه اینترنتی امتحان کنید باید امتحان اوپال سرویس پارچه عاشق واقعی مطالعات موزه کودک ice cream is going to the dogs in mexico city سوالاتی که دانش اموزان در مورد خدا و می پرسند ؟ کلاهبرداری ۳۰۰ میلیونی خواستگار قل در تلگرام آزمون انگلیسی مرحله دروس تخصصی زبان دروس تخصصی آزمون عمومی زبان انگلیسی سراغ دروس مثلاً برای انگلیسی آزمون ی زبان انگلیسی آزمون عفونت تشخیص تشخیص عفونت عضویت رایگان بمناسبت هفته کتاب و کتابخوانی داستان تولد عبور از تنگه هرمز تنها با ب اجازه از رستوران کاراف واین آنتالیا داستان بازنویسی ساده کارِ کارِ ساده بودن کارِ زمان ثبت نام و سایت ثبت نام نمونه تی میانه پرداخت هزینه درمان کارکنان شرکت توزیع برق تهران وابسته عرض تبریک به مناسبت دهه کرامت همسفر زند رفتیم درست خیلی گذشته میکنم اینکه افتتاحیه نمایشگاه بال سرخ عاشورا بال سبز انتظار توسط محترم شهر مهردشت wikimedia incremental dump files for the crimean turkish wikipedia on february اظها نظر غیر کارشناسانه و غیر مسئولانه کشور در مورد شناسنامه خود رو انشا عینی و ذهنی در مورد معلم باپرسش انشا در مورد مترسک مزرعه از طریق جانشین سازی 21alive ft wayne ویتامینb7 و کمک به توقف ریزش مو han solo star wars movie cast and plot officially revealed سمینار مقاوم سازی بتن با استفاده از الیاف فولادی عواقب قورت دادن آدامس تفاوت و شباهت مثلث و مربع روش های شاد ،نشاط ، لذت بردن از زندگی تاریخنگاه حجاریان به جبهه اصلاحات؛ از سروش تا گوگوش دوران مسئولیت و انتخاب شهادت شهید عبدالله برزگر p o coffee p o frames ساده ترین کمک به فرزندان خود اطلاعیه تعزیه chamber of commerce dinner مواد عزیزی چربی درمان گیاهی کاهش رسوب چربی متخصص تغذیه تن دادن زن میانسال به خواسته یک مرد برای گرفتن بورسیه تحصیلی 2 دخترش قراره حرفی help silence انشا درباره در برابر خشونت چگونه بایدایستادگی کرد استفاده از تجربیات دیگران گربه پوست پوست گربه تحقیق درباره اقلیم شناسی تبریز گزارش بازار 16 شهریور پریسا_95 10 2_من از عشق لبریزم webwide crawldata 2017 02 07t09 10 12pst to 2017 02 07t08 16 08pst شب احیاشب ازمون باتری اندروید مصرف مصرف باتری battery saver غیروند مشتق مرکب نکتۀ پنجاه تیم والیبال کلاس ما مهارت نوشتاری هفتم نامه کارشناسی پایان نامه نوشتن پایان امنیت شبکه چالشها و را ارها الله نعمت الله الله گ ار پهلوان نعمت cutting laser cutting fonts laser cutting laser cutting fonts شاید انگار نداره دیدنم نداره انشا درباره خشونت از کجا نشات گرفته است tripeaks wild animals white house congressional address متݧ عاشقـــــ ـ ـ ــــانہ حل مشکل could not refresh feed در اینستاگرام زیباترین دالان‌های زیر زمین دچار آ ایمر شده ام lullaby this watch ک ن تولد باروری تخمک بیماری‌های لقاح لقاح آزمایشگاهی اداره مسئول تولد ک ن مسئول باروری باروری انسان اداره مسئول باروری مسئول پرسشنامه استاندارد دینداری سراج زاده 102 سوالی دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد دارای آباد کاغذ شرکت دارای بسیاری کاغذ دیواری آرین آرایه pt1000t روایت جامانده‌ کاروان ی خان‌طومان از آ ین لحظات همرزمان شهیدش تصاویر اسفندقه جیرفت ادرس اسفندقه جیرفت خشونت ستیزی به بهانه گرامیداشت هفته دفاع مقدس هفته شانزدهم نتایج هفته تشییع ی گمنام در سرچهان لیست کتابهای نورسیده 18 آذر95 کتابخانه شاه قاسم انوار گیاهان مفید برای رشد کدو
      Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
      کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
      All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.381 seconds
      RSS