هر چقدر بیشتر زندگی میکنم بیشتر معتقد میشوم به اینکه زن ها برای اینکه گوهر بمانند دو راه بیشتر ندارند یا تنهایی الی الابد بکشند یا با یک مرد واقعی وارد زندگی شوند، نی را دیده ام که تنشان با زور وحشی مردی معذب شده، نی هستند که بی حیایی زبان مردی،حجب و ریحانه گیشان بی قدر و حرمت کرده، نی که با عشق وارد یک زندگی شده اند مرگ رابطه را ذره ذره به چشم دیده اند اما برای احیای زندگی رو به موتشان از جان مایه گذاشته اند و در آ که بریده اند اسم مطلقه را به دوش کشیده اند و حرف و حرف و حرف جامعه کمر همت به نابو ان بسته . نی که با همه ی عیب ها و کاستی های مردشان ساخته اند اما به دور از دیدن یک لحظه قدرشناسی از طرف مردشان و سکوت و آب شدنشان از درون. نی که هرگز تشکر مردشان را نشنیده اند، نی که در برابر ناملایماتی که در زندگی با مردی دیده اند هرگز عذر خواهی نشنیده اند،فاجعه انگیزتر از همه نی که یادشان نمی آید آ ین باری که دوستت دارم شنیدند کی بوده و نی که درک نمیشوند ،فهمیده نمیشوند.این زن ها ،آدم های واقعی این جامعه اند همین زن های رن رنگ توی خیابان ،باحجاب و بی حجاب،با چهره ی شاد یا غمگین،باسواد ،بی سواد. ن خسته ی فهمیده نشده ای که قرار است آدم بسازند و تحویل اجتماع بدهند،آدمیزاد هایی که درونشان خشم نهفته دارند و قرار است مادر باشند و انسان ساز.
+ناگفته نماند هیچ چیز مطلق نیست حتی عنوان این پست و ناگفته نماند خود زن ها چ نقشی عظیمی در بی قدروحرمت شدن گوهر درونشون دارند که نوشتن در این باره ساعت ها زمان میخواد.

+در دو روز مانده به پایان 22سالگی در خسته ترین تراکت تقویمم.