رهسپارقدیمی

پست های وبلاگ رهسپارقدیمی از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

آ ین دیدار سید

چهارم دیماه

سی مین سالگرد عملیات کربلای 4

و سالروز شهادت سید ی گردان بلال

سید جمشید صفویان

روایت روز قبل از عملیات کربلا 4

در مقر فرماندهی گردان بلال تقریبا از روز سوم دیماه 65 عملیات شروع شده بود . با روشن شدن هوا جلسات توجیهی سید برای مسئولین و فرماندهان گروهان ها شروع شد .

ابتدا فرماندهان گروهان ها آمدند و مذاکرات و توجیهات و سفارشات سید را گرفتند و رفتند ، بعد از آن نیروهای غواص آمدند قدری جلسه آنان طولانی شد . بعد از رفتن آنها فرصتی پیش آمد رفتم سراغ سید و گفتم بیا صبحانه بخور ! گفت فعلا کار دارم و بلافاصله جلسه با فرماندهان دسته ها و توضیحات و توجیهات آنان بر روی نقشه عملیاتی .

امروز دیگر خبری از شوخی ها و طنازی های سید نبود ! هرکاری می کردیم تا شاید یخ سید را آب کنیم نتوانستیم . حتی تیکه پرانی های حاج حسین موتاب نیز کارساز نبود .

ظهر که شد را خو م و بزور سید را مجبور کردیم دو سه لقمه ای را بعنوان صبحانه و ناهار بخورد ! کمی کارها سبک شده بود . سید دستی به صورتش کشید و گفت مصطفی ماشین اصلاح را بیاور و ریشم را کوتاه کن !

فرصت خوبی بود تا شاید بتوانم سید را از آن ح جدی که بخود گرفته بود در بیاورم اما ع العمل سید فقط سکوت بود و سکوت ! احساس می این آ ین باری است که من صورت او را اصلاح می کنم ! کم کم بین ما با سید داشت فاصله می افتاد ! بعد از اصلاح صورت ، سید گوشه ای نشست و کاغذی از جیبش در آورد و مطالعه کرد بعد شروع کرد به نوشتن بر روی کاغذی دیگر . حاج سید موتاب که حرکات سید را زیر نظر داشت از این سکوت و کارهای سید داشت منفجر می شد ، با ح ی عصبانی رفت و زد زیر کاغذ و گفت : سید چرا ؟ چرا می خواهی وصیت نامه بنویسی ! ؟ نمی گذارم ! و سید بدون هیچ ع العملی رویش را برگردانید و شروع کرد به نوشتن وصیت نامه جدید ...

طولی نکشید که دستور حرکت صادر شد به نیروها اعلام شد تا آماده رفتن باشند . مقصد ما جزیره مینو بود ، جایی که آ ین نقطه رهایی بود . غواص ها زودتر و جلوتر از ما رفتند و سید نیز همراه آنان رفت و من حتی فرصت ن با او خداحافظی کنم . آ ین دیدار من و سید نیمه شب چهارم دیماه 65 بود ، زمانی که با عبور از اروند و در ساحل جزیره سهیل عراق ، وقتی که از قایق پیاده شدم پیکر مطهر او را دیدم که آرام در ابتدای معبر خو ده بود و از نیروهایش استقبال می کرد .

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : آ ین دیدار سید - آ ین ,سکوت ,اصلاح ,آنان ,عملیات ,فرماندهان ,آ ین دیدار ,وصیت نامه ,فرماندهان گروهان ,گردان بلال ,چهارم دیماه
آ ین دیدار سید آ ین ,سکوت ,اصلاح ,آنان ,عملیات ,فرماندهان ,آ ین دیدار ,وصیت نامه ,فرماندهان گروهان ,گردان بلال ,چهارم دیماه
آلبومی از جنس سنگ

در گ ار شهیدآباد دزفول قطعه ای است ، معروف به « قطعه صالحین » این قطعه را برای والدین ء در نظر گرفته اند .

در این مکان انی خو ده اند که در طول سال های دفاع مقدس شبهای بسیاری را با چشم های نگران به صبح رسانیده و نخو ده اند .

اینجا مزار انی است که بزرگ مردانی را در دامان خود پرورانیده اند که حماسه های ماندگار آنان هرگز فراموش نخواهد شد .

سنگ مزار این عزیزان هم خود منظره‌ی زیبایی دارد . در کنار این سنگ مزارها که قدم بزنی ، گویی آلبومی از ع و خاطرات یاران شهید خود را ورق می‌زنی ، آلبومی از جنس سنگ ...

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : آلبومی از جنس سنگ - آلبومی ,قطعه
آلبومی از جنس سنگ آلبومی ,قطعه
آرزوی دیدن مشهر

12 داد سالروز شهید سید احمد کدخدا زاده

گرامی باد .

گاهی با اجبار او را برای دیدار با خانواده اش ، به زادگاهش قائم شهر می فرستادیم !

سید احمد از دانشجویان پیرو خط بود که با شروع جنگ تحمیلی به دزفول مهاجرت کرد و در بسیج مرکزی دزفول مستقر شد . تمام مدتی راکه در دزفول بود ، در جبهه های پ ندی غرب دزفول حضور می یافت و حتی با نیروهای دزفول که به جبهه آبادان اعزام شده بودند راهی آبادان و مشهر شد . آرزوی همیشگی اش این بود که روزی مشهر را ببیند .

بیشتر اوقات خود را در بسیج به تلاوت قرآن و خواندن می گذرانید و هر وقت که از جبهه می آمد ، به زور و اجبار او را برای دیدار با خانواده اش ، به زادگاهش قائم شهر می فرستادیم !

یکی از بچه های بسیج می گفت :

در مهر ماه 1360 وقتی به جبهه آبادان اعزام شدیم ، مسیر رفتن ما به آبادان ، از اهواز به ماهشهر و از آنجا بوسیله لنج و از راه دریا باید به آبادان می رفتیم . در کنار نیروهای اعزامی و گروه ما ، یک نفر با لباس که غریبه بنظر می رسید ، حضور داشت . همه ما اسلحه ژ3 و تجهیزات و حمایل داشتیم ولی او تنها اسلحه اش ، یک کلت کمری بود ! گوشه ای از لنج به تنهایی نشسته بود ، سراغش رفتم و سر صحبت را با او باز ، نامش « سید احمد کدخدازاده » و از اهالی قائمشهر مازندران بود .

بعد ها در طول یت آبادان و ارتباط بیشتر با او متوجه شدم از دانشجویان پیرو خط است که در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی حضور داشته و با شروع جنگ تحمیلی تصمیم گرفته  به جبهه بیاید و دزفول را برای حضور در جبهه ها انتخاب کرده است .

با شروع عملیات های و تشکیل گردان بلال بعنوان مشاور در کنار فرماندهی گردان ودر موقع عملیات  بعنوان یک نیروی معمولی در کنار سایر نیروهای می جنگید .

دیدار سید احمد از مشهر یک هفته قبل از شهادت

سرانجام سیداحمد به آرزوی خود یعنی دیدن مشهر نائل آمد و ده روز بعد از مشهر در حالی که آ ین مغرب و عشای خود را پشت خاکریز دفاع از مشهر خوانده بود ، به شهادت رسید .

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : آرزوی دیدن مشهر - مشهر ,دزفول ,آبادان , ,حضور ,احمد , مشهر ,آبادان اعزام ,دیدن ,جبهه آبادان ,نیروهای ,دیدن مشهر ,جبهه آبادان اعز
آرزوی دیدن مشهر مشهر ,دزفول ,آبادان , ,حضور ,احمد , مشهر ,آبادان اعزام ,دیدن ,جبهه آبادان ,نیروهای ,دیدن مشهر ,جبهه آبادان اعز
ا راهت ادامه دارد ...

السلام علیک ای بزرگ ما !

ای ! روزی که نام ترا شنیدیم ، باورمان شد که تو ما را نجات خواهی داد .

آن روز بر دلهای ما نور ایمان و اعتماد و اطمینان پاشیدی و امیدوارمان ساختی که می توانیم بر سر پای خود بایستیم و تنها تکیه گاه مان خدا باشد و بس !

ای ! تو به  ما یاد دادی تا ایستادگی کنیم و از دشمن نهراسیم .

ا ! آن روز که رفتی ، خوب می دانستی که سر پرستی و ولایت ما را به دست چه ی می سپاری .

ای خوب پدری بودی که نگذاشتی آینده فرزندان و مردمانت تباه شود !

او مردی از تبار حسین (ع) است که هرگز ذلت نمی پذیرد و کلامش کلام تو ، و راهش راه توست .

آقاجان ! او نگذاشت و نمی گذارد که « این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان » بیفتد .

آقاجان ! همانگونه که آرام و مطمئن رفتی ، همچنان به تو اطمینان می دهیم که دست در دست جانشین و نائبت باشیم و او را تنها نگذاریم .

آقاجان ! بعد از تو راه سخت شد و دشمنان صفوف خود را در رنگ های مختلف به نمایش گذاشتند و گاهی توانستند « گوساله ای سامری » بسازند و عده ای را بفریبند ، اما « سیدعلی » تو مکرشان را آشکار کرد و « گوساله » شان را نابود ساخت .

آقاجان ! خی راحت باشد  ما با « سیدعلی » عهد بسته ایم که راهت را ادامه دهیم و امانت ترا به صاحبش تحویل دهیم

« ولو کره المشر »

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : ا راهت ادامه دارد ... - ,آقاجان ,دهیم
ا راهت ادامه دارد ... ,آقاجان ,دهیم
اوج مهربانی خدا

دست نوازش مادر و سایه لطف پدر ، نشانه هایی از یک مهربانی بود که در کودکی احساس می کردیم و همان وقت ، یاد گرفتیم که معنای :

بسم الله الرحمن الرحیم

یعنی به نام خداوند بخشنده مهربان .

آن زمان یک آرامش و محبت غیرقابل وصف از خداوند متعال را در جان و روح خود فهمیدیم و درک کردیم .

بعدها کم کم آموختیم که مهربانی خدا چیزی فراتر از مهر مادری و لطف پدرانه است .

اصلا یاد گرفتیم که بدانیم ، خداوند از کمترین فرصت هایمان برای مهربانی به ما ، استفاده می کند تا ما را به لطف و مرحمت خویش بنوازد .

و ماه مبارک رمضان اوج مهربانی خداست .

رمضان ، ماه رحمت و مغفرت و پاداش های بی حساب الهی است به بندگان خودش .

زیباتر از این مگر می شود ! آیا بهتر از این می توان محبت کرد ؟

خو دن ، عبادت . نفس کشیدن ، تسبیح خدا گفتن . خواندن یک آیه قرآن برابر با یک ختم قرآن .

آیا لطف و محبتی از این بالاتر سراغ دارید که خداوند متعال شیاطین را در این ماه در غل و زنجیر بکشد تا ما یک ماه آسوده از شرّ باشیم !

چه محبتی از این بیشتر که درهای بهشت به رویمان باز و درهای جهنم بسته باشد !

پس بیایید فرصت را غنیمت شماریم و خود را غرق دریای لطف و رحمت و مهربانی خدا .

                                                    ماس دعا

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : اوج مهربانی خدا - مهربانی ,خداوند ,خداوند متعال
اوج مهربانی خدا مهربانی ,خداوند ,خداوند متعال
احساسات پدرانه

قصه جبهه رفتن های ما در زمان جنگ ، خود حکایتی است شنیدنی . خصوصا برای انی که یک برادرشان قبلا در جبهه به شهادت رسیده بود و از قضا خانواده آنان وابستگی شدیدی به آن شهید داشتند و همین احساس عاطفی سدی بود برای برادر کوچکتر !

 روایت زیر یکی از این قصه هاست :

دو سال از شهادت برادرم گذشته بود و من دنبال فرصتی می گشتم تا راهی جبهه ها شوم . برایم سخت بود که هر شب بروم مسجد و بچه های بسیج را ببینم و خاطرات آنها را از جبهه و جنگ بشنوم ، اما من فقط ساعتی در مسجد باشم و ی و جلسه قرآنی ، والسلام !

باید راهی پیدا می تا فرصت جبهه رفتن برایم فراهم شود به همین خاطر در پایگاه بسیج مسجد ثبت نام و گه گاهی شبها همراه بچه ها نگهبانی می دادم و گشت می رفتم ، اوا شب هم برمی گشتم خانه ! اوایل مادر دلیل دیر آمدنم را که پرسید گفتم به بچه های بسیج کمک می کنم . نیروهایشان رفته اند جبهه و من هم در حد توانم در کار نگهبانی به آنها کمک می کنم .

وقتی پدرم متوجه موضوع شد به مادرم گفته بود محمدحسین اگر در بسیج بماند کم کم هوایی می شود و هوای جبهه رفتن بسرش خواهد زد ! بگو شبها بعد از جلسه قرآن برگردد لازم نیست به بسیج کمک کند ! پدرم به شدت تحت تاثیر شهادت برادرم بود ، بسیاری از شبها تا صبح بیاد او بیدار بود و گریه می کرد . مخالفت او با جبهه رفتنم صرفا یک احساس پدرانه بود و نه بیشتر ! زیرا خودش اوایل جنگ با ماشین سنگین بصورت داوطلبانه اقدام به جابجایی مهمات و نیرو در سطح جبهه ها می کرد . بعد ها هم که در مغازه قنادی اش مشغول کار بود مسئول جمع آوری کمک های مردمی از سوی صنف خود برای جبهه ها شده بود . او علاقه شدیدی به حضرت داشت و دارد . اما همین احساس پدرانه مانعی شده بود برای حضور من در جبهه .

دیگر صبرم تمام شده بود و تحمل نداشتم ، اوا پاییز سال 63 بود که برای عملیات بدر اعزام نیرو داشتیم . تصمیم گرفتم هر طوری که شده به جبهه اعزام شوم حتی اگر با مخالفت پدر و مادرم باشد ! روز اعزام به بهانه مریضی به دبیرستان نرفتم و یکی دو ساعت بعد از رفتن پدر به مغازه ، سوار دوچرخه شدم و رفتم سراغ پدرم . در بین راه جملاتی را که قصد داشتم به او بگویم پیش خود مرور می . توی افکار خودم بودم که به مغازه رسیدم ، پدرم مشغول کار بود سلام سرش را که برگردانید مرا دید با تعجب گفت : اینجا چه می کنی چرا مدرسه نرفتی ؟! گفتم حالم خوب نبود ، نرفتم . سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم ، اضطراب سراسر وجودم را گرفته بود ، بالا ه دل به دریا زدم و گفتم : آقا جان می خواهم بروم جبهه ! پدرم یک لحظه دست از کار کشید و سیگاری که در دستش بود محکم به زمین کوبید و به تندی نگاهم کرد و گفت : هنوز داغ برادرت تازه ست که ترا هم خیال برداشته ؟ برو بنشین سر درس و مدرسه ات !

دوچرخه را برداشتم و به جای رفتن به خانه به گ ار رفتم و کنار مزار برادر نشستم تا کمی آرام شوم . قدری که آرام شدم به او متوسل شدم تا کمکم کرده و دل پدر و مادر را برای رفتنم به جبهه نرم کند . ساعتی بعد به خانه رسیدم ، پدر زودتر از من به خانه آمده بود ! سلام اما تنها مادر جواب سلامم را داد . کمی بعد مادر سراغم آمد و گفت : این چکاری بوده که با پدرت کردی ؟ مگر وضعیت روحی او را نمی بینی ؟

ظاهرا بعد از حرف های من پدر مغازه را رها کرده و چون آن روز اعزام نیرو بوده سریع خودش را به مسجد جامع می رساند تا شاید مرا در صف نیروهای اعزامی ببیند اما وقتی مطمئن می شود به خانه می آید .

روز بعد کتاب هایم را زیر بغل زده به بهانه رفتن به مدرسه از خانه خارج شدم مادرم تا جلوی در دنبالم آمد و وقتی مطمئن شد که دارم بسوی دبیرستان می روم برگشت . ساعت اول کلاس که گذشت زنگ تفریح کتابهایم را به یکی از بچه ها دادم و گفتم فلانی من عازم جبهه ام ! ظهر کتابهایم را به خانه ببر و ماجرا را برایشان تعریف کن ! آمدم بسیج و از شانس خوب من فرمانده ناحیه گفت برو فرم پر کن تا ساعتی دیگر که خودم می خواهم به پادگان بروم ترا هم با خود می برم .

های ظهر بود که به پادگان رسیدم و خودم را در جمع نیروهای اعزامی و دوستان مسجد دیدم . اکثر بچه ها لباس به تن داشتند و تعداد کمی هم مثل من با لباس شخصی آمده بودند . همین عده هم اقلا با خود ی و کوله پشتی ای داشتند اما من با همان لباسی که معمولا اول سال تحصیلی می یدیم و با کفش های چرمی به جبهه آمده بودم !

یکی دو روز که گذشت به من و امثال من هم لباس دادند تا حداقل احساس کنم من هم یک هستم . یکی از دوستان که می خواست سری به دزفول بزند گفت کاری نداری ؟ گفتم اگر زحمتی نیست سری به خانه مان بزن و قدری لباس برایم بیاور . روز بعد  محمد با ی لباس و وسایل شخصی برگشت . دوستانم  که از نحوه آمدنم به جبهه خبر داشتند سربسرم می گذاشتند و می گفتند : گوش کن  ! بلند گوی پادگان ترا صدا می زند احتمالا خانواده ات آمده اند تا ترا برگردانند ! این اذیت ها بالا ه به واقعیت پیوست و روز دهم حضورم مرا به دژبانی پادگان فراخواندند که ملاقاتی داری !

وقتی به درب پادگان رسیدم ماشین سواری آبی رنگ پدر را شناختم . پدر و مادر و خواهر بزرگم داخل ماشین نشسته بودند . پدر سیگار می کشید و وقتی سلام طبق معمول مادرم جواب داد . دست مادر را بوسیدم و اصرار کرد که برگردم گفتم اینجا مسئولتی در تبلیغات به من داده اند و جایم خوب است کمی که حرف زدیم ، وقتی از برگشتنم ناامید شد گفت پس همینجا بمان ! به خط مقدم نرو که اگر رفتی ، شیرم را حل نمی کنم ! و ع العمل پدرآن روز فقط سکوت بود و سکوت .

بعد از عملیات بدرکه برگشتیم مادرم گفت : نه اینکه راضی نبودم اما آن روز بخاطر پدرت این را گفتم ! دلیل رضایت آنها را سال بعد که می خواستیم برای عملیات  والفجر هشت اعزام شویم ، دیدم زیرا  این بار با رفتنم به جبهه مخالفت ن د ...

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : احساسات پدرانه - گفتم ,خانه ,رفتن ,بسیج ,مادر ,پدرم ,جبهه رفتن ,سلام ,وقتی مطمئن ,پادگان رسیدم ,لباس
احساسات پدرانه گفتم ,خانه ,رفتن ,بسیج ,مادر ,پدرم ,جبهه رفتن ,سلام ,وقتی مطمئن ,پادگان رسیدم ,لباس
خاطرات دفاع مقدس چرا ؟

شاید در ذهن بسیاری از دوستان هم نسل من که روزهای جنگ و دفاع مقدس را تجربه کرده اند و نیز نسل های بعد از ما ، این سوال بوجود آمده باشدکه :

« چرا خاطرات دفاع مقدس را باید حفظ کرد و بازگو نمود ؟ »

حتی برخی پا را فراتر گذشته می گویند :

« بیان این خاطرات چه دردی از ما را درمان می کند ؟»

و یا سوالات دیگری که ممکن است خدای ناکرده ذهن ما را از آنچه روزی موجب افتخارمان بود ، دور کند .

پاسخ همه این این سوالات این است : تاریخ را چه انی نوشته اند و چگونه این تاریخ به دست ما رسیده است ؟ چه میزان از این نقل های تاریخی واقعی و چه مقدار آن ساخته ذهن نویسندگانی بوده است که برای ارتزاق زندگی خود باید آن گونه می نوشتند که فرمانرویان و ان می خواستند !

یادمان باشد در زمان های دور که نه امکان آموختن سواد برای همه افراد جامعه فراهم بود ونه بسیاری از مردم توانایی تهیه م ومات نوشتاری را داشتند که بخواهند بطور مستقل تاریخ را آن گونه که هست بنویسند . لذا مجبور بودند تاریخ را بر اساس خواست پادشاهان و درباریان بنویسند .

اما امروز که بحمدلله هنوز ما هستیم و روزهای حماسه و ایثار و دوران دفاع مقدس را درک کرده ایم وظیفه داریم تا تاریخ جنگ مان را آن گونه که بوده است روایت کرده و خاطراتی را که ی آن را « میراث معنوی » می دانند ، بازگو کنیم :

«یادداشت‌ها و خاطرات و زندگی رزمندگان و و ایثارگران و آزادگان به‌عنوان غنی‌ترین میراث معنوی برای تاریخ که از آن هزاران محصول فرهنگی هنری قابل است اج است. »

و بیان این خاطرات آنقدر ارزشمند است که حضرت آقا حتی بر نویسندگان این خاطرات سلام و درود می فرستند :

« تاریخ ما بعدها... این دلها وجدانهای بیدار و حقجو و حقگو را نیز ستایش خواهد کرد که نگذاشتند قصه جهادی به آن عظمت در لابه‌لای یاوه‌گوییها و هرزه‌دراییهای زمانه گم شود. درود بر نویسندگان این آثار. »

و در آ نیز عظمت این حادثه بزرگ را بر می شمارند که :

«محصول همه این خاطرات یک چیز است: همه از عظمت حادثه هشت ساله دفاع مقدس و تحول شگرفی که در دل و جان و فکر و عمل جوانان این کشور پدید آورده بود خبر می‌دهند و ابعاد بی‌نهایت این معجزه الهی تاریخ را ـ به تقریب ـ نشان می‌دهند... دریغ از آن روزهای فراموش نشدنی، دریغ از آن ماجرای معجزنشان، دریغ از آن تجربه درس‌آموز و جانهای پاکی که آن را شکل دادند... و دریغ از آن جویبار رحمت و فضل خدا که انی چه زیرکانه و هوشمندانه از آن نوشیدند. »

پس تا فرصت هست بیایید این خاطرات را از ذهن های مان بر صفحات کاغذ بیاریم تا در برگ های تاریخ زنده و جاوید بماند . ان شاء الله

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس چرا ؟ - تاریخ ,خاطرات ,مقدس ,دفاع ,دریغ ,عظمت ,دفاع مقدس ,میراث معنوی ,خاطرات دفاع
خاطرات دفاع مقدس چرا ؟ تاریخ ,خاطرات ,مقدس ,دفاع ,دریغ ,عظمت ,دفاع مقدس ,میراث معنوی ,خاطرات دفاع
اسیر وسیر آمدی !
مروری بر خاطرات عملیات رمضان

راوی : عبدالحسین کرمی زاده

نفر سمت راست

  بعد از عملیات بیت المقدس که مجددا اعزام نیرو شد ما در پادگان کرخه بودیم که اعلام شد چون گردان بلال برای مرحله اول عملیات آماده نمی شود نیروهای اعزامی به گردان میثم تحت فرماندهی برادر غلامعلی حداد و معاونت  یدالله ترنجی بروند .  بنده و شهید غلامرضا عارفیان بعنوان بیسیم چی های گردان انتخاب شدیم . ماچند روز قبل از عملیات عازم منطقه عملیاتی شدیم و از طرف واحد اطلاعات و عملیات برادران نوایی به گردان ملحق شدند تا راهنمای گردان جهت عملیات باشند شب عملیات نیروها را با کمپرسی به خط مقدم انتقال داده شدند . این محل تا نقطه رهایی فاصله داشت و ما به سمت چپ خط مقدم حرکت کردیم تا در نقطه رهایی نیروهای گردان از خاکریز عبور و به سمت خاکریز عراق حرکت کنیم .خاکریزهای عراق در این منطقه بصورت مثلثی بود که هر ضلع مثلث 3کیلومتر  و قاعده مثلث به سمت عراق و نوک مثلث به سمت ایران بود . ارتفاع قاعده بلند تر از دو ضلع دیگر آن بود .  فاصله مثلث ها از همدیگر بین 1تا3کیلومتر بود.

بعد از عبور نیروها ازخط خودی فرماندهی گردان بروی خاکریز خودی مستقر شد و از همانجا هدایت نیروها را به عهده گرفت.(این اشتباه در مراحل بعدی عملیات توسط فرماندهان قرارگاه اصلاح و فرمانده گردانها به همراه نیروها حرکت می د) .

 با شروع درگیری آتش دشمن بروی خاکریر خودی شدید شد که یکبار به علت اصابت گلوله کاتیوشا به پشت سنگر ما ، سنگر بر سر ما اب شد و بنده تا گردن زیر آواره ماندم که اگر یک گونی خاک روی سر من نمی افتاد زیر آوار دفن می شدم !

 ازفرمانده گروهانها گزارش می رسید از جناحین بسمت آنها تیراندازی می شود ! طی تماس با قرارگاه گفته می شد که گردانهای بغلی به موقع عمل کرده اند و مشکلی نیست ولی در واقع گردانهای بغلی با فاصله خیلی زیاد از بچه های گردان میثم عقب تر بودند و نیروهای گردان ما از بین مثلثی ها عبور کرده  و خیلی سریع  به دریاچه ماهی که حدود 15کیلومتر جلوتر از خاکریز خودی بود رسیده بودند . باتماس هایی که با نیروها داشیم از آنها خواسته شد در جای خود متوقف شوند . متعاقب تماس با قرارگاه از ما خواستند نیروها را به عقب بکشیم ولی با توجه به بعد مسافت که بچه ها به جلو پیشروی کرده و در منطقه گم شده بودند تماسها با اختلال انجام می شد و هرچه گلوله های منور می زدیم با توجه به فاصله بین ما و نیروها این گلوله ها برای بچه ها قابل رویت نبود . تا اینکه هوا روشن شد و با جیپ فرماندهی خودمان را به اولین مثلثی دشمن رس م ولی آنجا خالی بود ، نه از عراقی ها خبری و نه از نیرو های خودی ! با تماسهای کوتاهی که با بچه ها داشنیم متوجه شدیم که بیسم ها آسیب دیده اند ونیروها در محاصره عراقی ها هستند . بر اثر تماس های مکرر ما با نیروها ، عراق موقعیت ما را شناسایی کرد و با توجه به آنتن بلند بیسم خودرو ، جیپ ما را با تانک و خم زیر آتش گرفت  که ما مجبور شدیم محل را ترک کنیم . با فاصله گرفتن از محل چند نفر از نیروها را دیدیم و آنها مقداری از ماجرای شب قبل را تعریف د .  تعداد زیادی از نیروهای گردان میثم در آن عملیات به اسارت دشمن درآمدند.

 یک خاطره جالب اینکه چون ما به مدت یکماه در منطقه حضور داشتیم بعد از این مدت برای چند روزی به دزفول برای مرخصی آمدم . حدود ساعت 2 بعداز ظهر به دزفول رسیدم از همه جا بی خبر زنگ خانه را بصدا در آوردم . بعد از چند لحظه مرحوم مادرم در را باز کرد و با تعجب هر چه تمام تر فریاد زد :  اسیر وَسیر آمدی !  من را می گویید با تعجب گفتم : من که اسیر نشدم . با صدای فریاد مادرم تمام اعضای خانواده جلوی در آمدند .

 بعد مادرم گفت یکی از همسایه ها که یک مقداری با اعتقادات مذهبی ما مخالف بود بعد از شنیدن نام یکی از اسرای ایرانی بنام حسین کرمی که از روستای گمار بود آمده  وگفته بود که فرزند شما در رادیو عراق اعلام اسارت کرده است !خلاصه من در آن گرمای بعد از ظهر تابستان دزفول مجبور شدم دوره بیفتم  بین خانه های فامیل و اعلام از زندانهای نرفته عراق را م .

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : اسیر وسیر آمدی ! - گردان ,عملیات ,نیروها ,عراق ,فاصله ,خودی ,گردان میثم ,نیروهای گردان ,گردانهای بغلی ,خاکریز خودی ,نقطه رهایی
اسیر وسیر آمدی ! گردان ,عملیات ,نیروها ,عراق ,فاصله ,خودی ,گردان میثم ,نیروهای گردان ,گردانهای بغلی ,خاکریز خودی ,نقطه رهایی
پای عشق

 

لَیْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى الْمَرْضَىٰ وَلَا عَلَى الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ مَا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ ۚ مَا عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ   «توبه 91 »

بر ناتوانان و بیماران و فقیران که ج سفر (و نفقه عیال خود را) ندارند گناهی بر ترک جهاد نیست هرگاه که با خدا و رسول او خیرخواهی و اخلاص ورزند (که این کار نی ت و) بر نیکوکاران عالم از هیچ راه حرج و زحمتی نیست و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

-        وقتی‌که پای عشق در میان باشد، مهم نیست پایت سالم باشد یا ناقص !

-        وقتی‌که نوای جهاد نواخته می‌شود، مهم نیست توانا باشی یا ناتوان! حتی اگر خدا عذر حضور ترا پذیرفته باشد.

روزی که جنگ شروع شد و دشمن بر دروازه‌های شهر رسید و ما تصور می‌کردیم با کو تل مولوتف می شود جلوی او ایستاد، مردانی از جنس غیرت ایستادند و مقاومت د تا پیروز شدیم ...

«نورعلی و حمید» را همه ما خوب می‌شناسیم، دلاورانی از جنس غیرت و مردانگی با پای معلول!

دوران کودکی این دو را خوب یادم هست، موقع راه رفتن زانوی پای معیوب خود را می‌گرفتند و تندوتیز چون ک ن سالم می‌دویدند و بازی می‌ د.

شنیده بودم که می‌گفتند: «معلولیت محدودیت نیست!»

اما معنی این حرف را زمانی فهمیدم که نورعلی بر کوهی از آهن نشسته بود و برای ان بی‌پناه در مقابل دشمن، خاک‌ریز می‌زد و سنگر می‌ساخت. او یک سنگر ساز بی سنگر بود.

شنیده بودم که می‌گفتند: «تدارکات چی باید آدم دست‌وپا داری باشد تا بتواند نیروها را سیر کند!»

اما وقتی حمید را دیدم که با یک پای معلول یک گروهان را تدارک می‌کند و بچه‌ها عاشقانه او را دوست دارند، آن گاه بود فهمیدم که : معلولیت محدودیت نیست ...

حالا دیگر خوب می‌دانید از چه انی سخن می‌گویم، ستارگان درخشان آسمان ذخیره ،                         

شهیدان نورعلی زاده گندم و حمید گیمدیلی

 

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : پای عشق - عَلَى ,سنگر ,محدودیت نیست ,شنیده بودم ,        وقتی‌که ,وَلَا عَلَى
پای عشق عَلَى ,سنگر ,محدودیت نیست ,شنیده بودم ,        وقتی‌که ,وَلَا عَلَى
شربت شهادت

«شربت شهادت» یک اصطلاح رایجی بود که در بین رزمندگان معمولا به طنز گفته می شد . و هرگاه چند نفر دور هم جمع می شدند ، برای فرار از گرما ، یک شربت آبلیمو درست می د و می گفتند : این «شربت شهادت» است بخورید !

زمانی که گردان بلال در یت پ ندی فاو بود ، یک روز قبل از ظهر ، نیروهای مستقر در منتهی الیه سمت راست خاکریز که در واقع خط مقدم جبهه فاو محسوب می شد ، در اروند رود ، گزارش دادند که احتمالا غواصان عراقی قد نزدیک شدن به خط ما را دارند ! فرماندهی گردان به نیروهای اطلاعات یت دادتا موضوع را بررسی کنند  من و محمد علی بی باک به آن قسمت خط رفتیم ، بعد از سرکشی در برگشت حین عبور از کنار خاکریز ، به سنگر بهمن دُرولی رسیدیم ، وقتی ما را دید بعد از سلام و احوال پرسی از ما خواست تا برای صرف چای چند دقیقه ای پیش آنها بمانیم .

خدایا این بهمن دُرولی که زمانی برای خودش در دزفول ی بود و اگر در شهر می ماند حتما فرمانده می شد ، حالا با لباس خاکی و در کنار بچه های بی نام و نشان به ما ان یک لاقبا اصرار می کند ، اصرار که نه ماس می کند تا چند دقیقه ای پیش او بمانیم و از ما پذیرایی کند ؟!

بهر حال قبول ن و گفتم کار دارم باید برویم ! اصرار کرد پس حداقل چند لحظه بمانیم و یک شربت آبلیمو برایمان درست کند . تا گفت شربت آبلیمو ، گفتم اصلا حرفش را نزن ! گفت چرا ؟ گفتم این «شربت شهادت» است و هر از آن بخورد شهید می شود و من فعلا قصد شهید شدن ندارم !

همه بچه ها بهمن را می شناختند ، بهمنی که شهادت را از عسل شیرین تر می دانست و بارها و بارها بر روی دوش بچه ها شعار داده بود که :

«اَ عسل شرین تَرَه »

اصرارهای بهمن فایده ای نداشت و از او خداحافظی کردیم ورفتیم . فاله سنگر ما تا سنگر بهمن کمتر از دویست متر بود . سنگر آنها در یک سه راهی قرار داشت ، جاده ای که از عقب به طرف خط می آمد و عمود بر خاکریز بود تقریبا روبروی سنگر او بود و معمولا بر اثر تردد خودروها و گرد و خاکی که از جاده بلند می شد باعث می شد تا عراقی ها گرای آن نقطه را داشته باشند .

هنوز به سنگر خودمان نرسیده بودیم که صدای انفجار یک خم آمد ، نگاه به پشت سرم که گفتم این خم باید نزدیک سنگر بهمن اصابت کرده باشد ! سریع برگشتم وقتی رسیدم ، دیدم شربت کار خودش را کرده و هر از آن خورده بود به شهادت رسیده است .

بیست دادماه سال 65 ، روزی که شهیدان بهمن دُرولی ، حسن آیرمی ، مرتضی سعیدی نیا ، سید جلال اسدی نسب و یوسف جاموسی ، نوشندگان جامی بودند که :

«اَ عسل شرین تَرَه »

بود .

راوی خاطره : حاج هادی نادی سراجی

 

عنوان وبلاگ : رهسپارقدیمی
برچسب ها : شربت شهادت - بهمن ,سنگر ,شربت ,گفتم ,شهادت ,اصرار ,بهمن دُرولی ,«شربت شهادت» ,سنگر بهمن ,شربت آبلیمو ,شرین تَرَه
شربت شهادت بهمن ,سنگر ,شربت ,گفتم ,شهادت ,اصرار ,بهمن دُرولی ,«شربت شهادت» ,سنگر بهمن ,شربت آبلیمو ,شرین تَرَه
اخرین جستجو ها
منابع کارشناسی ارشد اقتصاد منابع طبیعی و محیط زیست سحر بیماری انشای ذهنی در مورد دریا به روش جانشین سازی فروش کد مهدی اکبری ایوالله ایوالله حیدر ماشاالله گزارشی که به حضرتعالی فرستاده شده با هدف اغت فکری در آستانه انتخابات است استاندار کرمانشاه اساسا تک خوانی را منکر شد ای ولله حیدر ماشاءالله مهدی اکبری have josh show role walking that would have turned down have turned ‘the walking walking dead’ ‘the walking dead’ فایل ورد درس پژوهی علوم پنجم ابت چرا مواد خاصیت های متفاوتی دارند؟ wikimedia database dump of the hindi wikipedia on february قبول یارانه 250 هزارتومانی از بی‌سوادی اقتصادی است فقط برنامه احسان علیخانی مابه‌ازا دارد تهیّه آذوقه لشکر زمان عجّ ارزشی تشخیصی حقوق و تعهدات سرمایه گذاران no tv no problem get your march madness fill online with our full list کلیپ پیاده روی اربعین، حرکت عشق و ایمان دلتن لجوج 16 ispytaniya na prochnost طرز تهیه دلمه برگ مو آنان مباهله نجران خداى مذهبى سلام د، نمایندگان نجران خداى یگانه پرستش خداى اسقف نجران برنامه نیمسال دوم سال 1395 پذیرش مرکز مشاوره طراوت کتب درسی استانداردهای آموزشی گروه الکترونیک فنی کاردانش آشنایی با دانش آموز دیر آموز e journal دستگاه لیوان کاغذی مقاله درباره قضا و قدر نگاهی به قوی ترین زیر دریایی هسته ای روسیه پندهای حکیمانه بزرگان در مورد موفقیت افزایش کننده کلفت گیاهی وگا بزرگ بزرگ کننده کلفت کننده کلفت وگا ید افزایش میزان پرتاب کلفت وبزرگ کننده کامل ا تندر طلائی اندام patricia arquette to donald trump we re in the us not moscow video انشا درباره دهه فاطمیه wise being wise تنور سنگک بهایی طراحی ابداع تنور سنگکی counter shooting attack 3d car thief نسیم وصل رهی معیری your about what letter جنگ داخلی تا ی ایستگاه ایستگاه تا ی food diary servedup بازدید س رست معاونت دانشجویی فرهنگی از مجتمع خوابگاهی طوبی دسترسی wimax اینترنت سرعت وایم پاو وینت wimax برای دسترسی base station پهنای باند اصلی base پاو وینت wimax پاو وینت wimax روستای بابان معرفی جاذبه های گردشگری ایران خیلى روزا گذشت خسروی سیروان آهنگ سیروان خسروی روزا گذشت آهنگ جدید خیلى روزا جدید سیروان جدید سیروان خسروی چگونه میتوانیم مرد رویاهای خود را جذب کنیم، راههای جذب همسر ایده آل کتاب راهنمای معلم فارسی هشتم ونهم وفایل پرسش های چهار گزینه ای فارسی نهم سبک شناسی اشعار کمال الدین اصفهانی پاو وینت فواید ورزش بر سلامت قلب انشا در مورد جانشین سازی کتاب گزارش کارآموزی بررسی ارقام مختلف پنبه 58 ص ورد انرژی چاکراها چاکرا دارند حیاتی کالبد حاوی انرژی اعضای حیاتی قرار دارند ستون فقرات چاکرا چیست؟ مرحوم مشهدی کتابعلی سلیمی کتاب آموزش رابطه مسائل مسائل پیدا آموزش مسائل انشا در مورد سکوت و فریاد پایه دهم مقایسه سنجش کانال تلگرام دستگاه پنوماتیک آلومینیوم رجب‌زاده ما 20 عمر عبدالرحمان هستیم آیا خطرات استفاده از کولر خودرو را می‌دانید؟ مشهر را خدا آزاد کرد پرسشنامه تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر موری ای اشتراوس ctsp مجازی دنیای اینترنت غذای ایمیل خیلی دنیای مجازی برمی گرده دوست داریم سفارش دادم برنج ایرانی ۱۵ هزار تومان شد، ید نصف قبل هم نیست جنوبی یا شمالی بودن ساختمان یعنی چه؟ سالن میلاد علیرضا عصار اونی دفاع میکنی آیا آمازون می‌تواند در بورس ایران پذیرفته شود؟ نویسنده سعید باجلان چند ترکیب رنگ عالی برای تابستان خسته اید؟ این ها را نخورید ع پست طارمی به مناسبت ایام فاطمیه ثبت نام آزمون نمونه تی گرگان 96 – بازی صورت دشمنان اکشن بازیهای جدید ninja tobu بازیهای اکشن طراحی ساده فایل نصبی نشانه های ظهور حضرت مهدی عج دروغ‌گوها دروغ‌گوتر می‌شوند معرّفی اوّلین کتاب خانم عصمت طاهرزاده ی قهفرخی خیلی هفته برام خونه خواهر میرم استان مرکزی میزبان جشنواره بو نونهالان کشور شد معرفی چند دمنوش گیاهی و مفید برنامه دورهمی با قسمت خوبی کارام کارام برسم آ ین نسخه نورتون اینترنت سکیوریتی ننه روزته ننه؟ خُـــ مبارکه روش محاسبه ازمون سرسختی 20 سوالی کتاب کاربرد ازمونهای روانی پیام نور با نتیجه کارنامه های کنکور جزوه حسابداری تی1و2 نیاری سهراب نیاری؟ مُردنِ سهراب مُردنِ سهراب نیاری؟ ‘unreal’ brandon jay mclaren set to recur in season خود زشت پنداری اهنگ چترخیس جعفر the most memorable protest signs from trump s first 100 days علت یخ زدن کولر گازی جنرال چیست؟ تلخینه کد فعالساز نود 32 ورژن 10 پنجشنبه 14 بهمن نرم افزار مدیر 133 برای نوشتن کارنامه توصیفی ابت سال تحصیلی 96 95 نوبت دوم فایل ا ل داده های شاخص صنعت بازار نقد بورس اوراق بهادار تهران از سال 87 الی تیرماه بانوان ورزش کمبود امکانات تهران باربری ارومیه کالای پایانه ونقل باربری تهران تهران ارومیه ارومیه باربری پایانه باربری اذربایجان غربی باربری تهران ارومیه اروم نقاشی و تاثیر ان برتعلیم و تربیت کودک صدام عراق کشته گروه عراقی میکنند اهمییت اندازه گیری ذر زندگی روزمره برای شیعیان نیجریه شیخ ابراهیم زکزاکی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.322 seconds
RSS