حکایات حکیمانه

پست های وبلاگ حکایات حکیمانه از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!
 بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!

 

زنی دستش را بریده بود ، به اندازه اى که نیاز به بخیه زدن داشت.

با شوهرش آمده بود.
وقتی خواست روى تخت دراز بکشد،شوهرش نشست و سرش را روى پاهایش گذاشت.

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.

وقتی رفتند، هر ی چیزی گفت!
یکی گفت: زن ذلیل! 

یکی گفت: لوس!
 یکی چندشش شده بود !
و دیگری حالش به هم خورده بود!


یادم افتاد به خاطره ای دورتر، روى همان تخت.

خاطره زنى با سر ش ته که هرچه گفتم: چطور ش ت؟ فقط گریه می کرد!

مردى که همراهش بود ،وحشت داشت از پاسخ زنش ...

ولى آن زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود، که بازهم دست مردش راطلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم ...

و آرام در گوشش گفتم : لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
هیچ نگفت ... بخیه که تمام شد، آن ها رفتند.

 وقتی آن ها رفتند، ی چیزی نگفت!
هیچ چندشش نشد!
و هیچ حالش به هم نخورد...

همه چیز عادی به نظر آمد !

همان جا بود که فهمیدم چرا می گویند :
ما مردمی هستیم که به دیدن

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟! - بخیه ,دستش
بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟! بخیه ,دستش
« خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!
 « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!

 

طرز تفکر یک سگ

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

پس حتما اونا خدای من هستند ! 


>طرز تفکر یک گربه

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

حتما من خدای اونا هستم!
>
> اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ  بینی های کاذب میشن!

بنابراین بیاییم از صفت « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری» بپر م!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»! - گربه ,پنداری» ,بینی» ,گربه بینی» ,دوسم دارن ,میدن، نوازشم ,کنن، دوسم
« خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»! گربه ,پنداری» ,بینی» ,گربه بینی» ,دوسم دارن ,میدن، نوازشم ,کنن، دوسم
نتیجه کار با سختی و فشار
نتیجه کار با سختی و فشار


عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : نتیجه کار با سختی و فشار - فشار ,سختی
نتیجه کار با سختی و فشار فشار ,سختی
ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس!

ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس!



ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭاﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ .

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس! - ﺗﻤﺎﻣﯽ ,ﻭﺻﯿﺖ ,ﮐﺮﺩﻡ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ,ﮐﺮﺩﻩ ,ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ,ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ
ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس! ﺗﻤﺎﻣﯽ ,ﻭﺻﯿﺖ ,ﮐﺮﺩﻡ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ,ﮐﺮﺩﻩ ,ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ,ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

روزی گذشت پورشه ای از گذر گهی
فریاد و آه و ناله ز هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک فقیر
این اسب کیست مادرم این اسب پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که الاغی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این گمان کنم که مایه دارهاست

کودک به گریه گفت برایم نمی ی؟
این اسب با کلاس و نجیب است و سربراست

مادر به گریه گفت عزیز این که اسب نیست
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست

خوردند رانت نجومی و نفت و گاز
گفتند پول نفت سر سفره شماست

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
رو شکر کن پراید اگر زیر پای ماست
 
مردی که جیب ما و تو را می زند گداست
این گرگ سال هاست که با گله آشناست

به یاد بانو پروین اعتصامی


عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست! - ماست
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست! ماست
اول و بعد....!!(طنز)
اول و بعد....!!(طنز)


ی نقل می کرد:
بچه که بودم، سر م با صدای بلند دعا : "خدایا یه دوچرخه به من بده"!
پدرم شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانش است و خصوصا بخشش گناهان، نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه یدم و سر م دعا : 

خدایا ! منو بابت تمام گناهانم ببخش.
بابام شنید: گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.

از آن روز دیگه من راهم را پیدا .
 الان هم مسئول بزرگی توی ایران شدم !
اول و بعد و توبه!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : اول و بعد....!!(طنز) - دوچرخه ,
اول و بعد....!!(طنز) دوچرخه ,
رفتار بد نشانه بیماری است!
رفتار بد نشانه بیماری است!

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم، یکی از آشنایان را دیدم. سلام . جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه ی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن ی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا ی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر ی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روانی نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به ی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت ی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است
عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : رفتار بد نشانه بیماری است! - بیمار ,سقراط ,دلخور ,رفتار ,بیماری ,پرسید ,سقراط پرسید ,نشانه بیماری
رفتار بد نشانه بیماری است! بیمار ,سقراط ,دلخور ,رفتار ,بیماری ,پرسید ,سقراط پرسید ,نشانه بیماری
خفه شو!!

 خفه شو!! 

 

#طنزیمات_ادبی 


بچّه این قدر مکن چرب زبانی، خفه شو
این همه حرف مزن، لال بمانی، خفه شو
 
حرف هایی که کند فتنه مکش پیش و مکوش
که مرا هم به سر حرف کشانی، خفه شو
 
گر که یک اسیر است و دو صد آزاد
علّتی دارد و آن را تو ندانی؛ خفه شو
 
هیچ شک نیست که رازی است به هر کار نهان
چون نداری خبر از راز نهانی خفه شو
 
حرف های تو نسازد به مزاج حضرات
این قدَر قصه ی بو دار چه خوانی؟ خفه شو
 
گر که صد گرگ در این گلّه بیفتد به تو چه؟
چون که بی بهره ی از کار شبانی خفه شو
 
ترسم آ به تو صد وصله و بهتان بندند
تا نگفتند چنینی و چنانی خفه شو
 
تو چه داری خبر از آن که چرا روز به روز
بیشتر می شود این فقر و گرانی؟! خفه شو
 
این قبیح است که چون گرسنه م دوسه روز
ی شکوه ز آغاز جوانی، خفه شو
 
گیرم افتادی و مُردی، همه خواهد مُرد
چون چنین است، چه جای نگرانی؟! خفه شو
 
گفت مردی که در این دوره من آ چه کنم؟
گفتم از من بشنو، گر بتوانی خفه شو

زنده یاد #ابوالقاسم_ح
@tanz20

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : خفه شو!!
خفه شو!!
از عادت های غلط مان دفاع نکنیم!
 از عادت های غلط مان دفاع نکنیم! 

 

روزی از یک دعوت د تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند.
قصد داشت عملا به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است.

او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت.

سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت، کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند.
آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت.
کرم پیش روی همه تکه تکه شد.

رو به جمعیت کرد و پرسید که ایشان چه نتیجه‌ای می‌توانند از این آزمایش بگیرند.
یکی از حضار جواب داد :
«اگه الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی‌شود!»

هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می‌کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم.
ما همان حرفی را می‌شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می‌کنیم، تا این که شکل عادت به خود بگیرد.
ما باید یاد بگیریم از عادت های غلط مان دفاع نکنیم و توجیه هم نکنیم.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : از عادت های غلط مان دفاع نکنیم! - لیوان ,الکل ,نکنیم ,عادت ,دفاع , ,دفاع نکنیم
از عادت های غلط مان دفاع نکنیم! لیوان ,الکل ,نکنیم ,عادت ,دفاع , ,دفاع نکنیم
حکایت بابک زنجانی!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکایت بابک زنجانی! - زنجانی ,بابک ,بابک زنجانی
حکایت بابک زنجانی! زنجانی ,بابک ,بابک زنجانی
شخم زدن زیرساخت ها!
شخم زدن زیرساخت ها!

картинки по запросу
در حدود ۱۶۰  سال پیش ملک ّجار روسیه ویش قرتسوف سماوری با یک دست چای خوری برای کبیر تحفه فرستاد. شید که صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند.
اما سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گ پیش آمد و درخواست کمک نمود و گفت:
من واقعا گدا نیستم، سرگذشتی دارم اگر حوصله ی شنیدن دارید، برایتان تعریف کنم. او گفت:
در زمان صدارت کبیر یک روز حاکم اصفهان صنعت گران شهر را احضار کرد. گفت آیا می توانید ی را که در میان شما از همه تر است، معرفی کنید.
صنعت گران مرا معرفی د. حاکم گفت:
کبیر برای انجام کار مهمی تو را به تهران خواسته است و من در تهران به حضور رسیدم. سماوری نزد بود. او سماور را آب و آتش نمود و تمام اجزای سماور را بیان کرد و گفت: می توانی سماوری مانند این بسازی ؟
من تا آن زمان سماور ندیده بودم، جلو رفتم و پس از ملاحظه گفتم : بله می توانم. 

گفت این سماور را ببر،  مانندش را بساز و بیاور.
من سماور را برداشتم. مشغول شدم. پس از اتمام کار سماور ساخته شده را نزد بردم و مورد پسند واقع شد. پرسید:

  این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟ 

من عرض :  روی هم رفته ۱۵ ریال.
دستور داد تا امتیاز نامه ای برای من بنویسند که فن سماور سازی به طور کلی برای مدت ۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کرد.
پس از صدور این فرمان  گفت: 

به حاکم اصفهان دستور دادم که وسایل کارت را از هر جهت فراهم نماید.
در بازگشت به اصفهان به سرعت مشغول کار شده و چند نفر را نیز استخدام و مجموعا مبلغ ۲۰۰ تومان ج شد. اما هنوز مشغول کار نشده بودم که از طرف حکومت به دنبال من آمدند، من را همچون ان نزد حاکم بردند.
تا چشم حاکم به من افتاد با خشونت گفت: 

میرزا تقی خان کبیر از صدارت خلع شده و دیگر کاره ای نیست. تو باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰  تومان را به خزانه ی ت برگردانی.
در آن هنگام من پولی نداشتم، پس دستور مصادره اموال من صادر شد.
با این وجود بیش از ۱۷۰  تومان فراهم نشد.
برای ۳۰  تومان دیگر مرا سر بازار برده و در انظار مردم چوب زدند، تا این که مردم ترحم کرده و سکه های پول را به سوی من که مشغول چوب خوردن بودم، پرتاب د.
سرانجام آن ۳۰  تومان هم پرداخت شد. اما به خاطر آن چوب ها و صدمات بدنی چشم هایم تقریبا ن نا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم، از این رو به گ افتادم.....
این حکایت دویست ساله ماست که با تغییر اشخاص و حاکمان کل زیر ساخت هایمان را شخم می زنیم !!! .

 (؟)

کانال شفیعی مطهر     https://telegram.me/joinchat/bidjojvugfypj0yyyzketw

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : شخم زدن زیرساخت ها! - ,سماور ,مشغول ,تومان ,حاکم ,اصفهان , کبیر ,صنعت گران ,حاکم اصفهان
شخم زدن زیرساخت ها! ,سماور ,مشغول ,تومان ,حاکم ,اصفهان , کبیر ,صنعت گران ,حاکم اصفهان
زاهد که درم گرفت و دینار....
زاهد که درم گرفت و دینار....


مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد، گفت: 

اگر این ح به مراد من بر آید، چندین درم دهم زاهدان را .

چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت، وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. 

گویند غلامی عاقل هشیار بود، همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گردیدم، نیافتم.
گفت: این چه حکایت است؟! آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهداست! 

گفت : ای خداوند جهان! آن که زاهداست نمی ستاند و آن که می ستاند، زاهد نیست. 

ملک بخندید و ندیمان را گفت: چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار ،مرین شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست!

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر


سعدی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : زاهد که درم گرفت و دینار.... - زاهد ,زاهدان ,دینار
زاهد که درم گرفت و دینار.... زاهد ,زاهدان ,دینار
مسئولیت
مسئولیت


عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : مسئولیت - دوست ,مسئولیت ,قبول ,پدرم ,برایش ,کرده
مسئولیت دوست ,مسئولیت ,قبول ,پدرم ,برایش ,کرده
انضباط مالی!
 انضباط مالی!

 

image result for
تو دادگاه از احمدی‌نژاد پرسیدند که: 

توی این هشت سال چیکار کردی؟

یه شارژ دو تومنی ایرانسل از جیبش در میاره، میگه: 

وقتی من اومدم این دو تومن بود ،وقتی هم رفتم دو تومن!






میگن عباس هویدا تو قبر تشنج کرده!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : انضباط مالی!
انضباط مالی!
ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟!
 ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟! 

 

ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟!!!
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﻳﺎ ، ﻣﺮﻏﺎبی ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ؛ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺱ ﻣﺎﻟﻴﺪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﮏ شود ؛ ﺍﻳﻨ ﻄﻮﺭﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺖ ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ !!!

پس ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﺸﻮﯾﺪ !!!
ﻭﻗﺘﯽ که ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؛ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ می خوﺭﺩ، ولی ﻭﻗﺘﯽ می میرﺩ ؛ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ می خوﺭﺩ .
ﺷﺮﺍﯾﻂ با ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ می کند ؛ هیچ وﻗﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ. ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ ...

ﯾﮏ ﺩﺭﺧﺖ ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺭﺍ می ساﺯﺩ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ می توﺍﻧﺪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ با هم ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ !!!
ﭘﺲ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯿﺪ !!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟! - ﻭﻗﺘﯽ ,ﭘﺎﻳﺶ ,ﺩﺍﺭید؟ ,ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ,ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟
ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟! ﻭﻗﺘﯽ ,ﭘﺎﻳﺶ ,ﺩﺍﺭید؟ ,ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ,ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!


ﺷﻌﺮ ﻧﺎبی ﺍﺯ ‏( ﻣﻌﯿنی ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ ‏)

ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﺎ ﺭﺏ ؛ ﮐﻮﺩﺗﺎﯾﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺪﻝ ﻭ ﺍﻧﺼﺎﻓﺖ ؛ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻦ..!


ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻋﻠَﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺩﺳﺖِ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺯ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎ ؛ ﻗﻠﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺻﻔﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻨﺪ..!
ﻧﻤﺎﺯ ﻭﺍﺟﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ؛ ﻓﻘﻂ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!
ﺯ ﺗﻮ ﺩﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭ ؛ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!


ﺯ ﻗﺮﺁﻧﺖ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺳﻢ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ؛ ﺑﯽ ﺑﻬﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺧﻠﻖِ ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺟﻔﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ : ﺻﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻦ ؛ ﺑﯿﺎ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺎﮐﺖ ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ! - ﮐﺮﺩﻧﺪ ,ﺧﺪﺍﯾﺎ ,ﻧﯿﺴﺖ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ,ﻧﺸﺎﻥ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ! ﮐﺮﺩﻧﺪ ,ﺧﺪﺍﯾﺎ ,ﻧﯿﺴﺖ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ,ﻧﺸﺎﻥ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ
حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

 

رسول‌ اکرم (ص) فرمود: 

هر شهروند(مومن) بر گردن دیگری سی حق دارد که جز با انجام آن ها یا بخشش طرف راه نجات ندارد:

 1- لغزش‌های او را ببخشد. 

2- بر گریه و اندوه او رحم کند.

 3- اسرار و رازهای او را پنهان بدارد.

 4- از اشتباهات او در گذرد.

 5- عذر او را بپذیرد.

 6- در غیابش از او دفاع کند و از غیبت او جلوگیری نماید.

 7- همیشه خیرخواه او باشد.

 8- دوستی او را حفظ کند. 

 9- پیمان‌ها و تعهدات او را محترم بشمارد.

 10- در موقع بیماری از او عیادت و دیدن کند.

 11- در مراسم مرگ و عزایش شرکت کند.

 12- به دعوت او پاسخ مثبت بدهد.

 13- هدیه و تحفه او را بپذیرد. 

14- احسان و هدیه او را جبران کند.

 15- نعمت و نیکی او را پاسخ گوید.

 16- او را به نیکی یاری و مدد کند.

 17- از همسر او حمایت و حفاظت کند.

 18- حاجت و نیازمندی او را برآورد.

 19- شفاعت و وساطت او را بپذیرد.

 20- به هنگام عطسه به او رحمت فرستاده و دعا کند.

 21- گمشده او را پیدا کند (گمشده او را معرفی کند).

 22- سلام او را پاسخ گوید.

 23- با او پاکیزه صحبت کند.

 24- در مقابل احسان و نیکی او متقابلاً احسان و نیکی کند.

 25- سوگندهای او را تصدیق نماید.

 26- او را دوست بدارد و دشمن ندارد.

 27- او را یاری کند چه ظالم و ستمگر باشد و چه مظلوم و ستمدیده، اما یاری او به هنگام ستمگری بدین طریق است که او را از ظلم و ستم باز دارد و یاری به هنگام مظلومی و ستم‌دیدگی به این صورت است که او را در گرفتن حق خود یاری و مساعدت کند.

 28- او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند.

 29- هر خیر و نیکی که برای خود می‌خواهد، برای او نیز بخواهد.

 30 – هر بدی و شری که خود را از آن دور می‌کند، برای او نیز نخواهد و آرزو نکند.

(ص) فرمود:

 مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمی‌کند و دشنام نمی‌گوید. هر آن که در برآوردن نیازمندی برادر دینی خود گام بردارد، خداوند حاجت‌های او را برآورد و هر که غم و اندوه مسلمانی را برطرف کند، خداوند در عوض آن، گرفتاری‌ها و اندوه‌های او را در روز قیامت برطرف می‌کند و هر که عیب مسلمانی را ‌پوشی کند، خداوند در روز قیامت بر روی عیوب او کشد.

(ص) فرمود:

 ای مردم! همدیگر را دشمن ندارید و حسد نورزید و پشت به هم نکنید و ای بندگان خدا! برادر هم باشید و هیچ مسلمانی نمی‌‌تواند بیشتر از سه شب برادرش را ترک گفته و با او به ح قهر باشد.

در جای دیگر فرمود:

 هر آن‌که با مؤمنان با لطف و مدارا رفتار کند، یا برای رفع نیازمندی دنیوی و ا وی آن ها اقدامی نماید، بزرگ باشد، یا کوچک، مهم یا ناچیز، بر خدا است که در روز قیامت خدمت‌گزاری برایش فراهم سازد که او را خدمت کند.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) - نیکی ,یاری ,برادر ,خداوند ,دشمن ,هنگام ,کند، خداوند ,پاسخ گوید ,نگاه محمد ,حقوق شهروندی
حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) نیکی ,یاری ,برادر ,خداوند ,دشمن ,هنگام ,کند، خداوند ,پاسخ گوید ,نگاه محمد ,حقوق شهروندی
تنها احمق کلاس!!
عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : تنها احمق کلاس!! - کلاس ,احمق ,احمق کلاس ,تنها احمق
تنها احمق کلاس!! کلاس ,احمق ,احمق کلاس ,تنها احمق
ادعای مرد فاسق!

ادعای مرد فاسق!

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام!
چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند نفر که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند :  
پدر سوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید، مُرده.

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.

گفتند : این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.
پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد.
حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد.
این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه، شرعا جایز نیست.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ادعای مرد فاسق! - فاسق ,قاضی ,عادل خداشناس
ادعای مرد فاسق! فاسق ,قاضی ,عادل خداشناس
مجال معرفی!
مجال معرفی!

картинки по запросу
جالب است

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : مجال معرفی! - تولستوی ,معرفی ,مجال ,مجال معرفی
مجال معرفی! تولستوی ,معرفی ,مجال ,مجال معرفی
انسان دوستی!

انسان دوستی!


خاطرات یک ﺍﯾﺮﺍنی مقیم ﺁﻟﻤﺎن:

 ﺍﺯ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻞ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺑﺸﯿﻢ .ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺭﻓﺘﻢ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ 10 ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ دو ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ:

ﺧﺒﺮ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﯼ؟   

ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ .ﺩﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﻦ، ﺩﺍﺭﻡ می برم ﺑﺪﻡ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ. !

ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻡ...


ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻫﺴﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍنی ها ﻭ ﺁﻟﻤﺎنی ها...

در سال 1939 وقتی مسئولان شرکت  «گندم کانزاس» متوجه شدند که مادران فقیر با پارچه بسته بندی آن ها برای فرزندان خود لباس درست می کنند، شروع به استفاده از پارچه های طرحدار برای بسته بندی د تا بچه های فقیر لباس های زیباتری داشته باشند و در کمال مهربانی کاری د که آرم این شرکت با اولین شستشو پاک می شد.

انسان بودن و انسان دوستی محصور به هیچ دین و کشور نیست!
 
کانال شفیعی مطهر     https://telegram.me/joinchat/bidjojvugfypj0yyyzketw

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : انسان دوستی! - ﭘﻨﯿﺮ ,انسان ,ﺑﺴﺘﻪ ,دوستی ,ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ,انسان دوستی ,بسته بندی ,ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ
انسان دوستی! ﭘﻨﯿﺮ ,انسان ,ﺑﺴﺘﻪ ,دوستی ,ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ,انسان دوستی ,بسته بندی ,ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ
دوزخ یعنی چه؟!

دوزخ یعنی چه؟!  


ا*************
شبلی مرد عابد و عارفی که شاگردان زیادی داشت و همه او را می شناختند. روزی به یک نانوایی در شهر دیگری می رود و چون لباس درستی نپوشیده بود، نانوا به او نان نداد.
مردی که آنجا بود، وی را شناخت، به نانوا گفت: 

این مرد را نشناختی؟
گفت: نه.
مرد گفت: او شبلی بود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت :

می خواهم شاگرد شما باشم! 

عابد قبول نکرد.
نانوا گفت: اگر قبول کنی، من امشب تمام آبادی را طعام می دهم. 

عابد قبول کرد.
وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم، دوزخ یعنی چه؟
عابد پاسخ داد: "دوزخ یعنی این که تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی،
ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی"!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : دوزخ یعنی چه؟! - نانوا ,دوزخ ,عابد ,یعنی ,قبول ,دوزخ یعنی ,عابد قبول
دوزخ یعنی چه؟! نانوا ,دوزخ ,عابد ,یعنی ,قبول ,دوزخ یعنی ,عابد قبول
چهار پرسش بی پاسخ!
چهار پرسش بی پاسخ!


#کوتاه_اما_عبرت_آموز

ابوالحسن قانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

*مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

*مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت،به او گفتم: 

قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست،به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!

*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ این شهری،بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!

*زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد !
گفتم: اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی خود شده ام که از خویش
خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری....؟!


#کانال_زنده_باد_اصلاحات
https://telegram.me/joinchat/bl67ptwvduzkw8lmyei_nq

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : چهار پرسش بی پاسخ! - گفتم ,چهار ,چهار پرسش
چهار پرسش بی پاسخ! گفتم ,چهار ,چهار پرسش
مکالمات خیام با همسرش

مکالمات خیام با همسرش

زن: کجایی عزیزم؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کُنجِ اب
جان و دل و جام و جامه در رهن

زن: مشروب !؟ مگه تو نگفتی من می خونم؟
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

زن :
با کیا هستی حالا خبرِ مرگت؟
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کِشت
با یک دو سه یار و دلبر حور سرشت

زن :
آدرس بده بیام بزنم تو دهن این حوری ها!
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه
عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : مکالمات خیام با همسرش - خیام ,مکالمات خیام
مکالمات خیام با همسرش خیام ,مکالمات خیام
حکایت تلخ جامعه آفت زده
حکایت تلخ جامعه آفت زده

related image

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکایت تلخ جامعه آفت زده - جامعه
حکایت تلخ جامعه آفت زده جامعه
ریشه چند ضرب المثل
ریشه چند ضرب المثل

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ریشه چند ضرب المثل - زندان
ریشه چند ضرب المثل زندان
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !

قسمتی از کتاب #ما_چگونه_ما_شدیم

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !


ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﻌﯿﺸﺖ ﺟﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻣﻼ، ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﮕﻨﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ! ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ، ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﯽ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
... ﺑﺎ ﺯﻥ ، ﺷﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻗﺪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺪ ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺨﺮﻭﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﭼﮑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ، ﭘﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﯿﺴﺖ . . . ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ، ﮐﻪ ﻣﻘﺮﺏ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﺩﺭ ﻭﺿﻊ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﻮﺩ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﯾﮏ ﮔﺎﻭ ، ﯾﮏ ﺧﺮ ، ﺩﻭ ﺑﺰ ، ﺳﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ، ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺮﻍ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺮﻭﺱ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺮﻁ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ . . . !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ ﮐﻪ :
ﺁﻣﻼ ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ . ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﻡ ؟ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﻤﮏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ، ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻧﺰﺍﺭ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﯾﺸﺐ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ . ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﻟﮕﺪﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﮔﺎﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ یک باﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻮﻝ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﮔﺎﻭ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺧﻮﺩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺷﺪﻧﺪ !
ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮔﻮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﺎﺭﻩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺭﻩ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ !!!

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ !
ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥ ، ﺧﺮﻭﺱ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ، ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺁﻣﻼ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪت ها ، ﺩﯾﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﻢ !
ﺁﻩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯾﻢ !!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ


برگرفته از کتاب ما چگونه ما شدیم( صادق زیباکلام)

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ ! - ﺁﺧﻮﻧﺪ ,ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ,ﺍﺗﺎﻕ ,ﺩﯾﮕﺮ ,ﺩﺍﺧﻞ ,ﮔﻔﺘﻢ ,ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ ,ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ,ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ ! ﺁﺧﻮﻧﺪ ,ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ,ﺍﺗﺎﻕ ,ﺩﯾﮕﺮ ,ﺩﺍﺧﻞ ,ﮔﻔﺘﻢ ,ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ ,ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ,ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ
سخت ترین کار دنیا
 سخت ترین کار دنیا

 

https://scontent.cdninstagram.com/hp os-xtp1/t51.2885-15/s480x480/e35/12063232_1095765143808129_48103415_n.jpg


شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی می کرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش می خواست او را نگه دارد، گفت:
نرو, تورا دادگستری می کنیم.

شازده کوچولو گفت: اینجا ی نیست که من او را محاکمه کنم !
فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن!
 این سخت ترین کار دنیاست! این که بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سخت ترین کار دنیا - خودت ,کوچولو ,شازده ,شازده کوچولو
سخت ترین کار دنیا خودت ,کوچولو ,شازده ,شازده کوچولو
دل بستن و جان را رستن!

دل بستن و جان را رستن!

"آسمان زیر پر و بال من است"

این سخن را مرغکی با سنگ گفت

آسمان با این بلندی 

کوه با این ارجمندی

ابر با این اوج 

دریا با هزاران موج

جنگل و صحرا و دشت و دره

سرتاسر همه زیر پر و بال من است

ای سیه دل سنگ سنگین!  

ای سراسر نفرت و نفرین!

و ای آرام آشفته!  

و ای خاموش ه!

تو نمی دانی چرا این راز را؟ 

و قدرت پرواز را؟

زیرا که تو دل بسته ای بر خاک و...

من جان رسته ام از خاک!

                            شفیعی مطهر

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : دل بستن و جان را رستن!
دل بستن و جان را رستن!
ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت
ید یا فروش علم و عقل ؟!!

 

قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت

 

#شفیعی_مطهر

  image result

حکیمی وارد شهر هرت شد. پس از مدتی اقامت در آن شهر و بررسی محققانه درباره روان شناسی و جامعه شناسی مردم شهر هرت به این موضوع مهم پی برد که عمده مردم این شهر زیر بمباران تبلیغات شدید و غوغاهای رسانه ای اعلی حضرت هردمبیل خود را باخته و به موجودی مستاصل و درمانده تبدیل شده و از حسی به نام « دانستن » اشباع شده اند. 

حکیم دردآشنا مدتی با خود شید تا راه رهایی این مردم را از بلای « توهم دانایی » بیابد . سرانجام او بالاترین و مهم ترین نیاز اصولی این مردم را عقلانیت، دورزی ،تفکر و دانایی حقیقی تشخیص داد. بنابراین سال ها کوشید و حجم زیادی از «عقل»، « دورزی» و «دانایی» تولید کرد. آن گاه مرکزی برای توزیع آن ها تاسیس کرد.

برای توزیع محترمانه کالای علم و عقل،آن را «مرکز ید و فروش عقل و علم» نامید.

در نخستین روز اعلام افتتاح این مرکز سیل مردم به سوی این مرکز روانه شدند.اما نه برای ید علم و عقل؛بلکه همه مردم برای فروش علم ها و عقل های مازاد بر نیاز خود صف کشیده بودند!! 

 

 

مقدمتان گلباران در گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت - مردم ,برای توزیع
ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت مردم ,برای توزیع
وای بر من اگر قدر ندانم !!
وای بر من اگر قدر  ندانم !!


 سر تا پایم را خلاصه کنند
         می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره

اما مرا از این میان برگزیدند :
                  برای" نهایت"
                  برای" شرافت"
                  برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
                  " نفس کشیدن "
                  " دیدن "
                  " شنیدن "
                   " فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
                  برای" قرب "
                  برای" رجعت "
                  برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
                  به" انتخاب "
                       به" تغییر "
                      به" شو "
                            به" محبت "

وای بر من اگر قدر  ندانم !!


goli❤️

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : وای بر من اگر قدر ندانم !! -                   ,ندانم ,                  برای ,قدر  ندانم
وای بر من اگر قدر ندانم !!                   ,ندانم ,                  برای ,قدر  ندانم
"قیامت نامه!"

"قیامت نامه!"


روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور

مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر م کبرا شدن

صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد
 وقت مکافات و سؤال جواب شد

برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی

هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!

ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!

یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد

سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته

خارجیا که صحنه رو می دیدن
مثل فنر بالا پایین پ

شاکی شدن، حوصله شون سر اومد
صدای اعتراضشون در اومد

گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!

از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عده ای رو راضی کنی!

این جوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!

خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه

این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!

یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن

تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آ اول بودن!

هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!

شادیاشونو قدغن می
جوونا رو سوار وَن می !

درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون بود!

یکی نشسته بود و غُرغر می کرد
تموم اشونو سانسور می کرد!

تقویمشون همش عزاداری بود
تا گریه و زاری بود

لذت زندگی رو کشک می دیدن
ثوابُ تنها توی اشک می دیدن

نه دیسکویی، نه کافه ای،  نه باری
نه ساحل مُختلطی،  نه یاری!

نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!

خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود

با این که روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!

گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!

مثل شماها حالِ خوب ن
تو شهراشون بزن بکوب ن  

خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!

یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!

وقتشه غصه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال کنن!

شعر از هالو

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : "قیامت نامه!" - قیامت ,قیامت نامه
"قیامت نامه!" قیامت ,قیامت نامه
ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟!
ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟!


️ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ‌ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

️ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮑﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ.
 ﻣﯽ‌ﻓﻬﻤﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟!
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ!

️ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ ﻣﯽ‌ﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ آﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ!

ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ،
ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ.

️من به قیمت خونم این مردم را، این رعیت مردم را شناخته ام ، گل محمد.
مردمی که تا بخواهی طمعکار هستند و در همان حال مثال مورچه، به کمترین رزق و روزی هم قانعند.

️جماعتی ذلیل و دروغگو که امید و آرزوهایشان هم مثل خودشان ذلیل و کوچکند. این جور آدم ها مرد کارهای بزرگ نیستند.

️پیش پای پهلوان زانو می زنند ، پهلوان را می پرستند ، اما خودشان پهلوان نیستند. نمی توانند پهلوان باشند .
حتی اگر ی پیدا بشود که بخواهد این مورچه ها را از زندگی نکبتی شان نجات بدهد، باید اول قدرتمند باشد. باید بتواند روی گرده شان سوار بشود و با تازیانه و تیپا آن ها را از میان نکبت براند.

️ستم، باید خیر خواهی را هم با ستم به آن ها قبولاند.
این جماعت، این جماعتی که من می شناسم به دو چیز عادت کرده اند:نکبت و قدرت.

️نکبت را با قناعت تحمل می کنند و قدرت را با ترس و پرستش.

️پس دشمن نکبت و قدرت هم باید بتواند با تازیانه و قدرت با آن ها سخن بگوید. 

بندگان قدرت! قدرت هر چقدر قوی تر باشد، آن ها در برابرش نرمتر تسلیم می شوند و سر فرود می آورند.

#محمود_ ت‌_آبادی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟! - ﺧﻮﺩﺵ ,قدرت ,پهلوان ,نکبت ,باید بتواند ,ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟
ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟! ﺧﻮﺩﺵ ,قدرت ,پهلوان ,نکبت ,باید بتواند ,ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟
ی دروغگو!!
ی دروغگو!!


معلم سر کلاس به یکی از شاگردان گفت: 

درس چوپان دروغگو را بخوان.
بچه زد زیر گریه و گفت: نمی توانم آقا معلم!
معلم پرسید: چرا؟
بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از کتابم کرده.
معلم بر آشفت و جویا شد: به چه دلیل؟
پسره با لحنی لرزان گفت: آقا معلم!
پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت:
من و پدرم و پدربزرگم و بسیاری از ان، چوپان بودیم و هیچ ی دروغگو نبوده است.
اما یک نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست کنم، به روستا جاده کشی کنم و برای فرزندانتان شغل ایجاد کنم.
ما هم باور کردیم و به او رای دادیم و آقا شد مجلس و به هیچ یک از حرف هایش هم عمل نکرد و جواب سلاممان را هم نمی دهد.
به معلمت بگو این صفحه را تا به جای چوپان درغگو، درس جدید:
" ی دروغگو " را تدریس کند!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ی دروغگو!! - دروغگو ,معلم , ,چوپان ,پدرم
ی دروغگو!! دروغگو ,معلم , ,چوپان ,پدرم
حرف شنو!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حرف شنو! - ,احمد ,خانه ,خانه احمد
حرف شنو! ,احمد ,خانه ,خانه احمد
"ببخشید" و "بگذرید"
"ببخشید"  و "بگذرید"


☘روزی حکیمی به شاگردانش گفت:

فردا هرکدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدم هایی که دوستشان ندارید و از آن ها بدتان می آید، پیاز قرار دهید!

روزبعد همه همین کار را انجام دادند و حکیم گفت:

هر جا که می روید، این کیسه را با خود حمل کنید.
شاگردان بعد از چند روز خسته شدند و به حکیم شکایت بردند که:

پیاز ها گندیده و بوی تعفن گرفته است و ما را اذیت می کند.

حکیم پاسخ زیبایی داد:

این شبیه وضعیتی است که شما کینه دیگران را در دل نگه دارید.
این کینه قلب و دل شما را فاسد می کند و بیشتر از همه خودتان را اذیت خواهد کرد. پس "ببخشید"  و "بگذرید" تا "آزار" نبینید..

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : "ببخشید" و "بگذرید" - حکیم ,بگذرید ,ببخشید
"ببخشید" و "بگذرید" حکیم ,بگذرید ,ببخشید
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان


بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان این است که دشمن را در مکر و حیله دست کم می گیرند و دشمن نیز ازهمین راه همیشه بین ایرانیان تفرقه انداخته و به نیت شوم خود می رسد!
اگر بخواهم براتون مثال بزنم انی چون بابک مدین. مازیار و افشین بهترین نمونه است.
ولی اینجا قصد دارم درباره جنگ اسماعیل سامانی و عمرولیث صفاری بنویسم که همانند آن ان متاسفانه فریب خلیفه تازی را خوردند .

عمرو لیث پس از سرکوبی رافع بن هرثمه شوکت و اعتباری فوق العاده یافت تا آنجا که ازخلیفه معتضد حکومت ماورا النهر را درخواست کرد..خلیفه که از قدرت و شکوه عمرو لیث در هراس بود و به دنبال راهی بود تا این جلال خیره کننده را نابود سازد و با وجودی که می دانست درآن ناحیه اسماعیل سامانی حکمرانی می کند، فرمان مورد نظر را به نام وی صادرکرد و می دانست که این امر موجب درگیری بین عمرو لیث و اسماعیل سامانی خواهد شد.
در سال دویست و هشتاد و شش هجری عمرو لیث  ان نامی خود را به سمت ماورا النهر گسیل داشت  و جنگی سخت بین دو ایرانی در گرفت که در این جنگ اسماعیل سامانی ش ت سختی خورد.
عمرو لیث که در نیشاپور از این ش ت آگاهی یافت، با دوازده هزار مرد جنگی راه ماورا النهررا پیش گرفت و در بلخ با اسماعیل رویارو شد. اسماعیل که از لحاظ تجهیزات از عهده عمرولیث بر نمی آمد، به مدد عملیات غافلگیرانه و تاکتیک نظامی حساب شده حریف را به هزیمت وا داشت.
و آنگاه به تعقیب فراریان پرداخت. گروهی انبوه را کشت و عمرو لیث را دستگیر کرد.
روایت شده است که عمرو لیث درضمن نبرد اسبش به گل فرو رفت و به دست حریف اسیر گشت.
اسماعیل، عمرو لیث را به بغداد فرستاد و خلیفه او را به سیاهچال فرستاد..
عمرو لیث تا پایان عمر خود در زندان به سر برد.
گروهی عقیده دارند که عمرو بر اثر گرسنگی در زتدان خلیفه در گذشت و گروهی گفته اند که در زندان او را کشتند.
به این ترتیب دراثر نیرنگ خلیفه ستمگر عباسی زندگانی سراسر تلاش دومین فرمانروای میهن دوست و جوانمرد سیستان پایان یافت و سیاست تفرقه اندازی میان ان ایرانی به قدرت و حشمت و شوکتی که  وحشت معتضد را فراهم آورده بود، پایان یافت...

ازمکر و حیله ی تازی تباران آگاه باشید...

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان - عمرو ,خلیفه ,اسماعیل ,ایرانیان ,سامانی ,گروهی ,اسماعیل سامانی ,بزرگ ترین , اسماعیل ,ترین نقطه ,پایان یافت , اسماعیل سامانی
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان عمرو ,خلیفه ,اسماعیل ,ایرانیان ,سامانی ,گروهی ,اسماعیل سامانی ,بزرگ ترین , اسماعیل ,ترین نقطه ,پایان یافت , اسماعیل سامانی
جایگاه مطالعه در پیشرفت جامعه

عظیم الشان (ص)رس ش را با فرمان خواندن از سوی خداوند آغاز می کند و خداوند متعال به قلم سوگند یاد می کند و معجزه آفرینِ فرستاده اش را یک کتاب بنام قرآن کریم قرار داد.  

علی(ع):همانا پاداش دانشمند از شخص روزه دار و شب زنده دار که در راه خدا جهاد می کند بیشتر است. 

                   کتاب یک غذاست،یک نوشیدنی است ، وچنانچه مقوی باشد روح را تقویت می کند. 

                   کتاب خوب دروازه ای است بسوی جهان گسترده علم ومعرفت.  

صادق (ع):مطالعه ی بسیار و پیگیری در مسائل علمی باعث شکفتگی عقل و تقویت نیروی فکر است.

سقراط: جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می یابد که مطالعه کار روزانه اش باشد. 

صادق (ع): به یکی از اصحاب خود فرمودند: 

دانش خود را بنویس و منتشر ساز در میان برادران دینی ات، پس چون مرگت فرا رسد، کتاب های خود را میراث اولادت قرار بده،براستی زمان آشفتگی و هرج و مرجی بر مردم خواهد آمد که در آن جز به کتب خودشان انس نمی گیرند.   

(مشکاه الانوار )

           بهترین سخن گویان و یاران ،کتاب است و آن گاه که دوستان تنهایت نهند،می توانی به آن سرگرم شوی. اگر او را هم راز خویش قرار دهی،سرِّ تو را فاش نمی کند و با کتاب است که می توانی به دانش و نیکی ها دست ی .

 

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : جایگاه مطالعه در پیشرفت جامعه - کتاب ,مطالعه , ,جامعه , صادق ,                   کتاب ,پیشرفت جامعه ,جایگاه مطالعه
جایگاه مطالعه در پیشرفت جامعه کتاب ,مطالعه , ,جامعه , صادق ,                   کتاب ,پیشرفت جامعه ,جایگاه مطالعه
منصب شود به مرد بلند!
 منصب شود به مرد بلند!

حکایت

اسکندر یکی از نخبگان را از مسوولیتی که داشت عزل کرد و کاری پَست به او داد. روزی اسکندر به او گفت: حالا، حال و روزت چطور است؟

گفت: «مرد به‌خاطر منصبش بزرگ و شریف نمی‌شود، بلکه منصب است که به اندازه مرد بزرگ و شریف می‌شود، پس مرد هر جا که هست باید پاک، عادل و باانصاف باشد.»

اسکندر از پاسخ او خوشش آمد و او را به جای اول برگرداند.

بایدت منصب بلند بکوش
تا به فضل و هنر کنی پیوند
نه به منصب بلندی مرد
بلکه منصب شود به مرد بلند

✍ جامی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : منصب شود به مرد بلند! - منصب
منصب شود به مرد بلند! منصب
ک ن امروز یا بزرگان فردا!
ک ن امروز یا بزرگان فردا!


✍✍داستانی بسیار تاثیرگذار خواندم که صلاح دیدم آن را به فارسی ترجمه و در حضور مدیران محترم، اساتید گرانقدرم بیان کنم. البته این داستان واقعی است.
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 

"من همه شما را دوست دارم." 

ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام دارد،نداشت.
لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود.
این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.
زیرا که او با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباس هایش چرکین بودند و به نظافت شخصی خودش توجهی نمی کرد.
تیدی به قدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت ✖️ در برگه اش با خ ر قرمز و یادداشت عبارت " نیاز به تلاش بیشتر دارد" احساس لذت می کرد.
روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.
معلم کلاس اول درباره اونوشته بود:

" تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و به طور منظمی انجام می دهد".
معلم کلاس دوم نوشته بود:" تیدی دانش آموز نجیب و دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است، ولی به علت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است".
اما معلم کلاس سوم نوشته بود:" مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد، ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم، بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد".
در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود:" تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه ای به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستانی ندارد و موقع تدریس می خوابد."
اینجا بود که تامسون، معلم وی، به مشکل دانش آموز پی برد و از رفتار خودش شرمنده شد.
 این احساس شرمندگی موقعی بیشتر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای  با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان د و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.
خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده ی تمس آمیز شاگردان کلاس را فرا گرفت. هدیه ی او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.
اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد، صدای خنده ی دانش آموزان قطع شد.
در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت: " امروز شما بوی مادرم را می دهی"!
در این هنگام اشک های خانم تامسون از دیدگانش جاری شد، زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد.
از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد. پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود:

" شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام".

خانم معلم در جواب او نوشت که تو خوب بودن را به من آموختی.
بعد از چند سال خانم تامسون پس از دریافت دعوت نامه ای از دانشکده ی پزشکی که از او برای حضور در جشن فارغ حصیلی دانشجویان رشته ی پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان " پسرت تیدی" امضاء شده بود، شگفت زده شد. 

او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد.
آیا می دانید تیدی که بود؟
تیدی استوارد مشهورترین پزشک جهان و مالک مرکز استوارد برای درمان سرطان .

ان شاء الله در آغاز سال تحصیلی با دیدی آگاهانه با دانش آموزان خودمان برخورد کنیم.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ک ن امروز یا بزرگان فردا! - تیدی ,دانش ,معلم ,کلاس ,خانم ,تامسون ,معلم کلاس ,خانم تامسون ,دانش آموزان ,دانش آموز ,صدای خنده
ک ن امروز یا بزرگان فردا! تیدی ,دانش ,معلم ,کلاس ,خانم ,تامسون ,معلم کلاس ,خانم تامسون ,دانش آموزان ,دانش آموز ,صدای خنده
سلامی با بوی نفت!
سلامی با بوی نفت!



یکی از بزرگان می گفت: 

ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!

گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب ، گفتم: یعنی چه!؟

گفت: قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هر خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند…

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.

سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی ، ناخودآگاه فکر نیازی نیست به او سلام کنم.

یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!

@benamensaniyat

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سلامی با بوی نفت! - سلام ,گازکشی ,خانه
سلامی با بوی نفت! سلام ,گازکشی ,خانه
درد حکیم!
 درد حکیم!

 

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : درد حکیم! - حکیم
درد حکیم! حکیم
همسر!
همسر!

روزی #روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:

"امروز می خواهیم بازی کنیم!"
سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.

خانمی داوطلب این کار شد. از او خواست اسامی سی نفر از مهم ترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
آن خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان, هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.

سپس از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
سپس دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.

زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا این که فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;
نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفا یک بازی نبود.

از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای آن خانم بود.
او با بی میلی تمام, نام پدر و مادرش را پاک کرد.

گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
زن مضطرب و نگران شده بود.
با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....

از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:

"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"
والدین تان بودند که شما را بزرگ د و شما پسرتان را به دنیا آوردید.
شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.

زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:

"چون روزی والدینم از دنیا خواهند رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود، برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!

همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن که زن, حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود، برایش کف زدند.

با همسر به از آن باش, که با خلق جهانی!

 نوشته های ناب
https://telegram.me/joinchat/brnnxdzk5p4mjbeaqok3kg 

@hekayat1001

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : همسر! - ,خواست ,همسر ,اسامی ,بودند ,خانم
همسر! ,خواست ,همسر ,اسامی ,بودند ,خانم
جز نیکی چیزی باقی نمی ماند!
جز نیکی چیزی باقی نمی ماند!


متنی بسیار زیبا و قابل تامل که در شبکه های اجتماعی منتشر شده است.

آموزگار سر کلاس گفت:

"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛ در حال گردش و سیاحت بودند. قصد تفریح داشتند.

امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : جز نیکی چیزی باقی نمی ماند! - چیزی باقی ,نیکی چیزی
جز نیکی چیزی باقی نمی ماند! چیزی باقی ,نیکی چیزی
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
картинки по запросу


ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺭﺕﻫﺎﻡ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ،
ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ‏«ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ! ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﺩ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺎﺭﺕ، ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ...!
ﻧﺸﻮﻧﻪﺍﺵ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺻﺤﻦ ﺷﺪﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ، ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﺖ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ...‏»

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻭﺍﺭﺩ ﺻﺤﻦ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺭﻭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺍﯾﻦ ﻭﺭ ﺑﮕﺮﺩ، ﺍﻭﻥﻭﺭ ﺑﮕﺮﺩ، ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽﺭﻩ!
ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ ﺑﻬﺶ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ ﮐﻪ: "ﮐﺠﺎﯾﯽ؟"
ﺭﻭﺷﻮ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ!!!
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ : ‏«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺮﯼ!!!!»

ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺎﺕ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻋﺠﺐ ﺭُﮎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻪ!
ﺯﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: 

‏«ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ، ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺟﺪ ﻭ ﺁﺑﺎﺩﺕ ﻫﻢ ﺧﺮﻧﺪ!!!»

ﻋﻼﻣﻪ ﻣﯽﮔﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻡ، ﺗﺎ ۲۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪ!
ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﻱ ﻟﻄﯿﻒ ﻭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛
ﺣﺎﻝ، ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻌﻀﻲﻫﺎ...!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ - ﺍﻣﺎﻡ ,ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ ﺍﻣﺎﻡ ,ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
چه زود دیر می شود!

چه زود دیر می شود!

در باز شد...
ب ا !... بر جا !

درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد ، ما سیر شدیم...

اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان...

و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم
و در زندگی گم شدیم.

همه زیبایی ها رنگ باخت...!

و در زمانه ای که زمین درحال گرم شدن است، قلب هایمان یخ زد!

نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...
دیگر باران با ترانه نمی بارد!

و ما ک ن دیروز دلتنگ شدیم ،
زرد شدیم ، پژمردیم...

و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...
و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی ی م،

و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین ص نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی،پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم!!!!



[email protected]

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : چه زود دیر می شود! - شدیم ,چقدر
چه زود دیر می شود! شدیم ,چقدر
دانستنی‌ های جالب (115)

دانستنی‌ های جالب (115)

 

برترین ها: در زندگی همه ما پیش آمده که برخی اصطلاحات را بدون دانستن ریشه و وجه تسمیه اش به کار ببریم و یا یک رسم و آداب خاص را به صرف تقلید از پیشینیان خود، بدون این که بدانیم چیست و از کجا آمده انجام داده باشیم.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : دانستنی‌ های جالب (115)
دانستنی‌ های جالب (115)
موقعیت‌شناسی
موقعیت‌شناسی


 یک روز صبح، چند مسلح داخل شعبه یک بانک رفتند و بلافاصله آژیر خطر را غیرفعال د تا هیچ ی از بیرون متوجه وقوع سرقت نشود.

یکی از آن ها فریاد کشید :
«هیچ‌‌ از جای خودش تکان نخورد! پول مال ت است و زندگی به شما تعلق دارد، پس قهرمان‌بازی در نیاورید!»

کارمندان شعبه و مشتری‌ها به آرامی روی زمین دراز کشیدند.

 به این می‌گویند:
«تغییر شیوه تفکر»، یعنی گمراه‌سازی ذهن مردم.

هنگامی که ان بانک را ترک د و به مخفیگاه خود رسیدند، یکی از آن ها که مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت، به مسن‌تر که فقط شش کلاس سواد داشت، گفت :
«بیا تا پول‌ها را بشماریم و پی ببریم که چقدر به دست آورده‌ایم.»

مسن، پاسخ داد :
«تو چقدر احمق هستی! شمردن این همه پول به زمان زیادی نیاز دارد. امشب اخبار تلویزیون می‌گوید که چقدر پول را سرقت کرده ایم.»

 به این می‌گویند:
«دانش واقعی»، یعنی داشتن تجربه، مهم‌تر از مدارک ی است که به رخ کشیده می‌شود.

پس از آن که ان بانک را ترک د، یکی از کارمندان به رئیس شعبه گفت :
«من همین حالا با پلیس تماس می‌گیرم.»

اما رئیس شعبه پاسخ داد: «اندکی صبر کن! بگذار ما خودمان هم مقداری از صندوق بانک برای خودمان برداریم و به آن مبلغی که ان با خود بردند، اضافه کنیم.»

 به این می‌گویند:
«با موج شنا »، یعنی ‌پوشی به وضعیت باورناشدنی که به نفع خودتان است.

وقتی رئیس کل بانک خبر را می‌شنود، به رئیس شعبه می‌گوید :
«بسیار خوب خواهد شد اگر هر ماه از بانک ما ی شود.»

 به این می‌گویند:
«کشتن »، یعنی شادی شخصی، از انجام وظیفه مهم‌تر است.

روز بعد، تلویزیون اعلام می‌کند که 100 میلیون دلار از بانک سرقت شده است.

ان پول‌ها را شمردند و دوباره شمردند، اما فقط یک میلیون دلار داشتند.

آن ها عصبانی شدند و گفتند :
«ما جان خودمان را به خطر انداختیم و تنها یک میلیون گیرمان آمد، اما روسای بانک 99 میلیون را در یک ثانیه به دست آوردند.»

 به این می‌گویند:
«دانش به اندازه طلا، ارزش دارد.»

رئیس شعبه و رئیس کل بانک مقابل یکدیگر نشسته بودند و با خوشحالی می‌خندیدند، چون رئیس شعبه توانسته بود با پولی که در ماجرای سرقت به دست آورده یک کشتی تفریحی ب د و  رئیس کل بانک هم ضرر شخصی خود را در بازار سهام جبران کرده بود.

 به این می‌گویند:
«موقعیت‌شناسی»، یعنی جسارت را به خطر ترجیح دادن.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : موقعیت‌شناسی - بانک ,رئیس ,شعبه ,یعنی ,میلیون ,» به ,رئیس شعبه ,میلیون دلار , ان بانک
موقعیت‌شناسی بانک ,رئیس ,شعبه ,یعنی ,میلیون ,» به ,رئیس شعبه ,میلیون دلار , ان بانک
غرور!
غرور!

داستانک: درسی که بهلول به پادشاه داد

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنگی بر تو غلبه نماید، چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند، چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

[email protected]_khande

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : غرور! - بهلول
غرور! بهلول
نفت را همراهِ مخزن می خورند!
 نفت را همراهِ مخزن می خورند! 

 

‍ عده ای سود از شکر، بعضی از آهن می خورند
عده ای هم نفت را همراهِ مخزن می خورند

با زمین خواری اگر جیبِ مبارک پر نشد
پول ها را تحتِ نامِ وام مسکن می خورند

کم کم از یارانه ها سی روز را خوردند و رفت
ذره ذره حقمان را روزِ روشن می خورند

اهل شهرستان که باشی عده ای در پایتخت
حق امثالِ تو را چون آب خوردن، می خورند

زحمت اصلی به دوشِ کارگرها هست و بعد
ما حصل را چند تن نادانِ لمپن می خورند

از یتیم از کارگر، از کارتن خواب از فقیر
از حقوقِ مردمِ در حال مردن می خورند

حق ما را در حسابِ خویش می ریزند و با
اولین پرواز آن را تویِ لندن می خورند

عده ای هم نانشان در مرگ بر این است و آن
نانشان را اصلا از بالایِ دشمن می خورند

طبعِ سیری ناپذیر و خوشه با هم جور نیست
این جماعت چند سالی هست من می خورند

شاعر از دستِ تو کاری بر نمی آید،برو
چون که این ها کارشان این است، کلاً می خورند

#مصطفی_علوی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : نفت را همراهِ مخزن می خورند! - خورند ,مخزن ,همراهِ ,همراهِ مخزن
نفت را همراهِ مخزن می خورند! خورند ,مخزن ,همراهِ ,همراهِ مخزن
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
بازدید دانشجویان البرزی از مناطق عملیاتی جنوب کشور تصاویر انشا جانشین سازی خورشید مقاله ترجمه شده طراحی مدل برای ت الکترونیک در کشورهای در حال توسعه برگزاری اولین نشست کتابخوان شهرستانی خوشاب ب مقام نائب قهرمانی در مسابقات بدمینتون مدارس منطقه گله دار اعلام برندگان مسابقه کتابخوانی وصیت نامه اعلام ترکیب احتمالی پرسپولیس در دیدار امروز برابر شاگردان مارکت واچ قیمت جهانی طلا در ماه ژانویه به طور چشمگیری بالا رفت پاسخ به شبهه پرچم البیعة لله_نقد مطالب و آرای احمد بصری و اتباعش محتوای دوره مبانی اصول اموزش پرورش در فنی حرفه ای انشادرموردضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر قلیچدار اوغلو مردم ترکیه به اصلاحات اردوغان رای منفی خواهند داد قالیباف سفرش را نیمه‌تمام گذاشت، باید به او نشان لیاقت داد هشدار پلیس راه به رانندگان؛ از سفرهای شبانه خودداری کنید متن عینی در مورد کوه گوشی b170 بیلدنامبر فارسی گوشی بیلدنامبر b170 گوشی huawei مستقیم سیاحت قرآن کریم موضوع نامه قرآن کریم پایان نامه ادامه مطلب پایان افتتاح رسمی گازرسانی به سیستان و بلوچستان با حضور رئیس جمهوری ماجرای پاشیدن اسپری فلفل به صورت محسن یگانه دز کنسرت شهر بم مهلت مجدد ثبت نام برای آزمون سراسری ۹۶ ثبت نام از ۱۵ اسفند ماه kim kardashian and kanye west were ‘very happy’ during super bowl weekend family reunion how to watch north carolina vs butler sweet 16 ncaa tournament live stream online ریاضی هشتم ریاضی هشتم هشتم صفحه رشد ۴۲ درصدی تولید خودرو به هر خودرویی اجازه واردات نمی دهیم فدراسیون قهرمانی مجله ورزش اندام ویدر قهرمانی برسد پرورش اندام hirad gym کد آوای انتظار ای حرمت ملجا درماندگان کریمخانی پخش آنلاین مورد لاستیک زاده خانوادگی ماشین لینک تعویض لاستیک امکانات تامین ارایه آمار متناقض از سوی مسولان مردم را دچار بی اعتمادی می کند سرویس اشتراک جدید یوتیوب برای مشاهده ویدئوها بدون تبلیغ کالیبراسیون تجهیزات ابزار دقیق آموزش کالیبراسیون تجهیزات تجهیزات ابزار آموزش کالیبراسیون ابزار دقیق اندازه ری کالیبراسیون تجهیزا طلسم رجعت معشوق برگزاری جلسه هماهن مسابقات قرانی وزارت نیرو در آبفای یزد scandal s election results were more twisted than we ever could ve imagined برگزاری کلاسهای مهارت آموزی در مرکز خاتم الانبیاء تاتان عملیات نشست و برخاست در فرودگاه ها طبق برنامه درحال انجام است انشاء درمورد یک مهمانی فامیلی ب صورت عینی نو ردازی اتاق خانه لوستر سانتی اصول اصول نو ردازی خانه اصول نو ردازی خانه داشته باشید باید حدود مدیران صفحات پرمخاطب فضای مجازی را در فضای واقعی ملاقات کنید فایل پروژه کارافرینی طرح توجیهی پرورش مرغ گوشتی به ظرفیت نگاهی به تجارت خارجی سنگ های تزئینی معدنی و قوانین موضوعی طباطبایی علامه جدید علامه طباطبایی علامه علامه طباطبایی خواسته وزارت کشور از مردم برای اجتناب از سفرهای غیرضروری مقاله اثرات ارزی و محیط زیست در word پروژه بررسی میزان افسردگی در بین دانشجویان پسر غیر بومی نسبت به لینک فرستادن دابسمش به استیج کتاب کلید حسابداری در ا ل تهران انتخابات شورای تهران برای سابق تهران فرماندار سابق بازی لینک شبیه دلفین مبارزات لینک frontier برای برای شبیه factory frontier rune factory rune factory frontier آموزش بازی نبرد مرزی طوفان گلوله اندروید نسخه مود شده پول بی نهایت اقتدار مفهوم مشروعیت چنین دانش میشود مفهوم اقتدار دانش وجود دارد تخم مرغ تانگرام پوچتینو آ ین بار ما چلسی را ش ت دادیم و این کیفیت ما را نشان می دهد مجانی بررسی فقهی آسیب‏ های قضائی ترمیم‏‏ شده در قانون مجازات ی بررسی رابطه بین سبک های حل مساله بین دانشجویان افسرده و بهنجار چالش های توسعه مدارس هوشمند در کشور همایش ارتباطات، رسانه و اقتصاد مقاومتی در ایلام برگزار شد قسمت 4 چهارم برنامه سه ستاره 17 اسفند 95 مهمان و برترین های سال آ ین وضعیت فروش بلیت‌های دیدار حساس پرسپولیس و تراکتورسازی نخستین مرکز درمانی فیزیوتراپی ورزشی سیستان و بلوچستان افتتاح شد پیروزی کلیولند با تریپل دابل جیمز ش ت سنگین پلیکانز مقابل راکتس استیکر اسم ایوب برای تلگرام معنی ضرب المثل دل ک پاک است زبان بی باک است رواج کمپین نه به چهارشنبه سوری ارائه پرونده خوانده بوده موکلین مورث مورث موکلین محضر دادگاه صورت گرفته وکلای خواهان خصوص پرونده اقدام ناگهانی دیگری از گوگل ؛ نام پیام‌رسان messenger تغییر پیدا کرد رشد 4 درصدی جابه‌جایی ریلی مسافر در دور اول سفرهای نوروزی زیارت عاشورا در هیئت فرهن مذهبی آزادگان شهرستان فریدونکنار ستاره پیشین یوونتوس وراتی بهترین بازیکن امروز و فردای ایتالیاست دستور العمل رسید موضوع تبصره 7ماده 17 قانون مالیات بر ارزش افزوده کانال بهداشت عمومی تلگرام بهداشت کانال تلگرام تلگرام بهداشت عمومی کانال تلگرام بهداشت انشا ذهنی درمورد مقایسه جنگ و صلح تداوم تظاهرات‌ در بحرین درآستانه محاکمه آیت‌الله عیسی قاسم عروسک‌های اپرا موزه‌دار شدند انجام طراحی‌های موزه تئاتر ایران مجموعه کامل آزمون هوشی ریون با پرسشنامهتفسیرنمره گذاری word جواب فصل پنجم کلاغ سپید ریاضی پنجم ش ت پروژه ایران هراسی با معرفی آثار باستانی ایران به گردشگران خارجی lauren dolgen joins viceland as head of west coast development انشا درمورد دریا که به صورت عینی باشد ترکیبات پماد رویان بوعلی کره شمالی از تحریم نمی‌ترسیم به توان حمله پیش‌گیرانه دست می‌ی م لایسنس نود 32 جدید ،کد فعالساز نود 32 برای ید لایسنس نود 32 کلیک کنید چرا وضعیت استخدامی شرکتی‌های مخابرات به‌سامان نمی‌شود؟ هشدار نسبت به لغزندگی جاده‌های کوهستانی و سیل ‌شدن رودخانه‌ها ترجمه مقاله سخت شدن بلوک های خاک رس در طول چرخه های انجماد و ذوب خانواده زند زند دینی خانواده مسجدی شاخص‌های خانواده شاخص‌های خانواده مسجدی سیاه‌جامگان1ــ2تراکتورسازی تبریز شاگردان ژنرال همچنان مدعی غایبان دیدار رئال ناپولی حضور رونالدو در هاله‌ای از ابهام بزرگداشت هفته تربیت بدنی، ع، آموزش پرورش ، ورزش دانش آموزی fun with food and art valentine s tea انصاری ژیمناستیک‌کارم و بعد از هر گلم پشتک می‌زنم طبقه سنوات ارتقاء مدرک ی دیپلم سنوات ارتقاء ی حرفه ارتقاء ی طبقه شغلی سنوات ارتقاء ی پکیج ست مردانه ادیداس مدل vinat وساعت puma استقلال رکورد دار انتقام در لیگ برتر تایید اجرای یک طرفه چرا؟؟؟؟؟؟؟ strike talks contract talks هتل حنون کربلا 6 غذایی که هرگز نخواهیم خورد survival island army prisoner fast ben 10 level jungle run you didn t even say good bye
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 2.455 seconds
RSS