حریم خصوصی

پست های وبلاگ حریم خصوصی از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

برای آنان که تفریحی نمی نویسند!

برای آن‌هایی که دست به قلم هستند و می‌نویسند، حتماً پیش می‌آید که منظوری از نوشته دارند، ولی خواننده‌های‌شان چیزی از متن‌شان برداشت می‌کنند که یا اصلاً منظور نویسنده نبوده و حتی به ذهن کبود او هم نیامده، یا چیزی‌ست فراتر از آن‌چه نویسنده قصد داشته است. در یک کلام و به طور خیلی ساده، نویسنده چیزی نوشته و پیامی داده، خواننده هرچه دلش خواسته دریافت کرده است.

نویسنده هر چقدر توضیح بدهد و بیانیه صادر کند و کامنت بدهد و در سر و مغز خویش هم بکوبد، هیچ رقم در کَت مخاطب آن منظور مد نظر نخواهد رفت. به این اتفاق «مرگ مؤلف» می‌گویند.

یعنی مؤلف وقتی پستش را گذاشت یا متنش را نوشت، برود بمیرد؟ نه، یعنی نویسنده‌ها مجبورند برداشتی را که مخاطب از نوشته دارد، بپذیرند. یعنی نویسنده وقتی متن را تحویل مخاطب داد، انگار امتیاز آن را به او فروخته و این‌گونه می‌شود که مؤلف در آن‌چه مخاطب برداشت می‌کند، می‌میرد.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : برای آنان که تفریحی نمی نویسند! - نویسنده ,مخاطب ,یعنی ,نوشته
برای آنان که تفریحی نمی نویسند! نویسنده ,مخاطب ,یعنی ,نوشته
بخت اول یا دوم یا...؟

من همیشه معتقد بودم که قدیمی‌ها حرف‌های خوبی می‌زدند، البته هنوز هم معتقد هستم، مگر این‌که خلافش اثبات شود. خیلی از آن حرف‌ها در زندگی امروز ما خیلی‌خیلی مؤثر است، اما معصوم که نبودند و یا حرف‌شان وحی مُنزَل که نبوده.

مثلاً یکی از حرف‌هاشان این بود که: «تولد یک‌بار، ازدواج یک‌بار، مرگ هم یک‌بار!» تولد و مرگش قبول، اما هیچ‌جوره نمی‌توانم قبول کنم که ازدواج هم یک‌بار. یا می‌گویند: «بخت، فقط بخت اول!» نه عزیز، تولد و مرگش درست، ولی بخت، بخت اولش را نمی‌توانم بپذیرم.

به چه دلیل؟ چون ابراهیم به تازگی طلاق همسرش را داده بود، ولی انقدر خوش‌فکر بود و نا امید نشده بود که فی‌الفور ازدواج کرد و آن‌قدر آقا بود که وقتی برای تحقیق پیشش می‌آمدند، پشت‌سر همسر سابقش هم حرف بدی نمی‌زد که مبادا مانعی باشد برای ازدواجش. بله، ازدواج کرد و می‌گوید: «همسر جدیدم را با دنیا عوض نخواهم کرد.» پس این‌که شد بخت دوم! اگر آمدیم و بخت دوم را هم با دنیا عوض کرد که تا الان نکرده و شاد زندگی می‌کنند، می‌تواند بخت سومی برای خود برگزیند.

هر چیزی ممکن است درست باشد مگر این‌که خلافش ثابت شود. اگر گرد و خاکِ قرآن را هم با پارچه بز د و بخوانید، در بعضی آیه‌ها دستور تحقیق داده است. یعنی خبرها را ابتدا در موردشان تحقیق کنید و بعد باور کنید. من که این خبر «تولد یک‌بار، ازدواج یک‌بار، مرگ هم یک‌بار!» را که شنیدم به جز موارد اول و سومش که بدیهی‌ست، خبر دوم را قبول ن ؛ به همین خاطر است که فکرهایی در سرم می‌چرخد.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : بخت اول یا دوم یا...؟ - ازدواج ,یک‌بار، ,تحقیق ,این‌که ,یک‌بار ,ازدواج یک‌بار، ,یک‌بار، ازدواج ,«تولد یک‌بار، ,این‌که خلافش ,یک‌بار، ازدواج یک‌بار، ,«تولد یک‌با
بخت اول یا دوم یا...؟ ازدواج ,یک‌بار، ,تحقیق ,این‌که ,یک‌بار ,ازدواج یک‌بار، ,یک‌بار، ازدواج ,«تولد یک‌بار، ,این‌که خلافش ,یک‌بار، ازدواج یک‌بار، ,«تولد یک‌با
لطفاً کلمات را نشکنید!

همان‌طور که می‌بینید، این روزها مد شده که اکثراً رو به ش ته‌نویسی آورده و مطالب خودشان را در فضای نسبتاً مجازی، به صورت ش ته و محاوره و عامیانه منتشر می‌کنند و استدلال‌شان این است که صمیمیت بیشتری خواهد داشت که باید بگویم این استدلال تنها کاری که نمی‌کند این است که دردی را درمان کند.

هیچ اجباری برای ش ته ننوشتن نیست. اصلاً هر جور دل‌تان خواست بنویسید، ولی ما وظیفه داریم که حرف‌مان را با دلیل و مدرک بیان کنیم.

ش ته‌نویسی جا و مکان دارد. مثلاً برای بیان حالات کاراکتر داستان، از این ترفند استفاده می‌شود. برای نقل‌قول و دیالوگ‌نویسی ایضاً. حالا فرض کنید یک نویسنده تمام متن را محاوره و به صورت ش ته نوشته باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ آن‌جور که باید و شاید نمی‌تواند آن جاهایی که باید و شاید، حرف دلش را بزند و احساس‌ها را منتقل کند.

مثلاً اگر من کل متن را بخواهم عامیانه بنویسم، مجبورم همه را آن‌جور که هست و با لهجۀ اصفهانی بنویسم. حالا تصور می‌کنم که شما بخواهید بخوانید. چقدر وقت گران‌بهای‌تان صرف ضمه و ره و فتحه می‌شود؟ چند بار برمی‌گردید تا جملۀ «خبس، خبس، خیلی‌خبس!» را از اول درک کنید. منی که می‌نویسم سختی‌ها می‌کشم، شما که دیگر هیچ!

نکتۀ قابل تأمل این است که حافظۀ انسان از نوع دیداری‌ست. مدت‌ها کتاب خوانده یا ادعای چنین چیزی دارد. کدام کتاب را به صورت عامیانه نوشتند؟ وقتی شما ش ته و محاوره‌ای می‌نویسید، یعنی از ادبیات و خطی که مخاطب با آن آشناست، دور شده‌اید و این یعنی عمق فاجعه! مخاطب باید وقت بیشتری برای خواندن متن شما صرف کند. خواندنش کُند و گاهی هم نمی‌توان آن‌جور که باید پیام را منتقل کرد.

مثال می‌زنم و شما خودتان دو دو تا، چهارتا کنید:

_حسین مداحیو دیدم که تو خیابون طبرسی نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بهش گفتم: «چی شده حسین؟» گفت: «مامانمو تو حرم گم !»

_حسین مداحی را دیدم که در خیابان طبرسی نشسته بود یک گوشه و گریه می‌کرد. به او گفتم: «چی شده حسین؟» گفت: «مامانمو تو حرم گم !»

در کدام مورد حس حسین بهتر منتقل می‌شد؟ آیا انکار می‌کنید که در جملۀ اول قدرت عبارت «مامانمو تو حرم گم !» به خاطر این‌که همه محاوره است از دست رفته است؟

 بعضی از نویسنده‌ها فکر می‌کنند اگر ش ته ننویسند، مطلب‌شان صمیمی نیست و مخاطب را پس می‌زند. در جواب این دوستان باید بگویم که این موضوع قطعاً اشتباه است و مثال نقض برای این استدلال پوچ، داستان‌های جلال آل احمد است. ادبیاتش آن‌قدر روان است که خسته نمی‌شوی. جملات کوتاه و به دور از اصطلاحاتی که برای گوش سنگین باشد. کلی ویژگی خوب دارد اما ش ته‌نویسی ندارد.

دست آخِر خود دانید که مطالب را چطور منتشر کنید؛ مطالب خودتان است، فقط گفته باشم که من عامیانه‌ و ش ته‌نویسی را مگر مجبور شوم که بخوانم. اصلاً بگذارید یک سؤال مطرح کنم: آیا دوست دارید ی دست یا پا یا یکی از اعضاء و جوارح‌تان را بشکند؟ اگر پاسخ «بله» است، بشکنید، اگر جواب‌تان «نه» باشد، پس لطفاً آنچه برای خود می‌پسندید، برای کلمات هم بپسندید.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : لطفاً کلمات را نشکنید! - ش ته ,ش ته‌نویسی ,منتقل ,مخاطب ,حسین ,آن‌جور ,گریه می‌کرد ,طبرسی نشسته ,باید بگویم ,صورت ش ته
لطفاً کلمات را نشکنید! ش ته ,ش ته‌نویسی ,منتقل ,مخاطب ,حسین ,آن‌جور ,گریه می‌کرد ,طبرسی نشسته ,باید بگویم ,صورت ش ته
آدمی قصه را بهتر درک می‌کند

آدمی قصه را بهتر درک می‌کند. بهتر می‌فهمد. به همین خاطر است که منبری بر روی منبر، در کنار بیان آیات و روایات، قصه می‌گوید. واعظ در کنار مقدمه‌چینی، میانۀ سخن و حسن ختام، داستان تعریف می‌کند. قرآن با تمام عظمتش، نکات ریز و درشت را در قالب داستان بیان می‌کند و مادربزرگ، تمام ریزه‌کاری‌هایی را که از قدیمی‌هایش می‌گوید، در قالبِ یکی بود، یکی نبود تعریف می‌کند. چقدر خوب که «قصۀ ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید» حسن ختام قصۀ مادربزرگ است که یعنی این قصه سر دراز دارد.

امروز دورۀ مستقیم‌گویی نیست؛ دورۀ بُکُن، نکُنِ روراست نیست؛ دورۀ «پسرم! ت را بخوان» نیست؛ دورۀ «دخترم! حجابت را حفظ کن» نیست. باید گفت، باید گوشزد کرد، اما نه مستقیم، نه رک و روراست. این‌گونه می‌گریزد. مخاطب امروز، خود را همه فن حریف می‌داند. می‌خواهد این ضربۀ سنگ را خود تجربه کند. گفتمان غیر مستقیم اما ضربه را کاری می‌زند.

قرآن را از روی رَف بردارید. پارچۀ نم‌داری روی آن بکشید. بازش کنید. کم پیش آمده حرفی را مستقیم بگوید. چشم در چشم؛ فیس تو فیس. داستان حضرت یوسف را روایت می‌کند. داستان حضرت موسی را بیان می‌کند. قصۀ حضرت آدم، نوح، ادریس و ابراهیم را تعریف می‌کند و در لابلای این بیان و تعریف و روایت، حرفش را می‌زند که عاقلان می‌گیرند. کلامش را غیرمستقیم می‌گوید. این می‌شود که در دل جا باز می‌کند، می‌نشیند و البته ته‌نشین می‌شود و ماندگار می‌گردد.

می‌دانید؟ امروز دورۀ مستقیم‌گویی نیست، آدمی قصه را بهتر درک می‌کند.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : آدمی قصه را بهتر درک می‌کند - می‌کند ,دورۀ ,تعریف ,داستان ,بیان ,حضرت ,نیست؛ دورۀ ,تعریف می‌کند ,داستان حضرت ,امروز دورۀ ,بیان می‌کند
آدمی قصه را بهتر درک می‌کند می‌کند ,دورۀ ,تعریف ,داستان ,بیان ,حضرت ,نیست؛ دورۀ ,تعریف می‌کند ,داستان حضرت ,امروز دورۀ ,بیان می‌کند
وقت عزیز است، غنیمت بشمار

دنیای وب، دنیای تفاوت‌هاست. این را می‌شود با سرک کشیدن در پست‌هایی که روزانه آپ می‌شود فهمید. فضا را همیشه مجازی خواندند و این مَجاز، انگار که ریشه دوانده در قلب .

این‌طور نیست! این فضا را همیشه فضای «نسبتاً مجازی» خواندم. سیستم‌اش مجازی‌ست، درست، اما چه؟ مجازی هستیم؟ هر چقدر هم قصد داشته باشیم خود را در لابلای این واژه‌ها پنهان کنیم، آخِر جایی، در پاراگرافی، در جمله‌ای و یا در واژه‌ای، خود و شخصیت خود را لو می‌دهیم و این یعنی این‌جا آن‌قدرها هم که فکرش را می‌کنید مجازی نیست؛ مسئولیم در برابر آنچه می‌نویسیم و می‌خوانیم. خوراک روح‌مان که باید پاک باشد، نه؟ اعتقاد دارید که نباید مواد شیمیایی داشته باشد؟ با هورمون رشد نکرده باشد؟ یا از آن جوجه‌هایی نباشد که زود مرغ شده؟ بگذارید کمی به دوران کودکی برویم؛ دروغگو دشمن خداست، دروغ نگو که خدا سنگت می‌کند؛ به همان اندازه مز ف‌نویس هم دشمن خداست، مز ف ننویس و نخوان که خدا سنگت می‌کند (خودم را عرض می‌کنم :)... بازگردیم به زمان حال.

دست من بود یک رشتۀ دیگر هم به رشته‌های ی اضافه می‌ . علاوه بر زیست‌شناسی، جانورشناسی، روان‌شناسی و هر رشته دیگری که آخِرش یک «شناسی» دارد و خیلی هم در این زمانه مهم هستند، علی‌الخصوص جانورشناسی، باید «زمان‌شناسی» را هم اضافه کرد. اگر در اطراف شما فرد موفق و کاردرستی هست و اگر در کارش بدون این‌که تجسس محسوب شود، باریک شوید و کنترل نامحسوس داشته باشیدش، می‌بینید که رمز کاردرستی‌اش، استفاده دقیق و قشنگ از آن به آن زندگی‌ست؛ اگر ی را ندارید، من سراغ دارم. کاسۀ «چه‌کنم؟ چه‌کنم؟» مال همین هدر دادن‌هاست.

چیزی که همۀ ما مثل مسابقۀ فوتبال فقط در حال تماشایش هستیم، این است که زندگی مثل یک رود روان در حال جریان است، هر موقع آب رفتۀ این رود روان، دوباره به جوی بازگشت، عمر من و شما هم از نو شروع خواهد شد. باید ایستاد به همین امید که آب رفته به جوی بازگردد، تا زیر پای‌مان علف سبز شود.

مسئول نیستیم در برابر آنچه می‌نویسیم؟ در برابر زمانی که به اندازۀ پانصد کلمه، «فلانی» برای مطلبم ج کرد، نباید پاسخ‌گو باشیم؟ از آن‌طرف، آن‌چه را به عنوان غذای روح، به خورد روح‌مان می‌دهیم و از زمرۀ خزعبلات بوده، نباید پاسخ‌گوی صاحب روح‌مان باشیم؟ پس‌فردا روح‌مان نمی‌گوید تو روحت؟!

زمان را بشناسیم. روزانه مقداری از زمان‌مان در فضای نسبتاً مجازی می‌گذرد. بدانیم چه می‌نویسیم و بدانیم چه می‌خوانیم. هم می‌شود آن را هدر رفته بشماریم و هم برع ، از بودن در این فضای نسبتاً مجازی نهایت بهره را ببریم. این متن را اول تو سر خودم می‌کوبم و بعد تقدیم شما عزیزان می‌کنم و بعدش هم «افوض امری الی‌الله» و بدانید هر آن‌ که دندان دهد، نان دهد. چه ربطی داشت؟ خودم هم نمی‌دانم.

 

میرزا نوشت:

دی برفت و امروز هم باقی نماند         جان به فـردا می‌رسد تا می‌رود

ایـن نـفس را پـاس بایـد داشتـن         کیـن نـفس از کیسۀ ما می رود

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : وقت عزیز است، غنیمت بشمار - مجازی ,روح‌مان ,نباید ,برابر ,داشته ,فضای ,نسبتاً مجازی ,فضای نسبتاً ,دشمن خداست، ,برابر آنچه ,فضای نسبتاً مجازی
وقت عزیز است، غنیمت بشمار مجازی ,روح‌مان ,نباید ,برابر ,داشته ,فضای ,نسبتاً مجازی ,فضای نسبتاً ,دشمن خداست، ,برابر آنچه ,فضای نسبتاً مجازی
اخبار خوبم آرزوست!

شاید با خواندن عنوان یاد این اخبار بیفتید: «سلفی خبرنگار زن عرب با اجساد »، « افغانستان به مذاکرات صلح بازمی‌گردند»، «شش خودرو دیگر در استانبول به آتش کشیده شد»، «احتمال عرضه بنزین دو نرخی از آذرماه»، «ترفند دو دختر شیک‌پوش برای سرکیسه دو پسر در رستوران/ ابتدا طرح دوستی و سپس حمله به سیخ کباب!»، اما باید خدمت جناب‌تان عرض کنم که در این‌جا نه کاری به داریم و نه ، نه در ذهن سفری داریم به استانبول و نه دو نرخی شدن بنزین تعجب‌مان را برمی‌انگیزد و نه حتی از آن پسرها هستیم که دختران شیک‌پوش بخواهند سرکیسه‌مان کنند؛ تازه آن هم در رستوران! خبری که این‌جا مد نظرمان است، خبر ناگوار است؛ به عبارت واضح‌تر، ابلاغ خبر ناگوار.

دیروز زن جوانی به علت سرطان با دنیا وداع کرد و بستگان و اطرافیان که خودشان جرأت خبر دادن به تک خواهرش را نداشتند، به یک نفر گفتند که برود و خواهرش را به هر سبک که شده، بیاورد و تأکید هم د که جوری نگوید که ناراحتی قلبی‌اش کار دستش بدهد و حالش بد شود و سکته و خلاص. فرد مذکور هم واقعاً به این توصیه بستگان توجه کرد و خبر مرگ را جوری گفت که نه تنها خواهر میت سکته کرد، بلکه الان قبر دوخواهر در کنار هم که تاریخ و ان هم یکی‌ست، در قبرستان موجود است!

اعتقاد ما این است که هر چیزی آد دارد و بختکی نیست و همچنان بر این اعتقاد پافشاری هم خواهیم کرد و این عقیده حتی ابلاغ خبر ناگوار را نیز شامل می‌شود؛ بالا ه هر کاری حساب و کتاب خودش را دارد.

پیشنهاد ما این است که تا جایی که راه دارد، خودتان را از رساندن خبر بد کنار بکشید. خودمانی‌تر بگویم، والله که حلوا خیرات نمی‌کنند که بعضی‌ها دوست دارند هر خبری را خودشان زودتر به شخص بدهند و چه دست‌ها و چه پاها و چه اعضاء و جوارح دیگر که در این مسیر خطیر ش ته و له نمی‌شود، در صورتی که نمی‌دانند با دادن آن خبر بد، همیشه در ذهن شخص مورد نظر می‌مانند و با هر بار رؤیت، یاد همان واقعه ناگوار می‌افتد، مثلاً من هنوز وقتی دوستی را که خبر مرگ پدرم را آورد، می‌بینم، دوباره یاد همان حادثه می‌افتم.

چه کاری‌ست که خبر را نسنجیده و ناگهانی بدهیم؟ اصلاً هر کاری عجله‌ای و هول‌هولکی‌اش چه فایده دارد؟ «نرم نرمک می‌رسد اینک بهار» را که شنیده‌اید، ربطی ندارد؟ اما منظورمان این است که نرم‌نرم باید به شخص مورد نظر اطلاع داد؛ هم‌چنان آهسته و پیوسته.

«خوب و بد می‌گذرد، وای به حال ...» در صورت امکان، خبر خوب را با خبر بد توأم کنید، مثلاً با وجودی که این روزها خبر خوب به ندرت یافت می‌شود، یک خبر خوب جفت و جور کنید، بعد سعی کنید آرام‌آرام آن واقعه بد را بگویید. وقتی هم واقعه بد را گفتید، شخص را به صبر توصیه کنید، سفارش کنید که آرام باشد؛ ریل ، ریل و ریل ‌تر... اگر احتمال می‌دهید که ممکن است برای شخصی که خبر بد را به او می‌دهید، اتفاقی بیفتد، هرگز تنهایش نگذارید.

باشد که همیشه خبرهای خوب دریافت کنید.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : اخبار خوبم آرزوست! - ناگوار ,کنید، ,واقعه ,کاری
اخبار خوبم آرزوست! ناگوار ,کنید، ,واقعه ,کاری
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

یعنی باید این آرزو را با خود به خانۀ قبر ببرم که بخواهم یواشکی گشت و گذاری در سطخ شهر داشته باشم و مثلاً آقامصطفی، همسایۀ 10 سال پیش‌مان که 10 سال است خانه عوض کرده و به تبع آن 10 سال است ندیدمش، مرا نبیند و جالب این‌که عدل می‌بیند! نشد بخواهم کاری را مخفیانه سر و سامان دهم و یک آشنا نظاره نکند.

احتمالاً که چه عرض کنم، شاید را که حرفش را نزنید، حتماً برای شما هم اتفاق افتاده که به این حال و روز گرفتار شده باشید. نیت کردید با گرل فرند یا بوی فرند یا هر فرند دیگر به سینما بروید و دچار این معضل اجتماعی شده‌اید و سعی کردید خودتان را در جیب فرند جا دهید تا دیده نشوید. ادامه ندهم بهتر است؛ حتماً تجربه‌اش را داشته‌اید.

مثلاً قصد با اذن همسر اول به خواستگاری همسر دوم بروم. مخفیانه‌تر از این هم سراغ دارید؟ طبیعتاً باید گریم می‌ که ، استتار را هم که برای محکم کاری چاشنی کار ، اما فکر این‌که آقامصطفی همسایۀ قدیم‌مان، اکنون همسایۀ جدید همسر دوم است، به مخیله‌ام حتی خطور نکرده بود! پناه بر خدا، دیوانه شدم!

پس یک قانون کلی را مد نظر جناب‌تان داشته باشید:

آیا قصد دارید مخفیانه کاری را صورت دهید و ی نبیند؟

آیا مدت‌هاست همسایه‌تان را ندیده‌اید؟ یا قوم و خویش‌تان را؟ یا رفیق فابریک قدیمی‌تان را؟

آیا دل‌تان برای‌شان تنگ و پ ر شده است؟

کافی‌ست همراه هم‌کلاسی دختر، اگر مذکرید و یا هم‌کلاسی پسر، اگر مؤنثید، در خیابان قدم بزنید یا مخفیانه به خواستگاری بروید، اقوام و همسایه و رفیق فابریک که سهل است، اموات‌تان را هم جلوی چشم‌تان نظاره خواهید کرد.

پشت د به سوی بهترین عمل.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : شاید برای شما هم اتفاق بیفتد - فرند ,همسر ,مخفیانه ,کاری ,همسایۀ ,رفیق فابریک
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد فرند ,همسر ,مخفیانه ,کاری ,همسایۀ ,رفیق فابریک
وضعیت قرمز!

نمی‌دانم کربلا و نجف رفته‌اید یا نه؛ اگر رفته‌اید که خوشا بر احوال‌تان، بهشت روی زمین را دیده‌اید، اگر هم نرفته‌اید، خدا قسمت‌تان کند بروید نجف و از مسیر «باب‌القبله» به طرف حرم مولا قدم بردارید تا بفهمید من این‌جا چه می‌نویسم؛ البته این مسیر را بومیان «باب‌السلام» هم می‌گویند، چرا که می‌رسد به حرم المؤمنین و از کنارِ «باب‌الطوسی»، آخِرش ختم می‌شود به وادی السلام. الغرض:

ایستاده بودم کنار کتاب‌فروشیِ روبروی درِ ورودی حرمِ مولا و منتظر یکی از دوستان، که از زیارت بازگردد و با هم به طرف منزل حرکت کنیم. از قبل کنار همین کتاب‌فروشی وعده کرده بودیم که هر کدام‌مان زودتر زی تمام شد، این‌جا بایستد و منتظر بماند تا آن یکی بیاید و از جایش هم جُنب نخورد و الا تمام؛ باید در تمام عرب و عجم بگردی تا رفیقت را بی ! از قضا بنده چون خیلی بیش از حدِ نیاز کم‌حوصله‌ام، زودتر از او زیارت کرده و کتاب‌های کتاب‌فروشی را از پشت ویترین دید می‌زدم. از آن‌جایی که کتاب‌ها عربی بودند و من فقط در حد نیاز کلمات عربیِ مرسوم را از بر بودم، عنوان بعضی را می‌فهمیدم و الباقی را از کنارش می‌گذشتم.

همان‌طور که مشغول بالا و پایین کلمات عربی بودم و دنبال ریشه و اصل و اساسِ کلمات می‌گشتم، از دور خانمی درشت هیکل، بچه‌اش را روی زمین می‌کشید و تند‌تند به سمت من می‌آمد. این‌که می‌نویسم می‌کشید، واقعا می‌کشید! مثل ی که در ‌های وسترن به اسب ببندند و روی زمین بکشانند. همان‌طور که می‌آمد به سمتم، کلمات عربی و اصل و ریشه‌اش از ذهنم پرید و از ترس و از سرِ عادت بر زبانم جاری شد: «یا اباالفضل!...»، بعد یادم آمد که در نجفم و مولا، پدر حضرت ابوالفضل هستند و هر چه باشد پدر در اولویت است؛ بماند «کلهم نور واحد»، اما کو تا پیغام برسد به کربلا و بین‌الحرمین! (العیاذ‌بالله) چون در جوارِ حرم حضرت علی علیه‌السلام هستم، شاید زودتر جواب بدهد و از ذهنم گذشت: «یا‌ المؤمنین! برس به داد این میرزای‌ِ ناتوان، که به همسرم قول دادم سالم برگردم.»

خانم بلند قد و درشت اندام که من در مقابلش بسانِ ذره‌ای بیش نبودم، به من که رسید، از سرعتش کم کرد و بی‌هیچ مقدمه‌ای با عجز و ناله و لهجه غلیظِ عربی عرضه داشت: «مَراحِو حِیویه». بچه‌اش فرصت کرد از روی زمین بلند شود و خودش را بتکاند. خدایا! چه می‌گوید؟ از قبل هر چه کلمات ضروری بود برای سفر آماده کرده بودم و در منزل حتی آن‌قدر عربی بَلغور کرده بودم که همسرم شاکیِ رفتنم شده بود؛ آثار این عربی کار حتی در مطلب آخِرم هم (عبور موقت)، کاملا هویداست. اما «مراحو حیویه» را کجای دلم بگذارم!

دست و پا ش ته حالی‌اش که «انا ایرانی» و رفیقی دارم که عرب است و اهل عراق؛ کمی صبر کند تا او بیاید و خواسته‌اش را برآورده کند. زن اما خیلی مضطرب بود و بچه‌اش را همین‌طور کشان‌کشان به اطراف و اکناف پرت می‌کرد. از این سر کتاب‌فروشی تا آن سرش رژه می‌رفت و من خدا‌خدا می‌ که این رفیق عرب‌مان بیاید و مرا از این وضعیت قرمز نجات دهد و گره از مشکل این زن که لهجه‌اش به کویتی‌ها می‌خورد، باز کند؛ شاید شوهری، پسری، قوم و خویشی از او جایی گرفتار باشد.

با آمدن رفیقم، با اشاره به زن فهماندم که «شوفی» و به سمتش برود. زن که از خوشحالی بال درآورده بود، دوید به سمت دوستم و باز بچه‌اش تلو‌تلو می‌خورد. از دور دیدم که دوستم اشاره به کنار کتاب‌فروشی می‌کند. انگشت سبابۀ رفیقم را که دنبال ، ختم شد به همان جایی که چند دقیقه قبل‌ترش آنجا بودم و مدت‌ها «مستراح»، «مرحاض»، «مرافق» و یا «دوره المیاه»، حفظش و زن هم دوان‌دوان به سمت آن طرف رفت.

این است که با فرا رسیدن اربعین اگر گذرتان ان‌شاءالله به عراق افتاد، حواس‌تان به لهجه‌ها و کلمات متشابهِ «دست‌شویی» مرسومِ خودمان باشد که در سفر از اوجب واجبات است.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : وضعیت قرمز! - کلمات ,عربی ,بچه‌اش ,کرده ,کتاب‌فروشی ,زمین ,وضعیت قرمز ,کرده بودم ,کلمات عربی
وضعیت قرمز! کلمات ,عربی ,بچه‌اش ,کرده ,کتاب‌فروشی ,زمین ,وضعیت قرمز ,کرده بودم ,کلمات عربی
بی بی سه‌شنبه!

تا جایی که ذهن‌مان یاری می‌کند، در گذشته اگر ی دچار معضلات اجتماعی می‌شد یا گرفتاری برایش به وجود می‌آمد یا پسرش سربازیِ راه دور می‌افتاد و مادر طاقت دوری این فرزند را نداشت و یا دخترکش شب عروسی، گریه کرده بود و بعد هم دل‌تنگ مادر شده بود و مادر داشت ذره‌ذره آب می‌شد یا بعضی قرض‌الحسنه‌ها، پول‌های مردم را خورده بودند و نمی‌دادند، صاحبان این گرفتاری‌ها سفره‌هایی را به نام ائمه پهن می‌ د که توسلی پیدا کنند و به مدد آن، به خواست خدا، گره از مشکلات‌شان باز شود. غرض خود سفره نبود، هدف این بود که در کنار این سفره عده‌ای جمع شوند و اصل که توسل به ائمه بود حاصل شود. این ماجرا هم مثال خیلی از ماجراهای دیگر، دستخوش تغییر و تحریف شد. اصل کار خوب است، اما افات اطراف این سفره‌ها را نیز احاطه کرده است.

امروز با سفره‌ای آشنا شدم به نام «سفرۀ بی‌بی سه‌شنبه». حالا این بی‌بی کدام بی‌بی است و چرا سه‌شنبه است و چهارشنبه نه، خدا عالم است. داستانش از این قرار است که هفت دختر دور سفره‌ای می‌نشینند و از محتویات درون سفره که از قضا هندوانه و کاچی است، تناول می‌کنند. این که چرا هندوانه و کاچی، می‌گویم، اما فعلاً این را بدانید که این کاچی را پسر اصلاً نباید بخورد، چون اگر ذره‌ای بخورد، حتماً به زندان می‌رود؛ حتی زنی که باردار است و به واسطۀ سونوگرافی علیه‌الرحمه متوجه شده است فرزندش پسر است نیز لب نباید بزند، چون در آینده فرزندش محبوس می‌شود. جالب این‌که می‌گویند این کاچی را نباید هنگام پخت آسمان ببیند و باید در تاریکی باشد.

این که هندوانه چه ربطی به کاچی دارد هم ریشه در فلسفۀ این سفره دارد. وقتی همان هفت نفر دور سفره نشستند، روضه‌ای خوانده می‌شود و بعد یک نفر از آن‌ها قصه‌ای تعریف می‌کند به این مضمون: «پسر پادشاهی عاشق دختری می‌شود و نامادری دختر از دختر بد می‌گوید. دختر برای این‌که به پسر پادشاه برسد، در زیرزمین کاچی نذر می‌کند. از طرفی پسر پادشاه هم روزی هندوانه یده بوده و در خورجینی قرار داده بوده است، در راه به کشته‌ای برخورد می‌کند که بعداً متهم به قتلش می‌شود و سر خورجینش که می‌روند، هندوانه تبدیل شده به سر مقتول که بریده شده است و از آن خون می‌چکد!» یعنی تاکنون داستان از این منسجم‌تر و با این ساختار مستحکم، نخوانده‌ام! چون در این داستان از هندوانه و کاچی استفاده شده است، محتویات سفره هم کاچی و هندوانه است.

نکتۀ جالبش را می‌دانید کجاست؟ آن‌جا که باید تا سه «سه‌شنبه» این سفره پهن شود تا حاجت روا گردد. جالب‌تر این‌که می‌گویند دوتایش را انجام بده و سومی را گرو نگه‌دار تا حاجت روا شوی و بعد سومی رو ادا کن!

امروز که نام این سفره و محتویاتش را فهمیدم، پیش خود گفتم ای کاش من و امثال من هم به اندازۀ این خانم‌ها وقت آزاد داشتیم.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : بی بی سه‌شنبه! - سفره ,کاچی ,هندوانه ,می‌شود ,است، ,دختر ,این‌که می‌گویند
بی بی سه‌شنبه! سفره ,کاچی ,هندوانه ,می‌شود ,است، ,دختر ,این‌که می‌گویند
غرق در نوشته، افت فشار!

غزاله امروز تو خودش بود و توجهی به کلاس نداشت. تایم کلاس که تمام شد، همۀ هنرجوها رفتند و ماند غزاله و صندلی‌های خالی و من که داشتم دفتر و دستک را جمع و جور می‌ که بروم.

نگاهم در نگاهش که گره خورد، پرسیدم: «چی شده خانم نصر؟ امروز که گرفته بودین، دیروز هم که تشریف نیووردین!»

با صدای گرفته و کمی با چاشنی غم گفت: «یحیی آقا... یحیی رفته و هنوز هم برنگشته! دیروز دیگه فشارم افتاد، بابا رسوندم بیمارستان.»

قدیم سر کلاس‌ها که می‌نشستیم، هوش و حواس‌مان نبود. جسم‌مان بود، روح‌مان اما یا بیرون کلاس بود؛ تو حیاط، یا درون کیف‌مان بود که کی زنگ به صدا در آید تا لقمۀ مادر گرفت را یواشکی، کنجی ببلعیم بدون اینکه رضا، محمد یا نسیم و غزل ببینند. معلم هم درسش را می‌داد و می‌رفت و سر برج هم حقوق ناچیزش را می‌گرفت. هیچ کدام غرق در درس نمی‌شدیم. بودند انی که شاگرد اول شدند و خودشان می‌خواندند.

غزاله نصر یکی از هنرجوهای داستان‌نویسی‌ست. تنها ی که از ابتدا خوب ایده می‌داد و خوب هم می‌نوشت. بقیه یا فقط خوب ایده می‌دادند و به نوعی تز و یا تک و توک متوسط می‌نوشتند. «یحیی» شخصیت داستان اوست که با رفتنش و بازنگشتنش، غزاله را راهی بیمارستان کرده بود. انقدر غرق در نوشته‌اش شده است! من یواشکی علاوه بر تحسینش و کیف از کارش، به محتویات دلش و ذهنش گوش می‌دهم و مستقیم و بی‌پروا به خودمان نگاه می‌کنم که هیچ وقت غرق نشدیم و سطحی نوشتیم و همیشه دغدغۀ این را داشتیم که مؤثر می‌افتد یا نه!

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : غرق در نوشته، افت فشار! - غزاله ,کلاس
غرق در نوشته، افت فشار! غزاله ,کلاس
اندر احوالات ابهت ریش

ایام محرم که می‌شود، ریش و لِحیۀ بعضی از رجال به صورت تصاعدی رشد می‌کند. حالا بعضی دستی به سر و گوش یتیم‌خانه می‌کشند و پایین و بالایش را مرتب می‌کنند و حق‌النساء را نیز رعایت. اما در این بین رجالی هم پیدا می‌شوند که پای‌شان ش ته و نا امید از همه‌جا حق‌النساء را نیز رعایت نمی‌کنند. ب که گچ را باز ، خواستم در شهر گشتی بزنم که به ابهت «لحیه» و ریش پی بردم.

این ابهت را بارها تجربه . پشت چراغ قرمز؛ سر تقاطعی که ماشین جلویی حرکت نمی‌کند؛ در دعواهای خانوادگی که تنها منحصر است در و بد و بیراه گفتن و قس‌علی‌هذا. برای نمونه، سر تقاطع، ماشینِ مزدا قصد پیچیدن به سمت خیابان اصلی را داشت و من هم با پراید مبارک، پشت سرش ایستادم. ماشینِ مزدا، فرمان سفت و محکمی دارد و از بس پهن و دراز است، در خیابان‌های کم عرض، با حداقل سه فرمان می‌شود رسید به هدف اصلی. مزدای جلوی من، پشت سرش را نگاه نمی‌کرد و دنده عقب گرفت. ماشین پراید را هم که اطلاع دارید، بگویی بالای چشمت ابروست، سریع خودش را جمع می‌کند. با این حساب، دستم را روی بوق گذاشتم، آن هم از نوع ممتد.

این روزها مردم اعصاب بوق ممتد را ندارند. صاحب مزدا، حالا از کجا دلش پر بود، درِ ماشین را باز کرد و با قفل فرمان قصد وج از ماشین را داشت. من هم با کت و شلوار و لحیۀ بلند از همان پشت فرمان، سر را بیرون و فقط عرضه داشتم: «چیه؟» گفتن همین کلمه، آن هم با لحن خشن همانا و صاحب مزدا یک پایش به بیرون و همان‌جا ثابت شدن، همانا! فقط: «خب چرا بوق می‌زنی؟ به این میگن مزدا!» و دوباره سوار ماشینش شد. ح چهره را حفظ که مبادا از تصمیمش منصرف شود. دستی به لحیه کشیدم و از باب احترام و اکرام، صاف و صوفش . بگذارید امشب هم امتحان کنم، اگر کتک خوردم، قول می‌دهم فردا سری به پیرایشگر محترم بزنم.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : اندر احوالات ابهت ریش - ماشین ,فرمان ,مزدا ,ابهت
اندر احوالات ابهت ریش ماشین ,فرمان ,مزدا ,ابهت
چشمک!

یعنی حاضرم دچار مرض‌های فوق کلیوی، گوش و حلق و بینی، معده، داخلی، اعصاب و روان، عفونت روده و دستگاه گوارش شوم، ولی همسرم جارو برقی به دست نگیرد. حتی به تنگی دریچۀ آئورت هم راضی‌ام. یعنی چنان روی اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم رژه می‌رود که نگویید و نپرسید.

در این مواقع که همسرم پارچۀ تر به دست می‌گیرد و جارو برقی به پریز می‌زند، آن‌جور که اصغر آقا، بقال محل از من حساب می‌برد، همسرم نمی‌برد. چنان نفرین می‌کند که حاضرم به وبا دچار شوم و سل بگیرم، اما نفرین‌های معصوم را به جان ن م. وسواس دارد به شدت!

پوست تخمۀ زبان بسته با این‌که وارد لولۀ جارو برقی شده، داخل کیسه هوار می کشد که «فقط من بودم، الباقیِ پرز فرش را روی من نریز!». تلویزیون 42 اینچ‌مان از بس پاک شده تبدیل شده به 14 اینچ! انقدر وسواس!

تنها چیزی که در این مواقع آرامم می‌کند و اعصابم را سر جایش بر می‌گرداند، این است که تکه کاغذی که اثر انگشت و امضایش را برای ازدواج مجدد دارم، درون کشوی میز به من چشمک می‌زند.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : چشمک! - برقی ,جارو ,همسرم ,جارو برقی
چشمک! برقی ,جارو ,همسرم ,جارو برقی
مردن در فضای نسبتاً مجازی

چهار زانو نشسته‌ام و در فکر فرو رفته‌ام؛ شاید هم فکر در من فرو رفته. ای کیو سان را تصور کنید، به همان سبک؛ تنها فرقم این است که انگشتم را آب نزده‌ام تا روی سر بکشم و بعد چشمانم را ببندم و عملیات شروع شود. نقطه اشتراک من و ای کیو سان، در همین چشم بستن و فکر است.

فکر می‌کنم که این دنیای نسبتاً مجازی را هر کارش که کنی، آ ش دنیای مجازی‌ست. این‌که هر چقدر هم خودت را به آب و آتش بزنی، اگر مدتی بی‌خبر نبودی، ی از حال و روزت اطلاع ندارد و اطلاع هم پیدا نخواهد کرد، آخِر از کجا؟ و چنین می‌شود که آرام‌آرام در افق محو می‌شوی و دست آخِر، باز هم دنیای نسبتاً مجازی‌ست.

اتفاقی وبی را سرک کشیدم. آ ین پستش از سال 1391 بود. زیر این پست، در قسمت کامنت آن نزدیک به 500 کامنت بود که تنها 20 تای اولش در مورد مطلب بود، تعدادی تبلیغ، بعضی و الباقی «پس کجایی، چرا نمی‌نویسی؟»، «خبری ازت نیست، نکنه جایی دیگه در حال نوشتنی»، «واااااااااای! بازم که اینجا سوت و کوره، کجایی پس؟»، «دلمون واسه نوشته‌هات تنگ شده، امیدوارم زود برگردی»، «هر روز به هوای نوشته‌هات وب رو باز می‌کنم، اما انگار هنوز نیستی، هستی؟»، «کجایی پس، کشته شدی؟» «تلگرام، اینستا، کجایی؟» و... .

داشتم به این فکر می‌ که اگر روزی ننوشتم، و پست ثابتی هم نگذاشتم که «مدتی نیستم» یا «تا بعد از کنکور ارشدم نمی‌نویسم»، آیا دوستی نسبتاً مجازی‌ هست که آن‌قدر با نوشته‌هایم ارتباط برقرار کرده باشد و با قلمم آشنایی داشته باشد و آن‌قدر با تفکر خوانده باشدش که بفهمد مُردَم؟

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : مردن در فضای نسبتاً مجازی - نسبتاً ,دنیای ,نسبتاً مجازی ,دنیای نسبتاً
مردن در فضای نسبتاً مجازی نسبتاً ,دنیای ,نسبتاً مجازی ,دنیای نسبتاً
جذ ت هن یشه، پایان غافلگیرکننده

یادداشتی بر safe haven (پناهگاه امن) ساختۀ l e hallström (لس هالستروم)

گاهی ممکن است به تماشای ی بنشینید و دست آخِر نالان و سرخورده از سالن سینما خارج شوید و یا از پای سینمای خانگی برخیزید؛ گاهی هم برع ، چنان شما را به وجد می‌آورد که نه تنها راضی ترک سینما می‌کنید، بلکه یک‌بار هم لذتش را در جوار گیرنده تجربه می‌کنید و یا حتی برای دیدن چند باره‌اش، پا به سالن سینما می‌گذارید، البته این به ندرت یافت می‌شود. در این بین یک گاهیِ دیگر هم وجود دارد؛ این‌که ی با وجود داشتن سوژۀ تکراری، دست آخِر چنان غافلگیرتان می‌کند که انگار مسحور می‌شوید و کیف می‌کنید، اما مدام ن از درون به شما می‌گوید که ای کاش این‌جایش این‌طور نبود، یا آن‌جایش اگر چنین تمهیدی به کار نمی‌رفت، لذت بیشتری داشت و safe haven (پناهگاه امن) از نوع گاهیِ سوم است.

دختری با یک گذشتۀ پر رمز و راز به مکانی پناه می‌برد و با مردی آشنا می‌شود که اتفاقاً همین مرد استارتِ فاش شدن رموز این دختر است.

نامۀ gage lansky (کیج لنسکی) و dana stevens (دانا استیونز) که با اقتباس از رمانی به همین نام، اثر nicholas sparks (نیکلاس اسپار ) است، سه نقطه ضعف دارد و سه نقطه قوت. اجازه بدهید تا ابتدا سه نقطه اول را بنویسم. نامه سوژه‌ای کلیشه‌ای دارد؛ داستان عشقی دیگر چه بشود که مخاطب‌پسند گردد! رازآلود بودنش اما تا حد کمی نقش س وش را بازی می‌کند. در سکانسی که ال (جاش دوهامل) پی به رمز و راز وجود کیتی (جولین هاف) می‌برد، خودش را با سرعت به او می‌رساند، آمپر چسبانده و بر زبان می‌راند: «من بهت اعتماد ، تو رو داخل زندگیمون راه دادم، خدایا! بچه هام...»؛ شدت خشمش پیداست. در ‌ها از این دست صحنه‌ها به وفور یافت می‌شود، تنها چیزی که می‌تواند بازگشت به ح سابق رابطه را باو ذیر کند، یک علت محکم و قوی‌ست که متأسفانه این فاقد آن است و همین خشم ال ، به یک چشم بر هم زدن فروکش و تازه از کیتی عذرخواهی هم می‌کند. خود این فاش شدن سِر کیتی توسط ال ، از قبل قابل پیش‌بینی‌ست. یعنی وقتی دوست رئیس پلیس باشی، و قرار هم باشد که نمایش آتش بازی با هم به راه بیندازید و اتفاقاً ع کیتی هم در قرارگاه پلیس باشد، می‌خواهید قابل پیش‌بینی نباشد؟

گاهی یک ایدۀ ناب به ذهن می‌رسد و جاخوش می‌کند. دیگر بهتر از این نمی‌شود. غافلگیری انتهای ، ناب به نظر می‌رسد. بهتر از این نمی‌شد به پایان رساند، قبول، اما هدف وسیله را توجیه می‌کند؟ یعنی رسیدن به این هدف از طریق «روح» توی ذوق نمی‌زند؟ و اینجاست که به همان عبارت‌های اولیه ارجاع می‌دهم که می‌گویید حیف که از تمهید بهتری استفاده نشد.

شروع بسیار خوبی دارد، رمز و رازش از همان ابتدا شروع می‌شود. بماند تا بخواهی کیتی را در آغوش ال ببنی، بیش از حد لازم معطل می‌شوی. غافلگیری اول به شدت ستودنی‌ست. در جا میخکوب می‌شوی؛ و در آ بهتر از این نمی‌شد را تمام کرد؛ جوری که مسحور می‌شوی و شاید دوباره و سه‌باره برای دیدنش، صحنه را به عقب بازگردانید.

بازی بازیگران خوب است. julianne hough (جولین هاف) در نقش کیتی خوش درخشیده و همین‌طورjosh duhamel (جاش دوهامل) در نقش ال . بازی david lyons (دیوید لیون) اغراق آمیز است؛ جوری که در بعضی از صحنه‌ها، ضد قهرمان ترمیناتورِ جیمز کامرون را جلوی چشمت می‌بینی. اجازه بدهید از cobie smulders (کوبی اسمولدرس) چیزی نگویم که البته بازی معقولی دارد، اما جایگاهش درست نیست.

عنصر غافلگیری همیشه جواب داده است؛ به شرطی که استخوان‌بندی محکمی داشته باشد. سوژه و موضوعی کلیشه‌ای و تکراری را می‌توان با یک غافلگیری بجا تکمیل کرد. از این لحاظ safe haven، بدی نیست؛ اما جدای از این عنصر، ثابت کرد که جذ ت هن یشه _علی‌الخصوص موقعی که مثلثی در کار باشد و آن‌ها هر کدام یک ضلع را در اختیار بگیرند_ هر چند موضوع تکراری باشد، می‌تواند مخاطب را تا آ ین نفس روی صندلی سالن  یا جلوی گیرنده‌های خانگی ثابت و محکم نگه‌دارد.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : جذ ت هن یشه، پایان غافلگیرکننده - ,کیتی ,بازی ,می‌کند ,غافلگیری ,نقطه ,اجازه بدهید ,سالن سینما ,haven پناهگاه ,safe haven , safe ,safe haven پناهگاه
جذ ت هن یشه، پایان غافلگیرکننده ,کیتی ,بازی ,می‌کند ,غافلگیری ,نقطه ,اجازه بدهید ,سالن سینما ,haven پناهگاه ,safe haven , safe ,safe haven پناهگاه
زندگی با طعم نان سوخاری

خوب نیست مرد حتی بلد نباشد تخم مرغ بپزد، یا حالش را نداشته باشد، یا با پای ش ته نتواند جلوی گاز بایستد و ج و و روغن را بشنود؛ در یک کلام خوب نیست که مرد آشپزی بلد نباشد. نعمتی هستند این خانم‌ها برای امثال ما؛ ده نگیرید به این عبارت قبل، کلاً خانم‌ها نعمتند.

از دیروز تا الان چیزی نخورده‌ام؛ مگر بشر چقدر طاقت دارد؟! الان که دیگر فشار از اطراف و اکناف بر من هجوم آورده و رودۀ کوچک نیم نگاهی به رودۀ بزرگ انداخته، هر چه خانه را می‌گردم چیزی جز نان سوخاری یافت ن . خوش به حال آن‌ها که امشب نذری می‌خورند.

آنان که همسر دارند، قدر همسر و آنان که ندارند، ابتدا توصیه به ازدواج بعد از محرم و بعد هم قدر مادر یا در نبودش قدر خواهر را بدانند.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : زندگی با طعم نان سوخاری
زندگی با طعم نان سوخاری
هر حبشی، بِلال نمی شود!

در میان مشاغل اگر گشت بزنیم، بعضی از شغل‌ها شرافت خاصی دارند؛ خاصِ خاص، از باب این‌که رس ی بر دوش دارند. مثلاً معلم‌ها، پزشکان و یا نویسنده‌ها و... . بخواهیم یا نخواهیم، مورد پسندمان باشد یا نباشد، صدق باشد یا کذب، جا افتاده باشد یا نیفتاده باشد، نویسندگی شغل شریف، خاص و عجیبی‌ست.

از آنجا که نویسنده قرار است با شاه‌کارش و اثرش، حرفی را به خورد مخاطب بدهد، باید افضل از مخاطبش باشد، هر چند به اندازۀ یک اپسیلون؛ چون اگر قرار باشد مخاطب حرفش را بپذیرد و اثرش تا منتهی‌الیه قلب خواننده رسوخ کند، باید بیشتر بداند؛ حداقل در همان موضوعی که قرار است به خورد خواننده بدهد و یک لیوان آب هم به رویش. پس فاقد شیء نمی‌تواند مُعطی شیء باشد!

احتمال می‌دهم که عبارت آخِر در پاراگراف بالا را متوجه نشده باشید. فاقد یک چیز، یعنی نویسنده فاقد علم و سواد، نمی‌تواند معطی و اعطاء کننده علم و سواد به خواننده باشد یا نمی‌تواند آنچه مورد انتقاد قرار داده را جوری به مخاطبش بفهماند که خواننده کلامش را بپذیرد و اگر هم ع ‌العملی نشان ندهد، به فکر فرو برود؛ این رس یک نویسنده است.

حالا تصور کنید که شخصی (اصطلاحاً نویسنده!) حرفی را بزند که خودش عامل نباشد، یا حرفی را به زور، با وجودی که خودش اعتقاد ندارد، از باب این‌که عریضه خالی نباشد، بزند یا اصلاً هنوز سواد درست و درمان و مطالعه و تحقیقی در مورد کلمات ندارد و «عربده» را «اربده» و «فارغ حصیل» را «فارق حصیل» بنویسد؛ چون هر سخن از دل برآید، ل بر دل نشیند، حرفش ل به دل مخاطب نمی‌نشیند، زور که نیست!

امروز مخاطب هوشیار است، هر متنی را نمی‌خواند، به دنبال متن خوب است که به فکر فرو برود و سبک، سنگین کند، غلط املایی ببیند به سواد نویسنده شک می‌کند، اصلاً ذهنش معطوف همین اشتباهات شده و می‌گوید: « ی که برای متن خودش وقت نگذاشته، چطور می‌خواهد درونیات ذهنی خویش را به من منتقل کند!» و در یک کلام، امروز دیگر نمی‌توان خواننده را حِمار به حساب آورد!

به بعضی وقتی گفته می‌شود که «چرا نمی‌نویسی؟» می‌گویند که وسواس خاصی برای انتخاب سوژه‌ها دارند، در حالی که قضیه کاملاً برع است، سواد نوشتن ندارند و خوب که در کارنامه‌شان بنگرید، یک مطلب چهار خطی در مورد «خندوانه» دارند و یک به اصطلاح شعر، که جفا کرده‌اند در حق شعرا!

وقتی بلال حبشی را برگزیدند برای اذان گفتن، عده‌ای معترض شدند به این مضمون که «آدم حس ‌تر از بلال حبشی نیست که بر بام کعبه اذان بگوید؟!» غافل از این‌که بلال حبشی همه چیز تمام بود و در عین حال هر حبشی هم بِلال حبشی نمی‌شود! درس داشت؛ سیه چرده هم که باشی، وقتی همه چیزت تمام و کمال باشد، احدی را توان قیام نیست. آن وقت حرفت می‌نشیند، جا باز می‌کند و ماندگار می‌شود.

در همۀ مشاغل خوب و بد یافت می‌شود؛ در نویسندگی حتی. به خاطر همان عبارت اول این پاراگراف اما، نویسنده‌ نماهایی هم هستند که هنوز «هِر» را از «بِر» تشخیص نمی‌دهند! چه می‌شود کرد؟ در یک صندوق میوه، میوه ریز، نارس و گندیده حتی یافت می‌شود؛ شما سعی کنید درشت‌ها و خوب‌هایش را سوا کنید و اگر فرمودند: «درهمه!»، از آن مغازه ید نکنید که معلوم است یک جای کارش می‌لنگد.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : هر حبشی، بِلال نمی شود! - حبشی ,نویسنده ,خواننده ,مخاطب ,سواد ,مورد ,بلال حبشی ,یافت می‌شود؛
هر حبشی، بِلال نمی شود! حبشی ,نویسنده ,خواننده ,مخاطب ,سواد ,مورد ,بلال حبشی ,یافت می‌شود؛
می بینند، تکرار می کنند!

 دعوا که بالا گرفت و وُلوم صداها که زیاد شد، آرام و آهسته خودش را به پشت در رساند و گوشش را چسباند به در.

- همین که گفتم؛ مهرم حلال، جونم آزاد. آخه اینم زندگیه تو برام درست کردی! به ولای علی اگه می‌دونستم، قدم تو خونه‌ات نمی‌ذاشتم.

- خیلی هم دلت بخواد. همه آرزوی این زندگیو دارن، منتها تو خوشی زده زیرِ دلت؛ یا شایدم...

- یا شایدم چی؟... خج نکش بگو!

- همون؛ خوشی زده زیرِ دلت، وگرنه با وجود دو تا بچۀ قد و نیم‌قد حرف از جدا شدن و طلاق نمی‌زدی!

- اتفاقا اگه تا الان صبر و باهات کنار اومدم، به خاطر وجود همین دو تا قد و نیم‌قده!

- چیه؟... کم کاری ؟ کم براتون ؟ لباس خوب تنتون نبود؟ سُفره‌تون رنگارنگ نبود؟ دیگِ سرِ اجاقت خالی بود؟ چی کم داشتین؟... نه خانم، اینا همش بهانه‌اس؛ خودتم خوب می‌دونی که بهتر از من نمی‌تونی گیر بیاری... می دونی چیه؟ لیاقت تو همون ناصر، پسر هادی قصاب بود!

- خیلی...

صدای گریۀ دختر را که شنید، طاقت نیاورد و در را باز کرد.

- مینا، میلاد! شما دو تا باز دارین ادای من و پدرتون رو در میارین! بازیِ دیگه‌ای بلد نیستین؟ حالام تا بیشتر از این عصبانی نشدم زود برین سر درس و مشقتون... یالّا!

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : می بینند، تکرار می کنند!
می بینند، تکرار می کنند!
بوسه

یادش بخیر! یک روز سر کلاس بی‌مقدمه عرضه داشت: «امروز 10 حور العین نصیبم شد!»

همه خندیدند به این‌که این 70 ساله، یکهویی این حرف از کجایش در آمد! کنار دستی‌ام که از دانشجویان تُخس کلاس بود، آن روز پیش من نشسته بود. کلۀ بزرگش را نزدیک گوش من رساند و گفت: «مرتیکه مز ف خج م نمی‌کشه، داره از دنیا میره و ببین چه کارا که نمی‌کنه!»

بعضی‌ها پرسیدند: ! از چه طریق شکارشون کردین؟ را ارش رو به ما هم یاد بدین که اگه خیلی زور بزنیم فقط با یکی‌شون می‌تونیم ارتباط برقرار کنیم، اونم اگه فاز بده!

خندید و گفت: هر پیشانی همسرش را یک بار ببوسد، یک حور العین برایش فراهم می‌شود و من امروز 10 بار پیشانی همسرم را بوسیدم.

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : بوسه
بوسه
باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام

ماه مهر که می‌شد، نزدیک باز شدن مدارس، از صبح تلویزیون را که روشن می‌کردی، ترانۀ شاد ک نه «باز آمد بوی ماه مدرسه/ بوی بازی‌های راه مدرسه/ بوی ماه مهر، ماه مهربان/ بوی خورشید پگاه مدرسه» را مدام بخش می‌ د. عده‌ای با شنیدنش داغ دل‌شان تازه می‌شد و عده‌ای برع ، شنگول می‌شدند؛ این دودستگی همیشه بود. بعد خواهی‌نخواهی، روز اول مهر فرامی‌رسید و باز دکمۀ روشن شدن تلویزیون را که می‌چرخ ، آهنگ «مدرسه‌ها وا شده/ همهمه ب ا شده/ با حضور بچه‌ها/ مدرسه زیبا شده» را پخش می‌ د که آن حس رغبت را از همان اول مهری در دانش آموز ایجاد کنند و آن‌هایی که گریه کرده بودند و مادرشان از صبح در نیمکت، در کنار بچه نشسته بود، دوم مهر خودشان بروند؛ اما یاز هم با مادرشان می‌رفتند، با این تفاوت که این بار مادر در حیاط مدرسه می‌ایستاد و باز تلویزیون مجبور می‌شد که دوم و سوم مهر هم این ترانه را پخش کند که لااقل دانش آموز تا روز پنجم مهر، دست از سر کچل مادرش بردارد؛ تلویزیون تا این مادر در خانه نمی‌نشست، ول کن این ترانه نبود. بعد سرایت کرده بود به بلندگوی بوقیِ روی پشت بام مدرسه؛ ریتمش با این‌که شاد بود، ولی باز هم عده‌ای گوش‌شان بد ار نبود و گریه می‌ د و ول‌کن چادر مادر نبودند. حالا امروز اول مهر است و با گذشته به شدت فرق کرده است. نه تی‌وی دیگر آن حال و هوا را درست و حس ایجاد می‌کند و نه دانش آموزان مثالِ دانش آموزان گذشته‌اند و اثری هم از این ترانه‌ها باقی نمانده است!

علی‌ای‌حال این خاطره بازی به مناسبت این روز از ذهنم گذشت. معتقدم در لحظه قدرش را ندانستم و الان به شدت دوست دارم که باز آن ایام را تجربه کنم، اما دریغ که گذشته بر نگردد.

خیلی خالصانه و بی‌ریا و به توکل نام اعظمش:

بسم الله الرحمن الرحیم

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : باز آمد بوی ماه مدرسه - مدرسه ,دانش ,تلویزیون ,مادر ,کرده ,عده‌ای ,دانش آموزان ,دانش آموز
باز آمد بوی ماه مدرسه مدرسه ,دانش ,تلویزیون ,مادر ,کرده ,عده‌ای ,دانش آموزان ,دانش آموز
هر حبشی، بِلال نمی شود!

در میان مشاغل اگر گشت بزنیم، بعضی از شغل‌ها شرافت خاصی دارند؛ خاصِ خاص، از باب این‌که رس ی بر دوش دارند. مثلاً معلم‌ها، پزشکان و یا نویسنده‌ها و... بخواهیم یا نخواهیم، مورد پسندمان باشد یا نباشد، صدق باشد یا کذب، جا افتاده باشد یا نیفتاده باشد، نویسندگی شغل شریف، خاص و عجیبی‌ست.

از آنجا که نویسنده قرار است با شاه‌کارش و اثرش، حرفی را به خورد مخاطب بدهد، باید افضل از مخاطبش باشد، هر چند به اندازۀ یک اپسیلون؛ چون اگر قرار باشد مخاطب حرفش را بپذیرد و اثرش تا منتهی‌الیه قلب خواننده رسوخ کند، باید بیشتر بداند؛ حداقل در همان موضوعی که قرار است به خورد خواننده بدهد و یک لیوان آب هم به رویش. پس فاقد شیء نمی‌تواند مُعطی شیء باشد!

احتمال می‌دهم که عبارت آخِر در پاراگراف بالا را متوجه نشده باشید. فاقد یک چیز، یعنی نویسنده فاقد علم و سواد، نمی‌تواند معطی و اعطاء کننده علم و سواد به خواننده باشد یا نمی‌تواند آنچه مورد انتقاد قرار داده را جوری به مخاطبش بفهماند که خواننده کلامش را بپذیرد و اگر هم ع ‌العملی نشان ندهد، به فکر فرو برود؛ این رس یک نویسنده است.

حالا تصور کنید که شخصی (اصطلاحاً نویسنده!) حرفی را بزند که خودش عامل نباشد، یا حرفی را به زور، با وجودی که خودش اعتقاد ندارد، از باب این‌که عریضه خالی نباشد، بزند یا اصلاً هنوز سواد درست و درمان و مطالعه و تحقیقی در مورد کلمات ندارد و «عربده» را «اربده» و «فارغ حصیل» را «فارق حصیل» بنویسد؛ چون هر سخن از دل برآید، ل بر دل نشیند، حرفش ل به دل مخاطب نمی‌نشیند، زور که نیست!

امروز مخاطب هوشیار است، هر متنی را نمی‌خواند، به دنبال متن خوب است که به فکر فرو برود و سبک، سنگین کند، غلط املایی ببیند به سواد نویسنده شک می‌کند، اصلاً ذهنش معطوف همین اشتباهات شده و می‌گوید: « ی که برای متن خودش وقت نگذاشته، چطور می‌خواهد درونیات ذهنی خویش را به من منتقل کند!» و در یک کلام، امروز دیگر نمی‌توان خواننده را حِمار به حساب آورد!

به بعضی وقتی گفته می‌شود که «چرا نمی‌نویسی؟» می‌گویند که وسواس خاصی برای انتخاب سوژه‌ها دارند، در حالی که قضیه کاملاً برع است، سواد نوشتن ندارند و خوب که در کارنامه‌شان بنگرید، یک مطلب چهار خطی در مورد «خندوانه» دارند و یک به اصطلاح شعر، که جفا کرده‌اند در حق شعرا!

وقتی بلال حبشی را برگزیدند برای اذان گفتن، عده‌ای معترض شدند به این مضمون که «آدم حس ‌تر از بلال حبشی نیست که بر بام کعبه اذان بگوید؟!» غافل از این‌که بلال حبشی همه چیز تمام بود و در عین حال هر حبشی هم بِلال حبشی نمی‌شود! درس داشت؛ سیه چرده هم که باشی، وقتی همه چیزت تمام و کمال باشد، احدی را توان قیام نیست. آن وقت حرفت می‌نشیند، جا باز می‌کند و ماندگار می‌شود.

در همۀ مشاغل خوب و بد یافت می‌شود؛ در نویسندگی حتی. به خاطر همان عبارت اول این پاراگراف اما، نویسنده‌ نماهایی هم هستند که هنوز «هِر» را از «بِر» تشخیص نمی‌دهند! چه می‌شود کرد؟ در یک صندوق میوه، میوه ریز، نارس و گندیده حتی یافت می‌شود؛ شما سعی کنید درشت‌ها و خوب‌هایش را سوا کنید و اگر فرمودند: «درهمه!»، از آن مغازه ید نکنید که معلوم است یک جای کارش می‌لنگد!

عنوان وبلاگ : حریم خصوصی
برچسب ها : هر حبشی، بِلال نمی شود! - حبشی ,نویسنده ,خواننده ,مخاطب ,سواد ,مورد ,بلال حبشی ,یافت می‌شود؛
هر حبشی، بِلال نمی شود! حبشی ,نویسنده ,خواننده ,مخاطب ,سواد ,مورد ,بلال حبشی ,یافت می‌شود؛
اخرین جستجو ها
خودمراقبتی در کودکی؛ تندرستی در بزرگسالی تا خودت باز مرا یاد خدا اندازی forza horizon studio to open 2nd studio but it wont make a racing game برگزاری بازی سیملتانه به مناسبت هفته تربیت بدنی در ناحیه love songs برای به آرامش رسیدن روح و داشتن خواب راحت fl studio تمام هستیم را هست کردی studio 360 fitness اعزام هیاتی از رام الله به غزه برای تحویل گرفتن گذرگاهها تحلیل و نقد اهنگ صور اسرافیل پیشرو ویزای شینگن کانادا sitevisacom اشعاری زیبا به مناسبت محرم طرح توجیهی چیست؟ open china open 2012 german open open میراث نحس اوباما برای ترامپ افزایش۸۶ درصدی بدهی تمجید رسانه‌هاى یونانى؛ شاهزاده‌اى ازایران جبران نمیشود حتی با گریه های عمیق ایگواسو استان پارانا قرار گرفته ایگواسو برزیل آزاد تمرین سری سوم مبانی کامپیوتر و برنامه سازی بازگشت به مدرسه یک جابه جایی مهم برای کودک نمونه انشا به روش سنجش ومقایسه درخت پول one___________________________________________________one متن کامل زیارت عاشورا همراه با ترجمه فارسی نقدی به کتاب تفکر و سواد رسانه ای چگونه وایفای را پیدا و مسدود کنیم؟ برنده زیباترین و حساسترین بازی جام در وقت اضافه تعیین شد ویزای تضمینی کانادا در کمتر از 4 ماه 2018 audi s5 sportback starts at تفاوت پردازنده های سری core i3 i5 i7 زمانه فسانه لینک اگر زود عصبانی می شوید بخوانید مشکلاتو ساده بگیر شناخت خیابان های کیش drawing messenger لنوو برای دومین سال متوالی از تبلت تاشوی خود رونمایی کرد نقض حقوق شهروندی معلولان در شهرسازی و معماری cut mix studio تولد امپراتوری روم دهان دندان ک ن ودندان مسواک دهان ودندان سلامت دهان ویژه بهورزان برنامه سلامت دندان ویژه آموزشی برنامه سلامت کارگاه آموزشی برنامه برگزاری دوره توجیهی مربیان تربیت بدنی rihanna ج محصول معرفی زرین کاشی کاشی زرین زرین اسان کارخانه کاشی بای بای سانیا پاو وینت بررسی کاروانسرا برخورد حکیمانه فرزانه انقلاب با دختری سگ باز میکشی مرا حسین diet meal your meal planner diet meal your diet board of selectmen 03 fragile biafra news radio tv extra اولین دوره همایش دانش افزایی مربیان اقایان وبانوان فوتبال استان جهارمحال وبختیاری خدایا دستم را بگیر ناکجای جهان این یک پست جهت رفع عقده ی درونی است بهترین شیوه تربیت ک ن پیام عاشورا؛ شمر زمانه را بشناسیم کمی بی خیالی نشان مرئی موفقیت مصرف این ۶ مواد خوراکی سبب زرد شدن دندان ها می شود آماده سازی سطح شهر کورائیم برای گرامیداشت ایام ماه محرم در سال جاری اولین تفریحات اوباما بعد از ریاست جمهوری تصاویر زمین لرزه ز له وقوع هنگام ساختمان زمین لرزه هنگام وقوع وقوع ز له بیان کنند عوامل موثر چگونه قدرت ذهن خود را افزایش دهیم؟ dj studio editor چکار کنیم دندان هایمان اب نشود بخت مرا یار نیست ، موسم انکار نیست ع حجت‌ال سیدابراهیم رئیسی در اجلاس خبرگان ای بر نشسته در نظر ،ای لطف تو درّ و گهر عشقم ، عزیزم ، قلبم the 12 best michelle melania memes from inauguration day p os خارجه ترکیه هلند با سفرم مخالفت کند، تحریم می شود می‌دانم نمی‌دانی comment on kim kardashian looks like a dominatrix kris jenner in new y black dress pic by mboomer در فراق یار تزیین کیک تولد زمان عج برای جشن نیمه شعبان تصاویر پیرشدم ولی بزرگهه هر شب خیال روی مهتابت مرا خوش پند به زبان ریاضی در قیامت اعمال را شمارش نمیکنند بلکه آن را وزن میکنن groove3 fl studio 125 update explained tutorial snappy driver installer r536 نصب خ ر آفلاین درایورهای ویندوز رییس جمهور چی گفت ؟ قسمت دوم میلادت مبارک مزایای ت کانادا برای فرزند اول تا سوم که مقیم باشند شهید علی چیت سازیان این افتخار ماست ۱ مطالب پرشین بلاگ سایت پرشین مطالب جدید آیت‌الله سیدابراهیم خسروشاهی دار فانی را وداع گفت میلادبا سعادت حضرت محمد رسول الله و جعفر صادق مبارک باد the imperial dance studio ردیاب vr1000 آلمان آسیب‌شناسی دوستی‌های دختران و پسران در یک کتاب داد زدن سر ک ن چه نتیجه ای دارد؟ در صبح لاله زاران در کوچه های باران this seven blade razor actually exists and you can get it for 3 exclusive کودک درونم روی سخنم با توست منابع کود فسفات
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.377 seconds
RSS